برای آدمی که تا به حال دستهایش را جز برای درآوردن بلوزش بالا نیاورده (و چند مورد جزئی دیگر از همین قبیل) و صدایش در اوج بیشتر از یک متر از خودش فاصله نگرفته، برای آدمی که تعداد حضورش در جمعهای بیشتر از دو-سه نفره در تمام عمر بعد از دوران رسمی بچگیاش اندازهی نصف پاکت سیگار یک روزاش هم نمیشود، برای آدمی مثل من ایستادن در یک اجتماع میلیونی، مشت گره کردن، شعار دادن و آواز خواندن و نعره کشیدن و دست زدن و پا کوبیدن... همین پا کوبیدن برای آدمی که تا به حال نرقصیده و همیشه یواشکی از خودش - و یکی دو نفر مثل خودش - پرسیده چرا مردم خودشان را تکان غیر ضروری میدهند.. خب، از شنبه حوالی هفت به سختی خودم را به جا میآورم.
رفته بودیم پردههایی که هفته قبل سفارش داده بودم را از سهروردی بگیریم تا چرخی هم توی شهر بعد از انتخابات زده باشیم. یونس صندلی عقب نشسته بود و مکابیز کنار من که رانندگی میکردم. برای آنکه تا حدودی فضای آن جمع سه نفره دستتان بیاید دو نفر را تصور کنید که با یادآوری حال کروبی موقع اعلام نتایج - مخصوصا وقتی غلامحسین میخواهد تفاوت هشتاد و پنج درصد را با هشتاد و پنج صدم درصد برایش تشریح کند - هره کره میکنند و نفر سوم که آن پشت میخندد، همراهی میکند و بر خلاف ما عصبانی است و گیج و نگران اخبار ساعت هفت. توافقی بدون کلام میکنیم که برای مراعات حال یونس هم که شده پارچههای صورتیمان را غلاف کنیم و فعلا از خیر حسن حبیبی بگذریم.. اما خب، نمیتوانیم درک طنز آدمی را که یک گوشهای – لابد چند روز یا چند ماه پیش – نشسته و برای هر کدام از کاندیداها سهمی را تعیین کرده و به کروبی که رسیده هشتاد و پنج صدم درصد را در نظر گرفته ستایش نکنیم. پیر کیارا (به گمانم) این حرف حق را میزند که چرا نباید به همان اندازه که در زیبایی، در زشتی هم هنر جستجو کنیم: هشتاد و پنج صدم درصد، و نه حتی یک درصد.. همچین فضایی بود خلاصه.
پردهها را که گرفتیم موقع برگشت فکر کردیم شریعتی را برویم تا تجریش و بعد از پارک وی برای شبمان تصمیم بگیریم که کدام وری. به میدان تجریش که رسیدیم ترافیک سنگین شد و کمی بعد تقریبا ایستاد. بوقها شروع شدند و فلاشرها به کار افتادند. سرعت ماشینهایی که از روبرو میآمدند به قدری بود که میشد چند جملهی کامل ازشان شنید و نمیدانم چه اشتیاقی بود برای حرف زدن: «موسوی را اطلاعات گرفته. بی بی سی داشت میگفت از صبح...» و باقی جملهاش را به ماشین پشت سر ما میگفت. یکی از این مکالمات اما برای من یکی روشن کرد معجزه زیاد هم شایعه نیست، وقتی زنی – من دربارهی قیافه آدمها عمرن همچین حرفی نمیزنم، به عهدهی یونس که برایش ساخت: کرگدنآسا – که از چند متر مانده به ماشین ما با اصرار سعی داشت چیزی بگوید که توی آنهمه بوق و سر و صدا و حالا دیگر شعار و فریاد گم بود و من به سپر ماشین جلویی چسباندم تا بشنوم و او هم کمی پیش آمد تا از میان آنهمه ماشین، آنهمه آدم یکاره توی چشم من نگاه کند و بگوید: «این عملهها که مثل ما نیستند. اینترنت و ماهواره چه میفهمن چیه. اون میمون دوزار گذاشت روی حقوقشون رفتن بهش رای دادن..» بین آنهمه.. با اصرار... «مثل ما».. چسبانده به سپر ماشین جلویی برای شنیدن این حرف... هنوز معجزه شایعه است؟
از میدان تجریش تا پارک وی دو ساعتی توی راه بودیم. حدود پانصد متری پل، ماشینها کاملا توقف کردند و چراغ ترمزها خاموش شدند، مردم ترمز دستیها را کشیده بودند و داشتند پیاده میشدند که صحنهای را تماشا کنند. صدای جیغ و فریاد میآمد. یونس پیاده شد برود ببیند چه خبر شده. گفت جلوتر سوار میشوم. با مکابیز داشتیم حرف میزدیم و من یونس را نگاه میکردم که از بین ماشینها میگذرد و گم میشود. حواسم رفت به حرف زدن و چند لحظه بعد ناگهان یونس را دیدم که به همراه چند نفر دیگر به سمت ما میدوید. به سرعت از کنار ما گذشت. فکر کردم میخواهد از پشت ماشین را دور بزند و سوار شود. رد شد. از توی آینه میدیدم که فقط میدود. بوق و فریاد ما هم که وقتی همه بوق میزدند معنی نداشت. گذاشتیم برود. نمیفهمیدم چه خبر شده تا اینکه سنگباران شروع شد. از روبرو. آدمهایی با یونیفرم پلیس به سمت مردم پیاده و ماشینها سنگ پرتاب میکردند. باورش کمی سخت بود اما جدی جدی آدمهای خیلی جدی، حافظان نظم و قانون داشتند در جواب بوقها سنگ پرتاب میکردند. هفت-هشت تا دختر و پسر جوان هم به تلافی چند تا سنگ انداختند که با حملهی پلیس فرار کردند اما از پشت سرشان هم لباسشخصیها با موتور سیکلت و باتوم نیروی انتظامی در دست سر رسیدند. مردم راه فرار نداشتند. ما از پشت شیشههای ماشین داشتیم لت و پار شدنشان را تماشا میکردیم. برایشان فرقی نداشت باتوم که فرود میآید به زن یا مرد یا پیر یا جوان یا بچه.. فقط میزدند. نه فقط توی دست و پا. فقط میزدند. کاری نداشتند کی سنگ را پرتاب کرده. هر کسی که توی خیابان پیاده بود و شانس این را نداشت که سوار یکی از ماشینها باشد را میزدند. کنار ماشین ما یک سرباز و یک لباس شخصی دو نفر را گیر انداختند و راهشان را بستند. یک نفر دیگر از پشت سرباز را هل داد و وقتی ما سربرگرداندیم دیدیم هر سه روی صندلی عقب نشستهاند. جای یونس. مامورها هم فرصت بیرون کشیدن آنها را نداشتند و به سراغ باقی پیادهها رفتند. هنوز خیلی کار داشتند. پارکوی را که بسته بودند. از جای خالی ماشین کناری استفاده کردم و دور زدم. سه نفر تازهوارد مدام عذرخواهی میکردند. نمیدانستم تعارف است که با تعارف جوابشان را بدهم یا واقعا خیال میکردند کار بدی مرتکب شدهاند که باید عذرخواهی کنند. در لاین مقابل هم باز راهبندان شد. هنوز داشتند میزدند. یکی از تازهواردها گفت حین کتک خوردن زن حاملهای را دیده که آن وسط گیر افتاده بوده و کتک میخورده. بعد گفت شوهر الاغش نباید میآوردش. فکر کردم «نباید میآوردش توی خیابان؟» نفهمیدم از کجا و چطور اما ناگهان دیدم یونس در را باز کرده و سعی دارد کنار مکابیز بنشیند. شسشهخردههای روی سر و یقهاش را تکاند. گفت که سوار ماشین همان زن – به قول خودش – کرگدنآسا بوده و شیشه خردهها هم از همانجا میآیند. سه نفری که پشت نشسته بودند وقتی فهمیدند یونس را میشناسیم از او هم عذرخواهی کردند. تا وقتی که پیاده شدند همچنان عذرخواهی میکردند.
شنبه آخر شب توی خلوتی اتوبان داشتم به این فکر میکردم که هیجان پیش از انتخابات این آدمها، خب، به من ربطی نداشت اما این وحشیگریها چرا.
در خانواده تیبو پسر 14 سالهای را میشناسم که یک شب وقتی برای اولین بار بدن زنی را لمس کرد صبحاش متوجه شد دامنها دیگر راز بدن زنها را نمیپوشانند. به گمانم ما هنوز سرشب لمس خشونت لخت و وقیح هستیم.
«مدتهاست که زندگی من بدون هیچگونه کوشش و نتیجهی ثمربخشی میگذرد... برای رفع این خلاء تاسفآور، از امروز که ساعت ده صبح جمعهی پانزدهم اردیبهشتماه هزار و سیصد و فلان است رسماً و کتباً تعهد میکنم و به شرف و انسانیت سوگند میخورم که از همین لحظه، بلافاصله خودم را عوض کنم... به همان یکذره شرافت و انسانیتی که در وجودم باقی مانده... خیلی خوب، حوصلهاش را ندارم... به یک چیزی، خدا که نه، دوستی هم که احمقانه است، آینده هم که زیاد درخشان نیست. عشق؟ مهم نیست. ما یک دخترهی دیوانهای را دوست میداریم، یعنی مدتی است به خودمان وانمود میکنیم که دوست میداریم، به همان عشق پاک و آسمانی سوگند که...» قریبالوقوع / بهرام صادقی
من هم از یک وقتی بالاخره آدم دیگری خواهم شد. اما نه از همین لحظه و بلافاصله. یک وقتی که به جای چهارشنبهی نَسَخی، شنبهای چیزی باشد. به همان عشق پاک و آسمانی سوگند که یک وقتی بالاخره:
- صبحها بیدار میشوم و عصرها چرت میزنم و شبها جداً میخوابم.
- ویتامین را تبلیغات نمیدانم و حداقل روزی یک نارنگی میخورم که هم ویتامین c دارد که برای سیگار خوب است و هم پوست کندنش کثافتکاری پرتقال را ندارد.
- هفتهای یکبار به مادرم تلفن میزنم و ضمن احوال پرسی و کسب اطلاع از بیماریهای جدیدش دستور پخت یک غذایی را میپرسم. حتی بین توضیحاتش سئوالاتی میکنم تا مطمئن شود دارم یادداشت بر میدارم.
- خودم را دامننورد قهاری نشان خواهم داد تا هربار تلفنم زنگ خورد رفقایم به هم چشمک بزنند و زنها یکجور تنفر صکثی نسبت به من احساس کنند.
- سعی نمیکنم خواهرم را قانع کنم که شوهرش یک خرده بورژوای دوزاری است و کلا از دیدن ریخت زندگیشان کهیر میزنم. کهیر زدن با لبخند زدن در محفل گرم خانواده منافاتی ندارد.
- برای رد دعوت به جای آنکه بگویم حس ندارم میگویم وقت ندارم تا مردم خیال کنند در زندگی خیلی پرمشغله هستم.
- در انتخاب مدیریت ساختمان حضور پرشوری به هم خواهم رساند و یادم میماند قبل از رای گیری از سرایدار سئوال کنم شوهر آن زنی که یک روز آزگار مرتاضانه توی آسانسور زندگی کرد تا برای شوهرش تبلیغ کند دقیقاً کدامشان است.
- به دخترهای زیر هجده سال به چشم پدری نگاه میکنم. به زنهای بالای پنجاه سال به دیدهی فرزندی.
- ظرفهایم را حداقل هفتهای دو بار میشویم تا رفیقم خاطرهی چایی خوردن توی کاسه سوپ خوری را فراموش کند.
- هر نوع بازی مفرح اما کثیف و بیحاصل با سیبلیم همچون کشیدن و کندن و جویدن را ترک خواهم کرد و شاید روزی بالاخره تراشیدمش و با این کار ایدئولوژیام را هم عوض کردم.
.
.
.
- هرازگاهی میآیم اینجا مینویسم که چقدر جالب توجه هستم.
توی یکی از داستانهای "برانیسلاو نوشیج" گاوی که تماموقت کارش چریدن و سرودن اشعار عاشقانه بود در پاسخ به این سئوال که: «آیا از این حقیقت که هزارها برادر شاخدارت [هماینک سلاخی میشوند و اگر زنده بمانند] هنوز یوغ بر گردن دارند و خوراکشان پسمانده غذاهاست، وجدانت ناراحت نمیشود؟» گفت: «خیر. وجدان من توی چربی تنم غرق شده است.»
لابد ما هم يك ژانري داريم اما آنها نميتوانند با قطعيت زندگينامه ما را تا صد سال پيش و صد سال بعد بنويسند، كاري كه ما برايشان انجام ميدهيم. ما سرژانر نيستيم. اصلا ژانر ما سر ندارد. همه آن وسط مسطها ميپلكيم. يك حدسهايي ميزنند كه غلط است. اين جور زندگي را زندگي نكردهاند يا در دو فرسخيشان نديدهاند كسي زندگي كند و اگر ديدهاند نفهميدهاند كه بتوانند حتي نزديك شوند. «از آنهايي كه ميخواهند بروند اروپا يا آمريكا تا پيشرفت كنند.» خب چرت است. نميگويم به قيافهمان نميخورد يا ژستمان خيلي با اين ژانر آدمها فرق دارد. اما ما همانقدر با اين ژانر «در راه خارجه به جستجوي ترقي» فاصله داريم كه با يارو تپل عمه زن مرده ارث رسيدههي توي بنز. كه با دوستپسر يارو فوقليسانس شيمي كارمند نفتيه كه بعد از مهماني پنجشنبه دو روز با بدبخت حرف نميزند كه چرا قبل از اينكه بگويم خم نشدي برايم سالاد بريزي. اينها نميتوانند بفهمند «حال» تا پاريس نرفتن با «علاقه»اش فرق ميكند. حس از جا كندن و سبك و سنگين و نهايتا «حالا چه كاريه؟».
ژانر ما را با اين جوانان هنر دوست جلوي در سينما مانده هم خيلي اشتباه ميگيرند كه نيستيم. حتي توي بيست سالگي هم نبوديم. اشتباه نشود. من همين الان هم دلم ميخواهد يك فيلم نوار سياه سفيد بدون اسلحه و پرده كركره بسازم. همين الان كه اينجا نشستهام. اما اگر يك بندهخدايي به من كه من حيث المجموع در این وادی هيچي نيستم، محض خاطر چند تا گزارش متوسطی که چاپ كردهام كه از توش يك فيلم مستند متوسطي ممكن است دربيايد، قبل از ساختن فيلم نوار بگويد كمك كن اين مستند را بسازيم، خب من تا دفترشان هم ميروم و از كفش درآوردن جلوي در و نمازخانه و موكت دفتر ميفهمم درست آمدهام. از همانجاهايي كه بودجه فرهنگي ممكلت سرازير ميشود توش كه اگر از اين دفتر منشي خوشگلدارها و بچه ژيگول «مدير عامل»هاي توي فاطمي بود كه بعيد بود اصلا سر مذاكره بنشينم. اما حرفم اين است كه شما اگر از سبك داستان تعريف كردن من خوشت ميآيد چرا يك فيلمساز ديگر بسازد. خودم تجربه ميكنم. طرف بعد از كلي چك و چانه قبول ميكند به شرط صداي شريعتي كه يكجاي فيلم باشد. راضي ميشوم به شرطي كه صداي سخنراني فاطمه فاطمه است را آنجا كه ميگويد ما رنجكشيدگان، ما سيليخوردگان با صداي وق وق سگ نامجو كه ميخواند ما كه رنج ميبريم ما كه پارس ميكنيم ما كه دم تكان ميدهيم مثل سگ، ميكس كنيم. قرار را ميگذاريم كه مجوزهايش را رديف كنند و دوشنبه راه بيافتيم. دوشنبه خبري نميشود و چهارشنبه زنگ ميزنند جواب نميدهم. اس ام اس ميفرستند كه ارشاد سر موضوع فيلم اذيت كرده بود و حل كرديم «انشالله شنبه ۷ صبح مهرآباد.» جواب ميفرستم كه به من توهين شده و خداحافظ. اما دماغ آدم دروغگو. خودم كه ميدانم. توهين كجا بود. تا دوشنبه نشستهام فكر كردهام كه بكوبيم چهارتا سفر پشت سر هم با اين بچه كانتينريهاي نچسب توي خاك و خل كه كو تا بگيرد و آخرش بعد از چندتا اگر يك فيلم نوار صدي ده دربيايد و همين فيلم نوارش هم آيا آن چيزي كه توي سرم هست بشود يا نه كه «خب حالا چه كاريه؟»
اگر تا اينجا خيال ميكنيد ژانر ما را شناختهايد بگذاريد خيالتان را راحت كنم. نه. از اين تيريپ افسرده-دختركشهاي حواسپرت هم نيستيم. خودمان ميدانيم كه مثل اسب به زندگي چسبيدهايم و لااقل من يكي فقط ممكن است با فكر خودكشي يكمي نشئه كنم. وگرنه لا وي ان غز به قول بچهها گفتني. ولی خب. اين هم اشتباه دومتان خواهد بود كه فكر كنيد سبك زندگيدوست بودنمان شبيه باقي است. مثلا فرض کنید مستقل شدن و زندگی جدیدی را آغاز کردن که هدف تقریبا همه ی پسران جوان است. گفتن ندارد، هنوز كه هنوز است پدرم (كه او هم در ژانر من وامانده) حرف بچگيام را سر شوخي جدی توي سرم ميزند كه گفته بودم «اگر ۲۰ هزارتومن پول داشتم يك لحظه هم توي اين خانه نميماندم.» نميدانم سر نماز صبح بيدار كردنم بود يا موسم كارنامهها بود كه شير شده بودم همچين پرتي گفتم. بعد ها فكر كردم كه ۲۰ تومن پولي نيست كه بشود باهاش آن زندگي را شروع كرد، فكر كردم - اما ديگر به كسي نگفتم - كه اگر يك حقوق ثابت قابل اطميناني بود ميرفتم خانه اجاره ميكردم. بعد كه حقوق ثابت آمد گفتم خب اگر بتوانم يك جايي را بخرم. پارسال كه مه و خورشيد و فلك دست به دست هم دادند و جور شد كه ادعا كنم اين هم خانهاي كه يك قسمتيش مال من است فكر كردم من كه نميتوانم هرجايي زندگي كنم. اصلا زندگي توي شهر آدم خودش را دارد. من بايد سعي كنم همين اطراف خودمان كنار كوه يك جايي بخرم. هواي خوب، خلوت، دور از بچه و پشه... حالا هم كه دارم ميدوم فعلا تا صد سال ديگر اگر خانه دوباره گران نشود آيا بتوانم يا نتوانم كه تهش باز يك انقلتي دربياورم و همينجا روي تخت ريموت كنترل در دست، تا پنجاه تا كانال پايين و دوباره از ازسر. دم خواب هم اگر كتابي بود براي چشم گرم كردن يا فيلمي اگر كسي تعارف كند، نبود هم چيزي را از دست ندادهام. همين امير قاسمي و چالنگي و شبخيز براي يك عمر زندگي من كفايت ميكنند تا در پنجاه سالگي به سلامتي سرطاني ایدزی چیزی و در نهايت خاطره آن يارو كه بالاخره «چي» بود؟
مخلص کلام اینکه اولش چيزي نبود آخرش هم چيزي نخواهد بود. بگير ناظم خواب مانده و زنگ تفريح پنجاه-شصت سالي كش آمده.
[مریم، لئون، مکابیز]

مريم: مشعوفم که اسم روزگار قریب را در لیست لذات خوشيها و روزهای شما می بینم. فکر نمی کنم دیگر هرگز مخاطبان تلویزیون شانس این را پیدا کنند که همچون چیزی از صدا و سیمای ملی و غیرملی ببینند. کیانوش عیاری همیشه خوب بود. در آنسوی آتش، شبح کژدم، بودن یا نبودن و در عکسهای آبادانی ها!(تنها تصاویری که از این فیلم حیف شده دیده ام) ولی روزگار قریب یک شاهکار ممتاز است که واقعا به هیچ قبل و بعدی مربوط نیست و به یک اتفاق قائم بالذات تبدیل شده. باورم نمی شد که یک گروه وطنی به این خوبی و بی عیب و نقصی از پس چنین کار گروهی طاقت فرسایی برآمده اند. خود عیاری هم اما با آن ظاهر دوست داشتنی یک داستانگوی روح پرور است. جسارت مثال زدنی اش در ایده و ایده پروری، با فیلمنامه یگانه و حقیقتا بدون ضعفی که یک الف کم و زیاد ندارد، خط داستانی"دیگر هرگز تکرار نشونده"، کارگردانی بی نظیر و بازی گرفتن های فوق تصور از کوچک و بزرگ فقط بخشی از کاری ست که کرده. واقعا یکسال است در آتش اشتیاق زیارت این آدم و یک سلام و خسته نباشید قربان گفتن به او می سوزم و دیگر نمی توانم مثل قبل پلاک خیابان دکتر محمد قریب را به آسانی بخوانم. لحظه به لحظه این کار آنقدر درگیر کننده، جذاب و اصیل بود که مقدور است آدم تمام قسمتهایش را در یک روز ببیند و حتی با این که از خیلی از قسمت ها قریب هفشت ماه گذشته است هنوز از اکران مغزم پایین نیامده اند. من به اجبار شیفتگی، در یک قدمی مرگ و زیر سِرُم هم آن را از دست ندادم.
*اگر جای یکی از این کارگردان خوشحال ها بودم که برای خوش خوشان عمه خاله شان سریال و فیلم می سازند، بعد از دیدن یک قسمت از روزگار قریب از رشک و حسادت می مردم و یا دست کم از خجالت، کار فیلم و تصویر را برای همیشه کنار می گذاشتم.
لئون: همچین شاهکاری را حتی اگر سینمای ما آزادی اروپا را میداشت و امکانات هالیوود را هم، از هیچ کارگردان ایرانی توقع نداشتم. از فیلم های عیاری فقط بودن یا نبودن را دیده بودم که نهایتا میشد گفت بدک نبود و قبلا هم یک سریال مزخرفی برای تلویزیون ساخته بود به اسم هزاران چشم. اما روزگار قریب شاهکار بود. نه فقط ظرائف داستانگویی و لحظات نابی که با یک کلمه یا یک اشاره دست و لب ورچیدن می ساخت و نه حتی بازی های درخشان کسانی که در سریال و یا حتی فیلمی مشابه طبيعتا نقش دکور را بازی میکردند (بازی پسری که فقط قرار بود خانهای که مرد فراری در آن پنهان شده بود را نشان دهد و آن اطراف بپلکد را به یاد بیاور) و نه هیچی.. اینها را بگذار کنار. ببین این مرد چطور از فقر حرف زد و زشت ترين چهرهاش را نشانمان داد و شکایت کرد و عصبانی شد و ما را عصبانی کرد بدون آنکه ضجه مویه کند و اطفار بريزد. بدون اینکه گیس بکشد و سلیطه بازی در بیاورد. بدون آنكه باعث تحريك حس كاسبكارانه ترحم ما شود. تمام لحظات اين سريال در پاسداشت انسان بود بدون آنكه از انسان بت بسازد و اين خيلي سخت است. حالا ميگويم سخت است كه اين سريال ساخته شده وگرنه ميگفتم غير ممكن است. عجبش اينجاست كه اين آدم روشنفكرانهترين و هنرمندانهترين اثر نمايشي ايراني را براي خانوادههايي ساخت كه همزمان داشتند از همان كانال تلويزيون قصه آبكي-آموزنده يتيمهاي بينوا كه دايي ناخلف ميخواهد خانهشان را بالا بكشد را دنبال ميكردند و يك كانال آن طرفتر هم فريدون جيراني معركهي گرگ ناقلا-بز سمطلا راه انداخته بود و کمال تبریزی هم که به ما یادآوری میکرد که یک دوره ای از تاریخ ایران کلهم ملت توی کف شهریار بوده اند و اینکه ما با "حیدر بابا یالوندی" به عرش اعلا نمی رویم فقط به این دلیل است که ترک نیستیم و ترکی نمی فهمیم... و در همچين شرايطي من و مادرم (كه طرفدار متعصب اين سريالهاست) در كمال تفاهم كنار هم مينشستيم و روزگار قريب را تماشا ميكرديم. ما دوتا كه موقع پخش سريال تفنگ سر پر و كيف انگليسي نزديك بود كارمان به طلاق و طلاقكشي برسد تا اينكه خودش يك نفر را آورد كه سيم تلويزيون داخلي اتاقم را درست كنند و ماجرا ختم به خير شد... اصلا همين دو تا سريالي كه اسم بردم. ببين با روزگار قريب سليقه ما چقدر رشد كرد.
خلاصه اگر موفق شدي و بالاخره جايي اين آدم بزرگ را ديدي يكطوري كه يعني حواست نيست و مثلا داري شانهاش را ميتكاني كنار گوشش بگو دو نفر ديروز عصر كه دوشنبه بود، گير كرده در ترافيك وليعصر كه با باران و نور و دود اکزوز و صدا، طاقتبر و مردافكن شده بود، فكرشان پيش دوشنبههای بدون روزگار قریب بود، که چکارش کنند.
(راستي اگر توي صدا و سيما آشنا ماشنا داري بپرس مگر خداي نكرده آن حوالي قحطي خنگ و خل آمده يا منبع لایزال شورجههايشان ته كشيده بوده كه اين سريال را دادند كيانوش عياري بسازد؟ بگو خب نامردها ميگذاشتيد خود شورجه سلحشور كارش با يوسف تمام بشود و سر فرصت برود سراغ دكتر قريب تا اينطور جهانبيني ما به هم نريزد و تن خودتان هم موقع پخش تصوير مهندس بازرگان بدون فحاشی و فرح بدون اینكه خون از لب و لوچهاش بچكد، مثل بيد نلرزد.)
مکابیز: من هم فکر می کنم روزگار قریب شاهکار بود. نه در مقایسه با بقیه ی سریالهای ایرانی. در مقایسه با هر قطعه ی دراماتیکی که با دوربین فیلمبرداری شده باشد.ایرانی و خارجی هم ندارد. بالاخره ما باید یک جایی خجالت را کنار بگذاریم و از این واژه استفاده کنیم. من شخصا انزجارم را از هر کسی که گمان می کند آنچه در قاب تلویزیون می بیند لزوما مبتذل تر از آن چیزی است که بر صحنه ی تئاتر می بیند اعلام می کنم. به همین دلیل دیده اید که در همین فضای وبلاگشهر برای یک تئاتر نیمه روانشنسانه ی دوزاری چه به به و چه چهی راه می اندازند اما اسم این شاهکاری را که نجیبانه دوشنبه ها از جلوی مان رد شد را نمی آورند.مسئله ی شاهکار بودن روزگار قریب چند بعد دارد. اولش از نظر نشان دادن جزییات که به خودی خود لذتبخش بود( دکتر قریب داشت می مرد و آب می خواست و زری مامان لیوان را گرفته بود به دکتر آب بدهد پرستار گفت برایش خوب نیست زری مامان مستاصل و عصبانی بود یک بچه لباسش را می کشید و آب می خواست . زری مامان آب را داد بهش . بچه دستش را کرد توی لیوان و زری مامان بی حواس لیوان را گرفت و برد) بعد دیگرش بعدی است که لئون هم اشاره کرد. دید درستی نسبت به انسان دارد. بدون دلسوزی کردن واقعیت را نشان می دهد.برای وضع مطلوب شعار نمی دهد و نوحه نمی خواند. همانطور که چخوف گفته. بهترین راه برای ترسیم وضع مطلوب نشان دادن وضع موجود است.مثلا قسمت مداد. یک بچه چشم آن یکی را ناکار کرده بود آن یکی چاقو زده بود به این یکی و هیچکدام آنها به نظر ما گرگ های دیگری نمی آمدند. بچه های فرشته خصال لباس پاره ی حکمت گوی سینمای سالکان فستیوال هم نبودند. آدمهایی بودند اسیر وضعیت. این سریال هم وضعیت را نشان می داد.
امتیاز سوم سریال هم جذابیت داستانهایش بود که به گمانم همان وجهی است که ادمهایی با توقع های متفاوت را پای سریال نگه داشت.البته در نهایت همین امتیاز برای عالی بودن یک سریال کافی است. ولی گاهی درام را برای پرداختن به جزییات رقیق می کرد. در اینجا حوصله ی بیننده ی عادت کرده به سکانس پلان های نیم ثانیه ای سر می رفت. ولی در همان صحنه های کشدار هم گاهی آنقدر چیزهای جالب توجه می ریخت که بیینده از روی کنجکاوی(مثل یک فیلم مستند) نگاهش کند. مثلا صحنه های خزینه در بازگشت از گرکان که تقریبا یک قسمت کامل را گرفت ولی دنیایی را که دیگر کاملا از بین رفته بود بازسازی کرد.
خدا را چه دیدی. اگر تاثير اين كتاب نبود شاید تا حالا صدبار سيگار را ترك كرده بودم و امروز نميدانم چطور ميتوانستم با زنها سلام و عليك كنم وقتي توي كرختي آخر ماجرا اميدي به روشن كردن يك كام سنگين نداشتم، چطوري كتاب ميخواندم يا فيلم ميديدم، براي چي موسيقي گوش ميدادم بدون آنكه احتياجي به فاصلهگذاري بين سيگارها باشد؟ حتی این فاجعه محتمل بود که محسن نامجو برایم فرقی با محسن چاوشی نداشته باشد... چرا که نه. کسی که "صبحونه ت شده سیگار و چایی" را نمیفهمد از کجای زندگی زندگی کرده است؟ نمی دانم اصلا هنوز غذا ميخوردم یا نه؟ آدمي كه سيگار نميكشد روي چه حسابي باید غذا بخورد؟ چايي و قهوه برايش چه معنايي دارند؟ چطوري از اين سر اتوبان همت ميرود به آن سرش؟ دقيقا وقتي توي آب شيرجه ميزند يا شرطي پنجاهتا كرال عرض ميرود بعدش چكار ميكند؟ از شرجي شمال چه ميفهمد؟ روزي هشت ساعت كار را چطور تحمل ميكند؟ چرند گفتن با رفقا چه لذتي برايش دارد؟ براي چي به ديدن مادربزرگش ميرود وقتي كه ديگر اجبار سه-چهار ساعت دوری از سيگار مطرح نیست و بعد توي خيابان از اولين مغازه، و با فندک مغازه دار، و حتی نوستالژی سیگار نخی...
نه. اينطوري نميشود. شما را به نوكيا ان نود و پنجي كه كورش كبير اختراع كرد (تلهي گوگلي توامان براي كورش - گوشيبازها :) به من بگوييد چطوري زندگي ميكنيد؟
دعوت به مراسم گردن زني / ولاديمير ناباكف: داستان يك بنده خدايي است كه توي سلول انفرادي نشسته و منتظر اعدام است. يك جايي از داستان راوي به پاهايش نگاه ميكند و چيزي در اين مايهها ميگويد كه چه راههايي ميتوانستم با تو بروم... حالا من را فرض كنيد. هشت صبح. بعد از ۴۸ ساعت بيخوابي و سرپا ايستادن از ايستگاه صادقيه تا شوش، يك فقره آدم بيست ساله كه توي راهرو دادسراي انقلاب نشسته و منتظر ورود آن قاضي معروف است. منابع نسبتا موثق گفتهاند حكم زندان سنگين قبلا صادر شده و دادگاه فرماليته است. متهم مورد نظر (متوجهيد كه؟ خودم را عرض ميكنم) مثل سگ ترسيده اما تلاش ميكند خودش را از تك و تا نياندازد. اين آدم (ببين توروخدا الكي الكي با ضمير سوم شخص چه كثافتكاري راه انداختم) از هشت صبح تا يازده كه قاضي هلك و تلك وارد شود چطور سر خودش را گرم ميكند؟ اوكي. شرح حسرتهاي يك زنداني را ميخواند که سر صبح اتفاقی از توی کتابخانه برداشته بوده. قاضي از ته راهرو پيدايش ميشود و جماعت از همان دم تا جلوي اتاق با هر قدمي كه برميدارد موج مكزيكي راه مياندازند. قاضي به دفترش ميرسد. منشي دادگاه بدو بدو ميآيد كه كليد بياندازد. تا در دفتر باز شود قاضي به متهم مورد نظر نزديك ميشود و گوشه كتاب را برميگرداند، انگار كه كتاب روي قفسه است و نه در دست يك آدم. متهم مورد نظر يكجوري كه يعني من حواسم نبود كه شما آمديد و اوخ اوخ چه سعادتي را از دست دادم كه (به قول مجريهاي عقبافتاده) خدمتتان عرض سلام و ادب و احترام به جا نياوردم، نيمخيز ميشود. قاضي همينطور كه اسم كتاب را هجي ميكند ميپرسد: « ـ گردن زني؟ - نه جناب قاضي. دعوت به مراسمش ريزتر نوشته شده، بالاش. ـ ناباكوف روسه؟ - بله.» قاضي براي اولين بار به متهم مورد نظر نگاه ميكند: « ـ تو فلاني هستي؟ - بله. - چقدر بچهاي... چند سالته؟ - بيست و يكي دو سال. - متولد چندي؟ - ۶۱ ـ پس بيست سال؟ - بله. - چند بهت وقت دادن؟ - ساعت ۸ توي احضاريه نوشته بود. ـ خب. بشين فعلا كتابتو بخون.» قاضي وارد دفترش ميشود و يك ساعت بعد با آستينهاي بالا زده و پاي بيجوراب توي دمپايي، لخ لخ كنان خارج ميشود. ساعت يك و نيم مصادف با خوانده شدن آخرين صفحه كتاب قاضي با همان هيات از ته راهرو پيدايش ميشود و باز موج مكزيكي راه ميافتد. جلوي در دفترش به متهم مورد نظر كه كتابش را توي كيف ميگذارد اشاره ميكند كه وارد شود. قاضي ترجيح ميدهد به جاي محاكمه اطلاعاتي درباره ناباكف كسب كند. او متوجه ميشود كه اين آدم بيش از آنكه نويسنده باشد منتقد است و از قضا داستايوفسكي بزرگ (كه متهم و قاضي روي اسمش قسم ميخورند) را داخل آدم حساب نميكند. متهم مورد نظر دقيقا نميداند از كشف علاقه آن قاضي مخوف نسبت به نويسنده جنايت و مكافات خركيف شده يا از اين تيريپ رفاقتي كه با يك بچه معروف گردن کلفت برداشته... اما يك چيزي را ميداند: حكم زندان ماليده. باز هم اوكي. ساعت دو و ربع قاضي تازه يادش ميافتد كه براي چه كاري پشت ميزش نشسته و مثل يك رفيق فابريك بامرام ميپرسد: «اينا چي بود نوشتي توي اين اوضاع؟» و متهم براي آنكه حرف رفيقش را زمين نياندازد به شوخي ميگويد: «بيخودي بزرگش كردن.» قاضي ضمن ادامه بحث درباره نفهمي ناباكف منشياش را هم صدا ميكند. منشي چند دقيقهاي معطل ميشود تا بحث ادبي قاضي و متهم به سرانجام برسد. بعد قاضي به منشياش ميگويد: «كفالت.» متهم به ساعت اشاره ميكند كه يعني ساعت دو بيست دقيقه است. قاضي ميگويد: «تا دو نيم وقت داري کفیل معرفی کنی وگرنه اوين.» متهم كه انگار هنوز شيرفهم نشده ميگويد: «خب، مدير مسئول روزنامه شعبه كناري دادگاه داره. صداش كنيم.» قاضي ميگويد: «اون بابا خودش متهمه. نميتونه كفالت تو رو بكنه.» و به منشي تاكيد ميكند: «تا دو و نيم.» ساعت دو و نيم قاضي وارد اتاق منشي ميشود. متهم با دستبند كنار ميز ايستاده تا سربازي بيايد و به زندان منتقلش كند. قاضي ميپرسد: «كتابه رو تموم كردي؟» متهم سعي ميكند كتاب را از كيف بيرون بياورد. با هر چرخش مچ دستبند تنگتر ميشود (چيزي كه اين سريال سازهاي تلويزيون هيچوقت نميفهمند). قاضي كتاب را ميگيرد و از جمع خداحافظي ميكند. اينكه نتوانستم جمله سين سيناتوس (اسم راوي همين بود به گمانم) خطاب به پاهايش را دقيق نقل كنم به خاطر اين است كه كتاب هنوز در دست آن قاضي است.
هفت جلدي چخوف ترجمه استپانيان بغير از دو جلد نمايشنامههايش: زمستان سال ۷۹ تمام پيرزنهاي زهوار دررفته و آن پيرمردهاي لقلقو و آن زنهاي بچه به بغل و باقي دزدان صندلي مينيبوسهاي مسير غرب به انقلاب كه با يك ترمز به اطراف پرتاب ميشدند قطعا يك پسر لاغر موفرفري چكمه پوش را به خاطر دارند كه جلوي جلو، روي صندلي دنج كنار راننده فرو ميرفت و اوركتش را مثل پتو تا زير چانه بالا ميكشيد و كتاب سبزرنگي ميخواند و گاهي بلند بلند ميخنديد يا از شدت غافلگيري «دهنشو...» ميپراند و كلهم اجمعين مرام و معرفت «آبجي شما بفرما بشين» توي كتش نميرفت. از همينجا براي آنها دست تكان ميدهم.
سنگر و قمقمههاي خالي / بهرام صادقي: امروز يك بابايي را ديدم كه روي يقه كتش از اين آرمهاي عقاب گفتار نيك كردار نيك پندار نيك چسبانده بود. طبيعتا تمام مدت داشتم فكر ميكردم كه چطور يكجوري گند بزنم به ناسيوناليست بازي يارو كه ماجرا ناموسي بشود و دادش دربيايد و يكمي بخنديم. در شش و بش بودم خلاصه كه از كجا شروع كنم. ديالوگهاي احتمالي را مرور ميكردم. به اينجا رسيدم كه اگر طرف بپرسد از ايراني بودنت راضي هستي چه جوابي بدهم؟ خب. قبل از آشنايي با داستان كوتاههاي صادقي جواب مشخص بود. ايران و ايراني و زبان فارسيتان جملگي به تخمم. اما حالا با چيز مثقال انصاف هم نميشود همچين حرفي را زد. شما كه غريبه نيستيد، يكوقتايي دلم به حال غير ايرانيها ميسوزد كه فقط به دليل متولد شدن در پاريس و لندن و نيويورك براي تمام عمر از ظرائف زباني و طنز صادقي كه فقط براي آدم زاده شده با زبان فارسي و زندگي كرده در اين جغرافيا ميتواند قابل درك باشد، محروم هستند. داستانهاي كوتاهش ترجمه هم كه بشوند براي آنها چيزي بيشتر از بهترين داستانكوتاههاي ريموند كارور و ساير نويسندگان معاصر آمريكايي نخواهند بود. اما ما كه ميدانيم. آنها كجا و بهرام صادقي كجا. اما نگران نباشيد. من تا يك ماه ديگر هفتهاي سه روز اين بابا را ميبينم. قطعا درباره منشور حقوق بشر كورش كبير و اختراع چرخ به دست پرتوان ايرانيان گپ خواهيم زد.
سيرت النبي / رفيعالدين اسحاق ابن محمد همداني: همينقدر بدانيد كه اين كتاب اولين تاريخ جامع اسلام است كه جمع آوري و ثبت وقايعش كمي پس از وفات پيامبر اسلام آغاز شده. اين يعني اصل جنس. داغ داغ. نه شيعه و سني مطرح بوده آن زمان و نه عالمان مغرض و راويان كاذب و نه هيچ چيزي كه بشود در اصل جنس بودنش شك كرد. اين كتاب با زباني صادقانه-ابلهانه به شما ميگويد كه اصل اصل ماجرا از همان اول چه بوده. از همان اول ماجرا. و من كه تا يازده سالگي در مراسم دعاي كميل مدرسه مثل ابربهار اشك ميريختم و از شش سالگي نماز خواندن را شروع كردم و تا مقطعي آينه دق بچه قرتی های فاميل بودم وقتي به آن جايي رسيدم كه هر بچهاي توي خانوادههاي سنتي-مذهبي بهش ميرسد كه اصطلاح كوتاهش ميشود اينكه: آيا نماز بخوانم يا نخوانم كه اگر نخوانم و آن طرف يك چيزي باشد دهنم آسفالته است اما اگر بخوانم و آن طرف هيچي نباشد چيزي از دست ندادهام و اينجاست كه راه آينده مشخص ميشود، وقتي دعواي غنائم جنگي بين انصار و مهاجرين و چرب كردن سيبيل ابوسفيان و سهم نبوت و اينها را كه خواندم، راستش فكر كردم هوا خيلي گرم است و كولر خانه خوب كار نميكند. نگو اصلا زمستان بود يا هرچه بود تابستان نبود.
در جستجوي زمان از دست رفته / مارسل پروست: ميفهمم كسي كه سلين و چخوف و صادقي و خيام و داستايوفسكي نخوانده چطور زندگي ميكند. مثل همه. اما باور كنيد اغراق نميكنم كه نميفهمم كسي كه پروست نخوانده چطور زندگي ميكند. مثلا وقتي توي رستوران آن پسر مو سيخ سيخي را ميبيند كه با نگراني نگاه آن دختر لپ قرمزي جين پاره پوش را دنبال ميكند، آيا ميفهمد كه اين موجودات ظاهرا مبتذل و رقتانگيز بازيگران بزرگترين تراژدي عالم هستند؟ ميفهمد آنها سختترين دردهاي بشري را تجربه ميكنند؟ اين تنها كتابي است كه فكر ميكنم تا آخر عمر اثرش را روي نگاه ما به دنيا حفظ ميكند. (مخصوصا براي آدمي كه در طول شش ماه گوشش به تلفن و چشمش به جملات كمرشكن پروست بوده.)
خيابان يكطرفه / والتر بنيامين: چه ميشود گفت؟ ببين خودش چه ميگويد: «همهي اديان گدايان را گرامي داشتهاند. زيرا وجود آنان اثبات ميكند كه در عمل صدقه دادن كه در آن واحد ملالآور و مقدس، مبتذل و حياتبخش است، خرد و اخلاق، ثابتقدمي و ضوابط به نحوي رقتانگيز نابسنده است.»
سفر به انتهاي شب / لويي فردينان سلين: هنر فحش دادن، يعني هنر درست فحش دادن، يعني دقيقا وقتي آمپر بچه باحالي ميچسباند كه ببين چقدر بددهنم، چقدر ساختار شكن و گند زننده به عالمم، عمو لويي گوش ات را ميگيرد و ميگويد: بگير بشين بابا.
توضيحالمسائل / امام خميني: جايي كه براي اولين بار فهميدم زنها را واقعا ميشود... تازه كاملا شرعي. هيچ گناه كه ندارد هيچي بلكم صواب هم دارد. نفر بعدي كه اين را به من گفت همكلاسيام بود.
[دعوت براي ادامه بازي: ضمن حواله يك «گوگولي مگولي» براي همه برادران و خواهراني كه در طول اين بازي خودشان را «كرم كتاب» يا «كتابخور» معرفي كرده بودند، از تمام كساني كه اسمشان در ليست پيوندهايم هست دعوت ميكنم تا در اين بازي شركت كنند. فقط سر جدتان اگر كتاب را غير از براي وقت گذراني ميخوانيد و احيانا با آن پز ميدهيد يا كتاب خواندن برايتان تفاوت فاحشي با سريال بانمك تماشا كردن دارد بيخيالش شويد كه به صواب نزديكتر است.]
نهايتا هر ماه زير رسيد حقوقم مينويسم «دريافت شد» يا خيلي زحمت بكشم «اصل چك دريافت شد» كه اصلا مهم هم نيست چي مينويسم چون دستخط خودش نشان ميدهد كه خودم دريافت كردهام. تا همين چندوقت پيش پاكنويس كردن دفتر علومم هم با مادرم بود. حالا از اين بابت خجالت نميكشم. آنوقتها هم نميكشيدم اما به كسي بروز نميدادم. وقتي كار كردن را شروع كردم هنوز كامپيوتر فقط ابزار كار حروفچينها محسوب ميشد كه ظاهرا تنها برنامهاي را كه باز ميكرد زرنگار بود كه باهاش تايپ ميكردند و همين تايپ با زرنگار هم شبيه دومجهولي حل كردن، با آنهمه فلش و به اضافه و منها كه آخرش هم نفهميدم يعني چي. مثل همان دومجهولي كذايي. تايپيست بودن آن زمان هنوز تخصصي به شمار ميآمد. اوج تكنولوژي دريافت خبر ما تلكس ايرنا بود كه يك روز درميان خراب ميشد و وقتي كار ميكرد ديگر كسي جلودارش نبود، هر جفنگي كه خنگ و خلهاي خبرگزاري رسمي اراده ميكردند از دهنهي پرينتر بيرون ميآمد. با چنان لرزش و صدايي كه آرزو ميكرديم كاغذش تمام بشود تا صداي هم را بشنويم. سوسولبازي خبرگزاريهاي رنگ و وارنگ مال خيلي بعدتر از اين حرفهاست. من از زماني حرف ميزنم كه زير عكسها مينوشتيم منبع: اينترنت. آنوقتها هر روز مينوشتم. با همين دستهايم. توي مدرسه هم كه يكبار والدينم را خواستند تا از خطم شكايت كنند، اينقدر نمينوشتم كه براي روزنامه. البته همچين اجباري هم نبود. همين پروسه تبديل خط به حروف تايپي و فردا صبحش هم چاپي، هيجان داشت. حالا كه فكرش را ميكنم ميبينم بلد نبودم غير از نوشتن روي كاغذ چطور ميشود صفحات را پر كرد. وقتي بزرگتر شدم، آنقدر كه به خبرنگارهاي خبرگزاري تازه تاسيس ايسنا بگوييم جوجهدانشجو، تازه يادگرفتم وجب كردن كاغذ تلكس و چپاندنش توی روزنامه و اصولا لايي كشيدن يعني چي.
قبلتر از اينها استعدادم را کشف كردم. همان زمان شروع به كارم بود. وقتي يكبار بعد از ساعت كاريام رفتم حروفچيني و ديدم سهچهارتا تايپيست و ويراستار و نمونهخوان افتادهاند روي كاغذي، انگار نقشه گنجي چيزي باشد با دقت وارسياش ميكنند. احتمالا به دوست تايپيستي كه رابط تحريره با امور فني بود پراندم كه «يدونه از اون جكات بگو كه گوجهه نهايتا رب ميشه بخنديم. ياهاهاها». اين را هميشه من ميگفتم اما اگر من هم نبود افراد ديگري وظيفهام را انجام ميدادند و شگفتانگيز بود كه او در بدترين شرايط هم نه نميگفت: «اين جديده... گوش كن ... هاهاها... ببين... هاها... سه تا موز داشتن ميرفتن... هاهاها...» به نظرم بيرحمانهترين كاري كه كردم اين بود كه يكبار توي چشمهايش نگاه كردم و گفتم اين جكها وقتي كه دوم دبستان بودم کلاس اولی ها را ميخنداند. اما برادر ما به اين سادگيها از رو نميرفت. هميشه توي ذهنش يك گوجه فرنگي يا موز يا سيبزميني در حال رفتن بود كه هيچوقت تصميم نميگرفت ترتيب يك نفررا بدهد يا يك نفر ديگر ترتيبش را بدهد. زني هم نداشت كه بهش خيانت كند. همانطور كه عرض كردم نهايتا زمين ميخورد يا مثلا به تير چراغ برق. به هر حال بعد از زمين خوردن گوجه بود يا بعدش كه گفتم اينو كه هنوز نزديد كه بابا جان. (يعني تايپ نكرديد.) او هم داغ دلش تازه شد و هروقت اين اتفاق ميافتاد لهجهاش غليظتر ميشد: ائوووو چه پررویی تو بُخدا. و چيزهايي گفت درباره خطم كه خواندنش هر روز دهن تايپيستها و مصححها را آسفالت ميكند و از اين قبيل گله گزاريها كه قاعدتا باید به عروسي پسرم ختم ميشد.
خب. اين اولين بار نبود كه كسي در خواندن خطم دچار مشكل ميشد. آخرين بار نسبت به آن تاريخ اولين دوستدخترم بود كه تازه باهاش آشنا شده بودم و داشتم اولين هديهاي كه آدم در زندگي به دوستدخترش ميدهد را بهش ميدادم. طبيعتا رنگ عوض ميكردم و فشار خونم بالا و پايين ميرفت و از غدد توليد كننده عرق روي پيشانيام كار ميكشيدم. حدس اينكه هديه چي بود هم سخت نيست اگر بدانيد كلا سي هزارتومان حقوق ميگرفتم و پنج هزارتومان كرايه ماشين داشتم و پانزده هزارتومان قسط و باقي هم ميماند براي نهارها و رخت و لباس. طبيعي است وقتي آدمي كه هنوز ريشش درنيامده تيريپ دست توي جيب شدن و از «باباهه» پول نگرفتن ميگذارد بايد به معنويات توجه ويژهاي نشان بدهد. انتشارات علمي-فرهنگي هم كه همان بغل مغلا بود. دختره گير داد كه الا و لابد بايد يك چيزي گوشه كتاب بنويسي و تاريخ بزني كه يعني يادگاري بازي. اينكه خودكار ندارم و حالا وسط خيابان چيزي يادم نميآيد و ديرم شده و بده ببرم خانه بنويسم هم جواب نداد. خودكارش را گرفتم و كتاب را روي زانو گذاشتم و نوشتم. تا مدتها زمزمه تلفني بعد از نيمه شبمان اين بود كه جريان «سر» چيست و حالا كه موضوع راجع به «سرو قامتان» است پس علامت تعجبش مال چيست كه توضيح ميدادم شعر حافظ علامت تعجب ندارد و آن «با» است (توجه داريد كه؟ هنوز نداي علامتگذاري شاملو به گوشم نرسيده بود و كيارستمي هم كه اساسا اختراع نشده بود.)
عرض ميكردم كه حروفچين روزنامه اولين كسي نبود كه نميتوانست خطم را بخواند. از همان اول اولش همه همين مشكل را داشتند اما وقتي حروفچين قديمي يك روزنامه قديمي كه فكس جوهر قاطي كرده ميخواند و تلكس بيرنگ و كاغذ نصفه و كلهم اجمعين افتخارش توي زندگي خواندن خطهايي بود كه هيچ اميدي به خوانده شدن ندارند، نميتوانست خط يك نفر را بخواند يعني آن يك نفر استعداد ويژهاي دارد. آنجا بود كه براي اولين بار با حقيقت خطم مواجه شدم.
بعدها هم البته بلاهاي ديگري سرم آمد. مثلا سالها بعد اعتصاب نمونهخوانها در روزنامهاي كه تازه در آن شروع به كار كرده بودم را مشاهده كردم يا آدرسي كه با عجله يادداشت كرده بودم و در شهري غريبه از جيبم بيرونش آوردم و ديدم عملا گم شده محسوب می شوم و اينجور جريانات تا اينكه بالاخره تايپ كردن كشف شد.
از زمان كشف تايپ به بعد غير از نوشتن رسيد حقوقم چيزي نمينوشتم كه آن را هم چون نميشد تايپش كرد. از شما چه پنهان هروقت يكي از رفقا - اعم از زن و مرد - را ميديدم كه با خط خوش چيزي مينويسد، به پاي خصلتهای زنانهاش ميگذاشتم (و میگذارم) و خاطر جمع بودم كه بعضيشان ابرو برميدارند و خط لب ميكشند، خب. خطشان هم خوب است ماشالله. گذشت تا سه روز پيش كارم به پستخانه افتاد و آن كثافتكاري آدرس نوشتن و وسواسهاي دندانه و نقطه و قوس و تيزي خ و ل دو تکه شده و اين مزخرفات. اينها را گفتم تا برسم به اينجا كه طبق آخرين اخبار بستهاي كه سه روز پيش پست كرده بودم هنوز به مقصد نرسيده.
كجا ميري؟
فرحزاد
كه چه كار كني؟
ذغالاخته بخرم.
يا وقتي تلفن زنگ ميزند و باید دستم را تکان بدهم اما پیدایش نمی کنم. تلفن را نه. دستم را. غلتي ميزنم تا دست ديگرم را به دنبالش بفرستم. از كتفش ميگيرم و ميروم پايين. پلاستيك است. سعي ميكنم تكانش بدهم. انگشتهايش را باز و بسته ميكنم. دويدن خون را توي رگهايش حس ميكنم. با كمك دست ديگر تا جلوي چشمم بلندش ميكنم و میبینم دست خودم است. درست همین لحظه:
خواب بودی؟
نه
پس چطور متوجه نشدی دستت زیر بدنت خواب رفته؟
درازکش یه فیلم جفنگ میدیدم.
يا وقتي براي دراز نكشيدن، روي مبل تكنفره فرو ميروم و ذغالاخته نمكزده ميخورم و فيلم جفنگ تماشا ميكنم. و بعد يك فيلم ديگر. و بعد دوباره تا بالاخره در يك لحظه مچ خودم را ميگيرم. بدون اينكه چيزي بپرسم فقط به خودم نگاه ميكنم. بدون سرزنش. بدون نگراني. مثل جلوي آينه.
اينها را گفتم تا برسم به اينجا كه فرض كنيد ترانههايي را كه دوستشان داريم و يا مبتذل ميدانيم با يك بازخواني ژولين دورهاي كلا متحول شوند و معنايي جديد پيدا كنند. «اومدم در خونهتون سر كوچكوتون خونه نبودي. بگو بگو راستشو بگو با كي كجا رفته بودي» را فرض كنيد. خودم توي ماشين كه تنهام زياد از اين فرضها ميكنم و بعضي اوقات هم پشت چراغ قرمز از نگاه ملت متوجه ميشوم كه با صداي بلند فرض كردهام.
* یکی از رفقا ميگفت در آهنگ مورير سور سِن ــ مردن روي سن ــ آنجا كه داليدا ميخواند: «ميخواهم روي سن بميرم، مقابل پروژكتورها» انگار ژولين دوره ميخواند پرودكتورها (تهيه كنندهها) كه البته این تغییر کلمه به جنس طنز او می خورد اما من فقط یک اجرا از این آهنگ شنیدم و در آن هم به گوشم همان پروژكتورها رسید.
بعد از تحریر: یک منبع آگاه که نخواست نامش فاش شود (چون پیغام خصوصی گذاشته بود) آدرس فارومی را داد که در آن ملت درباره تغییر متن ترانه ها توسط دوره بحث می کنند. اینجا. از پست دوم این صفحه متوجه میشویم کسان دیگری هم معتقدند او پروژکتور دالیدا را پرودکتور می خواند و البته چند تغییر واضح دیگر در متن ترانه که یادم رفته بود.
توصیه می شود که به سلیقه موسیقی اینجانب اعتماد نکنید. موسیقی که من گوش می دهم باید حواسم را زیاد پرت نکند و در عین حال بشود باهاش زمزمه کرد. چون فقط توی ماشین موسیقی میشنوم. تازه وقتی تنها باشم. اگر صدای او را نشنیده اید خودتان اینجا Julien Doré را سرچ کنید. از من بپرسید احتیاج به دانستن زبانش هم نیست.
ما چند نفر بوديم كه در محل كار به پست هم خورده بوديم و جفت شده بوديم. كلا خوش ميگذشت. كسي از ما توقع نوشتن نداشت. اتفاقا حواسشان بود چيزي ننويسيم كه يك وقت كار به دادگاه و احيانا توقيف بكشد. بعد از جریان توقیف های کیلویی بود و حضرات حسابی ماست ها را کیسه کرده بودند. خلاصه كاري نداشتيم جز اينكه از ظهر تا سرشب چرند بگوييم و بخنديم و سيگار بكشيم و آخر وقت يك مشت تلكس ايرنا را وجب كنيم و بچپانيم لاي صفحات كه جوهر بپاشند روي كاغذ و فردا صبح روزنامه بفرستند روي دكه، كه يعني ما هم رسانه داريم: ايناهاش. اين هم مدير مسئولش! گاهي ميشد محض خنده يكي از ما تمام صفحات را يكجا ببندد. ركورد من ۴۵ دقيقه بود براي ۱۲ صفحه. من كه اصولا وسواسيام. رفقا تا ۲۰ دقيقه هم زده بودند.
بعد از ظهرها محفل ما در كنار آبدارخانه برپا ميشد. ميزي گوشه حياط بود و مرد بزرگي به اسم عاصي و املتهاي شاهكاري كه بهش ميگفتيم املت عاصي. يكجور آدم رشتي در جهان وجود دارد كه كلا كسي را به مويرگش هم حساب نميكند. وقتي ميخواهد جواب سلام بدهد انگار با جفت پا ميآيد توي صورتت. اين نوع رشتي اگر مجبور باشد چايي جلويت بگذارد كار را به جايي ميرساند كه محترمانه بروي و سماور بخري. در گروهمان چند تا مازندراني داشتيم كه آن اوائل كه تازه آمده بودند خواستند با بوشوبوشو و تي بلا قربان گفتن و هم ولايتي بازي توجهش را جلب كنند اما با نگاهي مواجه شدند كه اگر طپانچه بود يحتمل حالا گوشه قبرستان خوابيده بودند. اينطور آدمي بود عاصي. اما املتهايش - كه قرعه ميانداختيم ببينيم چه كسي بايد به او زنگ بزند و سفارش بدهد، بسكه مثل سگ ازش ميترسيديم - اثر هنري بودند. نه «مثل» اثر هنري ها... نه! خود هنر بود. در واقع من املت عاصي را هنرتر از خيلي چيزهايي كه به اسم هنر به خوردمان ميدهند ميدانم. تازه آن آشغالها را نميتوان خورد اما املت عاصي را هم ميتوان خورد و هم پرستيد.
نمی دانم چند سال گذشته. دو نفر از ما گروه را ترك كرديم و رفتيم پي زندگيمان. اگر دري به تخته بخورد و با رفقاي پايه قديمي كه هنوز همكارند همكلام شوم چیزی جز گلایه های کارمندی که ناشی از متلاشی شدن "گروه" است نمی شنوم. گاهی که دور هم جمع می شویم – اگر با هم قهر نباشند – ادای صمیمیت آن روزها را در می آوریم. چرند می گوییم و می خندیم. اما بی خودی. که بگوییم چیزی تغییر نکرده. حوصله همدیگر را نداریم. همه چیز نابود شده. با این حال وقتی خیلی حالم خوش باشد یا خیلی بد، پنج تا گوجه فرنگی متوسط را پوست می کنم، بعد ریز ریز میکنم و میریزم توی تابه تا بپزد و آبش تبخیر شود. کاملا له که شد روغن را اضافه می کنم و بعد دو تا تخم مرغ. پیاز سفید اگر توی خانه باشد و نان گرم هم اگر برسد ناگهان همه چیز روشن می شود. مثل ته داستان های چخوف. مزه چرب و شور و ترش شبه املت عاصی انگار در تمام این سالها یک جایی بی صدا منتظر ایستاده بوده تا بالاخره از کنارش بگذرم و تمام خاطرات را برایم زنده کند. از من می شنوید مزه ها پایدار تر از رفاقت اند.
۱- ارزش كتاب همينگز در نگاهش به اثر پروست است. چون در مقام منتقد ادبي از پروست ستايش نميكند بلكه در مقام يك شيفته پروست درباره اثر او مينويسد. با اين نگاه طبيعتا كتاب چيزي جز آنچه خود پروست نوشته ندارد چون شيفته پروست ميداند كه نميتواند چيزي بهتر و دقيقتر از آنچه پروست نوشته دربارهي نوشتههاي او بنويسد، بنابراين نقل قول ميكند و در حاشيه هم حاشيههاي مردافكن پروست براي رسيدن به نقلقولها را خلاصه ميكند. همين «نميتوانم» و بهتر «نميشود» براي يك شيفته پروست ديگر كه كتاب همينگز را ميخواند لذتبخش است. (واضح است كه پروست خواندههايي كه از پروست ستايش نميكنند و مخصوصا با نگاه غير ستايشي درباره او كتاب مينويسند را اصولا جزو آدم حساب نميكنم كه بخواهم برايشان دسته و گروه بسازم.)
۲- از همهي شيوههاي پرورش عشق، از همهي ابزارهاي پراكنش اين بلاي مقدس، يكي، از جملهي كاراترينها، همين تندباد آشفتگي است كه گاهي ما را فرا ميگيرد. آنگاه كار از كار گذشته است؛ به كسي كه در آن هنگام با او خوشيم، دل ميبازيم. حتي نيازي نيست كه تا آن زمان از او بيشتر از ديگران، يا حتا به همان اندازه خوشمان آمده باشد. تنها لازم است كه گرايشمان به او منحصر شود و اين شرط زماني تحقق مييابد كه ــ هنگامي كه از او محروميم ــ به جاي جستجوي خوشيهايي كه لطف او به ما ارزاني ميداشت، يكباره نيازي بيتابانه به خود آن كس حس كنيم؛ نيازي شگرف كه قوانين اين جهان، برآوردنش را محال و شفايش را دشوار ميكند؛ نياز بي معني و دردناك تصاحب او.
۳- بهترین وقت خواندن درجستجو ایام فراغت است، از کار و عشق. اما بدون داشتن تجربه نوع حاد دومی (و سپس فارغ شدن از آن) خواندنش شبیه خواندن یک داستان علمی-تخیلی است.

كله سحر آفتاب نزده از طرف هراز، سلكشن جادهاي عربده خور تا چايي اول با اولين دم شرجي. چهار روز زندگي افقي به مناسبت ارتحال ملكوتي حضرت نميدونم كي، كه هركي بوده خدا پدرشو بيامرزه که امسال شنبه مرده تا بخوره به جمعه و پنجشنبه كه تعطيل عليالله و چهارشنبه هم كه پشم. اوكي. حالا كه چي؟ كه مثل فيلم و داستان و صكث و غذا و سيگار و چايي و مخزني و درس و كار و پرت و پلا گفتن، چرخ باشه زير ساعت. كه زودبگذره، حالا خوش هم بگذره كه بهتر. سر جمع همینه: هل دادن بیداری به سمت خواب. تهران به سختی، سفر به سادگی. اما هل دادن هل دادنه به هر حال. زیادم بد نیست.
پدربزرگم را ديدم. دست داديم و چايي خورديم و درباره احمدينژاد حرف زديم. بعد كه رفت مادرم پرسيد بهش تسليت گفتي؟ گفتم چرا؟ گفت عمم كه مرد قاعدتا خواهرش ميشد. گفتم شنيدم كه يكي مرده اما نميدونستم عمته، حالا ديديش توضيح بده كه نميدونستم و از طرف من تسليت بگو. گفت: اونطوري بدتره، حالا زياد هم مهم نيست.
داشتم اين پست ماني را ميخواندم كه خبر رسيد مجلس مصوبه بيمههاي اجباري كارگران ساختماني را بياعتبار كرده. همكارم تيتر زده بود: مجلس به كارگران خيانت كرد. دنبال تیتر دیگری گشتم.
قديم يك رفيق افغاني داشتم كه ميگفت «اين حافظ و سعدي و مولوي كه شماها جونتون بالا میاد موقع خوندنش زبونيه كه ما باهاش توي خونه حرف ميزنيم.» بادبادك باز (همين كارتن ژاپنيه) را كه ميخواندم ديدم يك بندهي خداي ديگر هم اين حرف را زده. پريروز آشناي مشتركي را ديدم و سراغش را گرفتم. گفت توي كابل بوتيك زده. اين روزها خيلي يادش ميكنم.
حدود ده سال پيش از دبيرستان برميگشتم خانه، سر خيابان يك دختر بچه كلاس اولي با روپوش آبي روشن و مقنعه سفيد صدام زد. گفت من شما رو ميشناسم. همسايه م و اشتباهي از سرويس مدرسه پياده شدم ميترسم گم بشم. با هم آمديم و توي راه درباره خانم معلمش كلي حرافي كرد. در آن سن هم براحتي ميشد فهميد در آينده چه شهرهايي را كه ویران نميكند. به هر حال. ديروز داشتم از در پاركينگ بيرون ميرفتم كه دقيقا نفهميدم چطور شد اما يك نسيم خنكي به صورتم خورد. اواسط اتوبان چمران يادم آمد كه نه در پاركينگ را بستهام و نه جواب سلامش را دادهام.
از اول زمستان برق خانه مشكل داشت و فيوز مرتب ميپريد. صبحي يك برقكار آمده بود، بعد از معاينه گفت: وسيله برقي پرمصرف استفاده ميكنيد؟ مثل بخاري برقي يا چيزي كه المنت داشته باشه؟ وقتي جواب منفي شنيد گفت نميدونم علتش چيه و قرار شد يك نفر ديگر را بفرستند. همهي اينها را از توي اتاق و در حالت نيمه هشيار شنيدم. ظهر كه داشتم از خانه خارج ميشدم كرسيام را جمع كردم و گذاشتم توي انباري.. پس فكر كرديد من با سرماخوردگي كهنه و مجموع چهارساعت خواب طي دوروز گذشته چرا اينجا نشستهام و اينها را مينويسم؟ از ترس خوابيدن توي تخت.
گفتم: چي شده؟ گفت: داره ميميره. وا رفتم. گفتم با بيمارستان تماس بگير يك وقت به خاطر پولي چيزي علاف نشي، اگر لازمه همراهت ببري. تماس گرفت و با زنش حرف زد. گوشي را كه گذاشت دوباره برگشت پشت ميزش. گفت: ميگه احتیاجی نيست بياي. آزمايش داده. تا جوابش بياد ببنيم چه خاكي بايد به سرمون بريزيم. همه از مريضي بچه خبردار شدند و نچ و نوچشان بلند شد. سرش را گذاشت روي ميز و من هم روبرگرداندم كه راحت باشد. اول زمزمه بود و بعد بلند تر شد. صداي خوبي دارد و از قبل ميدانستم كه موزيسين است و از معدود سنتيكارهايي كه بزرگي نامجو را ميفهمند (همین خوش سلیقگی به کار استخدامش آمد). از شعري كه نميدانم در چه دستگاه سوز و گدازي ميخواند فقط مضمونش يادم مانده كه «كجا هنوز نيامده؟» حال خرابش به همه ما سرايت كرد و صدايش مته شد. رسما كسي ديگر كار نميكرد. فقط به مونيتورها خيره شده بوديم. چند بيتي خواند و بعد دوباره سرش را روي ميز گذاشت و چند ساعت بعد ميگفتند در آن لحظه قطره اشكي هم ريخته. بالاخره سكوت كه بالا گرفت و فضا سنگين شد، يكي از منشيها با حالت مادر جگرسوختهاي گفت: چشه؟ مثل فيلمها سرش را بالا آورد. چند ثانيه به نقطهاي در دور دست خيره شد (ابدا غلو نميكنم) و بعد با بغض فروخوردهاي گفت: زردي.
از اينجا به بعد ماجرا شبيه طنزهاي نود شبي بود. فضا چنان سريع تغيير كرد و هر كس با خنده خاطره زردي دوران نوزادي بچهاش يا خواهر و برادرش را تعريف ميكرد كه ديگر حال توصيفش را ندارم. خلاصه آخر اين ماجرا با تلفني از بيمارستان و شنيدن جواب آزمايش و صداي اين بنده خدا كه انگار در دستگاه محترمانه بشكن ميخواند ختم بخير شد.
نقل اين ماجرا به جهت هموار كردن يك شب برفي، بيشتر براي خودم و كمي هم براي شما.
هوس ساختن اين فيلم وقتي از هواپيماي c130 كه بهش ميگفتند تراكتور هوايي پياده شدم و چشمهايم از چرت يك ساعتهاي كه به مدد نرمي مادرانهي پاي زنی كه اصلا نميشناختمش ميسر شده بود، هنوز گرم بود و همانجا كنار هواپيما ــ چون اتوبوسي نبود كه ما را به سالن برساند ــ برايمان توی لیوان های پلاستیکی چايي آوردند و اين چايي بعد از سه روز دوري از خواب و چاي و در مضيقه سيگار به اندازه همه چاييهايي كه تا آن روز خورده بودم چسبيد و سيگار حين نوشيدن كه نفهميدم از كجا رسيد و دودش كه توي هواي تميز بعد از باران مهرآباد با بخار بازدم ميآميخت، از سرم پريد. چنان حال خوشی از نزديكي به خانه و دوش آب گرم و خواب بيته توي رختخواب خودم داشتم كه گفتم حالا چه كاريه؟
پ.ن: مثل نوشتن اين پست براي وبلاگم كه قرار بود در سالگرد زلزله بم باشد اما آنوقت باز هم اين سئوال كه حالا چه كاريه؟
[نحوه ارسال این پست هم شاهدی بر حال خوش من]

در عكس بالا نور زردي توي مه پخش شده كه اگر برداشتهاي احمدينژادي را كنار بگذاريم، منبعش يك پرژكتور است. ترجيح ميدادم خيال كنيد من براي آفرينش اين عكس وهمانگيز يكاره رفتهام ساختمان روبرويي و پرژكتور نصب كردهام. اما بالاخره آدم يك وقتايي يكمي بايد صادق باشد. اين پرژكتور را حدود شش سال پيش وقتي رئيس جمهور لپگلي-عباشكلاتيمان ميخواست ساختمان را افتتاح كند، جهت محافظت از جانش كنار تيرباري نصب كردند و بعد كه روبان را بريد و رفت، تيربار را جمع كردند اما يادشان رفت پرژكتور را بردارند. شايد هم خيال كردند نور، روشنايي است هرچه باشد و بودش به از نبودش به هر حال. از كجا معلوم، بالاخره شايد من يك روزي تصميم بگیرم از اين بالا يك نفر را ترور كنم، پس پسنديده است در تاريكي قايم نشوم و اتاقم هميشه روشن باشد كه فرمود: احتياط شرط عقل است.
عکس کرسی حذف شد
پارسال همين وقتها هر شب با دوستي ميرفتيم ولگردي و الواطي. قرار بود براي نشريهاش گزارش شهري بنويسم یعنی، اما نميدانم چرا هميشه از آرياشهر سردرميآورديم و بعد ميگفتم حالا دو تا آبجو ـ جهت مزهدار كردن سيگارها ـ كسي را نكشته. توي ماشين داغ داغ سرميكشيدم و نميفهميدم دو تا كي ميشود چهار تا و بعد گرسنه ميشديم و از فرحزاد سردرميآورديم و بعدش هم آدم عاقل كه از آدم پاتيل توقع نوشتن ندارد. دوباره فردا شبش و باز پس فردا شبش و همیشه فرحزاد. خلاصه توي يكي از همين فرحزادها پيرمردي را ديدم كه تا گلو زير كرسي فرو رفته بود. خب راستش خيلي سرد بود و سوز بعد از برف هم بود و كله من هم گرم بود و خلاصه هفته بعدش من هم زير كرسي بودم و تقريبا تا نزديكاي بهار درنيامدم. از همتي كه در كار کرسی كردم بگويم كه نه تنها تمام کسانی که یک بار از کنارم گذشته بودند بلکه خودم را هم به تعجب انداخت: متناسب با فضاي آزاد اتاقم به نجاري سفارش ساخت كرسي دادم. بعد به مغازه الكتريكي رفتم و بيعانه منقل برقي را دادم تا از بازار بياورند (تا بيعانه ندادم يارو باورش نشد كه واقعا منقل برقي مخصوص كرسي ميخواهم) و بعد به كمك مادربزرگ پدريام رفتم تا از آن زير-ميراي رختخوابهايش لحاف كرسياش را دربياوريم و اينطور در عرض يك هفته كرسي را علم كردم. در آن يك هفته که به دلیل وجودش آگاه شده بودم و نبود، بر من چه گذشت سري است كه گفت: به سخن نيايد. اما اگر بپرسيد در آن چند لحظهاي كه پيرمرد را از پشت شيشه ديدم بين ما چه گذشت، توضيح قابل عرضي ندارم جز اينكه به قول پروست اهل هر صنفي هم را ميشناسند. اين را وقتي گفت كه بارون دوشارلوس و آن كفشدوز از كنار هم گذشتند. من هم توی فرحزاد پيرمرد را شناختم و چون شناختمش توقع نداشتم او هم از زير كرسي به خودش زحمت بدهد و چشمش را ـ تنها عضو قابل حركت بدنش را ـ به سمتم حركت بدهد تا من را بشناسد و بفهمد از يك صنفيم. او با موقعيتي كه خلق كرده بود (و به طرز سمبليكي پشت ويترين گذاشته بود) به تمام همصنفيهايي كه از فرحزاد ميگذشتند پيام ميداد: جاي تو اون بيرون نيست.
اوائل كه مجبور بودم هر روز از خيابان انقلاب بگذرم چيزي جز دود و كثافت نميديدم. عربده كشهاي بنجلفروشيها، گداهاي توي راهمانده يا تازه از زندان آزاد شده، جيببرها، حشـريهاي كاپشن خلبانيپوش كفكرده از عكس نيكي كريمي بر سردر سينماها، كتاب درسيخرها و فروشندههايشان، پليسها، خانمرئيسهاي دخترشهرستاني-فراري-دانشجو تور كن و... اين جنگل را چي كامل ميكرد؟ موتوريها. از كناركيوسك روزنامه فروشي توي پيادهرو ميپيچيدند يا از در مغازه بيرون ميآمدند و از پشتبام سرازير ميشدند و حضورشان براي همه كاملا عادي بود. اما من غريبه بودم. خيابان انقلاب پر از چهرههاي ناآشنا بود. كمي كه گذشت (مثلا يك سال) حس كردم بعضي از اين آدمها را قبلا ديدهام. به مرور آدمهاي آشنا زيادتر شدند. گاهي اوقات حتي فكر ميكردم بعضيها برايم سر تكان ميدهند. آن اواخر، يكبار ناگهان مچ خودم را هم در حال سرتكان دادن گرفتم. اين آدمهاي آشنا كجاي جنگل قايم شده بودند؟ نميدانم. فقط ميدانم آنها را هيچ كجا غير از خيابان انقلاب نديده بودم. موقع رد شدن از كنارشان. دو بار در روز. هفتصد و سي بار در سال. به مدت چهار سال.
عابران هم آشنا شده بودند. قيافههايشان نه اما ميفهميدم هر كس مال كدام ژانر است. ميشناختمشان. ميدانستم كسي كه پيادهرو كتابفروشيها (جنوبي) را انتخاب ميكند با كسي كه از پيادهرو دانشگاه (شمالي) ميگذرد فرق دارد. در همان پيادهرو جنوبي هم كسي كه جلوي هر كتابفروشي ميايستد و در بحر تفكر فروميرود با كسي كه بيتوجه از ميان جمعيت ميگذرد فرق دارد. در همان پيادهرو جنوبي بين همان آدمهايي كه بيتوجه ميروند، كسي كه زيگزاگ ميرود با كسي كه مثل تراكتور مستقيم ميرود فرق دارد. در همان پيادهرو جنوبي بين همان آدمهايي كه بيتوجه ميروند، حتي بين همان آدمهايي كه مثل تراكتور مستقيم ميروند، كسي كه چشم توي چشم آدمي كه از روبرو ميآيد، توي شكمش ميرود با كسي كه سرش پايين است و ناخواسته به مردم تنه ميزند فرق دارد. در همان پيادهرو جنوبي بين همان آدمهايي كه بيتوجه ميروند، حتي بين همان آدمهايي كه مثل تراكتور مستقيم ميروند، نه، اصلا تو بگو بين همان آدمهايي كه سرشان پايين است، كسي كه از روي حواسپرتي سرش پايين است با كسي كه مشتاقانه كفش ملت را تماشا ميكند فرق دارد... خلاصه كنم. ميشد در مقابل هركدام از عابران دونقطه گذاشت و تعريفش كرد. كي باورش ميشود. خيابان انقلاب را كشف كردم و برايم زيبا شد.
زنهاي زيبا....... البته كه زيبا هستند. اما به زيبايي لباسي كه محكوم است برچسب قيمتش را براي هميشه حمل كند. آنكس كه از كنارش رد ميشود و كسي كه آن را به تن دارد، هر دو قيمتش را ميدانند. دوست و غريبه و دشمن نميشناسد زيبايي. چيزي كه تو ميبيني را همه ميبينند. با زنهاي زيبا كشفي ممكن نيست. آنكه زيباست تا شعاع هزارمتري براي هر كه مجهز به دو عدد ـ حتي يك عدد ـ چشم است، زيباست. تو نقشی در زیبایی او نداری. هيچكارهاي. در تخيل گل گرفته است و عشقي اگر پيدا شود پفكي است. لاف است، تحت تاثير تبليغات. اينجا اشتباه است «ديگي كه براي تو نجوشد» درستش ميشود «ديگي كه براي همه بجوشد». خستهتان نكنم برادران، به فرموده بزرگ ما: زنهاي زيبا را براي مردان بدون تخيل بگذاريد، به ثواب نزديكتر است.
برو بابا
قبل از تحرير: اين آخري را پيش از نوشتن محض احتياط براي عزيزان دلم، نوگلان بشكفته در باغ ايران زمين، با نژاد خالص آريايي-اسلامي گذاشتم تا يكوقت خداي نكرده هوس قر ريختن به سبك «واخ. پس يعني شما فقط زيبايي رو تو ظاهر ميبينيد؟» به سرشان نزند زبانم لال. خب. دلگير نشويد كه دل شكستن هنر نميباشد. پس ببين عسلم. كشف ظرایف و درونیات و معنویاتي كه به جذابيت و ثكثي شدن و زيبايي جسمانی طرفت منجر نشود، به درد جرز ديوار ميخورد.
ــ مجيد جوبچي ميگفت «شنبه شنبه آقام، جمعه جمعه آقام» خانه هم براي من هميشه خانه بابام بوده. چه آنوقت كه ايواني بود و باغچهاي و در بزرگ شيشهاي كه از وسط حياط دمپاييام را شوت ميكردم تا بخورد به شيشه و دنگي صدا كند و پشت بندش واکنش کلیشه ای مادرم كه ذليل مرده فلان، چه حالا كه «همه چپيدند توي قوطي كبريت». خانه برای من جایی است كه در آن نگراني تميزي، چكه سقف، گرفتگي لوله يا تعمير شوفاژ را نداشته باشم. حالا اینکه در و دیوار و سقف و کف و آشپزخانه و کاشی توالتش چه کوفتی باشد دیگر کشک است. فقط یک سئوالی گوشه ذهنم گیر کرده: این چیزی که مردم بهش می گویند "نیاز به استقلال" چقدرش شایعه است چقدرش واقعیت؟
ــ در محله بچگي من خانوادههايي بودند كه از عهده سيركردن شكمشان برنميآمدند؛ خانههايشان محقر و كوچكتر بود. خانوادههايي هم بودند كه نميدانستند پولشان را چطور خرج كنند؛ توي خانه استخر و چندتا ماشين داشتند. زندگي خانواده من به هيچ كدام از اينها شبيه نبود. ما از سه طبقه مالي متفاوت، ديوار به ديوار زندگي ميكرديم و اگر احترامي بود به صرف همسايگي بود نه مقدار پولي كه در جيب يا توي بانك داشتیم.
ــ آدمهايي را ميشناسم كه حاضرند خانهاي كه در محلهاي آرام و بيآزار و خلوت دارند را بفروشند، ماشينشان را هم بگذارند روش، تا گردن هم زيربار قرض و قسط وام فرو بروند تا در انتهای اسم محل سكونت شلوغ و كثيف و كج و كولهشان يك «يه» باشد، اگر زورشان نرسيد هم لااقل خانه جديد در محلهاي اسم و رسم دار باشد. اينها چي ميخرند؟ خانه بهتر؟ نه. اتمسفر. اينها زندگي دركنار آدمهاي مرفهتر از خود را ميخرند. هوای اطراف آنها را ميخرند. زياد دنبال اسم براي اين بيچارهها نگرديد. تازه به دوران رسیده هم جواب نمی دهد. واژه دقیق را فرانسوی ها قدیم اختراع کردند: اسنوب.
ــ اسنوبها چه وقت خيال ميكنند در اين معامله سرشان كلاه رفته؟ وقتي آدمي نامتناسب با آن اتمسفر را در اطراف محل زندگيشان ميبينند. پس به طرق مختلف واكنش نشان ميدهند. اينطور وقاحت توليد ميشود و در اكثر مواقع به صورت ارثي منتقل ميشود.
ــ خالهاي دارم كه توي فاميل به بيخيالي و خجستگي دل معروف است. او خانه سه طبقهاي دارد كه قديم هر سال با تغيير مستاجر خودش هم اسبابكشي ميكرد و به يكي ديگر از طبقاتش ميرفت. بعد از چند سال هر سه طبقه را اجاره داد و رفت چند كوچه دورتر خانهاي اجاره كرد. البته آنجا هم ماندگار نشد و حالا هر سال با اتمام موعد اجارهاش خانه عوض ميكند. این شایعات منطقی نیست. آدم بيخيال که اينقدر جا و مكان خود را تغيير نميدهد. اصلا آدم خوشبخت خانه عوض ميكند؟ نه به گمانم.
۱ـ تمام ساختهها و نساختههاي تيم برتن. (نساختهها:حتي اگر در حد فكری گذرا بوده باشد.)
۲ـ همه فيلمهاي ديده و نديدهام از تارانتينو به اضافه فيلمهايي كه او در ساختن شان يك دستي رسانده. مثل شهر گناه.
۳ـ جيم جارموش / از دم به خصوص: مرد مرده و قهوه و سیگار. مسلم است که گوست داگ یک بند جداگانه می طلبد.
۴ـ پي / آرنوفسكي
۵ ـ عشاق روي پل / اگر اشتباه نكنم اسكورسيزي ساخته و بينوش هم بازي ميكند. زبان فيلم هم فرانسه است.
۶ـ ترك لاس وگاس / مايك فيگيس. تنها فيلمي كه سه چهار بار ديدم و هنوز هم آمادهام ببينم و از بازي نيكولاس كيج كف كنم.
۷ـ صورت زخمي / برایان دی پالما. به ياد آن كوكائينهايي كه به دماغ آل پاچينو متبرك شدند.
۸ـ بازگشت / كارگردانش را نميدانم. روسي يا شايد هم لهستاني است. يك پدري بعد از مدتها ميآيد و دو پسر نوجوانش را به جزيرهاي خالي ميبرد. بعد پدر کشته میشود و کلا من از فیلم دیدن صرف نظر کنم به ثواب نزدیک تر است.
۹ـ يك اپيزد از سه گانهي نميدانم چي و يك فيلم كامل از يك كارگردان هنگ گنگي ديدم كه طبيعتا نه اسم خودش را ميدانم نه فيلمهايش را. اما وحشتناك اساسي بودند. (به همت بایا نام این بزرگمرد ونگ کارـوای گزارش شد)
۱۰ـ بهار، تابستان، پائيز، زمستان و دوباره بهار / کیم کی داک
۱۱ـ خداحافظ لنين / ولفگانگ بكر. شرمنده رفقا
۱۲ـ لوليتا / كوبريك نه فيلم آدريان لين حـ.شري
۱۳ـ قلمپرها/ (فیلپ کافمن؟) هماني كه درباره ماركي دوساد است.
۱۴ـ گوستداگ / جیم جارموش. همچنان شگفت زده از سلوك كفتربازانهي آن سامورايي سياه
۱۵ـ كندو / فريدون گله
۱۶ـ چهارشنبهسوري/ اصغر فرهادي ـ وحشتناك است كه اين فيلم كف خيليها را نبريده.
۱۷ـ راننده تاكسي / اسكورسيزي
۱۸ـ سينما پاراديزو / تورناتوره
۱۹ـ پرتقال كوكي / كوبريك
۲۰ـ آپارتمان / ژیل میمونی (با آپارتمان بیلی وایلدر اشتباه نشود). زياد مطمئن نيستم. نميدانم به خاطر خود فيلم بود يا حال خودم از بي نيازي به ديكشنري همچين خوش بود.
۲۱ـ روزی روزگاری آمریکا / سرجیو لئونه
۲۲ـ پدرخوانده ـ دو / كاپولا
۲۳ـ آخرين زن / ماركو فرري ـ با حضور قابل ملاحظهي معاملهي ژرار دپارديو و آن دختر ملوس كه الان اسمش يادم نيست اما اگر دم دست بود حاضر بودم زير پنجره خانهاش رسما آواز بخوانم.
(به احترام حافظه من سکوت میکنیم.)
.
.
.
۵۰ـ وحي / يك فيلم ۶۰ ثانيهاي كه كارگردان ناشناسش در نوجواني ساخته و بعد از گذشت سالها هنوز صدا و تصوير را ميكس نكرده. با احتساب كارگردان فروتن و ناشناس كلا اين فيلم را در جهان دو ـ سه نفر ديدهاند. خود فيلم كه البته ارزشي ندارد اما به دليل نبوغ كارگردانش در خريد يك عدد دوربين بيمصرف به جاي پرايت (كپيرايت: ازموسيس) شايسته تقدير شناخته شده.
خارج از بازي: بدترين فيلمها
۱ ـ همهي فيلمهاي آن كارگرداناني كه با چسمثقال هوش میخواستند نابغه باشند، پس با برداشت احمقانه از داستانهايي كه دوستشان دارم، به اعصابم گند زدند. نمونه:
ـ سئوال: واو. اين «رگتايم» هموني نيست كه فورمن فيلمشو ساخته؟
ـ جواب: برو گم شو بابا.
۲ ـ بيلاخ بلورين براي «پازوليني» كه بهتر بود به جاي فيلم ساختن درست و حسابي جـ.لق ميزد.
حتي وقتي ـ با صداي ويران كنندهي كارگري كه تازه از زندان بیرون آمده ـ ميشنوم پنج سال زندان منصور اسانلو و دو سال براي ابراهيم مددي (نمايندگان واقعي كارگران) قطعي شده و من كاري از دستم ساخته نيست، آنقدر كه پيش خودم شرمنده نباشم ناراحت نميشوم. از خودم وحشت ميكنم وقتي ميگويم به تـخم چپ اسب حضرت عباس كه جنگ در دوقدمي است و امروز فرداست كه يكي از آن دو تنيهاش روي سقف خانهمان بيافتد، كه فرداي جنگ ترك و كرد و بلوچ و فارس و عرب همديگر را ميدرند. فكر ميكنم اين گند و کثافتی را که نفس ميكشم بالاخره توي تنم تهنشين شده... اما نمی دانم چرا سرم ناجور درد می کند.
*
ـ تشكيل كنفدراسيون عالي كارگران/منبع: دولت
ـ نظرسنجي دولت درباره حداقل دستمزد/منبع: نماينده رسمي كارگران

چهار ـ پنج سال پيش شاهد صيد صنعتي ميگو بودم. كشتيهاي مخصوصي با روش خاصي تورهاي مخصوصي را به آب ميانداختند اما ماهيهاي مخصوصي را صيد نميكردند. آنها چندصدمتري كف دريا را شخم ميزدند و هر جنبنده و غير جنبندهاي را بالا ميكشيدند. هر چيزي كه آن پائين بود. از بچه كوسه گرفته تا هشتپا و مارماهی و كريستالهايي كه چتربازها به هنگام ديدن ماموران توي آب انداخته بودند. کسی تعريف ميكرد هربار كه تور مياندازيم سه تن موجود دريايي صيد ميكنيم كه فقط پنجاه كيلويش ميگو است. عمليات جداسازي ميگوها از ميان موجودات غير قابل خوردن حدود سه ـ چهار ساعتي طول ميكشيد كه در اين بين موجودات غير قابل خوردن ميمردند و سپس ملوانها لاشهها را به دريا بازميگرداندند.
ما تماشاچيها هم دستها توي جيب با اشتياق و هيجان داشتيم منظره قتلعام بيدليل صدها موجود زنده را تماشا ميكرديم و ككمان نميگزيد. شك ندارم بسياري از زنان و مردان آن گروه طاقت حضور در كشتارگاه صنعتي را ندارند. حتي موقع سربريدن گوسفند جلوي پاي عروس با اشمئزاز سر برميگردانند. اما چطور ميشود كه همين آدمها با لبخند ماجراجويي يا بيتفاوت ميتوانند مرگ صدها ماهي را تماشا كنند؟ زندگی ماهی ها زیر فلس های شان پنهان شده. فلس ماهي ها امكان همذات پنداري را از ما ميگيرد. درد ماهيها را نميبينيم چون جان كندنشان هيچ شباهتي با مرگ انسان ندارد (چيزي كه در مورد احشام صدق نميكند). ماهيها به دنياي زير آب تعلق دارند و نه دنياي ما، پس رقت و رحم ما را برنميانگيزند. همين چندوقت پيش توي تلويزيون خودمان ميديدم كه يك آشپز روشي براي پختن ماهي در حالت زنده كشف كرده بود. يك خانم ملوسي هم داشت با اشتها ماهي پختهاي كه سرش را تكان ميداد، ميخورد. از جمع ما كسي نخواست تلويزيون را خاموش كند يا اه و اوه نكرد. ما فقط يك چيز بانمك تماشا كرديم: خوردن ماهي پخته شدهي زنده.
ــ ــ ــ
دنياي ما براي غربيها مثل دنياي زير آب است. برايشان ماهي هستيم. چندتايي از ما (ششپر، كوچولوي قرمز يا سگماهي) را توي آكواريوم ديدهاند اما تخيلي از زندگي و مرگ ما ندارند. ممكن است جنگ كه آغاز شد چند پيرزن شنگول پلاكارد دست بگيرند و توي خيابان جيغ و ويغ راه بياندازند. همین حالا هم براي ماهيهاي واقعي و عليه صيد صنعتي تظاهرات ميكنند. اما صاحبان كشتيهاي صنعتي تورهاي مخصوصشان را روي خاك ايران مياندازند و شخم ميزنند. از ميان لاشه ماهيها چندتا ميگو سوا ميكنند و مثل صدام براي اكثريت مردمشان علم ميكنند كه ببيند چي گرفتيم! مردم غرب هم اگر با اشتياق و هيجان تماشا نكنند حداكثر كانال تلويزيون را عوض ميكنند.
ــ ــ ــ
چند وقت پيش سفير انگلستان قدم رنجه كرده بود و به روزنامهاي كه ـ بدبختانه به جهت سرگرمي و اتلاف وقت ـ درآن كار ميكنم آمده بود. من توي بالكن داشتم سيگار ميكشيدم كه جناب سفير وارد تحريريه شد و سخنرانياش را شروع كرد. وقتي آمدم ديدم تمام اعضاي تحريريه ايستادهاند و دستبهسينه دارند حرفهاي يارو را گوش ميدهند. موقع رفتنش هم يك بابايي محض خودشيريني گفت: تنكيو وري ماچ، سر. انگار نه انگار كه آن عوضي نماينده رسمي كشوري است كه همين حالا توي عراق و افغانستان مردم را به جان هم انداختهاند و دارند لت و پارشان ميكنند و چندوقت ديگر نوبت ماست. يك مشت بيچارهي دست به سينهي تنكيو وري ماچ، سر گو. احتمالا شما محيط روزنامهنگاري اين مملكت را نميشناسيد وگرنه از من تعجب نميكرديد و خوب ميدانستيد كه آدم رحماش ميآيد كه واكنشي نشان دهد در مقابل اين آدمهاي كارمندمسلك و رقتانگيز... غير از نشستن روي صندلي و تماشاي جماعت ايستاده.
حالا شب که می شود من و ساعت ـ همان كه پايين صفحه دارد نگاهم ميكند ـ مثل هووهاي همخانه از سر ناچاري همديگر را تحمل ميكنيم. دهن هم را ميگا... اما بالاخره هرجور كه هست تحمل ميكنيم. زور او در اكثر مواقع ميچربد. اما بالاخره من هم دست و پابسته نيستم. ساعت يازده شب به سراغ اينترنت ميآيم. دوستي دارم كه ميشود با او چند دقيقهاي را به پشتوانه رفاقت چند ساله گذراند. پس چت ميكنم. اما اين كار نميتواند هميشگي باشد. اختلاف زمان و دما و حس و حال مانع ميشود تا هروقت او هست من باشم و هروقت من هستم او باشد. چاره ديگر وبگردي است. اما برادران. بياييد محض تفنن واقعبين باشيم. نهايتا پنج ـ شش وبلاگ قابل خواندن در وبلاگستان فارسي وجود دارد كه البته نويسندگانش سوراخ لايه اوزون را از رو بردهاند از فراخي. بعد از عمري هم كه يك وبلاگ پدر و مادر دار پيدا ميكني ـ مثل خرمگس خاتون ـ تا به خودت ميآيي ميبيني تمام آرشيوش را خواندهاي و كار تمام است. چجوري؟ نكند خيال كرديد كه مثلا من در محل كارم واقعا كار ميكنم؟ كار! همان چيزكي كه قديم در نشئه كتاب و فيلم و لاسخشكه و مخلفاتش مينوشتم حالا خيلي كشش بدهم در طول دو ساعت مينويسم و باقي به علافي طي ميشود. البته به خاطر همين علافي و آن دو ساعت «كار بدنام كن» روزي دو بار به خواهر و مادر ترافيك اتوبان همت فحش ميدهم. (حرف از اتوبان همت شد ياد محسن نامجو افتادم كه صدايش يار هميشگي من براي تحمل مادر جـ... هايياست كه در آن ترافيك سنگين محض كنجكاوي ميخواهند لاين عوض كنند و از بخت خجسته هميشه به تور من ميخورند. مخاطب زبل و نكته سنج ـ از آنهايي كه توي كلاس انگشتشان هميشه هوا بود ـ در همين لحظه ميپرسد: چرا كنجكاوي؟ ببين. آن كـ... كه ميخواهد امتحان كند كه آيا ماشين چهار مترياش در فاصلهي بيست سانتي من و ماشين جلويي جا ميشود يا نه قطعا كنجكاو است اگر جاكـ... نباشد.) خلاصه وبگردي هم وقت زيادي نميگيرد و در نهايت من ميمانم با وبلاگهايي كه در محلكار خواندهام. يك راه خوب ديگر هم براي وقت كشي هست. اگر با ويندوز XP كار ميكنيد آن پايين Start را بزنيد. بياييد روي All Programs از آنجا Games و سپس بازي محبوب من: Spider Solitaire. زماني فقط با يك خال بازي ميكردم. به نظرم آسان بود و خوش ميگذشت. بعد يكبار گفتم حالا با دوخال امتحان كنم. اوائلش برد من امكان عقلي نداشت اما به جهت وقت آزاد و خيال راحت و دل گنده كار به جايي رسيد كه اين يكي هم دلم را زد و رفتم به سراغ بازي چهار خالش. اين يكي به حق روانم را صاف كرد. يادم است همان ايام به واسطه اين بازي عطاي يك رابطه نسبتا عاشقانه را به لقايش بخشيدم. عشق مگر چيست جز تخيل؟ اين بازي تخيل ميگذارد براي آدم؟ البته اعتراف ميكنم بازي چهار خال هيچوقت برايم آسان نشد اما حالا ديگر بردش هم توفيقي نيست و مانع تخيل نميشود. هر جا كه در تخيل باز باشد عشق وارد ميشود؟ عمرن. و عمرن اگر از اين بروبچههاي جوش بلوغي باشم كه پس از شنيدن جواب رد از دختر همسايه به كل منكر عشق ميشوند. عميقا آرزو ميكنم در اين حال و روز جفنگ بتوانم عاشق بشوم. آخ كه اين نم باران پاييزي و سربالايي پيادهرو خيابان وليعصر درد دارد اگر عاشق نباشی. اما زور بيخود ميزنم. تازه فهميدم كه اصلا راه ندارد. اين اواخر چند بار امتحان كردم. نشد. جايي كه همه درباره عشق حرف ميزنند حس سخنراني در اين مورد نيست پس سريع ميگويم و ميگذرم. عشق نيازمند ناآگاهي است. به قول حضرات «انفعال خودآگاه». مثل داستان خواندن. تو براي لذت از داستان بايد آن قسمت از مخات را كه ميگويد «اينها هيچي نيستند جز تخيل نويسنده» را بكني بياندازي دور. اگر از نگاه تو سوان و اودت فقط از توي ذهن آن نويسنده مريض احوال بيرون آمده باشند كه سوان و اودت نميشوند كه. پس اگر آن انفعال ارادي نباشد عشقي هم نيست. يعني اسمش هست اما تهش هيچي نيست. عاشق ميشوي كه پناهگاهي بسازي و از شر اين حال و روز هرتكي خلاص بشوي. اگر بداني كه ديوارهاي اين پناهگاه از قوطي كبريت درست شده كه ديگر عاشق نميشوي. توي اين پناهگاه فقط ميتوان در هواي صاف يكي دو هفته ابتدايي رابطه عاشق ماند. بعد كه يك نسيمي وزيد و قوطي كبريتهاي چيده شده روي هم تلق تلق افتادند روي سرت و حال و هواي جفنگ بيرون را نشانت دادند عشق ميشود چيزي توي مايههاي كشك. قبول دارم. بايد نداني كه جنس ديوار اين پناهگاه از چيست. اما وقتي كاملا فهميدي حقت است كه درد اين روزهاي پاييزي را هم بكشي.
به هر حال. شمال هم ميتواند يك چارهاي باشد. و واقعا هست. مخصوصا با يك پايهي همراه. از شما چه پنهان همين چند وقت پيش رفتم. چند وقت ديگر هم ميروم. توي جاده چالوس هم از عربده زدن و چاي خوردن كنار رودخانه مضايقه ندارم. آنجا هم آب و هوا خوب است و دريا به راه و هپروت نشئگي توي جنگل هم بس دلچسب و گوارا. اما چند روز؟ دو روز. سه روز. يك هفته. بعد بايد كله كنيم سمت تهران و روز از نو. البته من سعي ميكنم در آن چند روز به اينجاي قضيه فكر نكنم اما موقع برگشت وقتي از جاده چالوس ميافتي توي جاده مخصوص ديگر نميشود كاريش كرد. به اين نتيجه رسيدهام كه هر نوع تلاشي براي تسكين موقت دشواري اين حال و هوا نتيجه عكس ميدهد. اثرش كه تمام شد واقعيت را با تمام قوا، سختتر از پيش ميكوبد توي سرت. فيلم و داستان هم از همين مسكنها هستند. از روي عادت و اعتياد، البته اگر حالش باشد، موقع خواب..... چند صفحهاي.. فيلم هم كه چند وقتي است به هم نميرسد.... الحمدلله مثل اينكه خوابم گرفت. اما خواب. خواب بهترين درمان است. به قول پدر براون «بخوابيم. بخوابيم كه به آخر راه رسيدهايم.» بيخود نبود كه حضرتش فرمود خواب هم عبادت مومن است. پس آن انگشت باوقار و محترم را براي ساعت كامپوتر كه دارد خودش را جر ميدهد كه «نگاه كن. ساعت از سه هم گذشت. فردا چطور بيدار ميشوي؟» نشان ميدهم و ميگويم: بيا. امشب را هم با نوشتن این چیزها از سر گذراندم. فردا شب را كي ديده.
حرفه : گوشيباز
يك وقتي تلفن وسيلهي ارتباطي بود. ملت به هم زنگ ميزدند، حال و احوال ميكردند، خالهزنك بازي ميكردند، توي گوشي فوت ميكردند و از اين كارهاي بانمك. حالا تلفن به يك حرفه تبديل شده. براي بعضيها هم جنبهي ناموسي پيدا كرده. يارو وقتي از گوشي موبايلش حرف ميزند رگ گردنش باد ميكند و خون جلوي چشمش را ميگيرد. طرف سر زنگ موبايلش تعصب دارد. خداوكيلي گوشي بازها حتي بيشتر از اين پشت مو جارويي ها روي سطح ابتذال دنيا تاثير گذار بودهاند. اگر عمر ياري كند براي انتقام كشيدن (به عنوان آرزوي پيش از مرگ) دلم ميخواهد از يك گوشيباز معروف بپرسم: آقا راسته ميگن تلفنهايي توي خارج هست كه حتي عكس ميندازه؟!!!
اختراعتو ، مخترع!
به يكسري از آدمها بايد فحش داد. قبول داريد كه؟ مخالفي نيست؟ اوليش آن آدمي بود كه تصميم گرفت روي گوشي موبايل دوربين عكاسي نصب كند. به نظر من كار او از اختراع بمب اتم هم زشتتر بود. آنكه بمب اتم را اختراع كرد زرتي ملت را فرستاد توي هوا اما كسي كه گوشي موبايل دوربيندار را اختراع كرد مردم را زجركش شده ميفرستد توي هوا. اصلا حريم خصوصي آدمها و اين مسائل خيلي مهم توي سرش بخورد. كار به جايي رسيده كه حتي نميتواني پشت چراغ قرمز دستت را طرف صورتت ببري. يارو تيليكي عكس ميگيرد. اگر مبادي آداب هستيد هم ميتوانيد به مخترع اين وسيله منحوس توي دلتان يك "نامرد" بگوييد. لااقل دلتان خنك ميشود كه؟
ما که خجالت کشیدیم
ببينيد كار به كجا كشيده كه ما روزنامهنويسهاي دوزاري هم ديگر خجالت ميكشيم درباره وضعيت آنتندهي موبايل چيزي بنويسيم. ما كه يك زمان انتقاد تند و صريح و خانمان براندازمان خط ندادن موبايل بود! توي اين برنامههاي طنز ـ انتقادي تلويزيون كه آدم را خنده كش ميكند هم ديگر خبري از «اي آقا اين گوشيه موبايله يا گوشتكوب» نيست. ظاهرا همه جا امن و امان است. اما اگر از من می شنوید اين موبايلها هنوز هم جدي جدي خط نميدهند. حالا خود دانید.
---
ــ فالگير خوب مثل نويسنده خوب قواعد جهان را منكر ميشود و از اساس دنيايي تازه خلق ميكند. دنياي تازهاي كه فالگيرها ميسازند بر خلاف دنياي واقعي آنچنان بخيل و تنگنظر نيست كه در آن براي يك دخترخانم چهل سالهي دماغ عمل كردهي صد و بيست كيلويي، شوهري در حد و اندازههاي «ديكاپريو» پيدا نشود.
ــ فالگيرها بسيار باهوشتر از مشاوران خانواده با مدرك دكتري هستند. فالگيرها ميدانند شوهري كه هيچ زاويه پنهاني در زندگياش ندارد، دروغ نميگويد و همهي تفريحاتش در چارچوب خانواده است هيچ جذابيتي براي زنان ندارد. آنها براي زنان متقاضي، شوهري كارسازي ميكنند كه بشود با او زندگي هيجانانگيزتري داشت.
ــ يك در ميليون، اگر خوشبختي در گرو چند عدد تخم مار و بال مگس و تيزآب بچه نابالغ و آخرين موي كلهي كچل و... باشد، چطور ميتوان در به كار بستنش ترديد كرد؟

طرفاي پنج و شش صبح، بعد از يك شب زندهداري و شايد در آستانه تمام كردن يك داستان خوب، نشانه را ميگذاري لاي كتاب و بعد يك چايي كمرنگ داغ كنار بالكن. و البته سيگار. و صد البته سيگار. ابرها هم آن بالا مالاها براي خودشان جنغولك بازي دربياورند كه چه بهتر. هر كام سيگار وسوسهاي است تا چاي را هورت بكشي و كتاب را تمام كني و تخت بخوابي تا پنج و شش عصر. با تلفن خاموش و خانهي ساكت. سعادتي كه چند ماهي است نصيبم نميشود.
(یک عکس دیگر از همان روزها +)
در اينجور مواقع تنها درمان ممكن برداشتن توجه از روي غذا و معطوف كردنش روي دور و بريهاست كه همانا دختر و پسرهاي جوان باشند. اين كار در مذهب من اسمش كاهلنمازي است. اما چاره چيست؟ دو روز در هفته مجبورم صبح از خانه خارج بشوم و اگر ظهر در رستوران غذا نخورم بايد تا بوق شب گرسنگي بكشم. هله هوله؟ عمرا. اين يكي اسمش كفر است.
داشت يادم ميرفت چي ميخواستم بگويم. اما يك كمي حاشيه بيشتر لازم است تا به اصل موضوع برسم. امروز ظهر داشتم دختر و پسر جواني را ميپاييدم كه حدود يك ماه از رابطهشان گذشته بود. اگر در جهان عدالتي وجود داشت دختره بايد اوسط صف منتظران شوهر ميايستاد اما حالا به لطف صفاي دل پسره هر لحظه كه اراده ميكرد يك فروند داماد به انضمام گل و شيريني و والدين «عروس گل گو» دم در خانهشان حاضر بودند. شما به اينجور پسرها چه ميگوييد؟ من كه ميگويم آبروي انسانيت. زياد وارد جزئياتي مثل زمان اولين صكص كه پس از قرائت خطبه عقد است يا زمان اولين خيانت پسره كه در فاصله زماني يك سال و نيم تا دو سال پس از ازدواج است نميشوم تا وقتي دليل رسيدن به اين نتايج را گفتم داد و بيداد راه نياندازيد كه بابا بيخيال و اين حرفها. حالا دليلش: دختره بدون تعارف به پسره بلند شد كه از روي پيشخان براي خودش ليوان پلاستيكي بياورد. پسره نيم خيز شد كه بنشين من ميروم. دختره واكنشي سرسري نشان داد و رفت. پسره با آن هيكل درشتش بيشتر از يك تكه از پيتزايش را نخورد در صورتي كه دختره سير خورد. پسره در تمام مدت به جاي برداشتن شيشه ماءالشعيرش خودش خم ميشد روي ميز و لبش را به ني ميچسباند و دائم دربارهي اينكه مادرش شديدا علاقمند است كه دختر را ببيند حرف ميزد و وقتي ميگفت مامانم انگار كه بگويد: جيگرم. قطعا پس از اولين ديدار با مادر دختره (كه چند ماه قبل از خواستگاري رسمي خواهد بود) به او هم خواهد گفت مامان. چي ميخواستم بگويم كه به مامان دختره رسيد؟ ميخواستم درباره زن و شوهر پنجاه ـ شصت سالهاي بنويسم كه امروز مانع لذتم شدند. من زوجهاي اين سن و سال را فقط وقتي ميتوانم دقيق تحليل كنم كه از بچگي بشناسمشان. درباره اين زوج نسبتا مسن هم فقط ميتوانم حدسهايي بزنم. از ابتداي ورودشان، حتي قبل از آن وقتي داشتند ماشين «ريو»شان را كنار جدول پارك ميكردند توي چشمم بودند. فاصله ماشين تا جدول خيابان آنقدر بود كه با قاطعيت بگويم اين ماشين جزو مقدساتشان است. ايراد الكي نگيريد. مردي كه توي شلوغي خيابان [...] درست جلوي رستوران جاي پارك پيدا كند و بعد با يك فرمان ماشين را پارك كند حالا مسافركش هم نبوده باشد عصرها بعد از اداره يك چرخي وسط شهر ميزده. اين نوع ماشين هم الان غالبا دست كساني است كه از حدود يكسال قبل ثبتنام كردهاند. با توجه به اين نيمچه اطلاعات وقتي وارد شدند حدس زدم رستوران آمدنشان به مناسبتي چيزي است. يكراست آمدند سر ميز كناري من نشستند. به محض استقرار هر دو تلفنزدن را شروع كردند.
.
.
.
دلم ميخواست همهي چيزي كه از رابطه وحشتناك اين زن و مرد فهميدم را برايتان تعريف كنم. حيف. خوابم ميايد. همين اندازه بدانيد كه هيچوقت اينقدر از نزديك كسالت و يكنواختي پيري را حس نكرده بودم. لعنت به داريوش (پسر بزرگ آنها) كه مجبورشان كرده بود به مناسبت تولد مامان به رستوران بيايند و روبروي هم بنشينند. جان خودم زندگی شان بعد از این مواجهه مستقیم با واقعیت گندتر از قبل خواهد شد.
ـ ـ ـ
ببين علي. اصلا از يك آدمي مثل من نبايد پرسيد در اوين چه ميگذرد. كسي مثل من يك پايه مثل خودت ميخواهد كه تا ابدالآباد همانجا لنگر بياندازد و اصلا خيال بيرون آمدن هم به سرش نزند. بيرون بيايد كه چه بشود؟ بيرون از زندان كه براي من خبري نيست. حالا فرض كن من و تو و بروبچهها آنجا دور هم بنشينيم و ۲۱ بازي كنيم و يا حكم و اصلا هفت كثيف. به من كه خوش ميگذرد. اما خب. همش كه اينها نيست. مشكلاتي هم هست. مثلا اينكه آنجا سيگار خوب به هم نميرسد مگر اينكه ازبيرون برايت بياورند كه آنهم البته باج و خراجي دارد. بر فرض هم كه تو به همسرت گفتي يا من رويم شد و از پدرم خواستم و آنها هم چندتا باكس دانهيل قرمز و مارلبورو برايمان آوردند. اولا جايي كه سيگار مگنا مثل برگ كوبايي است (از بس كه سيگارهاي فروشگاه زندان آشغال است و از بس كه كسي براي زندانيها از بيرون سيگار نميآورد) من و تو مارلبورو و دانهيل بكشيم كه چي؟ كه ما به اين آشغالها عادت نداريم. نميشود كه. غير از اين لامصبها ساعت ده شب خاموشي ميدهند. من كه عمرا توي اتاق بستهاي كه چندتا آدم غير سيگاري باشند سيگار نميكشم. يكي ديگر از سختي هاي اوين هم اين است كه در وقت هواخوري براي هر بند فقط يك ميز پينگپنگ وجود دارد. واقعا ظلم است. حالا آمديم و چند دست از زندانيهاي پراكنده حواسي كه نگران پانصدميليون چك و اجاره نشيني و فلاكت زن و بچهاند بردي. اين برد كه مزه ندارد آنهم وقتي صد تا چشم منتظر نوبتشان هستند. پس ناچاري الكي ببازي و راكت را به يك نفر ديگر بدهي.
اما خيال نكن مشكلات اوين همين يكي دوتاست. نه بابا. يكي ديگرش اينكه تو اجازه نداري روي دروديوارهاي زندان چيزي بنويسي. فكرش را بكن؟ هلك و تلك تا اوين بروي بعد از در و ديوارهاي تميز خجالت بكشي كه رويشان يادگاري بنويسي، يا شعر و شعار و اينجور چيزهاي هيجانانگيز. پيش خودت بماند. جان خودم اكثر اينهايي كه ميگويند ما روي ديوار زندان فلان و بهمان نوشتيم چاخان ميكنند. توي خيالشان نوشتهاند. اصلا آدم چه جور جانوري ميتواند باشد كه توي بند عمومي، جايي كه فرش و صندلي و پرده و بند و بساط دارد و يكسري آدم قرار است آنجا يك عمر زندگي كنند بردارد روي ديوار تميزش شعر بنويسد.
... اينها سختيهاي زندان براي آدمي مثل من است. منكه نه گنجيام و نه گلسرخي و نه حتی از همین آدمهای معمولی که توی زندان هم عقیده و آرمان شان را حفظ میکنند. اگر آرماني چيزي هم آن پشت مشتها ميبيني مال بیرون از زندان است چون اين بيرون حوصله ام سر می رود. مجبورم يكجوري سرخودم را گرم كنم.
عامل خنده عكاسي بود كه همان روز اول خيلي اتفاقي توي بم ديدمش. البته بيشتر او من را ديد چون حالا هم يادم نميآيد قبلا كجا ديده بودمش. حالا کاری نداریم. يارو در حال عكس گرفتن گفت «بعد اينجا بريم اردبيل. اينجا به نسبت اردبيل خبري نيست كه.» گفتم «اردبيل هم مگه زلزله اومده؟» گفت «نه. اما مردم به حساب همدردي با مردم بم با كلنگ افتادند به جون خونههاشون.» اين جمله آخر را وقتي به طرز عكاسانهاي روي خاكها ولو شده بود و همان لحن بيتفاوت اين اراذل (دوستان عزيز عكاس) را گرفته بود، وقتي ميخواهند بگويند «ما از بس از اين چيزها ـ خاك كردن دويست نفر يكجا ـ ديديم كه برايمان عادي شده و اين صوبتا» گفت و من هم منگ شدم و يك كمي فكر كردم، بعد فهميدم جك است تا رسيدم به آنجا كه دستم را گرفتم جلوي چشمم كه ملت، من نميخندم. دارم گريه ميكنم.
خلاصه فكر نكنيد اگر فردا پس فردا يك زلزله پدر مادر دار توي تهران آمد دنیا به آخر میرسد. نه بابا. يكسري جك ميسازند يكسري هم بالاي گورهاي دستهجمعيمان پقي ميزنند زير خنده. به همین هرتکی.
ب.ت ــ بعد از ماجراي بم تا همين چندوقت پيش، بعضي وقتها حس ميكردم زمين دارد ميلرزد. اوائل از دور و بريها ميپرسيدم: داره ميلرزه؟ يا زلزلهست؟ و آنها هم لابد پيش خودشان ميگفتند يكي ديگر به ك.س خلهاي زمين اضافه شد يا بالاخره رسمي شد. بعد يادگرفتم هروقت احساس ميكنم زمين ميلرزد به كسي نگويم و لوستر را نگاه كنم. اما اين چند روزه آي حال ميكنم با از جاپريدن ملت و وحشتشان و اين قبيل كه حد ندارد. مثل اينكه اين يكي مريضيم جدي تر است.
* چند ماه پيش دعوتنامهاي براي تور كاري ـ تفريحي يك ماهه به پانزده شهر ايران به دستم رسيد كه نرفتم و در عوض يكي از رفقا را معرفي كردم. از اين رفيقم بيخبر بودم تا عيد كه تماس گرفت و صحبت به آن سفر كشيد. گفت تو چرا نرفتي؟ گفتم پايهي درست و حسابي نداشتم. گفت: هي بهت ميگم برو زن بگير. ببين. من با خانمم رفتم و خيلي خوش گذشت. فكرش را بكنيد: آدم با زنش يك ماه آزگار برود مسافرت!
۱ ــ من به تمام علائم راهنمايي و رانندگي احترام ميگذارم. حتي اگر ساعت دو صبح توي خياباني كه پرنده هم پرنميزند، چراغ قرمز بشود صبر ميكنم و با اطمينان از سبز شدن چراغ حركت ميكنم. هميشه (به غير از موارد استثنايي كه فراموش ميكنم) كمربند ايمني را پيش از به راهافتادن ميبندم. موقع دور زدن حتما دقت ميكنم كه خط ممتد نباشد. راهنماي چپ و راست كه اصلا به شوخي تبديل شده چون يك جاهايي راهنما زدهام كه مرده را توي گور ميخنداند. اينها شرح احوال آدمي است كه حدود هشت سال بدون گواهينامه رانندگي كرده است.
۲ ــ سال اول دبيرستان علاوه بر فيلم سوپر، حشيش هم ميفروختم. البته چيزهايي كه توي سيگار ميكردم واقعا حشيش نبود بلكه توتون سيگاري با طعم متفاوت و خنك به اسم مور بود كه جايگزين توتون بهمن ميكردم و نوكش را ميپيچيدم و در ساعتهاي بين كلاس توي حياط مدرسه به مشتريهايي كه وانمود ميكردند كه سعي ميكنند كه جلب توجه نكنند (اما با تمام وجود آرزو داشتند همهي بچهها آنها را حين خريدن حشيش ببينند) ميفروختم. البته براي بچههاي سال اولي حتي زحمت پر و خالي كردن سيگارها را هم نميدادم و سيگار مور را از توي جعبه سبزرنگش در ميآوردم و ميدادم دستشان. عجيبترين اتفاق زماني كه قاچاقچي بودم وقتي افتاد كه يكي از هممدرسهايها با لحني كه هيچوقت يادم نميرود گفت: فكر كنم معتاد شدم.
۳ ــ به گمانم اولين بار (خيلي دلم ميخواست بگويم آخرين بار) كه در زندگيام جوانمردي كردم مربوط ميشود به اول دبستان. يك خانم معلم گندانخلاق و وحشي (به معناي واقعي كلمه در حد خفاش شب و بوش و اولمرت و...) داشتيم به اسم يوسفي. يكبار روي تخته سياه يك مسئله رياضي نوشت و از ليست بچهها را صدا زد پاي تخته تا حل كنند. هر كس كه نميتوانست پاي تخته ميماند تا بعد از حل شدن تمرين مجازات بشود. هيچ كس بلد نبود. تمام كساني كه صدا زده بود پاي تخته ايستاده بودند. كنار دستي من (اسمش عمادي بود و مخ كلاس ما) تند تند توي دفترش يك چيزهايي نوشت. هرچه سعي كردم نگاه كنم راه نداد. گفتم تو مال منو نگاه كن من مال تورو (!) و دفتر بسته را دادم دستش. تا آمد پيدا كند جوابش را حفظ كردم. از شانس من همان وقتي كه داشتم جواب را (كه عددي دو رقمي بود) حفظ ميكردم خانم يوسفي اسم من را صدا زد. رفتم پاي تخته و وانمود كردم كه دارم حساب ميكنم اما در واقعيت هر چه از دفتر عمادي ديده بودم را نقاشي كردم. خانم معلم به عنوان تشويق خطكش چوبي درازش را داد و گفت كف دست هر كدام از بچههاي پاي تخته سه تا بزنم.
حالا هم واقعا نميفهمم روي چه حسابي به آن حيوان وحشي گفتم كه نميزنم. گفت خيلي خوب! حتی از حرکت جوانمردانه من تعجب هم نکرد! خط كش را گذاشت روي ميزش و گفت هر كسي كه ميخواهد بنشيند سه تا كف دست فلاني بزند. نامردها براي گرفتن خط كش توي سروكله هم ميزدند. تك تك شان ضربهها را زدند و نشستند. خوب يادم هست كه يكي از همكلاسيها كه هيكل درشتي داشت (اسمش حسام بود) موقع زدن ضربه چنان تابي به بدنش ميداد كه صداي معلممان را هم درآورد (گفت: هوي الاغ! فلجش نكني). عين پانزده ـ بيست نفر كه ضربهها را زدند خانم يوسفي دقيقا همين جمله را گفت: حالا برو بشين.
۴ ــ هيچوقت به اندازه بيست سالگي بچه نبودم. يعني همه خصوصياتي كه يك روزنامهنگار حرفهاي بايد داشته باشد را داشتم. در آن زمان كاري را در يكي از شهرستانها قبول كردم كه درآمدش خيلي خوب بود. بايد روزنامهاي را راهاندازي ميكردم كه يك ماه فعاليت معمولي داشته باشد و مخاطب جذب کند و سپس با فرارسيدن زمان انتخابات براي يكي از نامزدها تبليغات مستقيم كند. از آنجا كه حقوق من ثابت بود برايم فرقي نداشت كه چقدر خرج تحريريه بشود بنابراين قرار شد تعدادي از روزنامهنگاران محلي را جمع كنند تا يك نيمچه تستي بگيرم و يك تحريريه شلوغ (!) تحويل حضرات بدهم. در يكي از روزهاي انجام تست دختر خانم بيست و چهار ـ پنج سالهاي را معرفي كردند و من هم طبق معمول گفتم: يك چيزي بنويس و فردا بيا. گفت: مثلا چي؟ گفتم: مثلا گزارش. گفت: اجتماعي؟ گفتم: اگر ميخواي. گفت: درباره چي؟ گفتم: چميدونم. مثلا درباره سيگار كشيدن پسربچههاي دبيرستاني. گفت: از اين گزارشهايي كه به خانوادهها هشدار ميده و اينها؟ گفتم: هر طور كه دوست داري. اگر بلدي يكجوري بنويس كه نه تنها هشدار تلويزيوني نده كه حتي قبح سيگار كشيدن بچهها رو هم بشكنه. گفت: يعني نگاه گزارش به سيگار كشيدن بچههاي دبيرستاني مثبت باشه؟ گفتم: اينطوري لااقل بانمكه. گفت: شما ميخواهيد سيگار كشيدن خودتون رو توجيه كنيد.
نميدانم بيشتر درد داشت يا سوزش. هر چه بود از آن ضربه به بعد كمي بزرگ شدم.
۵ ــ هربار كه فيلم كندو را ميبينم آرزو ميكنم بعد از يك كتك مفصل، وقتي بخار الكل با مزه خون توي دهنم قاطي ميشود، كنار پياده رو بنشينم و سيگار بكشم. اما متاسفانه تا به حال توي زندگيام (از كلاس سوم دبستان به بعد) نه تنها زد و خورد مختصري هم نداشتهام كه دعواهاي لفظيام هم به حدي نبوده كه به كسي فحش خواهر و مادر بدهم.
من نميتوانم پنج نفر معرفي كنم. به جايش از سه نفر اسم ميبرم:
امید ـ بلانشت ـ ایرج (جهت تاکید)
از ميان شریفترينهايشان، سه نفر را يادآوري ميكنم و خوشحالم كه در روزگارشان زيستهام.
ــ اكبر گنجي. مثل اكثر روشنفكران در دوران شكوفايي نسبي مطبوعات مقاله و كتاب نوشت، سخنراني كرد و به زندان رفت. مدتي گذشت. همكارانش با يك لبخند كج از در باريك اوين بيرون آمدند و او همانجا ماند! آنها براي توجيه ترس طبيعيشان كه منجر به اعترافات باورنكردني شده بود، و يا از فرط حسد ميگفتند «ايران نيازي به قهرمان ندارد.» چون خودشان نبودند!
گنجي همچنان در زندان ماند و مقاومت كرد، بي آنكه كسي بيرون از زندان به يادش بياورد، و درست در زماني كه كسي توان و حوصله اعتراض نداشت، فرياد زد. آنهم در كنار گوش زندانبانانش و نه در ساحلي امن. در زندان اوين!
ــ غلامرضا قليزاده. كارگري روستايي كه پس از ۲۵ سال كار تونلي ِ معدن نصف شب از خانه بيرون آمد، جاي خلوتي در حياط پيدا كرد، نفت را روي سرش ريخت، كبريت كشيد و در سکوت ميان شعلهها سوخت بدون آنكه نعرهاي بزند و فريادي؛ از ترس نجاتش. اهل خانه هم از نور آتش و بوي گوشت سوخته از خواب بيدار شدند. علت خودسوزياش هم خجالت بود! صاحب معدن چهارده ماه حقوقش را پرداخت نكرده بود و فرزندانش مجبور بودند روزي شانزده ساعت كار كنند. كار فرزندانش كندن سنگ از كوه بود و در ازاي آن، روزي ۱۵۰۰ تومان مزد ميگرفتند.
وقتي از گرفتن حقش، قانون و نظامي كه ميبايست احقاق حق كند نا اميد شد از خجالت خودش را كشت. مرگ او بازتاب گستردهاي در رسانههاي داخلي و خارجي داشت. سه روز پس از مرگ او كارفرمايش تمام مطالبات كارگر را به خانواده او پرداخت كرد.
ــ حليمه. يك زن جوان افغاني كه چند روز پيش شناختمش. آمده بود براي خانه تكاني به مادرم كمك كند. كارش كه تمام شد پولش را گرفت و بيآنكه بشمرد رفت. چند ساعت بعد نصف پول را پس آورد. گفت «اين» را اشتباهي زياد داديد. مادرم گفت «زياد نيست.» حليمه گفت «زياد است چون همه جا براي همين كار فلان قدر ميگيرم و شما فلان قدر زياد داديد.» مادرم گفت «كار خانه ما زياد بود و چون از كارت خوشم آمد خواستم بيشتر بدهم.» تشكر كرد، توضيح داد كه كاري بيشتر از آنچه همه جا ميكند نكرده و اين همان كاري بوده كه اولش قرار گذاشته. خلاصه پول را پس داد و رفت.
داستانش فيلم فارسي است اما واقعي. مطلقه است و شوهرش بازگشته به افغانستان. او مانده و دو بچه دبستاني با اجاره خانه و خرج خوراك و پوشاك و...! براي آنكه بچههايش اجازه درس خواندن در ايران را دارند همين جا مانده و با كار در منازل مردم امرار معاش ميكند. آشنايان مادرم كه حليمه را معرفي كردهاند ميگويند بعضي وقتها ممكن است چند هفته بدون كار باشد اما تا به حال از كسي صدقه قبول نكرده.
دوست دارم:
كافكا، زن دامنپوش، قند شكسته، پروست، سيگار وينستون اروپايي، لئونارد كوهن، شرلوك هولمز، مهدي سحابي، وجدان زنو، ميل مبهم هوس، فرهاد مهراد، پا گذاشتن روي ميز كامپيوتر هنگام تماشای تلویزیون، فندك زيپو، كوبريك، قدم زدن كوتاه شبانه در جايي خلوت، صادق هدايت، شهريار مندنيپور، لباس زمستاني، خوابيدن بيشتر از شانزده ساعت، مسافرت ناگهاني، بورخس، سينما پاراديزو، احساس گناه كردن از فقر كارگران، داستايوفسكي، فرهاد غبرايي، فردينان سلين، آدم لباس كمنگ پوش، رگتايم، متكاي بلند، آل پاچينو، بهرام صادقي، دنيرو، چخوف، هديه تهراني، زورگفتن به آدم پررو اما بيدفاع، بحث داغ سياسي تا قبل از كتككاري، احترام به آبدارچيها، حريم فاكنر، سلينجر، جويدن سيبيل، كتابخواندن روي تخت، بخاري برقي، تماشاي جاده دم صبح از شيشه اتوبوس، شبكه مزو، چه كسي از ويرجينيا ولف ميترسد، چاي ولرم كمرنگ بعد از سيگار، ،آدمی که داستان می خواند اما داستان نمی نویسد، دختر چهارده پانزده ساله ی شکوفا، فیلم کندو ،باغ دنج همراه با استخر ، اکبر گنجی ، حرف زدن درباره ی اکبرگنجی، [...] ، آبگوشت و...
دوست ندارم:
زن مانتو چروك پوش، سه شنبه، هشدار شارژ موبايل، لامپ لخت، سيگار مگنا، گويا نيوز، داستان حاجيآقاي هدايت، صدای بلند، روزنامهنگار مدعي هنر روزنامهنگاري، خواب پنج ساعته، قهوه سرد، جين قوطي، دلشوره قبل از تهوع، مجلس رقص، ديدار با نويسنده، شلوار پاچه گِلي، داستانخواني كه بزرگترين خوانده عمرش از ريموند كارور باشد، قندان در دار، آدمي كه از بوي سيگار بدش بیايد، حرف زدن طولاني با تلفن، حرف زدن طولانی یک نفر دیگر پای تلفن، نقل قول از ميلان كوندرا و مثل اینها.
