1
جک و جونوری چیزی توی اتاق خوابم بود. منتها بزرگ بود. قد آدم یه کمی کمتر، بگیریم قد بچه. داشت واسه خودش روی کاغذ کتابای کف اتاق جولون میداد. خش خش میکرد و میرفت. سواد که نداشت، کاغذا رو بو میکشید. واسه همین خش خش میکرد. کاری به کارم نداشت. منم کاری به کارش نداشتم. سرم طرف دیوار بود. گفتم که، خواب بودم. برگشت گفت «شلختهای ها توام.» جفتن منتظر بودیم یکی یه چی بگه. فضا میطلبید. از لای خلط و آتاشغالایی که موقع خواب ته گلوم جمع شده بود گفتم «بعدش لابد ازم میخوای گل و گردنتو بلیسم» هیچی نگفت. فقط خش خش میکرد. گفتم «همه قبلش همینو میگن.» باز جواب نداد. فضا هنوز میطلبید. گفتم «البته بعضیام اینو نمیگن.» منتظر نموندم. گفتم «جاش میخوان کف پاشونو گاز بگیرم.» گفت «باشه.» باز سکوت شد. گفت «بابام میگه اینایی که ازدواج نمیکنن خودکشی میکنن.» گفتم «خیلیا میکنن. حرف حساب میزنه. فرقی نداره» گفت «زنت کو؟» گفتم «زن خودت کو؟» گفت «ندارم که» و قبل از "که" خندش شروع شد. گفتم «مال بابات کو پس؟» گفت «سر ِ کار» با ته موندهی خندهی قبلی پرید تو حرف خودش «همه کجا میرن به نظر سرکار؟» حال خندیدن نداشتم جاش بهش گفتم «جونور» که دلخور نشه.
دادم چفت درو درست کنن. زبونه شل شده بود. به نجاره گفتم «نیگا میگم» گفت «آره. راس میگی» هنوز یه وقتایی سر صبح صدای کوبیده شدنشو به در میشنوم. چرا خجالت بکشم.. کیف میکنم. بعدازظهرا که بیدارم بیشتر. زنگ میزنه اول بعد با مشت و بعد با همهی بدنش میکوبه. هنوز امید داره در مثل قبل باز بشه. میکوبه.
2
تلفن هنوز توی کار دلنگ اول بود که دکمه قرمز را فشار داد و ساکتش کرد. کنار در نشسته بود و با بند کفشش ور میرفت. خدا خدا میکرد دلنگ را از پشت در نشنیده باشد، که گوش به در نچسبانده باشد که بشنود. خواند «کجایی؟» نوشت «توی راه» و خاموش کرد تا صدای «منتظرم» باز بلند نشود. پارچهای از جاکفشی برداشت و پهن کرد روی زمین که موقع ایستادن جیغ کفشش روی سنگ در نیاید. از چشمی نگاه کرد. توی راهرو خبری نبود. کتفش را به در فشار داد و دستگیره را چرخاند. زبانه مقاومتی نکرد و بیصدا کنار رفت. جلوی در نیمه باز چند لحظه گوش خواباند. راهپله هم ساکت بود. تردید داشت. نمیتوانست تصمیم بگیرد اول کدام قسمت بدنش را از در خارج کند. اگر بیرون از محدودهی دید چشمی جایی کمین کرده بود و چشم توی چشم میشدند چارهای نمیماند. یکی از پاهایش را بیرون برد، انگار نوک کفش چشم دارد به جهات مختلف چرخاندش. منتظر بود صدایی بین ونگ و ناله - اما بیشتر ناله - بلند شود که «سلام» تا پا را داخل بیاورد و در را ببندد. شاید اگر روزی لازم میشد از در انکار میآمد که چند وقتی نبوده، مسافرت بوده و اصلا خبر ندارد که کفش کی با شنیدن سلام او خودش را مخفی کرده.. دزد یا هر کی. هیچ خبری نبود. برای اطمینان دستش را هم بیرون برد. چندتا بشکن زد تا اگر روی پلهها خوابش برده باشد بیدار شود.. هیچ صدایی نبود. دست و پایش را جمع کرد. یاد مقالهای در یکی از مجلات راهنمای زندگی افتاد و فکر کرد ضرر ندارد، پس نفس عمیق کشید. تا سه شمرد و رد کرد، به هفت و هشت که رسید خودش را غافلگیر کرد و راه افتاد. جرئت رفتن به سمت آسانسور و بیدفاع منتظر ایستادن را نداشت. پلهها هم خطرناک بودند. در هر طبقهای ممکن بود از هر گوشهای بیرون بیاید و سلام کند. نفهمید در کی بسته شده. راه برگشت و جای ایستادن نبود. گوشی تلفن را از جیب تنگ شلوار درآورد و شمارهای گرفت. چشمش را به صفحه خاموش گوشی دوخت و از پلهها پایین رفت. بدون عجله. خودش که هیچوقت احساس دلخوری نمیکرد از کسانی که موقع شماره گرفتن و حرف زدن با تلفن حواسشان نیست جواب سلام بدهند. فقط کافی بود صفحه تلفن را نگاه کند و به محض شنیدن صدای ناله – و کمی ونگ - تلفن را به گوشش بچسباند و بگوید سلام و با سر اشارهای به جانب او کند و شاید حتی میتوانست حین گوش دادن به صدایی که لابد از گوشی میآمد جواب سلام او را لب بزند.. اگر میتوانست. اینها همه حدس بودند. مطمئن نبود بتواند.
«سلام». همان ونگ و همان نالهای که نالهاش بیشتر بود اما ونگاش هم تا مدتها توی گوش میماند.
_ علیک سلام سرکار خانوم.
- کجا میری؟
_ سر ِ کار، همه کجا میرن به نظر سرکار؟
- مامانم کجاست؟
_ سئوال خوبیه. نمیدونم... سر ِ کار؟
با دو دست دستگیره را میکشید. به زحمت در ماشین را باز کرد. دستش را پیش برد تا برای سوار شدن کمکش کند. بدون نیاز به کمک با اطمینان و سنگین روی صندلی نشست انگار تمام عمر پنج شش سالهاش جایش همانجا بوده.
_ دارم میرم سر ِ کار..
- باشه.
_ جایی نیست که تو هم بتونی بیای.
- تو ماشین میشینم آهنگ گوش میدم.
_ مامانت میاد نگران میشه.. برو عزیزم. یه روزی از بابا مامانت اجازه بگیر با هم میریم پارک.
- مامانم اجازه داده.. بریم پارک.
_ الان که دارم میرم سر کار.
- دروغگو. خودت گفتی اگه مامانم اجازه داد میبریم پارک.
_ خب من از کجا بدونم مامانت اجازه داده؟
- تلفن کن ببین خودش میگه.
_ من شماره مامانتو که ندارم.
- به بابام بگو پس.
_ باباتو چه میشناسم... ببین! الان کار دارم. منکه گفتم کار دارم که.
- گفتی اگه مامانم اجازه داد میریم پارک.
_ نگفتم الان میریم. گفتم یه روزی.
- شب نیست که هنوز.
_ شب نیست اما اون روزی هم که من گفتم نیست. نگا.. روزی یعنی یای آخر روز نکره میشه. یعنی یه روزی که ممکنه امروز نباشه، هر روزی باشه... با امروز فرق داره. نگفتم امروز.
- دروغگو. گفتی اگه مامانم اجازه داد میریم پارک.
_ من به تو دروغ نگفتم. به چی.. کیو بیشتر از همه دوست داری؟
- پارک
_ به پارک قسم دروغ نگفتم.
- اگه دروغگو نیستی بریم.
_ باشه.
- میریم پارک؟
_ آره. چاره چیه. شماره مامانت چنده؟
- برم دفتر تلفونو بیارم؟
_ بدو.
از هولش پلهها را دوتا یکی پرید بالا و توی راهپلهی پارکینگ گم شد. او هم از هولش بیخود راهنما زد و حرکت کرد. تلفن خاموش روی صندلی افتاده بود و خطری نداشت. «یک جای خیس.» بعد فکر کرد «یک جای گرم».
3
آقایی که شما باشی، همین دیروز، همین استخر، همین سونا... نه سونای بخارا. خشک. همین جا. دستاش اول از همه. از نوک انگشتاش تا بگیر برو بالا تا کتف و... نه خدایا... چشماش اول رفتن. زبونش آخر از همه. چیا که نمیبینه آدم این روزا. چندتا شعر هم از بر بود. همش بخار شد رفت هوا. خیلی عجله داشت. همین جایی که الان شما نشستی.. دور از جون.. حالا شمام اگه یه کم کمتر بمالی.. ببین. همیچین که عرقت دراومد و به نفس نفس افتادی... عجله هم که نداری مثل اون بنده خدا.. آروم دستتو از اینجای شکم.. اینطوری.. فشار بده.. آها... همینجوری برو. آروم تر.. روزی یه ربع بسشه.. خدا شاهده منو الان ببین.. 105 کیلو بودم، آرزوم بود 90 تا بشم... الان ببین.. مخلص آقا. داشتم واسه این آقا میگفتم پیش پای شما. همین دیروز، همین استخر، همین سونا... نه سونای بخارا. خشک. همین جایی که این آقا الان نشسته.. دور از جونش.
آمدم زیر این پست رویا بنویسم "برو بابا". اما فکر کردم بهتر است بنویسم چرا باید برود، این بابا، حالا کجاش زیاد مهم نیست.
متولد اسفند کارگر شرکت واحد است. اتحادیه اش انتخابات را تحریم کرده چون اصولاً حقوق کارگرها در هیچ کدام از دولت های قبلی محلی نداشته و مطمئن است که بعداً هم نخواهد داشت، چون به تحقق وعده های رنگین قبل از انتخابات باور ندارد. در ضمن، تا وقتی که حقوق کارگرها تأدیه نشده، تأمین هیچ جور آزادی فردی برای شهروندان یا اعتبار بین المللی برای ایران برای اتحادیه پشم است، بر خلاف اتحادیه های کارگری در کشورهای غربی که به این جور مسائل هم توجه دارند. بنابراین متولد اسفند به این اکتفا میکند که تلاش اطرافیانش را برای متقاعد کردن او به این که رأی اش میتواند اوضاع را کمی بهتر کند با یک نگاه عاقل اندر سفیه جواب بدهد.
این قسمت از نوشتهی احتمالا طنز رویا دلایل سندیکای شرکت واحد برای حمایت نکردن از کاندیداهای ریاست جمهوری را هدف قرار داده. رویا ننوشته که چرا این دلایل برای شرکت نکردن در انتخابات قانعاش نکرده، ننوشته به کداماش اعتراض دارد و کداماش را ناحق میداند. فقط دلایل را ردیف کرده و لابد از ما انتظار دارد بعد از مطالعه قار قار بخندیم.
1_ به نظر او بیاعتنایی به حقوق کارگران در دولتهای گذشته دلیل خندهداری برای شرکت نکردن کارگران در انتخابات است مخصوصا اینکه آنها تصور میکنند چون در دولتهای گذشته به حقوقشان بیتوجهی شده پس دولتهای بعدی هم کاری از پیش نخواهند برد. برای فهم نکتهی خندهدار ماجرا اول باید مشخص کنیم منظور از دولتهای گذشته چیست و چرا کارگران نمیتوانند به هیچکدام از دولتهای موسوی و کروبی و احمدینژاد امیدی داشته باشند.
موسوی: اخراج کارگران چپ از کارخانهها پیش از دورهی موسوی شروع شده بود اما ساختن زندان در زیرزمین وزارت کار برای کارگران سندیکالیست و کمونیست در دورهی موسوی اتفاق افتاد. پیشنویس اولیه قانون کار "در باب اجارهی اسلامی" که به موجب آن رابطهی کارفرما و کارگر به رابطهی موجر و مستاجر تعبیر شده بود هم در دولت میرحسین تدوین شد. همچنین دولت میرحسین بود که نهاد فراگیر "خانه کارگر" را در اختیار اعضای شاخه کارگری حزب جمهوری اسلامی قرار داد و در کنار آنها بازوی نظامی پروژه "پاکسازی" بود. از همهی اینها مهمتر در دولت میرحسین طبق توافق دولت با نهاد کارگری دولتساخته چهار سال حقوق کارگران علیرغم تورم به خاطر شرایط جنگ ثابت ماند. قرار بر این بود که بعد از جنگ هر سال درصدی معین برای جبران این شکاف دستمزدی به پایه حقوق کارگران اضافه شود. جنگ تمام شد، دولت موسوی هم تمام شد اما در بیست سال گذشته موسوی هیچوقت این تعهدش را به دولتهای بعدی یادآوری نکرد، هیچوقت عذرخواهی نکرد، هیچوقت شرمنده نشان نداد. حالا ناگهان ظهور کرده و کارگران عمل خندهداری مرتکب میشوند اگر به او اعتماد نکنند.
کروبی: مجلس ششم تلخترین مجلس برای کارگران بود. ماده 94 نظام صنفی که به موجب آن کارگران تنها در صورت شکایت از کارفرما از حقوقشان بهرهمند میشدند با همکاری سازمان تامین اجتماعی و مجلس ششم تصویب شد. ماده 191 قانون کار که بر اساس آن کارگران کارگاههای کمتر از 10 نفر از حمایت قانون کار خارج میشدند با همکاری مجلس و دولت اصلاحات اجرایی شد. خروج کارگران قرارداد موقت از امکانات اولیه تامین اجتماعی در این مجلس قانون شد... حالا کارگران میتوانند با خاطر جمع به رئیس این مجلس امید ببندند.
احمدینژاد: مادربزرگم یک وقتایی میگفت چه گویم که ناگفتنم خوشتر است.
۲- رویا متلک پرانده: « تا وقتی که حقوق کارگرها تأدیه نشده، تأمین هیچ جور آزادی فردی برای شهروندان یا اعتبار بین المللی برای ایران برای اتحادیه پشم است.» این یعنی حالا درست است که حقوق کارگران در دولتهای هر کدام از این کاندیداها لجنمال میشود اما آنها باید بزرگواری به خرج بدهند و برای تامین "آزادی فردی" ما (طبقه متوسط؟) از یک کاندیدای اصلاحطلب حمایت کنند.
خدا خودش میداند که بعد از چاپ غزل دومین علاقهام در زندگی این است که بدانم منظور از آزادیهای فردی که دولتهای اصلاحطلب با این پتانسیل فعلی میتوانند محققاش کنند چیست. چند تا کتاب چاپ میشود و نویسندههایش اگر خوش شانس باشند به خاطر مجوزی که دولت اصلاحات داده به زندان نمیافتند. چندتا روزنامه هم خب... چند ماهی، تازه با مدیر مسئولهای خودی. توی فیلمها هم میشود از این دختر ملوسای همه چی برجسته دید که لحن بچهگانهشان میتواند شلوار چند تا از این رفقای ما – حتی خود ما - را ردیف جلویی سینما بهمن نجس کند. از پاچه شلوارها و انشالله رنگ روسری که نه، همان چیزهایی که روی سر ملت است هم نمیشود گذشت. آهان... خدا بخواهد میشود توی زمستان و حتی تابستان چکمه هم پوشید.. همین؟ هدفم این نیست که تلاش چهار سال یکبار طبقهی متوسط را برای به دست آوردن این قبیل آزادیهای طبقاتی تحقیر کنم. اما قطعا وقتی قل قل ناگهانی برای بدست آوردن این قبیل آزادیها در مقابل تلاش آرام اما مستمر و در عین حال پر هزینهی یک نهاد مردمی برای گرفتن (و نه مثل این جماعت گدایی) حقوق اولیهشان قرار میگیرد مشخص است که من کدام طرفم. میفرمایید چندتا کارگر و سمپاتهایشان در مقابل اینهمه پارچهی سبز رنگی که این روزها روی میلهی آنتن پژو 206 ها توی شهر جولان میدهند به چشم نمیآیند؟ قبول. اما خودشان میدانند که قاطی این بازی محافظهکارانه برای تثبیت وضعیت موجود نشدهاند.. این بازی کاسبکارانه.
3- تصور میکنم یکجور ارادهی جمعی شاید باشد اینکه جماعت میخواهند یادشان نیاید که دایرهی اختیارات رئیس جمهور در ایران چقدر محدود است. شأن تدارکاتچی بودن رئیس جمهوری که خود رئیس جمهور اصلاحطلب هم با صدای بلند به آن اعتراف میکند را یکجورایی به روی مبارک نمیآوردند. به رویشان هم که بیاوری اعتبار بینالمللی ایران را علم میکنند و بکارت به گا رفتهی میهن باستانی و این قبیل اراجیف. جدی جدی رئیس جمهور خوشتیپ دلشان میخواهد؟
در این رابطه: درباره ی هر چیزی به جز انتخابات!
اینها همه میتوانند در یک روز اتفاق بیافتند یا اگر دوست دارید به مرور، با گذشت روزها و حتی ماهها، شاید تا سالها بشود کشش داد. از شروعش هم مطمئن نیستم. بعد از بستن در، مثل وظیفهای که در حضور او اجازهی انجامش را نداشته یکراست به سراغ میز برود یا اینکه در را ببندد و بیاید جلوی تلویزیون بنشیند، شام بخورد، چند تا چایی، سیگار، انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. بعد ببیند که نمیشود. آن وقت دست دراز میکند و چیزی از روی میز برمیدارد. یک چیزی که تمام مدت، حتی قبل از رفتن او هم جلوی چشمش بوده و در تمام مدتی که لپههای اضافی را گوشهی بشقابش جمع میکرده و نرهلسهای نه چندان – با معیار امروز - عاشقانهی خرس قطبی برای مادهاش را از تلویزیون تماشا میکرده آن چیز از نظرش دور نشده. شاید هم راهش این باشد که یکدفعه این اتفاق بیافتد. یعنی وقتی او رفت در را ببندد. بنشیند جلوی تلویزیون شام بخورد و چایی و سیگار و وانمود کند که هیچ اتفاقی نیافتاده و بعد ناگهان کنار ظرف، روی جعبهی سیگار یا از پشت لیوان چایی آن چیز را ببیند. اینکه چه چیزی.. خب، هر چیزی میتواند باشد. یکبار از تار مو شروع کردم. تار موی قهوهای که لای خرت و پرتهای روی میز پیدا میکند و بعد از معاینه بر میدارد و به آشپزخانه میرود. همچنان که مو را با احتیاط کمی دور تر از لباس قهوهایاش نگه داشته با دست آزادش در کابینت را باز میکند، سطل آشغال را از زیر ظرفشویی کمی به بیرون هل میدهد، درش را باز میکند و مو را رها میکند توی سطل.
چند روز قبل یا بهتر است بگویم چند شب قبل از فیلتر سیگار شروع کرده بودم. فکر میکردم جمع از من مستتر است - این عادت را از وقتی پیدا کردهام که عادت فکر کردن به اینکه جمع از من خنگتر است را ترک کردهام - چون جمع از من مستتر بود فیلتر سیگار را سفید کردم و برای محکمکاری رد قرمزی هم رویش انداختم. که از توی جاسیگاری شلوغ که کفاش را لجن چایی و خاکستر گرفته، از لای باقی فیلترها بیرون میکشد (برای آنکه با بالایی هم قافیه باشد میتوانم رضایت بدهم که "بر میدارد" هرچند کسی فیلتر سیگار را از توی لجن کف جا سیگاری برنمیدارد مگر کسی که هیچوقت سیگارش را با ته چایی توی جاسیگاری خاموش نکرده باشد) و همان قصهی پیمودن مسیر اتاق نشیمن تا آشپزخانه و ماجرای سطل. جمع این داستان ونهگات را نخوانده بود. زیاد روی مستیاش حساب باز کرده بودم. گفتم شاید هم از بارتلمی باشد. از همین آمریکاییها خلاصه.
هستهی انگور را برای جمع تعریف نکردم چون آن موقع نمیدانستم. اما برای او گذاشتم بعد از تار مو. داشت خیار پوست میکند و من سیب میخوردم که نه، به قطعات مساوی و بعضا نامساوی تقسیم میکردم و هنوز به باز کردن در کابینت با دست آزادش نرسیده بودم که مراسم جدا کردن هستهها را دیدم. بعد گفتم که آمد نشست پشت میز و بشقاب را کشید طرف خودش. با نوک چاقو بین پوستهای سیب و خیار و پرتقال را گشت و دو تا هستهی انگور پیدا کرد و دوباره تا زمان انداختن هستهها توی سطل، با همان جزئیات. از همین تکرار جزئیات (که یارو دو تا هستهی انگور را از بین آنهمه پوست سیب و خیار و پرتقال با نوک چاقو جدا میکند و کف دست میگیرد - بر میدارد - و به آشپزخانه میرود. با دست آزادش در کابینت را باز میکند و سطل آشغال را از زیر ظرفشویی کمی به بیرون هل میدهد. درش را باز میکند و هستهها را رها میکند توی سطل.) حوصلهاش سر رفته بود و با همان ژست دل آشوب کن بی قصد و غرضی گفت «تهش هم لابد بدبخت را به گروتسک فنا میدهی. خانه آتش میزند یا یک جاییش را میبرد و از این مدلیها.» حالا به نظرم کمی بیرحمی میآید اینکه گفتم تشخیص گروتسک بودنش کار شما توی روزنامهتان است. روزنامه خالی هم نگفتم البته و از این جهت حرفم را بیرحمی میدانم: «روزنامه پنجاه تومانیتان..».
اول و آخرش باید میرفت. معلوم بود میرود. اما نمیدانستم که این آخرین بار است یا باز به بهانهای، کتابی فیلمی ناخنگیری که خودش آورده اما نبرده – شاید به هوای همچین روزی – باز بیاید. خیار پوست بکند و من سیب تقسیم کنم و باز همان که بعد از رفتنش استکان چاییاش را از شلوغی روی میز بردارم و زیر اب گرم بگیرم. روی لبهاش دست بکشم و توی نور نگاه کنم که جای انگشتش نمانده باشد.
اینجا کلا فــیلتر شد و من هم کلا به زاپاس رفتم.
واسکو پراتولینی
«ارسیلیا» جلو در کارگاه منتظرش بود. هنوز خون پدرش از روی زمین خشک نشده بود. به سویش رفت و دستش را پیش برد:
«برای همه چیز و بخصوص اعانه ممنونتون هستم. به همه گفتم؛ به شمام میگم. مهندس صد لیر اضافه داد.»
« با این پول چند وقتو می تونین بگذرونین؟ »
تازه فهمیده بود که او دیگر یک دختر بچه نیست. پستان هایش برجسته و نگاهش غمگین اما پر از غرور بود.
دختر گفت: «تا هر وقت که باز به پول نیاز پیدا کنیم.» لبخندی زد که اندوهش را خوب نمایان می کرد. مرد برای آن که نگاهش معنی دیگری پیدا نکند و گفتگو را به راه دیگری نکشاند، به سختی تلاش کرد تا برای خود تکرار کند که او دختر یک رفیق قدیمی است که از داربست سقوط کرده و مرده است.
« شب بدی رو توی حبس گذروندین؟ »
«قبلا هم اونجا بوده م. برام تازگی نداشت. توی سه سال سربازیم چند باری زندون افتادم.»
زنگ کارگاه بصدا درآمد. «مدی» مرد را صدا می کرد. با عجله خداحافظی کردند.
شاید «متلو» حتی نام «ارسیلیا» را از یاد می برد. سرش گرم سیاست بود، اما همیشه اتفاقی می افتاد که او را درگیر می کرد. حالا تهدید بیکاری؛ و شاید عشق. نمی پذیرفت که گرفتار شده، چون اخلاقش این بود که هر چند وقت با کسی باشد. بیست و پنج ساله بود. کارگری جذاب و خوش سر و زبان.
زمستان بدی بود. کارگاه «رمیتو» بسته بود و او تمام روز حتی یک نصفه سیگار نداشت. و بهاری که او کار در «ویلا مانیا» را شروع و رها کرده بود. بعد، «متلو» خود را در اعتراضات ماه مه 98 یافته بود که برنامه ای از پیش مقرر شده بود. اما خروجش از خانه در روز سه شنبه ششم و حمایت از کسی که فریاد می زد: «نان!» کاملا تصادفی بود. مثل آبی که از یکجا سر ریز می کند و کلماتی که از دهان بیرون می ریزد. سه ماه بیکاری، و فکر اینکه دوباره برود دنبال حمالی حالش را بهم می زد. فقط نداشتن یک نصفه سیگار نبود. خیال نان، اجاره های عقب افتاده، قرض های از موعد گذشته، خانه ای ارزان که قولش را به «آیدا»ــ دوست دختر آنوقت هایش ــ داده بود هم بود. بعد، در صف اول تظاهرکنندگان میدان «ویتورینو» قرار گرفته بود. چیزی که غیر از آن نمی شد. آدم های معترضی که از «سن فره دیانو» راه افتاده بودند ــ «جه مینیانی» هم بین شان بود. کارگری که خیلی کم می شناختش و او را در تشییع جنازه ی «پالسی» دیده بود ــ او را دنبال خود کشیده بودند. هیچ تابوتی را بدرقه نمی کردند. آدم هائی بودند به خشم آمده از گرسنگی. احتمال درگیری، آن ها را نمی ترساند، اساسا برای شان بی اهمیت بود. صف تظاهرکنندگان از خیابان «استروتزی» بیرون زد. «متلو» تازه به آن ها پیوسته بود که سربازان از پشت بنای یادبود پادشاه «گالانتومو»، که در پناه سنگرها پنهان شده بودند، خارج شدند. هیاهوئی برپا شد. بی آنکه فرصت حرکتی را داشته باشد قنداق تفنگی به سرش خورد و او را گیج و بیهوش بر زمین انداخت. تنها بعدها فهمید که ماجرا به کجا ختم شد و در میلان و شهرهای دیگر ایتالیا چه اتفاقاتی افتاد. در «فلورانس» ده ها زخمی و در «سستو» پنج کشته، در «ریکوربولی» یک کشته، در «کالدینه» سه کشته و در بلندی های حومه ی شهر نه کشته بر جای مانده بود. «دلبوئونو» را هم مثل او گرفته بودند. «توراتی» را هم. اما «پاچتی» با یک پای لنگ تا رم گریخته و در پارلمان پناه گرفته بود. «متلو» باز هم به زندان افتاده بود، اما این بار نه فقط برای یک شب. خیلی ها را به زندان «فورتتزادباسو» فرستاده بودند، و او و چند نفر دیگر را به «موراته».
در این زندان ها قراری بین زندان بانان و زنانی که ساعت ها در خیابان فریاد می کشیدند گذاشته شد. آن ها یکی پس از دیگری به میله ها آویزان می شدند و مردان شان را به نام می خواندند.
فریاد یکی از این زنان سکوت را شکست و به داخل زندان راه کشید: « زندانیا گوش شون با من باشه! اجازه گرفتیم تا باهاتون سلام احوال کنیم. اما شما جواب ندین! چون که ما رو فورا بیرون می کنن. هیچ خبری بهتون نمی دیم، چون میگن لابد قرار و مدار رمزیه.»
زندانیان زیر میله ها جمع شدند. سی نفری بودند و همه کارگرانی بودند که یکدیگر را می شناختند.
حضور و غیاب در سکوت سنگین آغاز شد.
صدای همان زن باز فریاد کشید: « من زن "مونسانی فدریگو" هستم. اگه نمی شنوه به "چیگو مونسانی" بگین زنش بهش سلام می رسونه.»
دومی فریاد زد: « من زن "بالدی نوتی آرماندو" هستم. "بالدی نوتی آرماندو"! من "جینا"م.»
و سومی: « "مارتینی پیزاکانته"! من "لیدیا" م. زنت.»
چهارمی داد کشید: « "جه مینیا جاتونو"! من "آنیتا" هستم.»
داخل بند، هر نامی که صدا می شد همه کنار می کشیدند و راه می دادند تا آن مرد بتواند به میله ها آویزان شود. گرچه از آنجا نمی شد خیابان را دید. اما بام روبرو و ستارگان دیده می شدند.
زن «چیگو مونسانی» باز فریاد زد: « یه پیرزنی اینجاس که صداش در نمیاد. مادر "پالانتی سرجو" س...» و ادامه داد: « "پالانتی"، "پالانتی سرجو"ی نونوا.»
«متلو» چون هیچکس صدایش نمی کرد، گوشه ای ایستاده بود. نه امیدی به آن دختر آلمانی داشت، و نه به هیچکدام از دوست دخترهای دیگرش، «پیا»، «گاریبالدا» و نه حتی «ویولا».
« زن "فیوراوانتی" نجار هستم. "فیوراوانتی" نجار.»
صدای دیگری که فریاد می زد: « "جولیو"..."جولیو کررادی"...» با بغض شکست.
« "سنتیلیو"! من "رزینا"م.»
« "پانتیفری اومرو"! من دخترشم. زنش هم اینجاس. بهش سلام می رسونه.»
بین زندانیان، هیجان آغازین جای خود را به بیقراری داده بود. بی پاسخ گذاشتن آن نام ها طاقت شان را بریده بود. دیر یا زود، کسی سکوت را می شکست. «مونسانی» چاق و موسرخ هیکل حجیمش را وسط انداخت تا دهان «کررادی» را که هیچ ربطی به «انقلاب» نداشت و اشک های دو روزه سبیل های کارمند ساده ی ثبت احوالی اش را خیس کرده بود ببندد. «کررادی» یکریز می گفت: « رفته بودم میدون "گلدنی" تا برم اداره که منو گرفتن. هنوز سی سالم نیس که سابقه دار بشم. ژنرال "سانی" منو می شناسه. عموم سروانه. اما هیچکی حرفامو باور نمی کنه.»
نمی فهمید که این افتخارات برای جمعی که بین شان افتاده بود پشیزی ارزش نداشت. سرها یکی پس از دیگری از پشت میله ها بالا می آمد و می چرخید و مهتاب، نیم رخ های در آرزوی بالا رفتن از میله های بلند بند نیمه تاریک را روشن می کرد.
« بازم منم. "آنتونیه تا مونسانی" از طرف زن "لوکارلی اجیستو". حالش خوبه، اما ریه هاش آب آورده...»
بعد، صدای شفاف و تیز دختری جوان، به تندی اعلام حضور کرد:
« "سالانی متلو"! "ارسیلیا"م. "ارسیلیا" دختر "پالسی" که از داربست سقوط کرد و مرد.»
و بلافاصله کوبش سم اسب ها و صداهای خشنی که دستورات تهدیدآمیز میداد و ارعاب و فریادها در صدای رسا و سرشار از خشم «آنتونیه تا» محو و ناپیدا شد:
« کثافتا، مزدورا... حکومت نظامی برقرار کردن. "چیگو"! منم دارن می برن.»
و ناسزا و نفرین مردانی که به میله ها چنگ انداخته بودند همچون امواجی خروشان بند را به کام کشید.
«آنتونیه تا!»
«جینا!»
«لیدیا!»
«رزینا!»
«آنیتا!»
«ارسیلیا! ارسیلیا!...»
تا اینکه سرانجام فریادها خاموش شد. حتی «کررادی» هم لب فروبست. شب بلند، با بوی تعفن غلیظ بند همآغوش شد. شاید «متلو» تنها فرد بیدار بود.
و با نخستین پرتوی نور سحری که بند را روشن کرد، به خود گفت:
«بیرون میرم و باهاش عروسی می کنم.»
[ترجمهی داستان کار دوست سخاوتمندی است که اجازه داده اولین بار اینجا منتشر بشود.]
کسی که قصد دارم یک تصویر از بچهگیاش را نشانتان بدهم از آنهایی است که معلم مدرسه و دستکم یکی از زنداییهایش معتقد بودند یک «جوری» است و والدینش میگفتند بزرگ که بشود انشالله «درست» خواهد شد. این همهی اطلاعاتی است که از این بچه دارم: کسی که یکجوری بود و میبایست درست میشد. حالا نگاهش کنید. لخت با بدن خشک کنار استخر نشسته و ضربات دست کرال سینهی بچهی دیگری را تماشا میکند. مربی که مرد درازی است (و تنها چیزی که از او به یاد میماند همین درازیاش است) هوار میکشد «بشکن اون آرنجتو گوساله». دلیلی ندارد سخت بگیرم. میلش را هم ندارم. اما شاید اگر بدانید بهتر است که اگر از آنهایی باشید که پای این داستان نسکافه میخورند، چیپس یا آب پرتقال یا آب خالی یا که اصلا هیچی، خب نمیتوانید مخاطب این داستان باشید. یعنی توقع ندارم در مواجهه با این مربی شنا نگویید «یک پفیوز بددهن دیگر». اما اگر یک لیوان نصفهی چایی (که بخارش قسمت خالی لیوان را تار کرده) دم دستتان باشد و همینطور که قند آرام با داغی هورت اول توی دهنتان آب میشود این داستان را بخوانید، احتمالا میتوانید درک کنید که گوساله در کلاس این مربی یک درجه است شبیه درجههای نظامی که از قضا چندان پَست هم نیست. درست است که از قورباغه و سگماهی پایینتر است اما مسلما همین گوساله بابت گوساله بودنش به بزغاله و خَرماهی و کرمخاکی کلاس فخر میفروشد و – اجازه بدهید در مقام دانای کل به اطلاعتان برسانم – همین گوساله بیست-سی سال بعد وقتی سر صبح از مهرآباد خارج میشود و به سمت آزادی میآید تا بیاندازد توی خیابان آریاشهر، توی صف خطیها ناگهان مربیاش را میبیند و میکشد کنار. منتظر میماند تا یکی از این تاکسیسبزگیرها که پشتش مانده از رفتن او ناامید بشود و از کنارش بگذرد. در این حین یکی از مسافرهایی که سر صف ایستاده به او اشاره میکند که سوار میکنی؟ سر تکان میدهد که یعنی نه. ماشین پشتی با بوق ممتد رد میشود و او میتواند چند متر عقب برود تا جلوی پای مربی. بعد شیشه را پایین میکشد و میگوید «ببخشید.» نگاه مربی جای دیگری است. احتمالا به جانب همان تاکسی سبز که حالا دارد چهار نفر را از سر صف سوار میکند. برای جلب توجه مربی بوق میزند. باز میگوید «ببخشید.» مربی از همان بالا میگوید «ها؟» راننده آرنجش را تکیه میدهد روی صندلی کناری و تا کنار پنجره خم میشود. میگوید «بخشید آقای اسدی؟» مربی میپرسد «شما؟» او جواب میدهد «قدیما شاگردتون بودم. استخر آزادی.» مربی میپرسد: «اسمت چی بود؟» و این همه را گفتم تا برسم به اینجا که راننده میگوید «گوساله». بدون دلقک بازی و اینکه آگاه باشد چیز عجیبی میگوید. این چیزها را شما اگر انتخابتان موقع خواندن این داستان چایی نباشد نمیتوانید بفهمید. لابد خندهتان هم خواهد گرفت از اینکه مربی از آن بالا بیاید پایین. تا لب پنجرهی ماشین. زل بزند به راننده. از موهایش شروع کند و ذره ذره تا چانهاش برسد. و برای اطمینان دوباره بپرسد: «گوسالهی کلاس من؟» این بانمک است؟ که یک آدم گنده برای معرفی خودش بگوید «گوساله» و مربی قدیمیاش دوباره بپرسد «گوسالهی کلاس من؟» در این صورت لابد از من توقع دارید که مربی را سوار ماشین گوساله کنم که تا آریاشهر برساندش و از آنجا هم با اصرار تا سعادتآباد (بگیریم استخر پردیس) بروند و توی راه مربی از کار و بار او بپرسد و اینکه «زن و بچه چکار کردی؟» و گوساله بگوید که برای پسرش دنبال کلاس شنا میگردد و بعد مربی بگوید که تا حالا چند تا قورباغه و گوساله و حتی نمیداند چندتا خرماهی بچههایشان را بردهاند پیش او و در این لحظه – میتوانم بگویم در این لحظهی نفسگیر – گوساله بپرسد «بچه کرم خاکی چطور؟» یا برای آنکه شما شیرفهم شوید میتواند اینطور بپرسد: «در این سالهایی که مربی شنا بودهاید از میان شاگردانتان آیا کرم خاکیی هم بوده که بچهاش را برای آموزش شنا پیش شما بیاورد، آقای اسدی، مربی قدیمی شنای استخر مجموعه فرهنگی-ورزشی آزادی که روی شاگردهایت اسم جانوران را میگذاشتی و به این طریق به آنها – شاگردانت – درجهای میدادی؟» مربی حتما خواهد گفت: کرم خاکیها هیچوقت بچهدار نمیشوند و بعد اگر برایش مهم باشد تصحییح خواهد کرد که «هیچوقت بزرگ نمیشوند.» اینجاست که ناگهان همهچیز (حالا همه چیز هم نشد لااقل چند تا چیز کوچک) روشن میشود. اگر روشن نشد – برای سنجش، داستان را به یک آدم مورد اطمینان نشان خواهم داد – میتوانم ماجرا را از ابتدا تعریف کنم. از اولین روز پسر بچهها توی رختکنهای نارنجی آزادی. اگر شنگول بودم شاید یکمی هم سربهسرتان میگذاشتم: «بچههایی بودند که برای اولین بار مقابل چشم مردم لخت میشدند، توی شش و بش که خجالت بکشند یا نه که با لخت شدن اولین نفر به این نتیجه میرسیدند که نکشند. بعضی هم بودند که توی زیپ شلوار و دکمهی پیرهن گیر کرده بودند. اینها برای اولین بار بدون کمک مادرهایشان لخت میشدند.» و البته که مایو. اینکه بچهها نمیدانند به کدام شورت مایو میگویند و به کدام شورت فقط شورت. خوشخیالهایشان امیدوارند در آینده بفهمند. با اینجور حرفها سرتان را گرم کنم تا کنار استخر و مربی که تکلیف را روشن میکند: «تو، تو، تو. رَخکن دفعه دیگه با مایو برگردید.» یکی از این "تو" ها که در راه رختکن لگدی هم به آب استخر بکوبد، و من – دانای کل – بپرم وسط: «نه اینکه عصبانی باشد، فقط خواست پایش را خیس کند». این پدیده، این اشرف مخلوقات را نمیشود به حال خودش گذاشت که چون به جای مایو شورت پوشیده موقع رفتن یک لگدی هم برای خیس کردن پایش به آب بکوبد و بعد توی رختکن آزادی گم و گور بشود. این پشه ناچیز خداوند را – من، دانای کل را – دنبال خودش میکشاند. به برنامهی دم صبح یک شبکهی ماهوارهای که استاد آکاردئون را دعوت کردهاند تا از او بپرسند چرا کانالهای رقیب تا به حال او را دعوت نکردهاند. رد او را تا سالن سخنرانی دکتر آزمندیان هم دارم. ردیف چهل و نهم روی صندلی چهارم نشسته است و احساس میکند چقدر "موفقیت" همیشه به او نزدیک بوده و چقدر او غافل، «خدایا شکرت». تا خیلی دورتر. تا درههای سیرا مائسترا یا حتی توی مدرسهی مخروبهای که "چه" آخرین بار نفس کشید. نمیدانم کسی که انتخابش موقع خواندن این جملات چایی نیست چه فکری درباره او میکند. محض اطمینان ناچارم تاکید کنم – در واقع توضیح واضحات بدهم - که نه در کنار چه، مقابلش: یک سرباز ارتش بولیوی. اگر داستان قرار بود اینطور پیش برود حالا نوبت مربی بود که بچهها را کنار استخر به صف کند و به آنها دستور دهد که بپرند توی استخر عمیق، و بچهها ترسیده و ناباور به هم نگاه کنند - چون جرئت نگاه کردن به مربی را ندارند - و نک و ناله کنند که ما بلد نیستیم آقا. راس میگه آقا. چجوری شنا کنیم آقا و اینها اما بعد نه با اولین نعرهی مربی که پس از سه-چهارتاش یکی یکی با تردید و وحشت خودشان را مثل سنگی به داخل آب بیاندازند و کمی که دست و پا زدند و آب خوردند مربی تختهشناها را به نزدیکیشان پرتاب کند و به هر کس بر اساس مهارتی که در رسیدن به تختهشنا دارد اسمی بدهد جز یکی که نپریده و خیال پریدن هم ندارد. همانی که وقتی با بدن خشک کنار استخر مینشیند و بدون هیچ فکری فقط ضربات دست کرال سینهی بچهی دیگری را نگاه میکند، میتواند آغاز یک داستان باشد. و شاید مثل این یکی پایانش.
زن و مرد آن پشت مشتا همچنان با شست پای مرد مشغولند. ماجرای شست پای مرد هم این بود – اگر یادتان نیست – که خرده شیشه ای چیزی رفته بود به پاش که اینها سعی میکردند درش بیاورند.
زن: از پایین بگیر. اینجور که روش میگیری دیده نمیشه. شنیدی چی گفتم؟
مرد: فشارش میدی. ببین... الان... داری فشارش میدی.
زن: نمیشنوی؟ اسمشو چی می ذاری؟
مرد: اسم چیو؟... نکن بابا. فقط نوک ناخنتو بهش گیر بده. خودش در میاد.
زن: هان؟ اسمشو چی میذاری؟
مرد: ولش کن... نمیشه. بیشتر لت و پارش میکنی.
زن: مطمئنی رفت توش؟
مرد: ندیدی خون اومد؟
زن: شاید خراش داده. از کجا میدونی رفته تو؟
مرد: روی زمین که میذارمش درد میگیره.
زن: بریده شاید. جای بریدگیه.
مرد: اگه رفته باشه چرک میکنه.
زن: (با نیشخند) مامانم میگفت میره توی رگ با خون میره بالا میخوره به قلب یهو میکُشه.
مرد: بعید نیست. آدمیزاده به چس بنده.
زن: میدونم.
مرد: نمیشه. برو یه موچین بیار. چیو میدونی؟
زن: که آدمیزاد به چس بنده.
مرد: از کجا؟ چند بار مردی تاحالا؟
زن: نمردم. کُشتم به جاش.
مرد: شروع نکن جون همون مادرت.
زن: من کی خواستم شروع کنم. پرسیدم اسمشو چی میذاری؟
مرد: نمیدونم. نظری ندارم. حرفشم نمیخوام بزنم. میری یا خودم برم؟
زن: لای آتاشغالاست. موچین از کجا پیدا کنم توی این هیر و ویر؟ با ناخن گیر میشه؟
مرد: نه بابا. تیرآهن که نرفته. یه خرده شیشه ست... اگر همون موقع که شکست جمع کرده بودی...
زن: انتخاب کردی اما نمی خوای به من بگی؟
مرد: نه. به قرآن بهش فکرم نکردم.
زن: فکر کردی چه اسمی نمی خوای روش بذاری؟
مرد: دیوانه ای به خدا. رسمی، پرونده دار.
زن: من اگر بچه داشتم اسمشو فرامرز نمیذاشتم.
مرد: برو شوهر کن بچه دارشو اگر پسر بود اسمشو فرامرز نذار. حالا یه موچین بردار بیار.
زن: موچین از کدوم گوری بیارم وسط اسباب کشی کوفتی که این پای... (پای مرد را انگار که به طرفش پرت می کند، از خود دور می کند) آشغال... گه... بوگندوی... (دنبال واژه میگردد. پیدا که نمیکند بغض می کند) خیلی کثافتی.
مرد: (لب هایش را جمع می کند، با لحنی که انگار سر به سر نوزادی می گذارد) اوخ جون... انتَل عوضی شو یادت رفت... توی این موقعیت اورژانسی جای قهر و ادا نیست. بخوره به قلبم جنازم میافته گردنت.. گفته باشم.
زن: نگران من نباش. تجربشو دارم. چاه توالت عمومی مطب دکتر.
مرد: گه قضیه رو داری درمیاری.
زن: میخوای دروغ بگم؟ بگم تجربه آدم کشتن و انداختنش توی چاه توالتو ندارم؟
مرد: کدوم آدم؟ یه مشت خون و... اینا.
زن: خون و اینا... ایناش چی بود؟ دست و پا و معده و ریه و قلب و... اینا؟
مرد: معده داشت؟ تو معده شو دیدی؟
زن: یه نصفه کف دست... گوشت... هیچی نیست؟ خون می اومد. هم معده ست هم قلب هم...
مرد: لوزالمعده... خجالت نکش. بصل النخاع؟
...
ادامه مطلب
[نمایشنامه ای در دو پرده]
بازیگران به ترتیب ورود:
مرد
زن
کارگر صحنه
بازیگر مُسن و معروف
کارگردان تئاتر
هنوز تماشاچی ها کاملا روی صندلی های شان مستقر نشده اند. صحنه هیچ اکسسواری ندارد، تقریبا خالی است. فقط آن پشت مشتا، جای که نمی شود گفت صحنه محسوب میشود یا نه، مردی چارزانو نشسته و با شست پایش ور می رود. زنی هم تا نوک دماغش روی شست پای او خم شده. انگار چیزی را جستجو می کنند. بگیریم شیشه خرده ای، خاری چیزی. مرد با دو انگشت، شستش را فشار می دهد و زن سعی می کند با ناخن چیزی را از آن بیرون بکشد. عوامل تئاتر روی صحنه راه می روند. تماشاچی ها را راهنمایی می کنند. به گند دماغ هایی که اصرار دارند حتما روی صندلی خودشان بنشینند بی محلی می کنند. رفقای شان را روی صندلی های ردیف اول می نشانند و از اینجور کارهای معمول. یکی از کارگران صحنه با یک صندلی از وسط زن و مرد می گذرد و در کارشان وقفه ایجاد می کند. صندلی را در وسط صحنه می گذارد و با متر اندازه گیری می کند که درست در وسط صحنه باشد. نور سبزی رویش می اندازد و بعد با علامت نور را تنظیم می کنند. آخرسر صندلی را می برند و چراغ سبز را هم خاموش میکنند. چون صحنه قرار است خالی باشد. حالا تماشاچی ها سر جاهای شان نشسته اند و منتظرند تئاتر شروع شود. نور صحنه تغییر مختصری می کند. عوامل به سرعت از صحنه خارج می شوند. وسایلی که با خود دارند را خارج می کنند و... در این گیر و دار یکی از عوامل که هیچ شاخصه ای هم ندارد و فقط یکی از کارگران صحنه است گوشه ای می ایستند و تماشاچی ها را نگاه می کند. همکارانش که می روند شروع می کند.
_ معذرت می خوام... معذرت می خوام... آقای عزیز با شمام... هوی! ساکت شو می خوایم شروع کنیم. تماشاچی های عزیز در طول اجرا لطفا با موبایل حرف نزنید، چیزای سروصدا دار نخورید و با بغل دستیتونم ور نرید چون حواس بازیگرا پرت میشه... خب ممد آقا اون درو ببند شروع کنیم.
(صحنه برای چند لحظه تاریک می شود – البنه زن و مرد آن پشت مشتا همچنان مشغولند و نور مختصری هم از بیرون به آنها می تابد – و بعد نور استوانه ای شکلی مرکز صحنه را روشن می کند. ناگهان بازیگر مسن و معروفی با زرهی مابین سربازان روم باستان و حضرت ابوالفضل در تعزیه از یک جای بلندی خودش را پرت می کند وسط و توأمان عربده ای هم می کشد) قرار این نبود سلام خاتون. (آهسته تر و با خشی در صدا، به وضوح از صدای خودش خوشش آمده، تکرار می کند) قرار این نبود سلام خاتون. (دستش را بر زمین می گذارد و با همان صدا می گوید) حق است بی وفا بخوانمت. (کف دستش را شترق به صورتش می کوبد و خشمگین می گوید) و تو حق است که نامَردم بخوانی. (کیسه ای پول را از کمرش باز می کند و به طرفی می اندازد و معلوم نیست خطاب به کی میگوید) دریچه ها را ببندید تا خجلت من دیده نشود. (می ایستد و شمشیر سامورایی در غلاف را به فرق سرش می کوبد) این شمشیر برای تو می کشیدم سلام خاتون (خود را دوباره روی زمین پرتاب می کند و مشت به کف زمین می کوبد و با ناله به زمین می گوید) روی من سیاه که وانهادمت دشمن بکشد. (عصبانی و دیوانه وار با همان عربده کذایی به همان جای نامعلوم می گوید) سرزنشم کنید که دشمن در خانه من بود و من پی او می گردیدم. (خودش را روی زمین پخش می کند و به هق هق می افتد. در این لحظه همان کارگر صحنه که هشدارهای قبل از نمایش را داده بود وارد نور استوانه ای می شود و از پشت شانه های پهلوان را میگیرد تا بلندش کند. بازیگر ابتدا مقاومت می کند و سعی کند ادامه بدهد. مثلا باز عربده می کشد: «مرا با خون ریخته ات پیمانی است...» اما کارگر صحنه دست بردار نیست) بلند شو آقا رضا (یا هر اسمی که بازیگر معروف دارد) زشته بابا. مردم دارن نگات می کنن. این کارا چیه سر پیری (بازیگر هاج و واج نگاه می کند. یکی داد می کشد که چراغ ها را روشن کنند و خودش هم با روشن شدن صحنه وارد می شود. یا آنقدر استاد است که همه میشناسندش یا آنقدر ریش و پشم دارد که همه بشناسندش. کارگردان است.) چه غلطی داری می کنی؟ (بازیگر را از دست کارگر بیرون می کشد و رو به تماشاچی ها می گوید) واقعا نمی دونم با چه زبونی عذرخواهی کنم. وضع ما رو می بینید؟ مظلومیت تئاتر رو میبینید؟ (رو به مراقبان سالن) صاحاب نداره این خراب شده؟ (دوباره رو به تماشاچی ها) من شرمندم. (کارگر صحنه رو به او) شرمندگی تو به چه درد اینا می خوره. خداتومن از این بدبختا تیغیدی که... (از یکی از تماشاچی ها می پرسد) بلیطو چند خریدی؟ (مثلا جواب میشنود شش و پانصد. کارگر با تعجب تکرار می کند) شیش هزار و پونصد تومن؟ با این پول میشه رفت شمال و برگشت، از جاده چالوس... تازه با اتوبوس کولر دار... اونهمه درخت، اونهمه آب، کوه، شرجی... شیش هزارو پونصد تومن دادی بیای توی این زیرزمین که بزنن تو سرت موبایلتو خاموش کنی، حرف نزنی، سیگار نکشی، چیزی نخوری، هر وقت هم این خنگ و خل ها عشقشون کشید پرده رو بندازن و بگن هری... شیش و پونصد دادی که این چیزا رو ببینی؟ (ادای بازیگر را در می آورد، کشیده ای به خود می زند و می گوید) و تو حق است که نامَردم بخوانی... پونصد به خودم بده صبح تا شب برات عر میزنم. بشین توی لژ سیگارم بکش. (کارگردان را نشان میدهد) آقا فقط شرمنده ست. (به بازیگر اشاره میکند که همچنان حیران است) ببین این پیره مردو به چه کارایی واداشته. بیا یدونه بزنم توی صورتت، با این شمشیر بکوبونم توی سرت تا بفهمی شرمندگی یعنی چی... این پیرمرد به خاطر یه لقمه نون و چارتا هندونه «هنری» هم زیر بغلش در عرض یک اجرا ده تا کشیده می خوره، سه تا اردنگی، هف هشت تا لگد به پک و پهلوش... پنجاه بار خودشو مثل گونی سیبزمینی پرت میکنه این ور و اون ور. با این سن و سال دور صحنه کـون خیزه می ره... (رو به تماشاچی ها، انگار درددل می کند) بدبخت دیشب داشت به یکی میگفت انقدر عربده کشیدم تخم هام درد گرفته. (بازیگر که به خودش آمده و تازه می فهمد ماجرا چیست با یک غرش تئاتری می گوید) سرم رو هم برای خدمت به هنر... (کارگر بین حرفش می پرد) هنر؟ (با جیغ زنانه ای روی زمین شیرجه می رود) به این میگن سیرک. (کارگردان طوری که انگار حرف زدن با کارگر صحنه را در شأن خودش نمی داند می گوید) تو از هنر چی می فهمی؟ تو از لایه های پنهان این نمایش چی می فهمی؟ فقط عربده هاشو میشنوی؟... می فهمی مغول های اشغالگر... پهلوان... سلام خاتون... ایلغار... از این نشونه ها چی میتونی بفهمی بینوا؟ (کارگر بی تفاوت جواب میدهد) که ترسویی. خایه نداری مثل مرد حرفتو بزنی. البته توی ستون پیام خوانندگان روزنامه. (بازیگر برای آنکه نشان بدهد ترسو نیست ناگهان جان می گیرد و نعره میزند) چو ایران نباشد تن من مباد. (کارگردان و کارگر هر دو با تعجب بازیگر را نگاه می کنند و بعد نیش کارگر به لبخندی باز میشود.) توی ژاپن که کار میکردم یه بار دلتنگ وطن بودم «چو ایران نباشد» رو زمزمه میکردم. رفیقم که خارجی بود گفت معنیش چیه؟ براش ترجمه کردم. پنج دقیقه خندید. اون که گفت «چو گواتمالا نباشد تن من مباد» یک ربع خندیدم. طرف گواتمالایی بود. (کارگردان از کوره در می رود) گواتمالا رو با ایران یکی میکنی؟ بی فرهنگ، بی تمدن، عقب نگه داشته شده... مادر جـنده! (صحنه را ترک می کند. بازیگر هم به دنبالش می رود اما یک لحظه می ایستد تا فحشی به کارگر بدهد. کمی فکر میکند و با عصبانیت می گوید) عقب نگه داشته شده ی کـونی... (و می رود. حالا کارگر تقریبا تنهاست. «تقریبا» چون مرد و زن آن پشت مشتا همچنان با شست پای مرد مشغولند. کارگر به تماشاچی ها می گوید) خب... نمایش تموم شد. (ناگهان همه جا تاریک می شود و سایه هایی رقصان روی پرده ی انتهای صحنه می افتد و گروه موسیقی هم که جایی روی بالکن چرت میزدند تا نمایش تمام شود و آواز انتها را بخوانند با صدای سنچ و سه تار و البته طبل کر کنننده ای می زنند زیر آواز و مسئول نور صحنه هم که گیج شده نور سرخی روی یک فرمان کشتی که از دیوار آویزان است میتاباند... نگو این برای نمایش قبلی بوده و برای این نمایش می بایست نور سرخی روی یک چرخ گاری بیاندازد. کارگر رو به آنها می گوید) خفه شید بابا... اون نمایش که خیلی وقته تموم شده. (همه جا ساکت می شود و دوباره چراغ های سالن را روشن می کنند. کارگر رو به تماشاچی ها) حالا میتونید برید گیشه پولاتونو پس بگیرید یا بشنینید اینجا و نمایش من رو با این بنده خداها (به زن و مرد آن پشت مشتا اشاره می کند) تماشا کنید... گفته باشم. بیرون سرده... سگ از لونه ش بیرون نمیره. شما هم که جای گرم و نرم نشستید. پولتونم که... اینا جون به عزرائیل نمیدن. بشینید ضرر نمی کنید... اوکی؟ فقط لطفا با موبایل حرف نزنید، چیزای سروصدا دار نخورید و با بغل دستیتونم ور نرید چون حواس بازیگرا پرت میشه... خب آقا شروع می کنیم. (تاریک می شود و پرده می افتد)
[پایان پرده اول]
ادامه دارد.
تازه از ماجرا خوشم آمده و دستم گرم شده. پرده دوم کامینگ سون.
ـ
آن روز گلابي ديگري را ديديم. وقتي من رسيدم به جاي نامعلومي كه هم سعيد بود و هم نبود خيره شده بود. سعيد هم كفبر و گيج به چشمهاي گلابي خيره مانده بود. حضور من فقط باعث شد بدون چرخاندن گردنش بگويد روزنامه نميخونه. هر دو به چشمهاي گلابي خيره شديم و او هم به جايي كه ما بوديم نگاه ميكرد و هم نگاه نميكرد. خيال ميكنم دو سه ساعتي گذشت و اگر بگيريم آن روز من هشت و نيم به اداره رفتم ميشود گفت حوالي يازده تلفن داخلي گلابي براي اولين بار طي آن دو سال زنگ خورد. تعجب كرديم كه گلابي هم مثل ما گوشي تلفن را برداشت و با صدايي كه واقعا صداي آدميزاد بود گفت بله. كمي بعد زني با مقنعه مشكي مقابلش نشسته بود و داشت با حرارت حرف ميزد. نميشد چهرهاش را ديد چون پشت به ما بود اما از حركت دستهايش موقع حرف زدن ميشد فهميد كه سخنران ماهري است. گلابي هيچ عكسالعملي نسبت به گفتههاي زن نداشت. فقط گوش ميداد. بعد زن كيف پول مردانهاي به گلابي داد. گلابي پولها را بيرون آورد و شمرد. يك چكپول پنجاه هزارتوماني بود و چندتا دو هزار توماني. تمام پولها را به زن داد و كيف خالي را توي جيب كتش گذاشت. زن موقع رفتن كارتي روي ميز گذاشت و گلابي براي بدرقه زن از پلهها پايين رفت. از در كه خارج شد من از روي ميز پريدم سمت ميز گلابي و سعيد هم رفت كشيك بدهد. فقط توانستم بخوانم «شناخت خطرات انقلاب» كه سعيد علامت داد و پشت ميزهايمان نشستيم. خانم شفيعي از حركات ما خندهاش گرفته بود اما از ترس سعيد خندهاش را خورد. براي اولين بار ديديم كه گلابي از در وارد شد و پشت ميزش نشست و روزنامهاش را برداشت. از اينجا به بعدش ديگر تكراري بود.
ـ
تا صد شمردم و راه افتادم. پلهها را دو تا يكي كردم و از چهارتاي آخري هم پريدم. نگهبان جلوي در داشت چاي هورت ميكشيد. پرسيدم اون خانومي كه با آقاي چيز بود... الان اومدن... گفت فارابي؟ گفتم كجا رفت؟ گفت بالايي. سمت خيابون انقلاب. بيرون كه آمدم ته خيابان درست در تقاطع انقلاب ديدم كه يك زن مقنعه مشكي پيچيد. كمي تند رفتم اما افتادم پشت سر زني كه تمام پياده رو را اشغال كرده بود. چادرش را زير سينهاش گره زده بود و دستهايش زير باسن بچهاي كه روي دوش داشت قفل شده بودند. هيكل بچه ده ساله به نظر ميرسيد. از كنار ديدم كه گوشهي لبش آنقدر به بالا كشيده شده كه چشم راستش را تنگ ميكند. از پشت سر دستهاي بلندش را ميديدم از دو طرف شانههاي زن آويران بودند و با هر قدم به چپ و راست لنگر ميانداختند. زن به هن هن افتاده بود. انگار دنبال جايي ميگشت كه بچه را زمين بگذارد و نفس تازه كند. زيگزاگ ميرفت. راه نبود. خواستم از روي جدول چند قدم بردارم كه نميدانم پام رفت روي چادرش يا پاي خودش لبه سنگفرش گير كرد يا چي كه با صورت به زمين افتاد. بچه مثل يك تكه گوشت روي زن افتاده بود. بچه را بلند كردم، ديدم نميتواند روي پا بياستد بغلش كردم و زن به كمك چند زن ديگر كه نفهميدم از كجا پيدايشان شد خودش را تا كنار جدول كشاند. از دماغش خون راه افتاده بود و دائم ميگفت چيزيم نيست. به گوشه پياده رو كه رسيد دور و برش را نگاه كرد و با صدايي بين ناله و زمزمه از زنها پرسيد: بچم... بچم چي شد؟ گفتم: چيزيش نشد مادر. اينجاست. زن بچه را كه توي بغل من ديد پاهايش را دراز كرد و بيحال به يكي از زنها چيزي گفت. زن گفت: ميگه دستتونو از زير بگيريد. روي كمرش نذاريد... زخمه كمرش. بچه را جا به جا كردم. يكي از كاسبها آب آورد. به زن دستمال دادند تا خون روي صورتش را پاك كند. گفتم: كجا ميخواستي بري مادر؟ زن بيرمق چيزهايي گفت و دستش را توي هوا تكان داد كه «پل چوبي» و «مطب» را فهميدم. گفتم: پياده ده دقيقه راهه از اينجا. ميخواي بيارمش؟ زن با سر اشاره كرد كه نه و يكي از زنها رفت توي خيابان تاكسي بگيرد. پول راننده را هم داد. زن گفت: خدا خيرت بده خواهرم. اجرت با صاحبالزمان برادر. سوار شدند و رفتند. ناگهان خودم را در چند قدمي دفتر ديدم. انگار براي اولين بار. گذشت كه من اينجا چه غلطي ميكنم؟
ـ
فردا صبح طرفاي يازده داخليام زنگ خورد. گفتم بگو بياد بالا. زن كه داشت ميرفت كارت ويزيتش را گذاشت روي ميز و گفت لطفا راس ساعت در کلاس ها حاضر باشید. هنوز از اتاق خارج نشده بود كه سعيد آمد بالاي سرم و پرسيد: اين همون ديروزيه كه با گلابي...؟ گفتم لطف ميكني تا سر خيابون انقلاب دنبالش بري؟ گفت چرا؟ گفتم ميخوام بدونم كدوم طرف ميره. سمت ميدون يا پايين. سعيد كتش را پوشيد و جلوي در بود كه گفتم: اين به خاطر خانم شفيعي بود. گفت چي؟ گفتم برگشتی حرف میزنیم. خانم شفيعي گفت چي؟ گفتم هيچي.
براي ح و براي لبخند زدن كه سخت شده
نظافتچي شيفت روز اداره ما كه در ضمن نظافتچي شيفت شب اداره بايگاني دادسراي جنايي تهران هم هست همان موقعي كه شايعه ازدواج من بين همكاران پيچيده بود چندبرگ كاغذ به دستم داد و اصرار داشت بخوانم. اما چون در اين مدت شديدا درگير مقدمات ازدواج بودم فرصتي براي خواندنشان پيدا نكردم تا امروز عصر كه در سالن انتظار آرايشگاه عروس از فرط بيكاري به سراغشان رفتم. كاغذها در قسمت جيب كيف دستميام بودند كه حكم سطل زباله كيفم را دارد و خوشبختانه كيف هم در صندوق عقب ماشين بود. در نگاه اول به نظرم رسيد كه يك بچه پيشدبستاني لغات كتابي را درهم نقاشي كرده اما به ناگهان متوجه زاويهاي كه دو دستم روي كاغذ ايجاد كرده بودند شدم و مدتي كه به كاغذ خيره ماندم آرام آرام رمز خواندنش را پيدا كردم. چون خطها در هم و بينظم و حتي گاهي عمود بر هم قرار ميگرفتند ميبايست كلمه ابتداي هر خط را پيدا ميكردم و با كمك دو دست باقي صفحه را ميپوشاندم تا مسير خط را بدون خطا دنبال كنم. پس از مطالعه تصميم گرفتم آن را در اختيار شما هم قرار بدهم:
بسمه تعالي
اداره آگاهي استان تهران
تاریخ: ۲۸/۱۱/۷۴
شماره سند: ۰۰۳۴۸۵۹۶
پيوست: دارد
نظر به وجود زواياي پنهان در پرونده توزيع گوشتهاي سمي و مرگ مرموز اولين قرباني این جنایت مرحوم تقي آجوداني گروهي از كارآگاهان برجسته پليس آگاهي جهت تفتيش منزل او اعزام شدند و پس از كاوشهاي فراوان موفق شدند تعدادي دستنوشته را كشف كنند كه به طرزي ماهرانه در شيرازه كتابي قطور پنهان شده بودند. با توجه به نظر كارشناسان خط شناسي اين اوراق ناخوانا و فاقد ارزش به شمار ميروند و به همراه گزارشهاي تكميلي جهت بايگاني به آن اداره معظم ارسال ميگردند.
پيوست يك
من آدم واقعبيني هستم. شب عروسي وقتي اجمالا لبهاي براق مهمانها را با مال زنم مقايسه كردم و نيمنگاهي هم به خط سينه و بازوها و ساق پاهايشان انداختم ترديد نداشتم كه هر كدام از آنها بدون تقدم و تاخر ميتوانستند جاي مهري نشسته باشند، اما به خودم نهيب زدم كه من وسوسه نميشوم. كه من خيانت نميكنم. كه من به زنم خيانت نميكنم. كه من به زندگي زناشوييام خيانت نميكنم. كه من به هفت هزار و خردهاي سكهاي كه نماد تاريخ پرشكوه ميهنم است خيانت نميكنم، عليالخصوص به صاحبكار و خانهام كه پدرزنم باشد. آن شب را با چشمهاي بسته پست سرگذاشتم تا عمه فري مهري جون اينا كه در سن خوزه زندگي ميكند - اما خودش معتقد است كه در سن هوزه زندگي ميكند - دو ماه بعد از عروسيمان كه براي تبريك عيد تلفن زد بگويد: آريو هپن آيزاتون؟ نو پرابلم. و آهستهتر اضافه كند مِيري جون همچين ديدني هم ني.. و كركر بخندند تا گوشي را مجدادا به مهري جون بدهم و او برايش مجدادا توضيح بدهد كه بسته بودن چشمهاي من در عكسهاي عروسي حاصل نابلدي عكاس كه همانا دخترخاله شهين دست و پا چلفتي باشد بوده و خدا را صد هزار مرتبه شكر مشكلي نيست. بغير از عمه فري من هم باور نكردم كه واقعا مشكلي نباشد. من آدم واقعبيني هستم و به همين دليل ميدانم مشكلات كوچكي كه با بسته بودن چشم به وجود ميآيند در مقابل قدمت تمدن سرزميم هيچي نيستند. چارهاش تعويض شيشههاي عينكم با شيشه ــ بهتر است بگوييم فلز ــ عينك جوشكاري بود تا مانع هجوم تصاوير خطرناك پيراموني شوم. اوائل احتياج مبرمي هم به عصاي سفيد نداشتم چون از صداي كفش و لباس مردم ميشد جهت حركتشان را تشخيص داد و مانع برخورد شد. اما همين صداها هم به مرور مشكلات جديدي درست كردند. صداي تقتق كفشهاي پاشنه بلند يا جيرينگجيرينگ النگوها و خشخش مانتوها و حتي عارق ريز خانم عسگري كه غالبا پيش از صرف چاي بعد از نهار مرتكبش ميشد، از پشت سر، بالا، پائين، چپ و راست به سمتم شليك ميشدند تا من را از دنياي امن و آرام و تاريكم جدا كنند و به جاهاي خطرناكي ببرند. به طرف خيانت به همهي آن چيزهاي عزيز و گران. و خطرناكتر از همهي اين صداها، ترجيع بند ترانهاي بود كه توي تاكسي شنيدم با صداي ملوسي كه ميخواند «اي واي نكن خجالت ميكشم» كه مستقيم من را به مرحلهاي پرتاب كرد كه براي اولين بار آخرين لباس زني را درآوردم... سه ماه قبل از ازدواج با زنم كه آنموقع هنوز نامزدم بود، منتها بيشتر از امروز زن بود. اين صداها باعث شدند كه علاوه بر استفاده از اتوبوس به آرايشگرم بسپارم كه موهاي دور گوشم را كمتر كوتاه كند تا گوشي خميري از توي گوشم معلوم نباشد. از وقتي استفاده از گوشي را شروع كردم پيداكردن مسير برايم دشوارتر شد. از پشت عينك جوشكاري آدمها را شبيه دودي خاكستري ميديدم كه از ميان تمام راههاي موجود به سمت من حركت ميكردند و توي سينهام ميآمدند و اگر شانس ميآورم به سمت جوب آب سكندري نميخوردم و فقط روي زمين ميافتادم خدا را شكر ميكردم. عصاي سفيد باعث تحريك ترحمشان ميشد. لااقل ديگر فحش ناجور نميدادند. پس از آنكه به عشق تاريخ هفت هزار و خردهاي سالهي كشورم خودم را از شر دو حس بينايي و شنوايي خلاص كردم مشكل جديدي پيش آمد. با از كار افتادن اين دو حس، حس بوياييام كه از بچگي مشكلاتي داشت به ناگهان فرصت عرض اندام پيدا كرد. بطوري كه به سادگي از روي بالكن ميفهميدم كه آن روز همسايهمان خانم نوادري موقع آماده شدن براي مراسم حنابندان دختر جارياش از رژلب نيوآ استفاده ميكند يا ماي. البته قدرت حس بوياييام هيچوقت به حدي نرسيد كه بتوانم تفاوت بوي كرمپودرهاي زنان كارمند دفتر كار را تشخيص بدهم هرچند قوهي استنتاجم كه همچنان به قوت شب اول عروسي كار ميكرد (و همو نميگذاشت تاريخ سرزمينم را فراموش كنم) يك روزي بهم فهماند كه همگي از يگانه مارك كرمپودري استفاده ميكنند كه پدرزنم به مناسبت روز زن بهشان هديه ميدهد. اين بوها خطر قابل ملاحظهاي محسوب نميشدند، فقط باعث بالا رفتن تعداد دفعات نهيب زدن ميشدند: «تو وفاداري! تو خيانت نميكني!» مشكل از وقتي جدي شد كه حس كردم بوي عرق دختر تازه شكفته خانم نوادري، وقتي تمام راه مدرسه را دويده و از جلوي در ساختمان جيغ ميزند تا آسانسور را برايش نگه دارم، توي آن اتاقك تنگ حكم حملهي سپاه تفنگدار عثماني به ارتش شمشير به دست شاه اسماعیل صفوی را پيدا ميكند. صداي توي سرم مثل دستگاه پخشي كه باترياش رو به اتمام باشد، كشدار و نامفهوم به مهمل بافي ميافتاد: «تو خيانت نميكني اگرچه فيالواقع خيانت كردن بدون وجود فعل خيانت در جهاني كه حتي هفت هزار و خرده اي تاريخ اين سرزمين در مقايسه با سالشمار ختنهسوران هابيل عدد قابل تاملي نيست...» يك وقتي سرانجام مشكل آنقدر حاد شد تا به ناچار استفاده از ماسك طبي را شروع كردم تا بتوانم زير ماسك، دماغگير شنا را پنهان كنم... هرچند ديگر نفس كشيدن واقعا سخت شده بود و حرف زدن از آن سختتر. اما چه باك كه اين ضربات به دژ استوار وفاداريام به زن و زندگي و وطنم كارگر نميافتادند. البته نقش زنم را در استحكام اين دژ نبايد فراموش كرد چون اين اواخر تحملش بدون استفاده از تجهيزات جانبي غير ممكن شده بود. بالاخره يك شبح خاكستريرنگ بيبو و صدا خيلي قابل تحملتر از بشكهي گوشتي عظيمالجثهي متعفني است كه در حلقومش به جاي حنجره آژير آتشنشاني نصب كردهاند... خب. الان ساعت پنج بار نواخت و اين نشانه بيداري مهري تا هشت ساعت ديگر است. بهتر است تا دير نشده هرچه سريعتر از نوشتن دست بكشم و كاغذها را در شيرازه «فرهنگ لغات روسي به روسي سره» كه احتمالا كمتر كنجكاوي زنم را بر ميانگيزد پنهان كنم. فقط اميدوارم دوباره بتوانم پيدايشان كنم.
پيوست دو
گزارش پليس: شاهدان عيني علت مرگ را اصابت شيء نرمي به آرنج مقتول ذكر كردهاند. طبق تحقيقات به عمل آمده آن شيء نرم تكهاي از گوشت راسته گوسفندي بوده كه از زير ساطور قصاب محل ليز خورده و به آرنج مرحوم كه در آن هنگام مشغول عبور از مقابل مغازه قصابي بوده اصابت كرده است. گوشت راستهي فوقالذكر جهت آزمايشات سمشناسي به آزمايشگاه ارسال شده است.
پيوست سه
گزارش پزشكي قانوني درباره علت فوت: ترشح ناگهاني ذخيره سي سالهي تمامي غدد بدن به واسطه لمس يك شيء نرم سمي از ناحيه آرنج. آزمايشگاه موفق به تشخيص نوع سم نشد.
بيرون داغ بود. سينما آزادي خنك بود. چانههايمان گرم شد و از كنگره بيستم حزب كمونيست شوروي حرف كشيد به لزبین بودن زنها. كه بعله. تمامشان هستند اما بعضيشان رو ميكنند. كه «ديدي چطور از باسن و پروپاچه هم حرف ميزنند و نگاهشان تا كجاها ميرود؟» خواست لزبين بودن زنها را هم وصل كند به پُتي بورژوازي تا من - مثل هميشه - «پُتي» گفتنش را هم در ادامه كيف دست گرفتنش از قماش همان خرده بورژوازي كه با نفرت تلفظش ميكرد، با تمام قوا بكوبم توي صورتش و او هم - مثل هميشه - يك ماركي از رخت و لباسم دربياورد و باز تهش خنده و آه و حسرت بماند كه گفتم «بيخيال. خودت چطوري؟» انتظار «داغون» شنيدن داشتم يا لااقل خرابي، افتضاحي چيزي تا مطمئن شوم بدتر از هميشه نيست. هيچي نگفت. لب پايينش را جلو آورد و لاي سيبيلش فوت كرد. گفتم «يعني اينقدر؟» ادا درآورد و لودگي كرد. با مشت اسلوموشن توي چانهاش كوبيد و زبانش را بيرون انداخت. گفتم«خب به خودكشي فكر كن. به ادا اطفار دور و بريها وقتي خبر را ميشنوند، به يادنامهاي كه با رفقا برايت مينويسيم و دستت مياندازيم، به متن نامه آخر. به راهش، امكانش.» گفت «كجاي كاري عمو. تمام شد. اثر نميكند.» گفتم «حتي اندازه يك كدئين كوچولو؟» زبانش را چسباند به سقف دهنش و صداي تقي درآورد. تازه يادمان افتاد كه سينما آزادي خنك است اما نميشود سيگار كشيد. بيرون همچنان داغ بود اما ميشد سيگار كشيد.
ــ چرا آقا. خدا به شما صبر بدهد. خيلي سخت است.
ـ من كه خدا را صد هزار مرتبه شكر از زن و زندگيام راضيام. تعریف از خود نباشد مردم حسرت زندگی من را می خورند. به طور كلي عرض كردم. همين كنار اگر نگه داريد... چقدر تقديم كنم؟
ما داشتيم با هم حرف ميزديم. يكبار ديگه هم بهت گفتم. اصلا موضوع جدي نبود. حرفاي معمولي. توي اين مايهها كه من يك هفتهست نخوابيدم و آدم بايد بالاخره هفتهاي يكبار بخوابه و درست همون وقتي بخوابه كه خوابش مياد. اون هيچوقت سابقه بيخوابي نداشته. مثل مرغ ساعت يازده ميخوابه و پنج صبح بيدار ميشه. بايد براش توضيح ميدادم كه اگر درست همون وقتي كه خوابم مياد نخوابم ممكنه تا يك هفته ديگه بيدار باشم. شايدم بيشتر. كه خيلي كم پيش مياد احساس كنم بايد همين لحظه بخوابم و الان درست همون لحظهست. حرفاي تكراري كه هيچوقت نميتونه بفهمه و مجبورم باز براش توضيح بدم اما باز نميفهمه. چرا عصباني بشم؟ منم نميتونم برنامه خوابشو بفهمم. هزاربار توضيح داده. تازه عصباني شدن اون به خوابش لطمهاي نميزنه اما من وضعم فرق ميكنه. اگر خوابه بپره ديگه نميشه كاريش كرد. هفته اول مثل مستي آبجو.. بد نميگذره. هفته دوم اما ديگه نميتوني خودتو كنترل كني. سياه مست ميشي. كارهايي ميكني كه به عقل جن هم نميرسه. به فكر سروسامون دادن زندگيت ميافتي. خريد ميكني... وحشتناك خريد ميكني. به دوستاي قديميت زنگ ميزني و مجبور ميشي خودتو معرفي كني. خوردن به كار تبديل ميشه. از همه عذرخواهي ميكني و با همه دعوا ميكني. هردوش به دلايل جفنگ. سیگار مزه کاغذ ميگیره. اعتراف ميكني. درددل ميكني. مثل حالا. با دم دست ترین زنی که میشناسی می خوابی و از خودت کار میکشی که خوابت بگیره اما هشیارتر میشی. وقتي طول بكشه ممكنه كارهاي خطرناكتر هم ازت سر بزنه. فكر ميكني چي شد من يكدفعه زن گرفتم؟ فکر فروش خونه و کاسبی و حتی باور ميكني چند بار به فكر بچهدار شدن افتادم...؟ توي همون حال. اين چيزارو نميفهمه. اون روز هم گفتم براش. بچه سينهخيز رفته بود زير دامنش. همون اوائل حرف زدنمون. گفت اين پيشي كوچولوي ملوس باهات كاري نداره. تا ظهر تلويزيون ميبينه و بعد هم نهار ميخوريد و ميخوابه. شبم كه من خونه م و مادرش مياد دنبالش. تو بعد از نهار بگير بخواب. اصلا منتظر نشد جواب بدم. رفت سر كار. من چه كار ميتونستم بكنم؟ رفتم روي كاناپه بخوابم كه مثلا مواظبش باشم. تلويزيونو روشن كردم. اصلا عين خيالش نبود كه كارتون پخش ميشه. ورجه ورجه ميكرد. انواع و اقسام صداها رو تولید می کرد. با كله شيرجه ميرفت روي زمين يا روي شكم من. براي اينكه بلايي سرش نياد با يه روسري نرم پاشو بستم به پايهي ميز. يكمي گريه كرد بعد آروم شد و مثل آدم تلويزيون تماشا كرد. سر ظهر هم كه آتي زنگ زد گفتم كه جانور غذاشو خورده و خوابيده. گفت دلت میاد؟ گفت معصوم يا يه چيزي تو همين مايهها. محض اينكه يه چيزي گفته باشم گفتم. قصدي نداشتم، باور كن. تو كه منو ميشناسي. همين حرفايي كه با هم ميزنيم. چميدونم... صكث همين كنجكاويه بچگونهست و اگر گناه بدونيمش اين جانور ديگه معصوم نيست. اصلا حال حرف زدن نداشتم. فقط خواستم يه چيزي بگم قطع كنم برم بخوابم. بغض كرد و پرت و پلا گفت كه بچه صبحي رفته زير دامنش چون از جاي تاريك خوشش مياد و زير دامن مادرش هم ميره و اينا. گفتم اون اسمش زناي با محارمه. آها.. وقتي گفت ممكنه كنجكاوي بچگونه باشه بهش گفتم صكث همون كنجكاويه و باقيش بيگاريه، توی رودربايستي.. همچين چيزايي گفتم. فكرشم نميكردم كار به اينجا بكشه. بچه هم چيزيش نشد. كولي بازي در ميآورد. به خاطر گندی که به فرش زده بود لابد. تعریف کردم که برات. نميدونم. هر چي ميخواد بشه بشه. به تخمم.
[پازل: دومین دلیل ، سر شام]
[پازل: دومین دلیل]
خب، داستان خيلي وقت است كه به پايان رسيده اما چه اشكالي دارد اگر در زماني نامعلوم دوباره به اين خانه بازگرديم و همان مرد را ببينيم كه روي سينه خوابيده و با صداي آواز نامفهومي چشمهايش را باز ميكند. آوازي آرام و بيهدف. شبيه زمزمهي كسي كه از سر بيحوصلگي فقط دلش ميخواهد چيزي بخواند تا صداي خودش را بشنود. ادبيات اگر نتواند اين كار ناقابل را براي ما انجام دهد به هیچ دردي نميخورد.
* سلین در مصاحبه ای همچین حرفی زده.
به زنِ سیمور
یه زنبور گاوي نشسته بود روي ديوار. آتی مثل بچههاي تخس لنگه كفششو پرت كرد اما خورد كنارش. زنبوره بلند شد اومد طرفمون. شيرجه زد روي كتفم. زيرپيرني تنم بود. پرزشو روي پوستم حس ميكردم. هر چي ميزدم دستم بهش نميرسيد. يهو ديدم روي تخت نشستم آتي داره تكونم ميده. گيج بودم. گفتم بزن اين كثافتو كه زد زير گريه.
ـ
تلفن زنگ ميزد و او به آرامي قاشقش را در فنجان ميچرخاند. وقتي مطمئن شد حبه قند دومي كه سماجت به خرج مي داد تا ذره آخر در چاي حل شده، دست دراز كرد و گوشي را برداشت:
الو؟ سلام. چطوريد؟ خوبيد؟ باباجون اينا خوبن؟ مهين جون چطوره؟ مام خوبيم. چه عجب. اونم خوبه. از سرشب خوابيده. والا چي بگم. همونجوريه. ديگه اصلا به روش نياوردم. نه چيزي كه نيست. همونجوري. آره. ايندفه سر شام شروع كرد. هي قاشقشو فوت ميكرد. دستشو ميآورد بالا تو هوا تكون تكون ميداد. يه بارم قاشقشو پر كرد آورد بالا تا دم دهنش بعد هي نگا نگا كرد آخرش برد خالي كرد تو ظرف شويي. نه. هيچي. ببخشيد توروخدا شمارم نگران كردم، تقصير مامانم شد. گفت بهتون بگم كه اگه خداي نكرده حالش بدتر شد. شمام حق داريد بدونيد بالاخره. واي چي ميگيد مامهري. من كه جرات نميكنم. اوندفه كه خودشو ميزد يادتون نيست؟ تمام تنشو سياه و كبود كرد. بعد كه حالش اومد سرجاش يكلام گفتم بيا بريم دكتر. نه توروخدا. به باباجون بگيد راضيش كنه. حرف شنوي داره هرچي باشه. نه ديگه.. خبري نيست. سلامتي. تشريف نميارين اين طرفا؟ والا ميبينيد حال و روزمونو كه. چشم. زحمت ميديم. بزرگي تونو ميرسونم. سلام برسونين باباجونو.
[پازل: برادری]
ـ
چشمام گرم شده بود. دستشو گذاشت روي شونم و تكونم داد. چشمامو باز كردم ديدم كنارم نشسته. گفت جون سميرا برو. اسم خواهرمون بود كه وقتي من پنج سالم بود و حميد هم نه سالش، مرده بود. تازه از شير گرفته بودنش. ما تا چند سال قسم راستمون جون سميرا بود. يكبار كه بابا شنيد يه جفت كشيده به من زد يه تشر هم به حميد. اونو جلوي من نميزد اما منو چرا. گفتم من ميرم توي اتاق ميخوابم. هر كاري ميخواي بكن. به هيچكي نميگم. گفت برو وقتي راه افتادن بهم زنگ بزن. گفتم بگو ميخواي چيكار كني تا برم. گفت سيگار. گفتم هزار دفه جلوي خودم كشيدي. داد زد ميري يا نه؟ گفتم پنج تومن و موبايلو بده. گفت پنج تومنو برگشتي ميدم. گفتم بگو جون سميرا. گفت پاشو برو.
ـ
داشتن راه ميافتادن. بابا گفت به كي زنگ ميزني نصفه شبي. مامان صديق گفت به دوس دخترش. نيشم باز شد. دست كشيد به كركاي روي چونم. گفت قربونش برم. جلوي در حياط هم زنگ زدم. مامان صديق به مامان گفت حميدو چرا نياوردي؟ گفت درس ميخونه.. دو ماه ديگه كنكور داره بچم. بكوب داره ميخونه. بابا باز گفت هيچ پخي نميشه. مامان بهش چش غره رفت. بابا ماشينو روشن كرد اما من دويدم توي اتاق و با تلفن ثابت شماره خونه رو گرفتم. فقط بوق آزاد ميخورد. بابا دستشو گذاشت روي زنگ و يه بند فشار داد. گوشي رو گذاشتم گفتم كـ.ون لقش اما توي راه هم چند بار ديگه زنگ زدم.
[قسمت دوم و سوم را چند ساعت بعد از پست قسمت اول فرستادم.
قسمت اول به سلیقه خودم یک داستان کامل است اما اضافه کردن
بخش دوم و سوم کار لئون وسواسی است.]
یکی از دیالوگ های لیزی که به تنهایی یک داستان خوب است:
(فرد: رو تختي رو بكش.)
ليزي: خب، خب، خب، الان ميكشم. ( همانطور كه روتختي را مرتب ميكند مي خندد) «بوي گناه ازش مياد». چه حرفا! ببين، اين گناه مال توئه خوشگله ( اعتراض فرد)؛ خب، مال منم هست. اما من اونقدر از اين گناه ها برام نوشتند كه ديگه حساب نداره... ( روي تخت مي نشيند و فرد را مجبور به نشستن كنار خود مي كند) بيا، بيا روي گناهمون بشينيم. گناه قشنگي بود، نه؟ خوشمزه بود ( ميخندد) چشمهاتو پائين ننداز. ازم مي ترسي؟ ( فرد او را محكم به سينه خود مي فشارد) اوخ! لهم كردي! استخونامو شكوندي! ( فرد رهايش ميكند) چه هفت تير عجيب و غريبي داري! مشكوك ميزني! اسم كوچيكت چيه؟ نميگي؟ برام لازمه. هيچكي اسم فاميلشو به من نميگه. اوه، از هر هزار تا شايد يكي. خب، حقم دارند. اما اسم كوچيكتون برام لازمه. آخه اگه اسم كوچيكتونو هم ندونم، چطوري ميخواي همه تونو بشناسم؟ بگو، بگو، عزيز دلم.
مهدي پسري است كه عاشق نيروانا است. ماهي يكي دوبار با هم به شمال ميروند. به روابط نيروانا شديدا حساس است و حسادت ميكند، براي او هداياي گراني ميخرد و هفتهاي سه چهار روز با هم به سينما و رستوران ميروند، به حدي كه گاهي فيلم جديد براي ديدن كم ميآورند. در محل كار مهدي با هم ميخوابند. اكثر شبها ميآيد جلوي خانه نيروانا تا با هم حرف بزنند. وقتي براي مدتي با نيروانا قهر ميكند با خواهش و تمنا بازميگردد. اما همين آدم عاشق يك موبايل مخفي براي ساير دوستدخترهايش دارد، چون نيروانا در هر فرصتي تماسهاي گرفته شده و وارده را به اضافه پيامهايش چك ميكند و واي به روزي كه شماره غريبه ببيند. كار به جايي ميرسد كه مهدي باز دست از پا درازتر بيايد سراغش. نيروانا هم عاشق مهدي است. فهميدن اينيكي كار دشواري نيست.
اما اين رابطه عجيب اصلا اهمیتی ندارد. فقط به ما كمك ميكند تا با دنياي جديدي آشنا بشويم، كه شايد تجربهاش نكرده باشيم و هرگز تجربهاش نكنيم. دنيايي كه وقتي به آن وارد ميشويم دنياي واقعي را با آدمهايش فراموش كنيم.
بله. يك راه برخورد با اين داستان خوب ميتواند اين باشد كه نيروانا را دختر سوسول و مضحكي بدانيم كه دلش ميخواهد جزئيترين مسائل زندگياش را توی وبلاگش براي خلقالله تعريف كند. اما من ترجيح ميدهم نه تنها خود نيروانا كه تمام دنيايي كه آفريده شده را محصول نويسنده چهلسالهي شوخي (زن يا مرد) بدانم كه مشغول تجربه بزرگي است. البته در اين راه كامنتهاي پستهايش فريبم نميدهند. چه اهميتي دارد كه عدهاي دلدارياش بدهند... براي مادام بواري هم ميشود دل سوزاند.
خب. همينجا داستان من تمام ميشود. بهتر است بيشتر از اين ننويسم چون درست در اين لحظه، وقتي حرف ميم را تايپ كردم براي اولينبار حساب كردم كه در روز چند نخ سيگار ميكشم. معمولا در پاسخ به رفقاي كنجكاوي كه اين را ميپرسند ميپرانم ده-دوازدهتا. حالا كه اينها را نوشتم متوجه شدم ميشود از تعداد دفعاتي كه سراغ دكه نزديك پارك ميروم فهميد. هفتهاي دوبار. چهارتا، يعني روزي يك بسته، كمي بيشتر. اما اين مهم نيست. مشكل از داستان است. داستاني كه بشود از آن به تعداد سيگارهاي دود شده توسط نويسندهاش پي برد كه داستان نيست. دنياي تحميل شده به نويسندهي داستان است. من اين وسط چي ساختهام؟ داستان خوب آفريدن يك دنياي جديد است. دنياي كافكا، دنياي چخوف، دنياي كامو و دنياي خداوند متعال كه ما در آن زندگي ميكنيم. داستان خوب را بگيريم ساختمان، مواد سازندهي خميري كه شيشه پنجره را در قابش نگه ميدارد را هم نبايد از مغازه خريد، بايد آفريد. آجر و سيمان كه ديگر جاي خود دارند. پس تا وقتي استعداد، حال و حوصله، وقت، تخيل، تجربه و يا هر چيز ديگري كه آفريدن اين دنيا لازم دارد، موجود نيست بهتر است سر خودم را باز چيزهاي ديگري گرم كنم.
تنها هستيم. من و آينه. من آينه را نگاه مي كنم و متوجه ميشوم كه انعكاس تصويرم باز هم پريده رنگ تر از چهره ي واقعي ام است و حاشيه هاي صورتم كم تر شفاف و تقريبا محو هستند. مثل سنگريزه هائي كه از پس بركه يا حوضي ديده مي شوند.
زمستان است، اما مثل تابستان نمي داني چرا زن ها هميشه پاهايشان لخت است با وريدهاي واريسي كلفت؛ طناب هاي متورمي كه مثل چوب خشك از ساق ها بالا مي دوند. حكايت دخترها هميشه مثل هم است و مادرها هم اين را مي دانند و هرگز خود را فريب نمي دهند.
*
تنها بودم. با پدرشوهرم و مادربزرگ كري كه با جملاتي سست و شكسته كه به زحمت ميان لثه هايش مي سريد حكم مي كرد كه چراغ ها را خاموش كنم. اطاعت مي كردم اما تا فتيله ي چراغ را پائين مي كشيدم شبح تاريكي و ترس قد مي افراشت و من براي اين كه در روشنائي باشم كنار پنجره كز مي كردم. از شوهرم خبري نداشتم. دو سال از خدمت نظامش گذشته بود و از آخرين باري كه براي ديدن مان آمده بود هشت ماهي مي گذشت. باران روي هره ي پنجره شر شر مي كرد و اتاق تاريكم پر شده بود از اشباحي كه بخار تند و سريعي كه از دهان شان برمي خاست وجودشان را اعلام مي كرد. پائين رفتم. پدرشوهرم داشت دكمه هاي پالتوي خيس اش را باز مي كرد. اين اولين تصوير آن شب است كه به خاطر دارم. جلوي در ايستاده بود و به بيرون، گاهي به زمين و گاهي به آسمان، خيره شده بود. نيمه پوشيده رفتم پشت سرش تا من هم به بيرون نگاه كنم و آب گل آلود را كه تا پله ي اول آمده بود ديدم. آب از لوله ي ناوادان بيرون مي خزيد، همچون ماري از سبدش. برگشت و نگاهش را به من دوخت. با دست هايم روي شانه، خودم را عقب كشيدم. مچ دستم را گرفت و مرا از پله ها پائين برد. آنقدر كه خودم را در آب گل آلودي كه تا مچ پايم مي رسيد يافتم و باران شديد مجبورم كرد تا سرم را پائين بياندازم. چشم هايم را بستم اما از آب فراواني كه از ميان پاهايم مي گذشت دچار سرگيجه شدم. موهاي پدرشوهرم روي پيشاني ريخته و پوستش سفت و محكم و تيره بود. چهره اش خيس باران، اما لب هايش خشك بود و عطش داشت. در آشفتگي پله ها حركاتش مثل تموج باد، ديوانه وار و خشمگين بود. دست هايش براي خشم او كفايت نمي كرد. چشم هايش بسته بود و سنگين تكيه داده بود به ديوار، انگار براي بيرون جهاندن ناگهاني حيات. باران شدت گرفته بود. اما ديگر نمي توانست به ما و لباس هاي مان كه پيش از اين خيس شده بود آسيبي برساند. با زمين يكي شدم و گل و لاي مدفون ام كرد.
ناگهان چشمان حيرت زده ي او را ديدم و دستهايش، كه كلاهي را مي چرخاند. مثل صاعقه اي آمده بود و هنوز صداي رعدش را نشنيده بودم. لحظه اي درخشيد و بعد آرام برگشت و خودش را جمع كرد، مثل حلزوني كه هنگام خطر شاخك هايش را به درون مي كشد. شالش را دور گردن و شانه ها محكم كرد تا با چيزي كه هميشه متعلق به او بود و برايش آشنا، احساس آرامش كند. در را كه پشت سرش بست فهميدم كه اسير نگاه ابدي آينه ام.
*
زمستان است، اما مثل تابستان نمي داني چرا زن ها هميشه پاهايشان لخت است با وريدهاي واريسي كلفت؛ طناب هاي متورمي كه مثل چوب خشك از ساق ها بالا مي دوند. حالا مدت ها گذشته است و آن دختر من بودم. يا شايد مادر من. يا شايد مادر مادر من. نمي دانم. زن هائي مرده كه نيمه عريان سرخاب به صورت دارند اما رنگ پريده اند. من و آينه دوستاني ديرينيم. چهره ام به تدريج محوتر مي شود. كاش باراني آن را مي شست.
اداي ديـن به تخـتي كه با رازهايم زبالـه شد
گفته بودم «حرفي نيست اما اين گره زدن موقتيه. كش نيست كه هرچي بكشيش كش بياد. نخه.» گفته بود «سحت ميگيري.» با لگد به در پيش كوبيدم و يله داده جلوي تلويزيون ديدمش. بنا كرد به لرزيدن «چي ميخواي اينجا؟» گفتم «صدات در بياد..» و تا بخواهد جيغ بكشد پريدم و دماسبياش را گرفتم به دست و صورتش را فشار دادم توی كاناپه. دست راستش از پشت به پهلويم چنگ زد. با دست آزادم گرفتم و پيچاندمش، آنقدر كه دادش را از توي كاناپه شنيدم يا جمع شدن گوشه چشمش را ديدم كه دلم به رحم آمد. سرش را آزاد كردم و گفتم «جيغ بكشي ميشكونمش» بيشتر پيچاندم و شل كردم تا حساب كار دستش بيايد. از قوسي كه با تقهاي به كمرش افتاد خونم جوشيد. حفظ كردم. صورتش به گوش روي كاناپه خوابيده بود و موهايش توي دست من و چشمش زیر فشار، نیمه باز روبرو را نگاه ميكرد. تلويزيون هنوز روشن بود. گفت «هرچي ميخواي بردار گورتو گم كن» لبش را به زحمت تكان ميداد. هميشه از نيمرخ، روي بالش زيبا بود. چشمش كامل نبود. لبش كامل نبود. فقط يكي از ابروها پيدا بود. وقاحت گونهها و چانهاش نصف كه نه، نابود ميشد اصلا. زن ميشد اينطور و زيبا. جاي جواب مچ دستش را دوباره پيچاندم و شل كردم. كمرش تكان نخورد. نميدانم از ذهنم گذشت «هر شوخي يكبار».. اما آخ را كه حتما شنيدم. گفت «ولم كن خودم ميارم. دو تا تيكه طلا دارم و هرچي اينجا ميبيني. به كاهدون زدي. مال تو. ولم كن.» گفتم «اونم به موقش» گفت «چيميخواي پس؟» ميخواست بشنود اما هرچه ميگفتم مو به تنم سيخ ميكرد و با همان قدرت، به نيروي ابتذال هر سنگي را ميپلاساند. مچش را آزادتر توي دستم تا زير كمرش كشيدم و به نرمي كوبيدم. با تهمانده بازدمش «بيناموس كثافت» را شنيدم و خواست دم بگيرد تا جيغ بكشد كه مجالش ندادم. سرش را دوباره چرخاندم رو به تشك كاناپه. مچ دستش را گذاشتم كنار بدنش و زانويم را به كف دستش بند كردم و فشار دادم. دست ديگر زير تنهاش مانده بود. آزاری نداشت. پيراهن مردانه گشادي تنش بود. فكر ميكردم گمش كردهام. يقه پيراهن را گرفتم و به پايين كشيدم. دو دكمه اول به راحتي كنده شدند اما باقي هنوز جا داشتند. دستم را بردم تا جادكمهها را بگيرم، دستش را از زير زانويم آزاد كرد و يا دست ديگرش را از زير بدنش -نمیدانم- كه به سمت دماسبياش چنگ انداخت. مچش را دوباره گرفتم اما رد خون را پشت دستم ديدم و رهايش كردم. هر دو دستم را هم. روی زمین كنار كاناپه نشستم و زخمم را وارسي كردم. داغ بود و هنوز به سوزش نيافتاده بود اما هواي خون گرفته بودم. گفت «چيزيت كه نشد؟» و ترسيده پايين آمد. خون بيشتر شده بود و حالا چکه می کرد. به ناخنهايش نگاه كردم و بعد مردد به زخمم. گفتم «توي يخچال چسب زخم بايد باشه.» گفت «دواگلی داري؟» گفتم «اگه باشه توي كابينته. اون پايين. همون چسبو بيار فعلا.» بعد يادم نيست چه شد اما شايد سيگار كشيديم و سریال ديديم.
[داستان]
تلفن كه زنگ زد با اينكه روي زمين وسط عكسها نشسته بود خواست خودش جواب بدهد. تكاني خورد و عكسهايي كه روي دامنش جدا شده بودند به هم ريختند. شوهرش روي مبل نشسته بود. خم شد و گوشي را برداشت. زن دستش را انگار پيچي را بچرخاند توي هوا چرخاند كه يعني «كيه؟» مرد شمارهانداز را نگاه كرد. گفت «با منه» بعد رو به من لبخند عذرخواهي زد و به گوشي اشاره کرد. به اتاق خواب كه رسيد تلفن را جواب داد. زن با صدايي كه نميشناختم گفت «درو ببند».
به من گفت: كجا بوديم؟
گفتم: اين بد نيست.
پسربچهي كچلي با لباس بلوچي جلوي دوربين خم شده بود و سعي ميكرد ميخ كپر را بكند.
گفت: حسشو ميگيري؟ داره ميخ فقر و فلاكتشو ميكنه. داره با اين دستاي كوچولوش تلاش ميكنه كه... حس اميدواري داره. در اومده؟
گفتم: به اين چيزاش توجه نكردم. اما لباسش با نمكه.
گلدوزيهاي ظريف كنار يقه و سر آستينها را نشان دادم.
گفتم: با اين وضع زندگي توي كپر، وسط خاك و كثافت عجيبه اين دقت. چهرهشم خاصه. از اون بچه تخسهاس. صورتشو جمع كرده تا به تو بگه داره خيلي زور ميزنه. اما اينجا رو نيگا.
با دست خط لبهاي پسربچه را نشانش دادم كه مثل لبخندی کنترل شده کج شده بود.
گفتم: اين عكس اگر بزرگ بشه معلوم ميشه مجبورش كردي جلوي دوربين ژست بگيره. ولي با نمكه.
گفت: بالاخره آره يا نه؟
گفتم: من چي بگم؟ گفتم كه از اين چيا چيزي نميفهمم. بهتره براي انتخاب نهايي با يه عكاس مشورت كني. نرگسی، حميدی کسی.
به زور لبش را به هم فشار داد كه يعني لبخند ميزند. براي آنكه چيزي هم ضميمهاش كرده باشد گفت: اين درويش مسلكيت...
گفتم: درويش مسلكي کجا بود بابا. مگه من عکاسم؟ نهایتا ميتونم بهت بگم بانمكه يا نيست.
گفت: شام كه ميموني؟ ولي اگه تو ميگي اينو بزرگ كنيم. همين فيگور پسره هم خوب دراومده. يه جلوهاي ميده به اینهمه عکس فقر و نکبت.
گفتم: شام بايد خونه باشم. يه وقت ديگه ميام.
بلند شد رفت توي آشپزخانه. دستش رفت در يخچال را باز كند كه پشيمان شد و برگشت سمت اتاق خواب. توي راه به من گفت «حالا يه چيزي بخوريم تا شام.» در اتاق را تا جايي كه سرش رد بشود باز كرد. فكر كردم بی حرف به شوهرش نگاه ميكند چون نشنيدم چيزي بگويد. به گمانم پنج دقيقهاي سرش لاي در بود. بعد آمد بيرون و در را بست. دوباره چرخي توي آشپزخانه زد و خيارشورها را از يخچال درآورد. با پلاستيك گرفت زير آب و همانطور گذاشت كف ظرفشويي و آمد طرف اتاق خواب. چند ضربه به در زد. شوهرش گفت «جانم؟» با لحني كه سعي داشت مسخره به نظر برسد گفت: «قربان. مهمون داريم. تشريف بياريد شام درخدمت باشيم.»
گفتم: چي ميگي؟ من بايد برم.
صورتش را كج كرد و لب زد «خفه». شير آب را بست و آمد دوباره نشست وسط عكسها. دستهايش را گرفت زير بغلش تا خشك كند. با احتياط عكسي را از گوشه گرفت و بلند كرد. گفت: بانمكه يا نه؟
گفتم: پرتره بچه؟ همين؟
گفت: فروشي بود. مادرش به دويست هزار تومن ميفروخت به هركي ميخواست. به حميد آصفي گفته بود دويست تومن بده هركاري ميخواي باهاش بكن.
گفتم: پس طرف مشتريشناس هم بوده. بالاخره چقدر معاملهشون شد؟
گفت: نخند. حالمو بد ميكني.
بلند شد رفت بی حوصله به در كوبيد. با مشت. شوهرش هنوز داشت با تلفن صحبت ميكرد. چند لحظه گوش به در چسباند و منتظر ماند. از توي اتاق صدايي نشنيدم. بعد آمد بالاي سر من و عكسهايش ايستاد. خيره نگاه ميكرد. معلوم نبود به من یا عکس ها. عكس دختربچه هنوز بين دو انگشتش تاب ميخورد. ده ـ دوازده ساله به نظر ميرسيد. با چشمهاي سورمه ماسيده و يقهي سرخ. گفتم «اين هم با نمكه. يه چيزي زير عكس بنويس.» جواب نداد. حتي هيچ واكنشي كه نشان بدهد شنيده. گفتم «هوي. چته؟» گفت «هيچي. دلم ميخواد گريه كنم، نمياد. پول يه دست لباسه دويست تومن. چی بگه آدم؟» گفتم «ناراحت نكن خودتو. از اين چيا زياده.» باز رفت توي آشپزخانه. در يخچال را باز كرد و گفت «كالباساينا داريم اگه نميخوري برات تخممرغ نيمرو كنم.» گفتم «من دارم ميرم. تعارف ندارم كه.» پشت در يخچال بود. نميديدمش. گفت «تا تكليف عكسها معلوم نشه هيچ جا نميري مرتیکه. بمون صبح با هم ميريم.» در يخچال را بست و چند تا گوجه انداخت روي خيارشورهاي كف ظرفشويي. از جلوي من كه رد ميشد گفت «برم برات شلوار راحت بيارم» سرم پائین بود. جواب ندادم. وارد اتاق خواب شد و در را هم بست. نيم ساعت بعد موقع رفتن ضربهاي به در زدم كه يعني خداحافظ.
[داستان احساسی با ریتم طبل هیاتی]
فكام بياختيار شده. كلمات را فقط بيرون ميريزم. صداي مادرم هم مثل قديم سر ظهرها وقتي بيدليل هره كره ميكرديم شده. جوان تر. بيست سالي جوانتر. می نشستیم به خنده و انگار که دو تا بچه. هم سن بودیم تقریبا. و بعد او یکهو با سکوتش مادر می شد: دیکته نوشتی؟! چشمهايم جمع شدهاند. مثل يك خط چروك خورده. بين حرف هم ميدويم و هربار كه اشارهاي ميكند صداي خنده بلندتر ميشود و فك من بياختيار تر.
ـ غبغب دختره رو... ديدي ميگفت غبغب دختره...
ـ حيا كن پسر... استغفرلله.
ـ ساق پاشو يادت نيست...چال زنخدون قد یه نخود. اينجوري نشون ميداد...
ـ زن مهدي رو چي ميگفت... بديم عكاسي عكسشو... شوتوكافيه... ميگفت كلاه ميره... به آسيه هم شب عروسي گفت الهي سر داداشت بياد.
ـ نذاشتي بفرستمش حموم عمومي واسه خودم... ميگفت غبغب دختره...
ـ ده بار به من گفت... هنوزم ميگه آخر سر دست يكيو از توي خيابون ميگيره... كلاه ميره سرت خواهر.
ـ ميرفتي خب. خدا رو چه ديدي؟ شايد قسمت ميشد. آدم از توي جوب كه عروس پيدا نميكنه.
ـ عروسي كه خاله صفورا از حمومعمومي برام پيدا كنه ميخوام... ببين به غيبت انداختي منو... خودت جوابشو ميديها.
ـ ما نفهميديم بالاخره چرا حسينآقا واسه اين پسر نساخت. آخريها هم كه ديدمش داشت نفرينش ميكرد.
ـ استغفرلله. حرف مردمو نزن. خودت خوبي؟
ـ چندبار ميپرسي. خوبم.
آب و هوا چطوره؟ چرا صدات گرفته؟
ـ بارون ديگه. صبح و شب. عين زمستوناي شمال.
ـ ميگم چرا صدات گرفته؟
ـ مال آب و هواست لابد. از تلفن نيست؟ چميدونم. گرفته واقعا؟ ولي حالم كه خوبه.
ـ ژاكت بردي؟ زيرپيرن تنگ بپوش. يقه اسكي داري اصلا؟ نميذاري بيام برات چمدون ببندم كه... يه لا پيرن رفتي كجا...
ـ اتاقه رو چيكار كردي؟
ـ هيچي به قرآن. ديشب دلم تنگ شده بود فقط رفتم رو تختت خوابيدم. به هيچي دست نزدم. كاغذا هنوز... همه چي سرجاشه. دست نزدم. خودت مياي ميبيني. خودتو ناراحت نكن باز از راه دور...
ـ ناراحت واسه چي؟ من دلم برات يه ذره شده... تو منو چه جور جونوري ميبيني؟
ـ براي من؟ يه چيزي شده نميخواي بگي. حالت خوبه؟
شوخي نميكرد. نگران شده بود. از اين حرفها نداشتيم ما هيچوقت. هميشه مكالمههاي ما توي سفر حال و احوال بود و تهش وقتي خيلي خوش خلق بودم مواظب خودت باش. تازه اگر توي خياباني بياباني جايي نبودم و كسي دوروبرم نبود و خوابم هم نميآمد و تلفن را جواب ميدادم. واقعا نگران شده بود.
ـ اي بابا. من سالمم. فقط دلم تنگ شده بود گفتم خبري بگيرم. چرا فكر ميكني من نبايد دلم برات تنگ بشه؟ ميشنوي؟ اين صداي چيه؟
ـ ميگي هيچيت نيست؟ باز اين كنترل تلويزيون... ميفهمي چي ميگم؟ ميگم تو اونجا چيكار ميكني؟ كي مياي؟
ـ از همين كاراي الكي. بيدارت نكردم كه؟
ـ سرظهره پسرجون.
خودم را ميزنم به نفهميدن. حال خنديدن ندارم. خودش شروع ميكند.
ـ خورشتمم گذاشتم. چي فكر كردي؟
جواب نميدهم كه سر هره كره نيافتد.
ـ مثل اينكه امروز حال هيچكدوممون خوب نيست. از نه صبح... دروغ نگم ده بود كه ديگه بيدار شدم. افتاده بود توي كلم كه زنگ بزنم از دفترتون شماره هتل رو بگيرم. گفتم مياي قشقرق به پا ميكني كه باز دو روز نبودم... چي شد زنگ زدي بالاخره؟ ميگي يا نه؟
ـ به چي قسم بخورم باور كني؟
ـ پول تلفنت زياد نشه.
ـ فداي سرت.
ـ بازم ميگي حالت خوبه؟ تو الان به من گفتي فداي سرت؟
ـ خب. من اكثر وقتا اينجوري حرف نميزنم چون فكر ميكنم خودت ميفهمي چقدر دوستت دارم.
حال خوشي دارد. پيداست. يادم نميآيد هيچوقت همچين چيزي، حتي شبيه به اين را از من شنيده باشد. اما كافي نيست.
ـ ميخوام وقتي برميگردم اتاقه رو به سليقه خودت درست كرده باشي. همون كاناپهاي كه ميگفتي پسنديدي بخر. هر جا رو كه خواستي تميز كن. هر كاغذي كه خواستي بنداز دور. هر كتاب و فيلمي كه ديدي توي دست و پاست ببر انباري... تخت رو جا به جا كن. ببرش همونجا كه فكر ميكني بهتره. كنار شوفاژ يا پنجره... كارگر بگير. خودتو خسته نكني.
ـ نميخواي به من بگي؟ بگو چيشده؟
ـ نه. هيچي به خدا. دلم تنگ شده فقط. نميدونم چرا بهت نميگفتم... سطل خاكستر سيگار رو هم نيست و نابود كن.
ـ پس يعني چي اين؟
ـ بعيد ميدونم بخوام ديگه سيگار بكشم.
ـ توروخدا راست ميگي؟ ميدوني چقدر نذر و نياز كردم؟
ـ كي گفته اين نذر و نيازا الكيه؟ بالاخره جواب داد ديگه.
ـ فقط يه چيز مونده. حالا خودت هروقت كه صلاح دونستي... ديدي وقتشه.
ـ منكه حرفي ندارم... خاله صفورا هم كه هست.
ـ پست فطرت.
ـ غبغب دختره رو... ديدي ميگفت غبغب دختره...
ـ حيا كن پسر... استغفرلله.
ـ ساق پاشو يادت نيست...چال زنخدون قد یه نخود. اينجوري نشون ميداد...
ـ زن مهدي رو چي ميگفت... بديم عكاسي عكسشو... شوتوكافيه... ميگفت كلاه ميره... به آسيه هم شب عروسي گفت الهي سر داداشت بياد.
ـ نذاشتي بفرستمش حموم عمومي واسه خودم... ميگفت غبغب دختره...
ـ ده بار به من گفت... هنوزم ميگه آخر سر دست يكيو از توي خيابون ميگيره... كلاه ميره سرت خواهر.
ـ ميرفتي خب. خدا رو چه ديدي؟ شايد قسمت ميشد. آدم از توي جوب كه عروس پيدا نميكنه.
ـ عروسي كه خاله صفورا از حمومعمومي برام پيدا كنه ميخوام... ببين به غيبت انداختي منو. خودت جوابشو ميديها.
فكام بياختيار شده. كلمات را فقط بيرون ميريزم. صداي مادرم هم مثل قديم سر ظهرها وقتي بيدليل هره كره ميكرديم شده. جوان تر. بيست سالي جوانتر. می نشستیم به خنده و انگار که دو تا بچه. هم سن بودیم تقریبا. و بعد او یکهو با سکوتش مادر می شد: دیکته نوشتی؟! چشمهايم جمع شدهاند. مثل يك خط چروك خورده. بين حرف هم ميدويم و هربار كه اشارهاي ميكند صداي خنده بلندتر ميشود و فك من بياختيار تر. از صداي خنده خودم نميفهمم كي سكوت ميكند «بر نمیگردی. هان؟» چيزي آن تو ميسوزد. به زحمت عضلات صورتم را به حالت عادي در ميآورم.
سنچ: با بچهمحلها فحش وسط گذاشتيم هر كس نتواند يك داستان احساسي با موضوع «سلطان غم مادر» و ريتم «ديم ديري ـ ريم ديري ـ ريم ديم ديم» (همان سه ضرب طبل هياتي) و البته صداي سنچ آحرش بنويسد، فلان. خب. قبول. اين روش معمولي براي داستان نويسي نيست. اما به هر حال تجربهاي است براي خودش.
این یک داستان است و شما می توانید با یک کلیک آن را بخوانید.البته شخصا توصیه می کنم برای جلوگیری از سرخورده شدن(که ثابت شده بعد از کار در معدن سخت ترین کار دنیا است)قبل از خواندن آن به هشدار های زیر توجه کنید.: 1)لطفا کسانی که خواندن یک داستان خوب برای شان اهمیت کمتری از آبگیری سد سیوند دارد وارد نشوند. 2) لطفا کسانی که قبل از تعریف کردن یک جوک،باید برای شان بگویی این جوک است تا متوجه نکته ی بامزه ی حکایت بشوند،وارد نشوند. 3)لطفا کسانی که به چیزهای خیلی مهم و چیزهای خیلی بزرگ علاقمند هستند وارد نشوند. 4)لطفا کسانی که معتقدند زبانی که حسن شهسواری با آن می نویسد فارسی است وارد نشوند. 5)لطفا کسانی که منتظرند بهرام بیضایی فیلم بسازد تا بروند سینما وارد نشوند. 6)لطفا کسانی که کتاب ها را فقط به زبان اصلی شان می خوانند وارد نشوند. 7)لطفا کسانی که جز برای مسخره بازی از واژه ی "استاد" استفاده می کنند وارد نشوند.
با صداقت و شفقت فراوان//مکابیز
ــ مهدي جون اون سيگارو ميندازي داداش؟
ـ چرا بندازم... گفتم يه سيگار كام سنگين بگيرم. حال ميده.
ــ فندك دارم. آخ. داداش شرمنده ميكنيا.
ـ شرمنده چيه. ما بيشتر از اينا بدهكاريم. از اين نبات زعفرونيا گرفتم. رديف كنم؟
ــ بشين من بريزم. كجا ميري. جون تو نميخورم...
....
ــ عجب رنگي. متاع حقي بودا.
ـ دمت گرم. ولي اينجوري نميشه. دفعه قبلم تو حساب كردي. ايندفعه ديگه نميشه.
ــ هفتهاي يه بار كه كرايهي دنگي دنگي رو نميكنه. پس منم پول نبات و سيگارو بدم؟ بيخيال جون داداش. بذا حال كنيم.
ـ نوارو بزنم بره جلو. بعديش گل گندمه... حال ميكني بزنم بره جلو؟
ــ بشين خودم ميزنم. وايسا.
...
ــ همهي بشين پا شو ها رو تو ميريا. فكر نكن حواسم نيست. پولم كه ميخواي بدي. بابا دمت گرم.
ـ اين داريوش ناكس... هلاك گل گندمشم. تو شركت كه بودم اون خانوم رمضاني رو برات كه گفته بودم؟
ــ آره.
ـ گفتم كه. برگشت گفت ميشه آهنگ گل گندمو برام بزنين. ناكس گفت ميخوام برم خونه چميدونم فك و فاميلامون راهشو يه جوري تنظيم كرد همهرو كه پياده كردم... تا همه رفتن گفتا. ميخواست خط بده ناكس. منم كه تو اين باغا نبودم. زرتي از ضبط ماشين كشيدم بيرون دادم دستش.
ــ گفتي... ميخواسته قرار بذاره حتمي.
ـ آره بابا تابلو بود. من كه تو اين باغا نبودم. همه دنبالش بودن خدايي. از تو نگهباني كه رد ميشد صد تا چشم ميچرخيد. يَك قدي داشت. مثل اين هنرپيشه خارجيا بود. مايه دارم بودا. خدايي. خونش طرفاي پونك بود. يعني خونه باباش. يه دو طبقه بود. فكر كنم همش مال خودشون بود.
ــ ميخواستي بگيريش؟
ـ خودشم ميخواست به من نميدادنش كه. ميگم خونشون پونك بود.
ــ همينه ديگه. خودتو دست كم ميگيري. قیافه و هیلکتو نمیبینی. تو محل هیشکی اندازه تو خوشگل نیست... اينهمه آدم... از برو بچههاي خودمون... اينايي كه مايه به هم زدن از كجا آوردن؟ پدر زنه مايه دار بوده ديگه. داوودو كه ميشناسي. بچهها ميگفتن شوهرخالهي دختره توي اين سازمان مازمانا يه پخي بوده. كارو واسش جور كرده و داوود الان سمند زير پاشه. انگشت کوچیکه تو هم نمیشد. بچه ها ميگفتن توي سمند ديده بودنش. زنش همون دختره بود كه همه محل... آدمش نيستم كه پشت سر ناموس مردم حرف بزنم. بيخيال.
ـ حالا من نميخواسم بگم. خوبه خودت ميدوني. من اگه ميخواستم از اين زنا بگيرم... بنزم زيرپام مينداختن خدايي... چي بود اون زنيكه دهني. داوود بايد شب تا صبح بپاد زنه رو. نه اينكه بخوام جلو روت بگم. هميشه گفتم. زني كه گير تو اومد فرشتهست خدايي. تو تهرون ديگه دختر پيدا نميشه. يه موي مهري خانوم ميارزه به صدتاي اين دختراي سرخاب سفيدابي كه توي دويست و شيش دوست پسراشون ميشينن هره كره ميكنن. ديدي پسرا رو. عين دخترن. يه وقتايي ميمونم. خدايي اين دخترا داداش ماداش ندارن جمعشون كنه... جــّـــ نده خانوما... والا به خدا.
ــ داداشاشونم يكي مثل خودشون. اين بچه سوسولا غيرت چه ميفهمن چيه داداش. پسراش زيرابرو برميدارن. ديگه ببين دخترا چه گهي ميخورن.
ـ خدايي دختراش هم حال نميكنن با اين پسرا. اصلا نگا كني معلومه هيچ كدومشون سير نميشن. نميبيني به ماها چه طوري نيگا ميكنن. معلومه دلشون مرد ميخواد. خدايي واسه مايهست با اين پسرا ميپرن.
ــ گرم شده ها نه؟ دود گرفته نفس نميشه كشيد. برم اون پنجره رو باز كنم... وايسا. بشين جون داداش خودم ميرم.
...
ــ فردا كارخونه رو چه كار كنم با اين حال. "شب كار" افتادم.
ـ خوبه باز كارت معلومه. يه حقوقي سرماه ميگيري. بيمهاي.
ــ آره از اين نظراش راه داره. خیلیا تو کف همین چیزایین که من و تو داریم و قدرشو نمیدونیم. لباس كارمو يه وقت اومدي نشونت ميدم. مثل اين لباس كار خارجياست كه تو فيلما نشون ميدن. دو ماه ديگه يه دست ميدن. ميارمش واسه تو.
ـ ما همينجوريشم شرمنده تيم.
ــ بيتعارف ميگم جون داداش.
ـ نه بابا. ميخوام بزنم بيرون. صاف كاري واسه يكي خوبه كه يه مغازه داشته باشه واسه خودش كار كنه. اينجوري خرحماليه. درآمدشم مشخص نيست. هيچ كاري نميشه كرد.
ــ تو تهرون صاف كار مثل تو پيدا نميشه. يه پول و پلهاي جور كن يه مغازه اجاره كن. دو ماهه بارتو بستي.
ـ تو فكرشم اتفاقا. يه فاميلي داشتيم... گفته بودم كه.
ــ آره. جور شد؟
ـ يارو گفته نود درصد جور ميشه. يه موتور ميدن با حقوق ثابتو دم و تشكيلات. كاريم نيستا. يارو ميگفت روزي هفت هشت تا ابلاغيه ست. ولي كارش دولتيه. يه مدت بمونم رسمي ميشم. تو فكرم يه ماشين بردارم. زن و بچه كه ندارم. رسمي شدم قسط ميدم.
ــ يه پرايد برداري تو آژانس وايستي قسطش دراومده.
ـ پرايدم خوبه... ولي دويست و شيش سالاره خدايي. منكه نميخوام جيرينگي بدم. قسطيه ديگه. هر جوري هست قسطه رو جور ميكنم ميدم. ميرم طرفاي ظفر اونطرفا. كار ادارهاي فوقش تا سه ـ چهار كه بيشتر نيست؟ بعدش ميرم آژانس. طرفاي ظفر. روزي چهار ـ پنج تا تيريپ كه برم قسطش دراومده... از خداشونه دويست و شيش. رو هوا قبول ميكنن. نه؟
ــ آره داداش. اوضاع اينجوري نميمونه.
ـ ميخوام يه روز با ماشین برم شركت كشيك بكشم. شايدم رفتم طرفاي خونشون. گفتم كه؟ مايه دارن. طرفاي پونك ميشينن... خدايي دلم روشنه. فردا بهش زنگ میزنم. يارو گفته نود درصد جوره. الان ديره زنگ بزنم به اين يارو فاميلمون؟
توي تحريريه استاد كه خرجش سوا بود، فقط من آدم غريبهي آن محيط نسبتا دوستانه بودم. پيرمردها ميخواستند صميمانه به هم فحش پايين تنه بدهند من را نگاه ميكردند و با اشارهاي ميفهماندند كه جلوي بچه صحييح نيست. ميانسالهاي زن و بچهدار ميخواستند با پيردخترها لاس كارمندي بزنند من را نشان ميدادند كه بچه دهنش لق نباشد؟ جوانها هم كه... اصلا جوان نداشتيم توي آن تحريريه. همينها بودند. يك مشت فسيل كه هر كدامشان مايهي غرور قبيلهاي بودند. به همان خدايي كه قسم راست لامذهبهاست قسم كه اينها تيپ مسلم و غالب «آدم فرهنگي» اين مملكت بودند (و البته هستند). آنوقت كارشان چه بود؟ سرهم كردم خبرهاي تلكسي و تيتر زدن براي فكسهايي كه از روابط عموميها ميرسيد و احيانا نوشتن خبر جلسات خبری جوجهكبابي كه پولش را از پيش گرفته بودند. حالا حساب كنيد وقتي اين موجودات فرهنگي بعد از چندين سال افتخار خود و خانواده و فک و فاملشان به چنين فرهيختگيي، ميديدند هر بچه هفده ـ هجده ساله ای ميتواند همين كارها را انجام بدهد چه حالي بهشان دست ميداد. نسبت به من بيتفاوت نبودند، دشمن بودند. كسي با من حرف نميزد، جوابم را نميداد و من مجبور بودم روزي هشت ـ نه ساعت به سر گلابي شكل استاد خيره بمانم چون درست جلوي چشمم مينشست و هميشه سرش پايين بود و راستش من هم جرات سر چرخاندن یا تعویض جایم را نداشتم.
خب... هوس كرده بودم چهار پنج خط ديگر درباره آن وضع بنويسم اما همين حالا يك سوسك به قاعده يك بند انگشت پرواز كنان از بالاي سرم گذشت و مجبور شدم روي ديوار لهش كنم. اين است كه از آن حال و هوا بيرون آمدم و ديگر حوصلهي ادامه دادنش را ندارم. اين را هم بگذاريد به حساب تكنيك مكنيك.
خلاصه همينجوري گذشت تا سر جريان مرگ شاملو. آن روز كه خبر منتشر شد هيجان زده شدم. در شرايط معمولي اصلا امكان نداشت كه چنين كاري بكنم ولي آن روز خاص كه يك جورهايي خودم را شريك غم ميدانستم سوگنامهاي نسبتا كوتاه نوشتم و با خجالت تقديم دبير سرويس ادب و هنر كردم. او هم همينطور كه با كنار دستياش حرف ميزد كاغذ را گرفت و انداخت گوشهي ميز. فرصت نداد توضيح بدهم. آخر وقت بود و من هم كمي زودتر رفتم خانه تا فردا صبحش كه از لحظهي ورودم به ساختمان و سلام و عليك گرم نگهبان فهميدم يك اتفاقي افتاده. توي حياط مدير مسئول روزنامه را ديدم. به در و ديوار نگاه كردم و خواستم از زير باز سلام كردن فرار كنم كه آمد طرفم و گفت: اين يادداشت شاملو را شما نوشتي؟ گفتم ديروز يك چيزهايي نوشتم. چاپ شده؟ گفت: آفرين پسرم. نگران شدم كه شايد نوشتهي كس ديگري را با خبرهاي دوزاري من اشتباه گرفته و بعدا از بابت آفرين پسرمش پشيمان بشود. اما توي تحريريه هم اوضاع دقيقا به همان کشککی توی فيلمها تغيير كرده بود. سلام و عليك و احوالپرسي و حتي تبريك. باورم نميشد. روزنامه را باز كردم و براي اولين بار اسم چاپ شدهام را ديدم. جمله به جمله كه هيچ كلمه به كلمه هم نه، حرف به حرف نوشتهام را بلعيدم. اين تعبير مو به تن سيخ كني است اما متاسفانه اصل جنس است: بلعیدن!
سي ـ چهل بار آن نوشته را از سر تا ته خواندم و هر بار به اندازهي دفعهي اول كيف كردم. به شكل چاپ شدهي اسمم بالاي نوشته نگاه ميكردم و دوباره تمام مطلب را ميخواندم و حتي به چشمم اجازه بياعتنايي به ويرگولها را هم نميدادم. بعد نوبت رسيد به بررسي موقعيت جغرافيايي نوشتهام. اينكه كنار ستون چي چاپ شده و پايينش چه و اينها. از آن روز به بعد تحريريه برايم گلستان شد. پر از آدمهاي مهربان كه تحويلم ميگرفتند، نهار تعارفم ميكردند، برايم جك ميگفتند، من را شريك غيبتهايشان ميكردند و حتي به لاس كارمندي دعوتم ميكردند. دنيا به كامم بود و به همين خوش بودم تا چند هفته بعدش كه كتابي منتشر شد و يك نسخهاش را به نام سرويس ادب و هنر فرستادند روزنامهي ما. دبير سرويس نوشته ام را به همه نشان داد و دقيقا همچين حرفي زد: اين كتاب را به عنوان يادگاري از نابغهاي كه خودم كشفش كردم نگه ميدارم. همان وقتها هم ميفهميدم كه كتاب همچين كتابي هم نيست. در رديف همين كتابسازيهاي ناشران شارلاتان به حساب ميآمد. تعدادي نوشته درباره شاملو را جمع كرده بودند و با يك جلد و اسم گول زنك و قيمت ده هزارتومان، چند هفته بعد از مرگ شاملو منتشر كرده بودند تا عاشقانش كه كتابهاي مزين به نام شاعر از دست رفته را فلهاي ميخريدند اين را هم بخرند. از آن روز به بعد من كه هنوز پرش از جايگاه حشره به يك همكار صميمي را درست و درمان هضم نكرده بودم ناگهان به يك نابغه تبديل شدم. حضرات آدم فرهنگي دربارهي نوشتههايشان نظرم را ميپرسيدند و گاهي با شرمندگي خواهش ميكردند براي گزارشهايشان مقدمه (بهش ميگفتيم "ليد" آن وقتها) بنويسم. هر چيزي كه مينوشتم چاپ ميشد و بعدش تعريف و تمجيد. حتي كارم به جايي رسيده بود كه توي روزنامهي خبري داستان چاپ ميكردم! همان وقتها پيشنهاد كار در يك روزنامهي ديگر هم شد كه چون حقوق ثابت ميدادند وسوسه شدم و به مدير مسئول گفتم نميتوانم حقالتحريري كار كنم و ميخواهم بروم. گفت همان حقوق ثابت را اينجا هم ميدهيم و اينطوري ماندگار شدم. حسابي هوا برم داشته بود. فكر ميكردم كه ماشين شاهكار توليد كنيام. يك روز هم خبر دادند كه مجلهي «راه زندگي» يكي از داستانهاي چاپ شدهام را دوباره چاپ كرده. اين مجله كه احتمالا حالا هم منتشر ميشود پر تيراژترين نشريه كشور بود. از اين مجلههاي اصطلاحا سبز كه براي خانوادهها منتشر ميشوند. با دفتر مجله تماس گرفتم و خودم را معرفي كردم و خواسم با يكي از مسئولانش حرف بزنم. تلفنچي هم وصل كرد و بعد من با يارويي كه پشت خط بود حسابي داد و بی داد کردم كه شما به چه حقي داستان من را چاپ كرديد؟ يارو گفت اسمتان هم كه چاپ شده. خب تشريف بياريد حقالتحريرتان را بگيريد. گفتم حقالتحرير توي سرتان بخورد. شما اسم من را خراب كرديد!
باورتان ميشود؟ اسمم. یاد این فغان کنندگان اینترنتی مطلب دزدی افتادم. راستي تا يادم نرفته بگويم نوشتهی مربوط به شاملو چي بود. چيزي نبود كه حالا به خاطرش خیلی خجالت بكشم. افتضاح نبود. اما بدون قر و قنبليهي شكسته نفسي و اينها بد بود. مفهوم خاصي كه نداشت اما نثرش توي مايههاي نوشتههاي همین عزیزان ادبيات داستاني ايران بود. همان خداي فوقالذكر شاهد است كه قصد دستانداختن اين عزیزان را ندارم. فقط به خاطر اينكه بدانيد نوشتهاي كه باعت ترقيام شد چطور بود عرض كردم. بگذريم. من از اوضاعم راضي بودم و جدا خودم را نابغه ميدانستم... اعضاي آن تحريريه هم مدام تحريكم ميكردند. اصلا ماجرايي كه ميخواستم تعريف كنم و تا اينجا كش آمد مربوط به يكي از همان تحريكات است.
يكي از همان بعداز ظهر هاي خوش، دور ميزي نشسته بوديم چايي ميخورديم. يك نفر گفت فلاني كه توي هجده سالگي همهي قلههاي ما را قتح كرده، به سن ما كه برسد كجاست؟ بحث بالا گرفت و هر كس چيزي ميگفت كه حالا از به خاطر آوردن حرفهايشان يخ ميكنم. من هم توي هپروت خودم سير ميكردم كه ديدم استاد از روي صندلياش بلند شده و استكان چاي به دست قصد توالت رفتن دارد. همه گرم حرف زدن بودند و فقط من ميديدمش. فكر كردم خطاب به من صندلياش را نشان ميدهد. حالا هم مطمئن نيستم از اين كار قصدي داشته يا نه. توهم بوده يا هر كوفت ديگري اما از آن روز به بعد به هر مقطع سني و يا موقعيت حرفهاي كه رسيدهام هميشه اين فكر با من بوده كه استاد وقتي به اين پلهاي كه من روش ايستادم رسيده دربارهي آينده چه فكر ميكرده؟ امروز كمتر كار ميكنم (یک وقت هایی اصلا نمی کنم) و بيشتر پول در ميآورم. به ظاهر همه چيز تا صد سال آينده روبراه است اما مطمئنم از آن بعدازظهر خوش به بعد نخم به صندلي استاد گير كرده. خلاصه اینجوری.
اينبار با خيال راحت از كابينت بالا رفتم و مواد را پيدا كردم و با دو دست توي كاسهي شير به هم زدم و هر كثافتكاري كه دلم ميخواست انجام دادم بي آنكه مادرم غافلگير بشود و داد بزند و دستم را بشويد و از آشپزخانه بياندازدم بيرون... پيش از چشيدن مزهي اين اختراع.
كار مخلوط كردن كه تمام شد با همان دستهاي خيس كاسه را بلند كردم تا مزهاش را بچشم كه از دستم ليز خورد و دمر شد روي لباسهايم. هر چند ديوار و فرش آشپزخانه و لباسهايم به گند كشيده شدند خوشحال بودم كه هنوز چند قطرهاي توي كاسه باقی مانده. مزهاش بد نبود. حتي ميشود گفت خوشمزه هم بود. دستهايم را با فرش خشك كردم و در آشپزخانه را بستم و رفتم توي حياط. انتظار داشتم وقتي برميگردم همهچيز مثل هميشه درست شده باشد. از بازگشت مادرم نميترسيدم... ديده بودم كه با درد و ناله از خانه رفت و هنوز هيچي نشده دلم برايش تنگ شده بود. توي حياط هيچ نشانهاي از شب پيدا نبود. نشستم و زل زدم به در حياط تا كي باز شود و بيايند داخل. خبري نشد. برگشتم توي اتاق و تلويزيون را روشن كردم. داشتند تصاوير جبهه را نشان ميدادند. ديدم هنوز هوا آنقدر روشن هست كه برنامه كودك شروع نشود. در اتاق پذيرايي به روي من هميشه بسته بود. خودم فكر ميكردم لابد ميترسند آينهي جهيزيه مادرم را كه آنجا روي تاقچه بود بشكنم. هوس كردم از توي آن آينه خودم را ببينم. چند تا پشتي را روي هم گذاشتم و رفتم بالا و به جاي ديدن خودم توي آينه توجهم به عكسهايي كه پشت سر به ديوار بود جلب شد. مطمئن بودم كه چند وقت بعد عكس پدرم را آنجا ميگذارند و بعد هم عكس من را. ميدانستم كه همه مردها بايد شهيد بشوند و پدرم هم در بيست و پنج سالگي شهيد خواهد شد و من هم مثل او. فکر میکردم پدر بیست و پنج سالش است و همین روزها شهید میشود. خودم را كه توي قاب ديدم فكر كردم در بيست و پنج سالگي كه مثل اين مردهاي توي قاب ريش درميآورم و عكسم را قاب ميگيرند چه شكلي خواهم شد. فكر كردم برادرم كه حالا رفته بودند بياورندش هم عكسش كنار عكس من خواهد بود.
درست يادم نيست كه بعد از آخرين باري كه دربارهي آيندهام فكر كردم، چطور وقت را گذراندم. شايد از فضاي باز اتاق پذيرايي براي كله معلق زدن استفاده كردم و بعد توي سرگيجه خوابم برد. نميدانم. اصلا نميدانم چرا تا ده سالگي كه اتفاقي فرم مدرسهام را ديدم فكر ميكردم پدرم بيست و پنج ساله است. نميدانم كجاي كار اشكال داشت كه پدرم شهيد نشد، جنگ تمام شد و بچهاي كه به خانه آوردند برادرم نبود كه يك دختر بود.
به هر حال اين شفافترين تصويري است كه از خودم در چهارسالگي دارم. وقتي با لباسهاي خيس از شير و كاكائو و آشغالهاي ديگر، روي پشتي ايستاده بودم و جلوي آينه تصوير بيست و پنج سالگيام را مجسم میکردم.
چند روز ديگر سال هشتاد و شش مي آید و در اين سال من بيست و پنج ساله خواهم شد. ميبينم از آن زمان تا حالا چیزی عوض نشده. هيچ كاري انجام ندادهام غير از كثافتكاري و تلويزيون ديدن و كله معلق زدن براي اتلاف وقت.
ـ خودم ديدمش. ميگن هفتهاي يه بار مياد... روزاي ديگه هم يه سري ديگه رو ميكنه.
ــ حالا شايد يارو شبيه هديه تهراني بوده.
ـ بهت ميگم خودش بود. داشتن ميبردنم دادسرا ديدم سوار يه پژو سياهه. داشت ميرفت سمت حفاظت سپاه. اونجا غير از شهرام جزايري كيو نگه ميدارن؟
ــ اصلا بگیریم هديه تهراني ج ن د ه ست. آخه بلند میشه هلك و تلك میاد اوين كه يه دور به شهرام جزايري بده و بره...؟
ـ اينا فكر ميكنن همه مثل خودشون پيسن. به گنجي هم گفتم. خدايي... شماها دهن خودتونو صاف ميكنيد تهش مياييد اينجا. تازه ميشيد عين ما... اونوقت اون بابا ميليارد ميليارد بالا ميكشه. سرو كارش به اوين هم كه ميفته... نيگا... داره واسه خودش پادشاهي ميكنه... ولي عجب گوشتیه. نه؟!
ــ چيز بدي نيست.
ـ خاك تو سرت علي... آخه آدم واسه يه راه رفتن اعدام ميگيره؟ نيگا كن. توي اين سولاخي هم واسه رفع كتي هديه تهراني رو ميكنه. خاك تو سرت. کف دستی میرفتی لااقل...
ـ ك س شعر نگو مادر ج ن د ه.
ــ چرت ميگه. فوقش يكي دو سال برات ميبرن.
ـ واسهي تجاوز؟ پرتي بابا. اعدامه.
ــ حالا راست كردي كه بترسونيش ديگه؟
ـ از سعيد عسكر بپرسيم؟ خدايي؟ حاجي. حاجي. (این حاجی خودش اجرا هم میکنه) حاجی يه دقه بيا.
...
ـ چيه؟
ـ حكم تجاوز چيه؟
ـ تجاوز چي؟
ـ علي رو ميگم. اسب سواري با زور.
ـ اشد... زن گرفتن.
همه ميخندند. نيش علي هم باز ميشود.
هر بار كه از من ميپرسند «چايي يا قهوه؟» با خنده جواب ميدهم. دست خودم نيست. بيخودي خندم ميگيرد. اينبار هم با خنده گفتم «چميدونم. هرچي.» روي كاناپه گنده و نرمي كه در زمستان فقط به درد يك كار ميخورد فرورفتهام و ژورنالهاي مبلمان عهد دقيانوس را كه غالبا روي ميز چاي خوري است ورق ميزنم و فكر ميكنم اين بار براي خوابيدن روي اين كاناپه بايد درباره چه وراجي كنيم؟
چاي را كه روي ميز گذاشت گفت: عجب هوايي شده... شما ميخوايد بگيد خيلي سرده چي ميگيد؟
ــ ميگيم خيلي سرده.
ـ نه. شوخی نکن. يه چيزي ميگيد...؟ اگر تو نباشي من اين چهارتاكلمه فارسيم هم يادم ميره. مثلا ميخوايد به رفيقتون بگيد. يه جوري خودموني هست؟
ــ ميگيم هواي كيـ...
تلاش می کند بدون چروک خوردن پوستش بخندد.
ـ اوه. ها ها ها. تو نميتوني منو گول بزني. اين حرف بديه. من زرنگم. نميگم.
ــ چميدونم. ميگيم سگ لرزه.
ـ واي. نگو... ديشب تا صب خوابم نبرد. واي. اگه بدوني.
«واي اگه بدوني» نشانه خوبي است. هميشه اين را كه ميگويد يك دل سير گريه ميكند و بعد اشكش را با لباس من پاك ميكند و بعد من نوازشش ميكنم و دلدارياش ميدهم و بعد از كاناپهاش استفاده ميكنيم و من ميروم. اما اين بار كسي كه به در ميكوبيد ما را از ريتم انداخت. دماغش را بالا كشيد و در را باز كرد.
ـ بله؟ چي شده؟
ــ دستمال تميز ندارم.
ـ بيا برو از توي آشپزخونه...نه. صبر كن خودم ميارم.
در راه آشپزخانه برايم شكلك در آورد. نميدانم بايد چطوري پاسخ بدهم. پس لبخند ميزنم و با نگاهم دنبالش ميكنم. وقتي دوباره توي كاناپه فرو ميرود مِن و مِن ميكند و براي توضيح ميگويد: دارم دنبال كلمهي فارسيش ميگردم. چی می گید شما؟ از زير كار دررو؟ يه جوري همه ايراني ها هستن. از بعد از ظهر كه اومده هي در ميزنه.
ــ حالا چرا ديشب نخوابيدي؟
ـ واي. يادم ننداز...
ــ نه. حالا بگو... كنجكاو شدم.
ـ ديشب توي اون اتاقه كه كنار خيابونه داشتم كار ميكردم يه صدايي شبيه ناله بچه شنيدم... چرا يادم انداختي...
لپش سرخ ميشود و فين فينش آغاز ميشود.
ــ بچه بود؟
ـ واي اگه بدوني... بچه گربه بود. توي اون سرما. ديدي چه برفي ميومد؟
قطره اول اشك را ميريزد. نفس راحتي ميكشم.
ــ آره. ديشب خيلي سرد بود.
ـ يعني تو ميگي چي به سرش اومده؟ چرا ايرانيها اينجورين؟ چرا دلشون هيچوقت نميسوزه؟
انگار گربه را بغل كرده باشد لبهايش را جمع ميكند و ميگويد: نازي. كوچولو بود.
با هق هق ادامه ميدهد: كاشكي يه ماشين ميكشتش. از روش رد ميشد. يعني خيلي درد ميكشيده توي سردي؟
ــ آره. حتما. بيچاره.
ـ نازي. مادرش خيلي غصه ميخوره؟
ــ آره. حتما.
قل و قل اشك ميريزد. سرش را روي شانهام ميگذارد. باز مثل هميشه نميدانم دستم را چه كار كنم. به زحمت، طوري كه ريتم را به هم نريزم، دستم را از زير بدنش بيرون ميكشم و با موهايش بازي ميكنم.
ــ شايد يه جاي گرمي پيدا كرده... موتورخونهاي جايي.
ـ يعني تو ميگي نمرده؟
ــ انشاالله كه نمرده.
نميدانم آمادگي انفجار خنده را دارم يا نه اما محض احتياط سرم را توي موهايش پنهان ميكنم.
حالا روي كاناپهي گنده و نرمش تنها خوابيدهام. يك پتوي نازك رويم افتاده. چرت ميزنم. به خواب ميروم و چشمهايم را هشيارانه باز ميكنم و دوباره چرت ميزنم و به خواب ميروم و در تمام این مدت صداي فرورفتن دستمال توی آب و سپس سائيده شدن نردههاي بالكن به من يادآوري ميكند كه نزديك عيد است. صداي خاصي است كه مشابهش را فقط يك جا سراغ دارم: وقتي مثل پيرمردها توي آب دراز می کشم و كسي ميلههاي گوشهي استخر را براي بيرون رفتن ميگيرد. در يكي از لحظات هشياريام چراغ حياط روشن ميشود. تازه ميفهمم شب شده. عجب شب سردي.
ــ الو؟
ـ الو...
ــ دو ساعت ديگه تماس بگيريد.
منشي گفت: چه خوب موقع زنگ زد. يادتون انداخت تلفن رو خاموش كنيد.
گفتم: جلسه ملسه ست؟
ـ آره. يه خبراييه... گفته براي فردا اول وقت براتون بليط بگيرم.
ــ كجا؟
ـ كرمان.
دوباره تلفن دلنگ دلنگ ميكند.
ــ الو؟
ـ سلام آقا. من خانومشون هستم.
ــ خانوم كي؟
ـ ميشه گوشي رو بديد به سجاد؟
ــ اشتباه گرفتيد.
و خاموش ميكنم تا سه ـ چهار ساعت بعد كه توي خانه يادم ميافتد روشنش كنم. تلفن را روي ميز نگذاشتهام كه باز زنگ ميزند:
ـ سلام. خودتون گفتيد دو ساعت بعد تماس بگيرم.
ــ شما؟
ـ من خانوم آقا سجادم. ميشه صداشون كنيد؟
ــ اشتباه گرفتيد.
قطع ميكنم. بلافاصله تماس ميگيرد:
ـ تورو خدا قطع نكنيد. من مزاحم نيستم.
ــ من كه نگفتم شما مزاحميد. شما خانوم آقا سجاديد اما اشتباه ميگيريد.
ـ آخه همين يك شماره رو دارم. قبلا با همين شماره باهاش حرف ميزدم.
ــ با شمارهي من؟ خانوم اين شماره ـ شش ـ هفت ساله كه مال منه. قبل از اون هم براي هيچ كس نبوده. اما من سجاد نيستم هيچ آدمي رو هم به اين اسم نميشناسم.
در فاصله قطع كردن تلفن و تماس مجددش يادم ميافتد كه يك سجاد ميشناختم. آخرين باري كه با هم حرف زديم شانزده ـ هفده سال پيش بود. داشتم پز مدرسه رفتم را بهش ميدادم.
ـ آقا تورو خدا قطع نكنيد...
ــ شما تا فردا صبح هم كه به من زنگ بزنيد ميگم هيچ سجادي نميشناسم.
ـ فقط ازش بپرسيد مگه من چي كار كردم؟ چي شده؟
ــ از كي بپرسم؟
ـ سجاد
ــ اشتباه گرفتيد.
زنگ تلفن را ميبندم و ميخوابم. هنوز آفتاب نزده، توي خواب و بيداري چراغ تلفن را روشن ميكنم تا ببينم ساعت چند است. حدود پنجاه تماس ناموفق ثبت شده. ساعت ده صبح، توي ماشينُ وسط بيابان باز تماس ميگيرد.
ـ جون بچتون. تو رو به هر چي ميپرستين گوشي رو بديد بهش.
ــ خانوم من به کی قسم بخورم که سجاد رو نميشناسم.
ـ نميخواد گوشي رو بهش بديد. فقط ازش بپرسيد چرا؟
ــ آخه من از كسي كه نميشناسم چطوري بپرسم چرا؟
ـ تورو خدا... تو رو به جون عزيزترين كست.
ــ چه شمارهاي رو ميگيريد؟
شماره ای دوازده رقمي ميخواند.
ــ خب... اشكال همين جاست ديگه. يازده رقم اول شماره براي منه. اما شماره شما دوازده رقميه. ميشنويد؟ قطع و وصل ميشه؟
ـ نه. واضحه... يعني چي دوازده رقمه؟
ــ شماره اي كه ميگيريد. يعني وقتي يازده رقم اول رو ميگيريد تلفن من زنگ ميخوره. شماره دوازدهم الكيه.
ـ اذيتم نكنيد... تورو خدا... هيچي بهش نميگم. فقط ميخوام بدونم چرا. بعد قطع ميكنم و ديگه باهاش هيچ كاري ندارم.
ــ با شوهرتون كاري نداريد؟
اين بار خودش قطع ميكند.
يكي دو ساعت بعد توي رختكن معدن، وقتي دارم چراغ كلاهم را تست ميكنم همان شماره ميافتد روي تلفنم. اما اين بار يك پسر بچه چهار ـ پنج ساله پشت خط است:
ـ آقا سجاد هستن؟
ــ اسم بابات چيه پسرجون؟
ـ مامان ميگه اسم بابا محسن چيه؟
هنوز تلفن بين زمين و هواست كه صداي شتلق كشيدهاي و پشتبندش ونگ بچه را ميشنوم.
يك ساعتي منتظر معرفينامه يكي از مقامات شهر ميمانم تا بتوانم وارد تونل بشوم. در اين فاصله دلم میخواهد زنگ بزند تا تهديدش كنم. اما خبري نميشود. از معرفي نامه هم همينطور. با آشنايي توي كرمان تماس ميگيرم تا نامهاي جعلي فكس كند. با او كه صحبت ميكنم ميآيد پشت خط و چند ثانيه بعد قطع ميكند. نيم ساعت ديگر ميگذرد اما زنگ نميزند. خبر میدهند نامه رسيده. نميدانم جعلي است يا اصلي به هر حال تلفن را خاموش ميكنم و ميدهم به رانندهاي كه من را از فرودگاه آورده بود. سوار آسانسور كه چه عرض كنم... سوار تكه فلزي ميشويم تا ما را به عمق دویست و چهل متری زمين ببرد. توي تونلي كه يك روز از انفجارش گذشته قدم ميزنم. تا زانو توي آبم. مامور كنترل گاز جلو تر از من است. بيست دقيقهاي جلو ميرويم تا به جايي كه چهار كارگر كشته شدهاند برسيم. كلاه يكي از كارگران را ميبينم. بخشي از سرش توي كلاه جا مانده. جنازهها را دو ساعت قبل بردهاند. توي آب كه قدم برميدارم يك چيزي كه توي آب شناور است به چكمهام برخورد ميكند. فكر ميكنم الوار سقف معدن است. ترجيح ميدهم فكر كنم الوار است و نه يك دست يا پاي قطع شده. مامور كنترل گاز ميايستد. ميگويد: «چهار درصد گاز متان.» ميپرسم: «طبيعيه؟» «نه. تقریبا چهار برابر استاندارد.» توي جدارهاي در ديوار تونل يك بغچه ميبينم. قسمتي كه بيرون بوده كاملا سوخته است. بيرون ميآورم و بازش ميكنم. سه تا پياز و چند تا نان. نهار يكي از كشته شدگان است. كمي آن طرفتر دستگاه متلاشی شده ی گازسنج زير يك تكه از الوار سقف افتاده. از ماموري كه عين همان دستگاه توي دستش است ميپرسم: «گاز سنج نيست؟» خودش را بيتفاوت نشان ميدهد اما صدايش ميلرزد. «نه بابا. راديوئه.» «راديوی باتری دار؟ توي تونل؟ خيلي خب... بريم.» چهار پنج قدم ديگر جلو ميرويم و ناگهان مامور جيغ ميكشد: «هفت درصد... يكهو هفت درصد شد. هشت تا... الان هشت تا شد.» با پاهاي بلندش توي آب ميدود و جيغ ميكشد و من هم پشت سرش. حسابي عقب ميافتم.
آخرين پيچ را كه رد ميكنم ميبينم دكمه آسانسور را زده و در حال بالا رفتن است. من را كه ميبيند اهرمي را ميكشد و بالابر را نگه ميدارد. شبيه آدمهاي خجالتزده نيست. فقط توي راه يكبار زير لب با لهجه كرماني ميگويد: «فكر كردم گير افتاديد.» عصبانيم. نگاهش می کنم. دلم میخواهد حالت چشم هایم را بعد از این نامردی برایتان توصیف کنم. اما خودم که چشم هایم را نمیبینم. همین قدر بگویم که ا(به قول آن بزرگ) اگر چشم های من در آن لحظه طپانچه بود یارو الان زنده نبود. سرتاپايش را نگاه ميكنم و ميگويم: «سرجمعت... با پدر و مادر و فك و فاميلت به تخمم هم نيستيد... نگاش کن! کرمان ز گه آیند برون / این گه ز کرمان آمده» توهين بيربطي است اما آرامم ميكند. خودش را ميزند به نشنيدن. چند دقيقه بعد بالابر تق و تقي ميكند و وسط راه ميايستد. مامور سنجش گاز بيسيمش را روشن ميكند و دوباره جيغ كشيدن را از سر ميگيرد: «سميعي... بكشمون بالا... سميعي... هشت درصده. هشت درصده سمیعی، داشت زياد ميشد...» جيغ ميرند و با لهجه فحشهايي ميدهد كه مادر قحبهاش را ميفهمم و آن وسطها اشهدش را هم پشت بيسيم خطاب به سميعي ميخواند. لابد فکر می کند خدا از زیر زمین صدایش را نمیشنود و بدون اشهد سقط میشود. توي آن حال من به تنها چيزي كه فكر ميكنم تهديد آن زن است. چرا... يكبار هم به دختري كه از راهي دوری آمده و چند روزی بیشتر ایران نمیماند و قرار ديدنش را به خاطر اين سفر لغو كرده بودم فكر ميكنم و حس ميكنم واقعا دوستش دارم. اما تك تك كلماتي كه براي تهديد آن زن توي ذهنم آماده كرده بودم توي سرم رژه ميروند. جايي براي فكر كردن به ترس و عشق باقي نمانده. ده ـ بيست ثانيه بعد بالابر دوباره تق و تقي ميكند و آرامتر از قبل راه ميافتد. مامور سنجش گاز دستهايش را بلند ميكند و با جيغي كه حتما خدا از اين فاصله، از زير زمين هم بشنود ميگويد: «خدايا شكرت. شكر.» شكر دوم را جيغ نميزند. به من ميگويد. ميزنم زير خنده. قاه قاه. بلند بلند ميخندم و موقع خنده چشمهايش را نگاه ميكنم و با جيغي شبيه به او اما مسخرهتر ميگويم: «سميعي اشهدالله... سميعي مادر قحبه اشهدالله...» يك ربع تمام توي چشمش ميخندم و او با غيض نگاهم ميكند. چشم از هم برنميداريم تا به ورودي ميرسيم. توي سالن، كنار آسانسور روي زمين مينشيند و سرش را ميگذارد بين پاهايش. سراغ مردي كه به عنوان بازرس كار پيش از ما رسيده بود ــ اما حاضر نشد پايين بيايد و ميگفت مجوز ندارم ــ را ميگيرم. پيدايش ميكنم و ميدوم به سمتش. راننده از بيرون داد ميزند: «خانومتون تماس گرفته بود.» به روي خودم نميآورم و دست بازرس را ميگيرم و ميآورمش پيش مامور سنجش گاز كه هنوز به همان صورت نشسته. مالك معدن وقتي ميبيند كه ما ميدويم به سرعت خودش را به ما ميرساند. بالاي سر مامور كه ميرسيم ميگويم: «شما بازرس كاريد؟ هان؟ توي گزارشتان بنويسيد من توي معدن دستگاه گازسنج ديدم. بنويسيد من اولين نفري هستم كه غير از كارمندان اين آقا (صاحب معدن را نشان ميدهم) داخل تونل رفتم و دستگاه گاز سنج را ديدم.» مامور گازسنج سرش را بالا ميكند و ميگويد: «راديو بود به ابوالفضل... جناب بازرس...» بازرس چشمهايش گرد ميشود: «راديو؟ توي تونل؟ راديو بوده؟» مالك معدن دست و پايش را گم ميكند: «اشتباه ديدن حتما. اين آقا وارد نيست. لابد چوبي سنگی چيزي بوده فكر كردند گاز سنجه. آخه ما اگر ميدونستيم اونجا خطرناكه كارگر نميفرستاديم پائين كه. مگه من شمرم؟ تونل گازسنج نداشته جناب.»
مامور تازه ميفهمد كه چه حرفي زده. با التماس به بازرس ميگويد: «من درست نديدم جناب. همينطوري يك چيزي گفتم... راديو نبود. چوبي چيزي بود.» دوستانه ميزنم روي شانه بازرس و راه ميافتم به سمت بيرون. عجب نوري. كاش ميتوانسم از ته دل يك "خدا" را شكر بگويم. لااقل به خاطر خورشيد.
راننده جلوي در ايستاده است. موبايل را ميدهد و ميگويد: خانومتون تماس گرفتن.
ــ اينكه روشن نبود؟
ـ مجبور شدم زنگ بزنم منزل. نميدونستم تا كي اينجائيم. شرمنده.
ــ خانومم؟ يعني زنم؟
ـ بله. گفت صداتون كنم. من هم گفتم شما توي معدنيد.
ــ منكه زن ندارم مرد حسابي. نكنه سجاد رو ميخواست؟
ـ بله. بعد دوباره زنگ زد و آدرس اينجا رو پرسيد.
چشمك ميزند: من كه نگفتم كدوم معدن. گفتم يك معدن اطراف كرمان.
ميبينم بازرس و صاحب معدن شانه به شانه هم، پچ پچ كنان بيرون ميآيند.
بازرس به من كه ميرسد ميگويد.
ـ شما قبلا گازسنج ديديد؟
ــ بله. همين الان توي دست مامور خودشان.
ـ البته معلوم نيست ها... شايد هم واقعا چوبي چيزي بوده.
ــ آره... حتما من اشتباه ديدم. مدير كل كار كرمان هنوز فلانيه. نه؟
ـ بله. ايشون هستن.
به نمايشيترين شكل ممكن اداي فكر كردن را در ميآورد: «ولي احتمالا حدس شما درسته. قبلا هم از اين موارد داشتيم توي معادن. كارفرما از روي گازسنج ميفهمه متان تونل بالاست اما فكر ميكنه فوقش كارگرها بعد از كار حالت تهوع پيدا ميكنند و خوب ميشن. شايد تا يكي دو سال هم اينطور باشه و اتفاقي نيافته. اما وقتي منفجر شد ميگن دستگاه گازسنج نداشتيم و خلاصه خبر نداشتيم و ديه كارگرها رو ميدن و خلاص. من بنويسم شما اولين نفري بوديد كه وارد تونل شديد؟»
ــ نه. اولين نفر غير از كارمندهاي اين بابا.
ـ پس چرا كارمندهاش گازسنج رو نيست و نابود نكردند؟
ــ به خاطر اينكه زير الوار افتاده بود. اتفاقي پيداش كردم.
ـ پس حتما گازسنج بوده...
ــ شما "زرند" نمياييد؟ صحبت با كارگرهاي شيفت قبلي خطر نداره.
لبخند ميزنم كه به دل نگيرد.
ـ چرا. منتظر ماشين بودم... مجوز نداشتم برای داخل تونل شدن. برای شما هم خیلی خطرناک بود. چطوری مجوز گرفتید؟
ــ من ماشين دارم. با هم ميريم.
توي راه چند باري زنگ ميزند اما هربار كه صداي من را ميشنود قطع ميكند. نزديكي زرند به حرف ميآيد:
ـ آقايي كه چند ساعت پيش باهاش حرف زدم گفت سجاد اونجاست. توي معدن كار ميكنه. گوشي رو بده بهش. به خدا اگر من تو رو ببینم با همین ناخن هام...
ــ گوش كن زنك . شمارتو دارم. اگر يكبار ديگه زنگ بزني به فردا نميكشه. امشب با همين شماره تماس ميگيرم و به شوهرت ميگم زنت سراغ فاسقش رو از من ميگيره. همين امشب منتظر تماس من باش. از ساعت نه شب... تا دوازده - يك. شايد هم دم صبح زنگ زدم. پای تلفن بخواب. چندبار كه زنگ بزنم بالاخره يكبار كه شوهرت گوشي رو برميداره؟ بالاخره كه شوهرتو پيدا ميكنم؟
ـ آقا توررو به آبروي زهرا...
ميخندم: به چي چي؟
همينجا داستان ما تمام ميشود. اما اگر خيال كرديد كه تهديد من كارگر شد و او ديگر تماس نگرفت، بايد عرض كنم مثل خودم هنوز زنها را نشناختهايد. از آن روز يكسال (كمي كمتر يا بيشتر) گذشته. اما اين زن هنوز هم هر چند هفته يكبار تماس ميگيرد و من به محض ديدن شمارهاش بيمعطلي تلفن را قطع ميكنم. به هر حال، اين داستان را برايتان تعريف كردم تا اگر پيش شمارهي تلفن منزلتان پانصد و پنجاه و نميدانم چي است، به من زنگ نزنيد. چون جواب تلفنتان را نميدهم... يكوقت خدايي ناكرده شرمندهتان ميشوم.
صداي زن: خيلي آرامش بخشه.
...
صداي زن: ميشنوي؟ خيلي آرامش بخشه. به اولي بنداز.
صداي مرد: هوم
صداي زن: بگو چي آرامش بخشه.
صداي مرد: خودت بگو.
صداي زن: همين كاري كه ميكني.
صداي مرد: آره. باحاله. گير نميكنه بدمسّب.
صداي زن (بيحوصله و لوس): باحال نيس. توي حال كه آدم آرامش نداره.
(يكي از گيرهها جا ميرود اما او مجبور ميشود بيرون بياورد كه هر دو را با هم جا بیاندازد.)
صداي مرد (خطاب به گيره، کش دار): بيپدر.
(با دست چپ هر دو بند را ميگيرد و دست راست لحظهاي از كادر خارج ميشود و باسيگاري بين دو انگشت باز ميگردد و بند را ميگيرد و دوباره ميافتد به تقلا)
صداي زن: اينجوري يه ربطي هست. ميفهمي؟
صداي مرد (به نشانه تایید): هوم
صداي زن: بايد زن باشي تا بفهمي. موقع باز كردنش نيست. اما حالا يه ربطي بين ما هست.
(هر دو گيره در رديف دوم جا ميرود. دست مرد از كادر خارج ميشود.)
صداي زن: گفتم كه به اولي جا بزن. تنگه.
صداي مرد: آژانس اومد. بوق ميزنه.
(دست زن وارد كادر ميشود. گيرهها را به سمت سينهاش ميچرخاند و ما براي لحظاتي برجستگيهاي خالي سينهبند را در كادرمان ميبينيم. زن به سرعت گيرهها را در رديف اول مياندازد و سينهبند را دوباره ميچرخاند. در هنگامي كه زن مشغول است گفتگو ادامه دارد:)
صداي زن: چه خوبه كه وارد نيستي.
صداي مرد: الان ديگه ميان. (به شوخي) اگه بيان شب بايد توي همين اتاق بخوابيها.
صداي زن (با لحني كه بين شوخي و التماس مردد است): یعنی هیچوقت ميشه؟
صداي مرد: بوق ميزنه.
(تصوير با بلوز تيرهاي كه زن به تن ميكند و كادر را از بالا به پايين ميپوشاند، سياه ميشود.)
.
براي آنكه به يقين برسم، لبهاي قلوهاي خودم را در جاي لبهاي نازك بچه تصور كردم، درست زير دماغ كپي ـ پيست شدهء مادرش... كاملا شدني بود. بله. قطعا خدا وجود دارد!
اگر او از بندگانش مواظبت نميكرد... اگر محض كنجكاوي يا بياختياري يا بياحتياطي نوجوانانه و يا هر خريت ديگري فقط چند سانتيمتر در محاسباتم اشتباه ميكردم...
آدمها عجب شانسي ميآورند كه دوران نوجواني را بدون رسواييهاي وحشتناك پشت سر ميگذارند... اگر بياورند!
