تبليغاتX
همه میدانند

پارسال همين موقع‌ بود به گمانم، سه روز قبل از دستگيري‌اش. كمي زود به محل قرارمان رسيد، خيس ِ عرق بود. گفت كه براي معاينه نهايي و تعيين وقت عمل چشمش بيمارستان لبافي بوده.. گفتم بسكه مطالعه مي‌كنيد چشمتان ضعيف شده لابد. خنديديم. هر دو مي‌دانستیم چه بلايي سر چشم راستش آورده‌اند. حرف به مصاحبه‌اي كه در بروكسل با صداي آمريكا كرده بود كشيد. من گفتم «رسانه آدم بدنام كن.» گفت بستگي به آدمش دارد و يكي از رفقا كه مصاحبه را ديده بود گفت وقتي مجري مشنگ صداي آمريكا او را «رهبر كارگران ايران» خطاب كرد جواب شنيد كه «من نماينده كارگران شركت واحدم.» خودش گفت: مي‌خواست هندوانه زير بغلم بگذارد ناكس. حرف‌ها كه كمي رسمي‌تر شد پرسيدم: چرا حكم زندان را قبل از سفرت به خارج از كشور صادر كردند و اصلا شما كه خبر داشتي حكم پنج سال زندانت قطعي شده چرا از سفر بروكسل و لندن به تهران برگشتي؟

جواب منصور اسانلو را بشنويد / 930 KB

[بله... احتمال دارد اين حكم را به دو دليل صادر كرده باشند براي ما. يكي اينكه... قبل از رفتنم هم يك مقداري مطرح شد، ولي موقعي كه من رفتم بيشتر اين مسئله مثل اينكه آمد توي افكار عمومي و رسانه‌ها. شايد اول به اين دليل كه با آن حكم به نوعي من نروم. بعد هم كه ديدند من رفتم آن تبليغات وسيع‌تر را كردند كه ايجاد رعب و وحشت كنند كه من برنگردم از ترس پنج سال زندان.  منتها چون من با راي كارگران انتخاب شدم (به سمت رياست سنديكاي كارگران شركت واحد) و در مجمع عمومي اين راي را به من دادند امانت دار راي كارگران هستم. رابطه من به عنوان يك انسان اجتماعي با رابطه دوستان ديگري كه بنا به دلايلي رفتند و نيامدند متفاوت است. چون ما در مقابل آن رايي كه از كارگران در مجمع عمومي گرفتيم مسئوليم، من به محض اينكه مسئوليت و ماموريت سنديكايي‌ام در اين دو كنگره جهاني تمام شد بلافاصله با اولين پرواز از بروكسل به لندن رفتم و با اولين پرواز هم از لندن به ايران آمدم.]


در این رابطه بخوانید: مرزهای ما (پژوهنده) / امسال گويا همه به آزاد نبودنش عادت كرده ايم (علی)



صدای پیر مردی را مي‌شنويد که بعد از بيست و يك سال كار، به دليل واگذاري ابزار توليدش به بخش خصوصي بيكار شده بود. سخنان او مربوط به شرایط چهار سال پس از اخراج اش است. 

بشنويد 604.1KB

آخه به كي بگي؟ من رفتم پيش آقاي خاتمي، گفتم آقا شغل ندارم و... بيست تومن به عنوان طرح اجرايي نميدونم... بيست تومن. به يه جوون دانشجو [نامه وام را به او نوشت] براي بيست تومن پول، گفتن بريد اونجا بگيريد. گفتن نامه‌ش رو بگيريد. آخه با بيست تومن كار براي من ساخته ميشه؟ ... گفتم آقا من شغل ندارم، كار ندارم، منبع درآمد ندارم... آخه بيست تومن چيزي ميشه؟ 
وقتي جامعه ما خودش لجن شد، يعني زن من (آلوده) ميشه، دختر من (آلوده) ميشه، چرا بگم دختر مردم ميشه؟ الان دختر من [حذف كردم]...
(با گريه) وقتي من ندارم... چه جوري دخترم رو پول بدم...؟ من ميدونم. دخترم ميره... يكي سوار مي‌شه... خب مي‌ذاره ميره [حذف كردم]... 

پ.ن: نام مكان‌هايي كه دخترش براي تن‌فروشي مي‌ايستاد را حذف كردم.


براي آنكه هنگام شنيدن يا خواندن اين گزارش، پيش‌زمينه‌اي از ماجرا داشته باشيد، لازم است بدانيد: كارگر روستايي بازنشسته‌ي‌ يك معدن (كه به بخش خصوصي واگذار شده)، بارها به سراغ كارفرمايانش مي‌رود تا حقوق معوقه‌اش را بگيرد و يا به اداره بيمه مراجعه مي‌كند تا مستمري‌اش را دريافت كند اما هربار به نوعي با جواب سربالاي آنها مواجه مي‌شود. چهارده ماه از بازنشستگي‌اش مي‌گذرد و او هيچ منبع درآمدي ندارد. بيست و پنج سال كار تونلي در معدن توان كار كردن را از او گرفته و خرج زندگي‌اش را بچه‌هايش با كار‌هاي پرزحمتي مثل سنگ كندن از كوه مي‌دهند. اين مرد وقتي براي آخرين بار هم تلاش مي‌كند تا حداقل صدهزارتومان از طلبش را بگيرد و باز موفق نمي‌شود، نیمه‌شب خودسوزي مي‌كند. عجيب است كه او آتش را تاب مي‌آورد اما فرياد نمي‌زند تا مبادا نجاتش بدهند.

متن زير از روي اين فايل صوتي پياده شده است 4.47MB


شوهر ‌خواهرش: ... نفسش هم تنگ بود. سرب‌هاي معدن واقعا نفسش رو تنگ كرده بود. اينجا ميومد سه‌تا بالش۱... سه‌تا بالش روي هم مي‌گذاشت... اينجا كه مي‌نشست، وجدانا صداي خس‌خس سينه‌ش انگار شير آب، در فاصله سي‌متري ـ چهل‌متري مشخص بود. يعني زماني كه مرحوم توي اين خونه مي‌خوابيد توي اون خونه [خودش همسايه‌ي او بود] از صداي خس‌خس سينه‌ش كسي نمي‌تونست بخوابه۲.

همسرش: معدن قلعه‌زري؟ [من: بله بله] بله، از سال پنجاه و هفت رفتن، هنوز ما نومزد هم نبوديم كه رفتن اونجا كار كردن. دو سال كه كار كردن بعد ِ دوسال ترك كار داشتن، بعد از سال پنجاه و... [پسرش: پنجاه و نه] بعد از دوسال كه ترك كار داشتن، پنجاه و نه رفتن سر ِ كار شدن. سي‌سال سابقه كار داشتن۳. ... تا اينكه بازنشسته شدن، از وقتي‌هم كه بازنشسته شدن پي دل خفتيده بود اونوقت. ده ـ پانزده بار... از شركت طلبكار بود... ما كه خب هيچ سرمايه ديگه‌اي، از جاي ديگه درآمد ديگه‌اي نداشتيم... يه بچه ما مشهده يه دختر داره كه [نامفهوم]  يك روزه داره، اونجايه. ما هيچ درآمدي از جاي ديگه‌اي نداشتيم. اين بچه‌ها هم بيكار بودند [به دو پسرش اشاره مي‌كند. يكي نوزده ساله، يكي شانزده ساله] اينجا كارهايي كه از [نامفهوم، اما انگار: چنون ضرب داره كه] يا بايد برن سنگ بكنن از كوه يا بايد برن توي بنايي كار كنند، يا بايد توي كوره پاي آتيش كار كنند... باباي اينا... ديگه اينجا از فشار روحيه‌اي ديگه چي‌چي شده بود كه اين بچه‌ها به او التما...[نامفهوم] اونوقت او طلبكاره اونوقت نميتونه براي اينها يك كاري انجام بده كه اين بچه‌ها در رفاه باشن... ديگه پي دل خفتيده بود، مي‌گفت: من هيچ كاري براي بچه‌هاي خود نمي‌تونم روبه‌راه كنم. سرمايه‌اي ندارم كه... اون شركت [معدن بدهی اش را] نمي‌ده، [مستمری اش] از بيمه رو‌به‌راه نمي‌شه، من چه كار كنم براي اينها كه يك كاري دست كنند كه نرن كارهاي پرزحمت انجام بدن.  مي‌رفتن... يا مي‌رفتن سنگ مي‌كندن، يا مي‌رفتن سر كوره كار مي‌كردن... همين كاراي پرزحمت كه دستهاي اينا ديگه آبله مي‌شد وقتي به ده۴ مي‌آمدند. نمي‌تونست كاري [براي بچه‌هايش] انجام بده. ديگه خيلي نگران همين كارهاي همين‌ها بود... ديگه پي دل استيده بود... ناراحتي اعصاب گرفته بود. ديگه اعصابشو از دست داده بود... به خاطر اين بچه‌هاي كه [نمي‌توانست]  كاري رو‌به‌راه كنه... ديگه خيلي ديگه ناراحتي كه فشارآورده بود كه اين دست به خودكشي زد.

شوهر خواهرش: روز به روز نااميدتر مي‌شد.  

پسر كوچكش: نااميد مي‌شد. هروقت مي‌رفت [به معدن سراغ پولش]  مي‌گفتند «نه» باز مي‌اومد اينجا...

پسر بزرگش: وقتی مي‌آمد اينجا ديگه صحبت نمي‌كرد با ما. ما مي‌رفتيم سر كار... ما كه كار مي‌كرديم واقعا... بابام مي‌گفت: بابا تو مي‌ري  سر كار، كار مي‌كني من دوست ندارم مثلا از رنج‌ تو... مثلا از پول شما استفاده كنم. من سي سال كه كار كردم واقعا دوست ندارم از دست‌رنج مثلا بچه‌ي خود بخورم. اين حرف‌ها رو مي‌زد...

همسرش: مي‌گفت من را خواب نمياد شبا. اين بچه‌ها كه مي‌خوابيدند، هروقت مي‌گفتند بابا برو بخواب مي‌گفت خوش به حال شما كه شما رو خواب مياد من كه شبا تا صبح همينجا بيدارم [نامفهوم] خيلي خسته مي‌شد يك‌ساعت خواب داشت. ديگه خواب نداشت.

[درباره‌ي روز حادثه] همسرش: وعده كرده بود به دختر خود... يك دختر داره [هفت ـ هشت ساله] ديد كه اين ناراحته گفت بيا بريم خود شركت  معدن... بلكه اونجا معدن پرداخت بدن، اونجا هم بازنشسته‌ها رو گفتن پول دادن [نامفهوم] گفت بيا بريم اونجا... رفت [به اتفاق همسرش] اونجا به مسئولين شركت گفت دويست تومن ما رو پرداخت بديد  كه پول ندارم براي بچه‌م چيزي بگيرم... ديگه مسئولين هم اون آقاي [نامفهوم] گفتن الان پول در دسترس نيه... يك چهارروزي بيا اون آقاي مهندس مي‌آيه ما يك سوم از سابقه‌هاي كار شما رو رو‌به‌راه كنن بدن به كارگراي بازنشسته [هربار كه براي دريافت طلبش مراجعه مي‌كرد همين را مي‌گفتند]... ديگه بعد اصرار زيادي كرد كه گفت: نه. من به بچه خودم وعده كردم كه شما دويست تومن... كه اقدام نكردن. گفت پس صد تومن اگر ميشه صد تومن بديد به ما. گفتند [مسئولين معدن] صدتومن؟ اين الان هيچي نداريم در دسترس.
[در راه بازگشت به ده] مي‌گفت اين زندگي درد ِ چي مي‌خوره؟ آدم بايد خود... خودكشي كنه، خود بسوزه، كه يك كاري بكنه كه توي دنياي خدا نباشه. از زندگي خستن. ديگه نااميد شده بود. زندگي‌ رو نمي‌خواست.

 پسر بزرگش: بالاخره سي‌سال كار كرده بود. پولش رو نمي‌دادند... هركي باشه خسته مي‌شه.

[درباره نحوه‌ي خودسوزي در ساعت چهار صبح] شوهر خواهرش: لحظاتي نشسته بوده كه مي‌سوخته، بعد از لحظاتي كه ديگه واقعا ناچار شده بلند شده به راه رفتن، به اون طرف حياط كه ديگه اين پسر اونجا خوابيده بوده از صداي آتش بيدار شده... كه بردمش بيمارستان دكترها۵ گفتند كه صددرصد سوخته... دكترها گفتند كه دو الي سه ساعت بيشتر زنده نمي‌مونه.

 

پي‌نوشت‌ها

۱ ـ كارگران معدن كه مدت طولاني داخل تونل كار مي‌كنند، همگي شكايت دارند كه به‌خاطر مشكلات تنفسي نمي‌توانند دراز بكشند و غالبا به صورت نشسته مي‌خوابند. علتش را بايد پزشكان توضيح بدهند.

۲ ـ ابدا غلو نمي‌كند. بارها شاهد صداي خس‌خس سينه‌ي كارگران معدن بوده‌ام. وحشتناک است.

۳ ـ خانواده‌اش سابقه كار او را با محاسبه پنج سال فراشي در مدرسه و بيست و پنج سال كارگري معدن، سي‌سال اعلام ميكنند كه در فايل صوتي به قسمت اول آن اشاره نشده.

۴ ـ روستای دورافتاده «فدشك» (محل زندگي آنها) از توابع بيرجند است كه قسمت اعظم راه خاكي است.

۵ ـ پزشكي كه براي اولين‌بار او را معاينه كرده بود مي‌گفت قطعا خيلي بيشتر از چند ثانيه آتش را طاقت آورده و فرياد نزده تا كسي نجاتش ندهد.



صحبت‌هاي زني كه در كوره‌پزخانه كار مي‌كند را بشنويد.  2.02MB

(سعي كردم متن زير را عينا از روي صداي اين زن پياده کنم اما براي فهم بهتر سخنان او لازم است ــ پيش از شنيدن صدا يا خواندن متن زير ــ اين گزارش را بخوانيد.)

ــ  از صبح ساعت سه و نيم ميريم، ساعت هفت شب ميايم... ساعت هفت شب ميايم.  از صبح ساعت سه و نيم صبح بلند ميشيم ميريم اونجا ساعت هفت شب ميايم. ظهر ميايم يك مقدار ـ مثلا ـ ظهرانه‌مون رو ميخوريم، صبح كه صبحانه‌مون رو ميخوريم ميريم ديگه تا شب. تا ساعت هفت باز ميايم... اصلا حالي‌مان نميشه كه چه‌جور با اين بچه‌ها، ظرفمون رو بشوريم، لباسمان را بشوريم... لباس اين بچه‌ها رو به در كنيم... اصلا ديگه با خاك مي‌خوابيم. همه‌ش با خاك مي‌خوابيم.

ــ  چهارتا بچه آوردم. سه تا پسر آوردم، يه دختري. اين چهارتا بچه همشون توي كوره‌ها بودند (بودم). زايمانم توي كوره‌ها بوده (بودم)، حامله بودم ساعتي كه منو درد ياد مي‌كرده همون موقع ماشين مي‌گرفته شوهرم، اينقدر بودو بودو  بودو كه بره از شهر ماشين بگيره. مارو (منو) ميبرده بيمارستان زايمون ميكردم باز منو ورميداشته مياورده خونه... كسي هم نبوده كه منو جمع بكنه. چون همه ديگه كار دارند، واسه‌ي خودشون ميرن سر كار... به وضع من نمي‌رسيدن. روز پنجم ــ شيشم كه زايمون مي‌كردم ميرفتم سركار همون جا كار مي‌كردم. چهارصدتا، سيصدتا، پانصدتا خشت مي‌زدم با شوهرم. اين بچه كوچيك قنداقي رو ميبردم همون‌جا ميذاشتم، من كار ميكردم... هنوز هم بيمه نيستيم. بيمه‌شوهرمانيم. دوماه براي ما اعتبار مي‌زنند...

ــ  دخترم كوچيكه، توي آفتاب، الان تنش ببينيد اينقدر خراب شده...

ــ  [یکی دیگر از بچه ها] هفت سالشه. اون رو ميبرم با خودم، چون خودم خسته مي‌شم، او رو ميبرم همون خشت رو با من جمع بكنه. اينقدر ـ مثلا ـ اذيت ميكنه اونو ميزنم مادر چه‌كار، مادر فلان كن كه بياد دوتا خشت براي من ورداره اون بچه.

ــ  يك كيلو گوشت ما مي‌گيريم، اون يك كيلو گوشت رو ــ خدا شاهده، به مرگ چهارتا بچم ــ اگر بگم هر دفعه‌اي يه مثقال بار مي‌كنم باور نمي‌كني. همش نخوتي، سيب زمينيي، لپه‌اي كه بود كنه... آبش باشه، اسمش هست گوشت، ولي آبشه خداراستي. همون‌كه به كمه به زياته بود مي‌كنيم تا باز بيايم اينجا. اينجا هم كه ميايم ارباب‌ها انقدر نق و نوق مي‌زنند كه مثلا نرخ خشت كم باشه...

ــ  اين پولي كه اونها مي‌دن هيچي براي ما نميشه. باز مجبور ميشيم سه ماه ـ چهار ماه تو داهات باشيم باز از تو دهات... چون ديگه درآمد ديگه‌اي نداريم. باز بلند ميشيم ميايم اينجا. باز اينجا هم كه ميايم مثلا ارباب‌ها گفتند مي‌خوان ما رو بيمه كنن كه نمي‌كنن. دوماه ما بيمه شوهرمانيم. ديگه غير اون دوماه كه [نامفهوم] اگر ما اگر بيمار بشيم،  آيا  ما مريض نمي‌شيم؟ اين بچه ما مريض نميشه، نبايد دفترچه داشته باشه؟ هردفعه كه ما دكتر بريم هيچي‌ش نشه ده تومن پول دكترش مي‌شه. خوب اين ارباب‌ها هم نميدن ديگه... بيمه ‌هم كه خب نمي‌كنن. حق ما رو مي‌گيرن.


در "قائمشهر"، شهري كه پس از تعطيلي كارخانه‌ نساجي اش به زباله‌داني تبديل شده، با كارگرهاي بيكار شده حرف ميزدم. يكي از آنها كه نقش راهنماي من را هم به عهده داشت گفت كه همسايه‌اش دختر شانزده ساله‌اي دارد كه از درد كمر شب تا صبح گريه مي‌كند و با ناله و فرياد به پدرش التماس مي‌كند كه او را پیش دكتر ببرد و همسايه‌ها هم از صداي اين دختر شب‌ها خواب ندارند و از اين قبيل حرف‌ها. پدر اين دختر را پيدا كردم و صحبت كرديم. حدود پنجاه سال داشت و  هر روز سرچهارراه‌ها قاطي كارگرهاي ساختماني مي‌ايستاد اما چون معمولا كارفرماها به آدمي با اين سن و سال احتياج ندارند هفته‌اي يكي دو بار بيشتر كار گيرش نمي‌آمد.
در چنين اوضاعي يعني بعد از شش سال بيكاري و كشيده شدن شيره زندگي‌اش،  دخترش مريض شده بود. از طرفی با اتمام بيمه‌بيكاري، بيمه درماني‌شان هم قطع شده بود. دکتر با نرخ آزاد دختر این مرد را ویزیت کرده بود و بعد يكسري آزمايش نوشته بود و او هم با وجود چهار تا بچه ی ديگر امكان پرداخت هزينه‌ آزمایش ها را نداشت. دوست و آشنا و همسايه هم كه آدم‌هاي بيكار شده‌اي مثل خودش بودند. خلاصه اينطوري.

يك قسمت از صحبت‌هايش را بشنويد *

فلاكت و بدبختي که ته ندارد. اما اين‌يكي خيلي ناجور است. آدم هرطوري كه شده درد خودش را تحمل مي‌كند اما درد كسي كه به تو وابسته است را نمي‌شود. وحشتناك است كه يك نفر بعد از بيست سال كار كردن پنجاه هزارتومان پول براي درمان فرزندش كه درد مي‌كشد نداشته باشد. پس اين بيمه‌هاي تامين‌اجتماعي، درمان رایگان و... قرار است دقیقا چه غلطی بکنند؟



* كسي خبر دارد با چه نرم‌افزاري مي‌شود فايل‌هاي صوتي WAV را به MP3 تبديل كرد؟ اين نرم‌افزارهاي دانلودي بيشتر از ۳۰ ثانيه از هر فايل را جواب نمي‌دهند. اگر ميدانيد از طريق كامنت يا ايميل خبرم كنيد.