تبليغاتX
همه میدانند


برای آدمی که تا به حال دستهایش را جز برای درآوردن بلوز‌ش بالا نیاورده (و چند مورد جزئی دیگر از همین قبیل) و صدایش در اوج بیشتر از یک متر از خودش فاصله نگرفته، برای آدمی که تعداد حضورش در جمع‌های بیشتر از دو-سه نفره در تمام عمر بعد از دوران رسمی بچگی‌اش اندازه‌ی نصف پاکت سیگار یک روزاش هم نمی‌شود، برای آدمی مثل من ایستادن در یک اجتماع میلیونی، مشت گره کردن، شعار دادن و آواز خواندن و نعره کشیدن و دست زدن و پا کوبیدن... همین پا کوبیدن برای آدمی که تا به حال نرقصیده و همیشه یواشکی از خودش - و یکی دو نفر مثل خودش - پرسیده چرا مردم خودشان را تکان غیر ضروری می‌دهند.. خب، از شنبه حوالی هفت به سختی خودم را به جا می‌آورم.


رفته بودیم پرده‌هایی که هفته قبل سفارش داده بودم را از سهروردی بگیریم تا چرخی هم توی شهر بعد از انتخابات زده باشیم. یونس صندلی عقب نشسته بود و مکابیز کنار من که رانندگی می‌کردم. برای آنکه تا حدودی فضای آن جمع سه نفره دستتان بیاید دو نفر را تصور کنید که با یادآوری حال کروبی موقع اعلام نتایج - مخصوصا وقتی غلامحسین می‌خواهد تفاوت هشتاد و پنج درصد را با هشتاد و پنج صدم درصد برایش تشریح کند - هره کره می‌کنند و نفر سوم که آن پشت می‌خندد، همراهی می‌کند و بر خلاف ما عصبانی است و گیج و نگران اخبار ساعت هفت. توافقی بدون کلام می‌کنیم که برای مراعات حال یونس هم که شده پارچه‌های صورتی‌مان را غلاف کنیم و فعلا از خیر حسن حبیبی بگذریم.. اما خب، نمی‌توانیم درک طنز آدمی را که یک گوشه‌ای – لابد چند روز یا چند ماه پیش – نشسته و برای هر کدام از کاندیداها سهمی را تعیین کرده و به کروبی که رسیده هشتاد و پنج صدم درصد را در نظر گرفته ستایش نکنیم. پیر کیارا (به گمانم) این حرف حق را می‌زند که چرا نباید به همان اندازه که در زیبایی، در زشتی هم هنر جستجو کنیم: هشتاد و پنج صدم درصد، و نه حتی یک درصد.. همچین فضایی بود خلاصه.
پرده‌ها را که گرفتیم موقع برگشت فکر کردیم شریعتی را برویم تا تجریش و بعد از پارک وی برای شب‌مان تصمیم بگیریم که کدام وری. به میدان تجریش که رسیدیم ترافیک سنگین شد و کمی بعد تقریبا ایستاد. بوق‌ها شروع شدند و فلاشرها به کار افتادند. سرعت ماشین‌هایی که از روبرو می‌آمدند به قدری بود که می‌شد چند جمله‌ی کامل ازشان شنید و نمی‌دانم چه اشتیاقی بود برای حرف زدن: «موسوی را اطلاعات گرفته. بی بی سی داشت می‌گفت از صبح...» و باقی جمله‌اش را به ماشین پشت سر ما می‌گفت. یکی از این مکالمات اما برای من یکی روشن کرد معجزه زیاد هم شایعه نیست، وقتی زنی – من درباره‌ی قیافه آدمها عمرن همچین حرفی نمی‌زنم، به عهده‌ی یونس که برایش ساخت: کرگدن‌آسا – که از چند متر مانده به ماشین ما با اصرار سعی داشت چیزی بگوید که توی آنهمه بوق و سر و صدا و حالا دیگر شعار و فریاد گم بود و من به سپر ماشین جلویی چسباندم تا بشنوم و او هم کمی پیش آمد تا از میان آنهمه ماشین، آنهمه آدم یکاره توی چشم من نگاه کند و بگوید: «این عمله‌ها که مثل ما نیستند. اینترنت و ماهواره چه می‌فهمن چیه. اون میمون دوزار گذاشت روی حقوق‌شون رفتن بهش رای دادن..» بین آنهمه.. با اصرار... «مثل ما».. چسبانده به سپر ماشین جلویی برای شنیدن این حرف... هنوز معجزه شایعه است؟
از میدان تجریش تا پارک وی دو ساعتی توی راه بودیم. حدود پانصد متری پل، ماشین‌ها کاملا توقف کردند و چراغ ترمز‌ها خاموش شدند، مردم ترمز دستی‌ها را کشیده بودند و داشتند پیاده می‌شدند که صحنه‌ای را تماشا کنند. صدای جیغ و فریاد می‌آمد. یونس پیاده شد برود ببیند چه خبر شده. گفت جلوتر سوار می‌شوم. با مکابیز داشتیم حرف می‌زدیم و من یونس را نگاه می‌کردم که از بین ماشین‌ها می‌گذرد و گم می‌شود. حواسم رفت به حرف زدن و چند لحظه بعد ناگهان یونس را دیدم که به همراه چند نفر دیگر به سمت ما می‌دوید. به سرعت از کنار ما گذشت. فکر کردم می‌خواهد از پشت ماشین را دور بزند و سوار شود. رد شد. از توی آینه می‌دیدم که فقط می‌دود. بوق و فریاد ما هم که وقتی همه بوق می‌زدند معنی نداشت. گذاشتیم برود. نمی‌فهمیدم چه خبر شده تا اینکه سنگ‌باران شروع شد. از روبرو. آدمهایی با یونیفرم پلیس به سمت مردم پیاده و ماشین‌ها سنگ پرتاب می‌کردند. باورش کمی سخت بود اما جدی جدی آدمهای خیلی جدی، حافظان نظم و قانون داشتند در جواب بوق‌ها سنگ‌ پرتاب می‌کردند. هفت-هشت تا دختر و پسر جوان هم به تلافی چند تا سنگ انداختند که با حمله‌ی پلیس فرار کردند اما از پشت سرشان هم لباس‌شخصی‌ها با موتور سیکلت و باتوم نیروی انتظامی در دست سر رسیدند. مردم راه فرار نداشتند. ما از پشت شیشه‌های ماشین داشتیم لت و پار شدن‌شان را تماشا می‌کردیم. برای‌شان فرقی نداشت باتوم که فرود می‌آید به زن یا مرد یا پیر یا جوان یا بچه.. فقط می‌زدند. نه فقط توی دست و پا. فقط می‌زدند. کاری نداشتند کی سنگ را پرتاب کرده. هر کسی که توی خیابان پیاده بود و شانس این را نداشت که سوار یکی از ماشین‌ها باشد را می‌زدند. کنار ماشین ما یک سرباز و یک لباس شخصی دو نفر را گیر انداختند و راه‌شان را بستند. یک نفر دیگر از پشت سرباز را هل داد و وقتی ما سربرگرداندیم دیدیم هر سه روی صندلی عقب نشسته‌اند. جای یونس. مامورها هم فرصت بیرون کشیدن آنها را نداشتند و به سراغ باقی پیاده‌ها رفتند. هنوز خیلی کار داشتند. پارک‌وی را که بسته بودند. از جای خالی ماشین کناری استفاده کردم و دور زدم. سه نفر تازه‌وارد مدام عذرخواهی می‌کردند. نمی‌دانستم تعارف است که با تعارف جواب‌شان را بدهم یا واقعا خیال می‌کردند کار بدی مرتکب شده‌اند که باید عذرخواهی کنند. در لاین مقابل هم باز راهبندان شد. هنوز داشتند می‌زدند. یکی از تازه‌واردها گفت حین کتک خوردن زن حامله‌ای را دیده که آن وسط گیر افتاده بوده و کتک می‌خورده. بعد گفت شوهر الاغش نباید می‌آوردش. فکر کردم «نباید می‌آوردش توی خیابان؟»  نفهمیدم از کجا و چطور اما ناگهان دیدم یونس در را باز کرده و سعی دارد کنار مکابیز بنشیند. شسشه‌خرده‌های روی سر و یقه‌اش را تکاند. گفت که سوار ماشین همان زن – به قول خودش – کرگدن‌آسا بوده و شیشه خرده‌ها هم از همانجا می‌آیند. سه نفری که پشت نشسته بودند وقتی فهمیدند یونس را می‌شناسیم از او هم عذرخواهی کردند. تا وقتی که پیاده شدند همچنان عذرخواهی می‌‌کردند.
شنبه آخر شب توی خلوتی اتوبان داشتم به این فکر می‌کردم که هیجان پیش از انتخابات این آدمها، خب، به من ربطی نداشت اما این وحشی‌گری‌ها چرا.


در خانواده تیبو پسر 14 ساله‌ای را می‌شناسم که یک شب وقتی برای اولین بار بدن زنی را لمس کرد صبح‌اش متوجه شد دامن‌ها دیگر راز بدن زن‌ها را نمی‌پوشانند. به گمانم ما هنوز سرشب لمس خشونت لخت و وقیح هستیم. 


تذکری هم در باب بداخلاقی‌های انتخاباتی که مورد نکوهش توأمان امام و مقام رهبری است عرض کنم علی‌الخصوص خدمت دوستان عزیز موسوی‌چی. آقاجان! اینکه بنده به اتفاق رفقا تصمیم گرفته‌ایم که برای نجات نهنگ‌های تنگه‌ی هرمز از آقای حسن حبیبی برای شرکت در انتخابات دعوت به عمل بیاوریم و با توجه به ضیق شدید امکانات رنگی در ترافیک میدان پونک با یک تصمیم انقلابی ناچارا پرچم صورتی را برگزیده‌ایم دلیل نمی‌شود که تا دو دقیقه یک گوشه‌ای پارک می‌کنیم زرتی پرچم مقدس ما را با این نوار سیدی‌ها عوض کنید. اگر دین ندارید نهنگ‌ها چه گناهی کرده‌اند. حالا خودشون هیچی، بچه‌هاشون..

(پی‌نوشت مناظره‌ی احمدی‌نژاد و رضایی: یکی یه چی به این دکتر بگه. هر چی من هی هیچی نمی‌گم این باز هی کاهش تعداد شکایات کارگران در ادارات کار را به پای کاهش تعداد اخراج‌ها می‌ذاره. من به توصیه‌ی روانپزشکم چند دقیقه‌ای هست که زدم توی کار اوپتیمیسم و ابدا فکر نمی‌کنم کسی که حتی به درجه دکتری -چه فرقی میکنه در زمینه‌ی آسفالت یا هرچی- نائل شده به همین راحتی دروغ بگه. پس بنا رو می‌ذارم رو اینکه حضرتش نمی‌دونه کارگران قرارداد موقت بعد از اتمام مدت قراردادشان نمی‌توانند شکایت کنند چون خود به خود اخراج شده تلقی می‌شوند. پس کاهش تعداد شکایات نتیجه‌ی کاهش اخراج کارگران نیست. نتیجه‌ی گسترش قراردادهای موقت کوتاه مدت –حتی یک تا سه ماهه- برای کارهایی است که طبیعت‌شان جنبه‌ی مستمر دارد.)  


1
جک و جونوری چیزی توی اتاق خوابم بود. منتها بزرگ بود. قد آدم یه کمی کمتر، بگیریم قد بچه. داشت واسه خودش روی کاغذ کتابای کف اتاق جولون می‌داد. خش خش می‌کرد و می‌رفت. سواد که نداشت، کاغذا رو بو می‌کشید. واسه همین خش خش می‌کرد. کاری به کارم نداشت. منم کاری به کارش نداشتم. سرم طرف دیوار بود. گفتم که، خواب بودم. برگشت گفت «شلخته‌ای ها توام.» جفتن منتظر بودیم یکی یه چی بگه. فضا می‌طلبید. از لای خلط و آتاشغالایی که موقع خواب ته گلوم جمع شده بود گفتم «بعدش لابد ازم می‌خوای گل و گردنتو بلیسم» هیچی نگفت. فقط خش خش می‌کرد. گفتم «همه قبلش همینو می‌گن.» باز جواب نداد. فضا هنوز می‌طلبید. گفتم «البته بعضیام اینو نمی‌گن.» منتظر نموندم. گفتم «جاش می‌خوان کف پاشونو گاز بگیرم.» گفت «باشه.» باز سکوت شد. گفت «بابام میگه اینایی که ازدواج نمی‌کنن خودکشی می‌کنن.» گفتم «خیلیا می‌کنن. حرف حساب می‌زنه. فرقی نداره» گفت «زنت کو؟» گفتم «زن خودت کو؟» گفت «ندارم که» و قبل از "که" خندش شروع شد. گفتم «مال بابات کو پس؟» گفت «سر  ِ کار» با ته مونده‌ی خنده‌ی قبلی پرید تو حرف خودش «همه کجا می‌رن به نظر سرکار؟» حال خندیدن نداشتم جاش بهش گفتم «جونور» که دلخور نشه.

 دادم چفت درو درست کنن. زبونه شل شده بود. به نجاره گفتم «نیگا میگم» گفت «آره. راس می‌گی» هنوز یه وقتایی سر صبح صدای کوبیده شدنشو به در می‌شنوم. چرا خجالت بکشم.. کیف می‌کنم. بعدازظهرا که بیدارم بیشتر. زنگ می‌زنه اول بعد با مشت و بعد با همه‌ی بدنش می‌کوبه. هنوز امید داره در مثل قبل باز بشه. می‌کوبه.

 2
تلفن هنوز توی کار دلنگ اول بود که دکمه قرمز را فشار داد و ساکتش کرد. کنار در نشسته بود و با بند کفشش ور می‌رفت. خدا خدا می‌کرد دلنگ را از پشت در نشنیده باشد، که گوش به در نچسبانده باشد که بشنود. خواند «کجایی؟» نوشت «توی راه» و خاموش کرد تا صدای «منتظرم» باز بلند نشود. پارچه‌ای از جاکفشی برداشت و پهن کرد روی زمین که موقع ایستادن جیغ کفشش روی سنگ در نیاید. از چشمی نگاه کرد. توی راهرو خبری نبود. کتفش را به در فشار داد و دستگیره را چرخاند. زبانه مقاومتی نکرد و بی‌صدا کنار رفت. جلوی در نیمه باز چند لحظه گوش خواباند. راه‌پله هم ساکت بود. تردید داشت. نمی‌توانست تصمیم بگیرد اول کدام قسمت بدنش را از در خارج کند. اگر بیرون از محدوده‌ی دید چشمی جایی کمین کرده بود و چشم توی چشم می‌شدند چاره‌ای نمی‌ماند. یکی از پاهایش را بیرون برد، انگار نوک کفش‌ چشم دارد به جهات مختلف چرخاندش. منتظر بود صدایی بین ونگ و ناله - اما بیشتر ناله - بلند شود که «سلام» تا پا را داخل بیاورد و در را ببندد. شاید اگر روزی لازم می‌شد از در انکار می‌آمد‌ که چند وقتی نبوده، مسافرت بوده و اصلا خبر ندارد که کفش کی با شنیدن سلام او خودش را مخفی کرده.. دزد یا هر کی. هیچ خبری نبود. برای اطمینان دستش را هم بیرون برد. چندتا بشکن زد تا اگر روی ‌پله‌ها خوابش برده باشد بیدار شود.. هیچ صدایی نبود. دست و پایش را جمع کرد. یاد مقاله‌ای در یکی از مجلات راهنمای زندگی افتاد و فکر کرد ضرر ندارد، پس نفس عمیق کشید. تا سه شمرد و رد کرد، به هفت و هشت که رسید خودش را غافلگیر کرد و راه افتاد. جرئت رفتن به سمت آسانسور و بی‌دفاع منتظر ایستادن را نداشت. پله‌ها هم خطرناک بودند. در هر طبقه‌ای ممکن بود از هر گوشه‌ای بیرون بیاید و سلام کند. نفهمید در کی بسته شده. راه برگشت و جای ایستادن نبود. گوشی تلفن را از جیب تنگ شلوار درآورد و شماره‌ای گرفت. چشمش را به صفحه خاموش گوشی دوخت و از پله‌ها پایین رفت. بدون عجله. خودش که هیچوقت احساس دلخوری نمی‌کرد از کسانی که موقع شماره گرفتن و حرف زدن با تلفن حواس‌شان نیست جواب سلام بدهند. فقط کافی بود صفحه تلفن را نگاه کند و به محض شنیدن صدای ناله – و کمی ونگ - تلفن را به گوشش بچسباند و بگوید سلام و با سر اشاره‌ای به جانب او کند و شاید حتی می‌توانست حین گوش دادن به صدایی که لابد از گوشی می‌آمد جواب سلام او را لب بزند.. اگر می‌توانست. اینها همه حدس بودند. مطمئن نبود بتواند.

 «سلام». همان ونگ و همان ناله‌ای که ناله‌اش بیشتر بود اما ونگ‌اش هم تا مدتها توی گوش می‌ماند.
_ علیک سلام سرکار خانوم.
- کجا می‌ری؟
_ سر  ِ کار، همه کجا می‌رن به نظر سرکار؟
- مامانم کجاست؟
_ سئوال خوبیه. نمیدونم... سر  ِ کار؟
با دو دست دستگیره را می‌کشید. به زحمت در ماشین را باز کرد. دستش را پیش ‌برد تا برای سوار شدن کمکش کند. بدون نیاز به کمک با اطمینان و سنگین روی صندلی نشست انگار تمام عمر پنج شش ساله‌اش جایش همانجا بوده. 
_ دارم میرم سر  ِ کار..
- باشه.
_ جایی نیست که تو هم بتونی بیای.
- تو ماشین می‌شینم آهنگ گوش می‌دم.
_ مامانت میاد نگران میشه.. برو عزیزم. یه روزی از بابا مامانت اجازه بگیر با هم می‌ریم پارک.
- مامانم اجازه داده.. بریم پارک.
_ الان که دارم می‌رم سر کار.
- دروغگو. خودت گفتی اگه مامانم اجازه داد می‌بریم پارک.
_ خب من از کجا بدونم مامانت اجازه داده؟
- تلفن کن ببین خودش می‌گه.
_ من شماره مامانتو که ندارم.
- به بابام بگو پس.
_ باباتو چه می‌شناسم... ببین! الان کار دارم. منکه گفتم کار دارم که.
- گفتی اگه مامانم اجازه داد می‌ریم پارک.
_ نگفتم الان می‌ریم. گفتم یه روزی.
- شب نیست که هنوز.
_ شب نیست اما اون روزی هم که من گفتم نیست. نگا.. روزی یعنی یای آخر روز نکره میشه. یعنی یه روزی که ممکنه امروز نباشه، هر روزی باشه... با امروز فرق داره. نگفتم امروز.
- دروغگو. گفتی اگه مامانم اجازه داد می‌ریم پارک.
_ من به تو دروغ نگفتم. به چی.. کیو بیشتر از همه دوست داری؟
- پارک
_ به پارک قسم دروغ نگفتم.
- اگه دروغگو نیستی بریم.
_ باشه.
- میریم پارک؟
_ آره. چاره چیه. شماره مامانت چنده؟
- برم دفتر تلفونو بیارم؟
_ بدو.

از هولش پله‌ها را دوتا یکی ‌پرید بالا و توی راه‌پله‌ی پارکینگ گم ‌شد. او هم از هولش بی‌خود راهنما زد و حرکت کرد. تلفن خاموش روی صندلی افتاده بود و خطری نداشت. «یک جای خیس.» بعد فکر کرد «یک جای گرم».

 3
آقایی که شما باشی، همین دیروز، همین استخر، همین سونا... نه سونای بخارا. خشک. همین جا. دستاش اول از همه. از نوک انگشتاش تا بگیر برو بالا تا کتف و... نه خدایا... چشماش اول رفتن. زبونش آخر از همه. چیا که نمیبینه آدم این روزا. چندتا شعر هم از بر بود. همش بخار شد رفت هوا. خیلی عجله داشت. همین جایی که الان شما نشستی.. دور از جون.. حالا شمام اگه یه کم کمتر بمالی.. ببین. همیچین که عرقت دراومد و به نفس نفس افتادی... عجله هم که نداری مثل اون بنده خدا.. آروم دستتو از اینجای شکم.. اینطوری.. فشار بده.. آها... همینجوری برو. آروم تر.. روزی یه ربع بسشه.. خدا شاهده منو الان ببین.. 105 کیلو بودم، آرزوم بود 90 تا بشم... الان ببین.. مخلص آقا. داشتم واسه این آقا می‌گفتم پیش پای شما. همین دیروز، همین استخر، همین سونا... نه سونای بخارا. خشک. همین جایی که این آقا الان نشسته.. دور از جونش.


آمدم زیر این پست رویا بنویسم "برو بابا". اما فکر کردم بهتر است بنویسم چرا باید برود، این بابا، حالا کجاش زیاد مهم نیست.

 متولد اسفند  کارگر شرکت واحد است. اتحادیه اش انتخابات را تحریم کرده چون  اصولاً حقوق کارگرها در هیچ کدام از دولت های قبلی محلی نداشته و مطمئن است که بعداً هم نخواهد داشت، چون به تحقق وعده های رنگین قبل از انتخابات باور ندارد. در ضمن، تا وقتی که حقوق کارگرها تأدیه نشده، تأمین هیچ جور آزادی فردی برای شهروندان یا اعتبار بین المللی برای ایران برای اتحادیه پشم است، بر خلاف اتحادیه های کارگری در کشورهای غربی که به این جور مسائل هم توجه دارند. بنابراین متولد اسفند به این اکتفا می‌کند که تلاش اطرافیانش را برای متقاعد کردن او به این که رأی اش می‌تواند اوضاع را کمی بهتر کند با یک نگاه عاقل اندر سفیه جواب بدهد.

این قسمت از نوشته‌ی احتمالا طنز رویا دلایل سندیکای شرکت واحد برای حمایت نکردن از کاندیداهای ریاست جمهوری را هدف قرار داده. رویا ننوشته که چرا این دلایل برای شرکت نکردن در انتخابات قانع‌اش نکرده، ننوشته به کدام‌اش اعتراض دارد و کدام‌اش را ناحق می‌داند. فقط دلایل را ردیف کرده و لابد از ما انتظار دارد بعد از مطالعه قار قار بخندیم.

 1_  به نظر او بی‌اعتنایی به حقوق کارگران در دولت‌های گذشته دلیل خنده‌داری برای شرکت نکردن کارگران در انتخابات است مخصوصا اینکه آنها تصور می‌کنند چون در دولت‌های گذشته به حقوق‌شان بی‌توجهی شده پس دولت‌های بعدی هم کاری از پیش نخواهند برد. برای فهم نکته‌ی خنده‌دار ماجرا اول باید مشخص کنیم منظور از دولت‌های گذشته چیست و چرا کارگران نمی‌توانند به هیچ‌کدام از دولت‌های موسوی و کروبی و احمدی‌نژاد امیدی داشته باشند.

موسوی: اخراج کارگران چپ از کارخانه‌ها پیش از دوره‌‌ی موسوی شروع شده بود اما ساختن زندان در زیرزمین وزارت کار برای کارگران سندیکالیست‌ و کمونیست‌ در دوره‌ی موسوی اتفاق افتاد. پیش‌نویس اولیه قانون کار "در باب اجاره‌ی اسلامی" که به موجب آن رابطه‌ی کارفرما و کارگر به رابطه‌ی موجر و مستاجر تعبیر شده بود هم در دولت میرحسین تدوین شد. همچنین دولت میرحسین بود که نهاد فراگیر "خانه کارگر" را در اختیار اعضای شاخه کارگری حزب جمهوری اسلامی قرار داد و در کنار آنها بازوی نظامی پروژه "پاکسازی" بود.  از همه‌ی اینها مهم‌تر در دولت میرحسین طبق توافق دولت با نهاد کارگری دولت‌ساخته چهار سال حقوق کارگران علی‌رغم تورم به خاطر شرایط جنگ ثابت ماند. قرار بر این بود که بعد از جنگ هر سال درصدی معین برای جبران این شکاف دستمزدی به پایه حقوق کارگران اضافه شود. جنگ تمام شد، دولت موسوی هم تمام شد اما در بیست سال گذشته موسوی هیچ‌وقت این تعهدش را به دولت‌های بعدی یادآوری نکرد، هیچ‌وقت عذرخواهی نکرد، هیچ‌وقت شرمنده نشان نداد. حالا ناگهان ظهور کرده و کارگران عمل خنده‌داری مرتکب می‌شوند اگر به او اعتماد نکنند.

 کروبی: مجلس ششم تلخ‌ترین مجلس برای کارگران بود. ماده 94 نظام صنفی که به موجب آن کارگران تنها در صورت شکایت از کارفرما از حقوق‌شان بهره‌مند می‌شدند با همکاری سازمان تامین اجتماعی و مجلس ششم تصویب شد. ماده 191 قانون کار که بر اساس آن کارگران کارگاه‌های کمتر از 10 نفر از حمایت قانون کار خارج می‌شدند با همکاری مجلس و دولت اصلاحات اجرایی شد. خروج کارگران قرارداد موقت از امکانات اولیه تامین اجتماعی در این مجلس قانون شد... حالا کارگران می‌توانند با خاطر جمع به رئیس این مجلس امید ببندند.

 احمدی‌نژاد: مادربزرگم یک وقتایی می‌گفت چه گویم که ناگفتنم خوش‌تر است.

 ۲- رویا متلک پرانده: « تا وقتی که حقوق کارگرها تأدیه نشده، تأمین هیچ جور آزادی فردی برای شهروندان یا اعتبار بین المللی برای ایران برای اتحادیه پشم است.» این یعنی حالا درست است که حقوق کارگران در دولت‌های هر کدام از این کاندیداها لجن‌مال می‌شود اما آنها باید بزرگواری به خرج بدهند و برای تامین "آزادی فردی" ما (طبقه متوسط؟) از یک کاندیدای اصلاح‌طلب حمایت کنند.
خدا خودش می‌داند که بعد از چاپ غزل دومین علاقه‌ام در زندگی این است که بدانم منظور از آزادی‌های فردی که دولت‌های اصلاح‌طلب با این پتانسیل فعلی می‌توانند محقق‌اش کنند چیست. چند تا کتاب چاپ می‌شود و نویسنده‌هایش اگر خوش شانس باشند به خاطر مجوزی که دولت اصلاحات داده به زندان نمی‌افتند. چندتا روزنامه هم خب... چند ماهی، تازه با مدیر مسئول‌های خودی. توی فیلم‌ها هم می‌شود از این دختر ملوسای همه چی برجسته دید که لحن بچه‌گانه‌شان می‌تواند شلوار چند تا از این رفقای ما – حتی خود ما -  را ردیف جلویی سینما بهمن نجس کند. از پاچه شلوارها  و انشالله رنگ روسری‌ که نه، همان چیزهایی که روی سر ملت است هم نمی‌شود گذشت. آهان... خدا بخواهد می‌شود توی زمستان و حتی تابستان چکمه هم پوشید.. همین؟ هدفم این نیست که تلاش چهار سال یکبار طبقه‌ی متوسط را برای به دست آوردن این قبیل آزادی‌های طبقاتی تحقیر کنم. اما قطعا وقتی قل قل ناگهانی برای بدست آوردن این قبیل آزادی‌ها در مقابل تلاش آرام اما مستمر و در عین حال پر هزینه‌ی یک نهاد مردمی برای گرفتن (و نه مثل این جماعت گدایی) حقوق اولیه‌شان قرار می‌گیرد مشخص است که من کدام طرفم. می‌فرمایید چندتا کارگر و سمپات‌های‌شان در مقابل اینهمه پارچه‌ی سبز رنگی که این روزها روی میله‌ی آنتن پژو 206‌ ها توی شهر جولان می‌دهند به چشم نمی‌آیند؟ قبول. اما خودشان می‌دانند که قاطی این بازی محافظه‌کارانه برای تثبیت وضعیت موجود نشده‌اند.. این بازی کاسبکارانه. 

3- تصور می‌کنم یک‌جور اراده‌ی جمعی شاید باشد اینکه جماعت می‌خواهند یادشان نیاید که دایره‌ی اختیارات رئیس جمهور در ایران چقدر محدود است. شأن تدارکاتچی بودن رئیس جمهوری که خود رئیس جمهور اصلاح‌طلب هم با صدای بلند به آن اعتراف می‌کند را یکجورایی به روی مبارک نمی‌آوردند. به روی‌شان هم که بیاوری اعتبار بین‌المللی ایران را علم می‌کنند و بکارت به گا رفته‌ی میهن باستانی و این قبیل اراجیف. جدی جدی رئیس جمهور خوشتیپ دلشان می‌خواهد؟

  


در این رابطه: درباره ی هر چیزی به جز انتخابات!