آنها كابل را با تهران ميشناسند، لباس بلند و شلوار گشاد محلي را در آوردهاند و اينجا در تهران تيشرت ماركدار و شلوار جين ميپوشند. آدامس ميجوند و گاهي كه پول توي جيبشان باشد خرجهاي آن چناني ميكنند!
از قول خبرنگار ایسنا + بخوانید افغانهای مقیم تهران چه فجایعی مرتکب میشوند. اول اینکه شلوارهای گشادشان را درمیآورند که این خودش ذاتا کار خیلی بدی است که آدمیزاد شلوارش - و آنهم نه هر شلواری، شلوار گشادش- را دربیاورد و متاسفانه به همین میزان وقاحت اکتفا نکند و به جاش شلوار جین و یحتمل تنگ هم بپوشد (همسرایان: واخ واخ)، تازه اینکه چیزی نیست، بلکم آدامس هم بجود (همسرایان: اوووووف) پول هم که توی جیباش بیاید (همسرایان: چه غلطا) خرجهای آنچنانی کند! (علامت تعجبهای این چیز/خبر/گزارش/یادداشت/مقاله؟ همان "چیز" خودش داستان دیگری است. ناکس حوالی جاهایی که نیشخند به انفجار منجر میشود را علامتگذاری کرده، لابد برای بیماران قلبی.)
به گزارش خبرنگار «شهري» خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) ، رويت را كه بر ميگرداني، كم نيستند دختران جوان افغان كه شالها، روسريها و مانتوهاي رنگارنگ مد روز تهرانيها را بر سر و تن دارند و ديگر چادرهاي بور چيني را از سر برداشتهاند و فقط زنهاي قديميتر افغان در مناطق محرومتر اين سر و وضع را دارند. اينها دختران نسل جديد افغانهاي تهراني هستند كه چشمهاي بادامي و تنگشان را آرايش ميكنند و خيابانهاي شمالي تهران را خوب ميشناسند!
خبرنگار "شهری" ایسنا (سئوال: آیا ایسنا خبرنگار دهاتی هم استخدام مینماید؟) گزارش داده که رویاش را که برگردانده کلی دختر جوان دیده که لباسهای تنگ و مد روز دختران تهرانی را به تن دارند اما ای بابا... اینها که شوربختانه تهرانی نیستند که. حتی شهرستانی/غربتی هم نیستند که. پس چی هستند؟ از چشمهای بادامی و تنگشان (بر خلاف شلوارهای سابق مردانشان) متوجه شده که اینها افغانستانی هستند. بعد خبرنگار جَلَب رفته در مناطق محروم چادرهای زنان افغان آن حوالی را معاینه کرده و متوجه شده که این دختران جوان حتی دیگر چادر بور ساخت کشور چین را هم به سر نمیکنند که این خودش یکجورایی جنایت جنگی محسوب میشود. به گزارش ایسنا خبرنگار ناقلا به چندتا از این "دختر افغانیا" "یه دستی" هم زده: _ آبجی از ولیعصر میشه رفت دروس؟ _ بله. _ مچتو گرفتم. «پس شما خیابانهای شمالی تهران را خوب میشناسید!»
اينها هم نسل سومي هستند، مثل ما تهرانيها كه نسل سومي داريم..
شگفتا. "این"ها هم که مثل ما تهرانیها نسل سومی دارند که. پس اینها هم پدر و پسر همان کارهای کثیفی را با زنهایشان میکنند که ما تهرانیها میکنیم.
من چند خط اول را حوصلهام کشید ترجمه کنم. زحمت باقیش با شما. فقط اگر تصمیم گرفتید کار ترجمه را در کامنتها پی بگیرید مواظب باشید. اینجا زن و بچه مردم رد میشوند. خواهشاً رنگ صورتی خاصی که در مصرع "به گزارش خبرنگار «شهري» فلان" به کار رفته را ترجمه نکنید.
در همین رابطه بخوانید: ايسنا بايد عذرخواهي كند
چمدان سوم را برداشت و باز کرد. چمدان پر از تخمه بود، روی مقوایی به خط برادر بزرگ نوشته شده بود: «ذخیره برای روزهای آینده. مردادماه سی و دو.» دو برادر / ساعدی
داستان دو برادر را اولینبار نوجوان بودم که خواندم. به اینجاش که رسیدم فقط به نظرم یکمی بانمک آمد که عدهای بعد از کودتای سی و دو با یک چمدان پر از تخمه توی زیر زمین چپیدند. دفعه بعد که خواندمش یکی دو سال اول هشتاد بود. خاتمی عملاً از دست رفته بود. یک چیزی توی تلویزیون داشت ادا اطوارش را تقلید میکرد... گفتگوی تمدنها.. مردمسالاری دینی... جامعه مدنی... آرامش فعال! من و دوستان دور و اطرافم هم با یک چمدان پر از تخمه توی زیرزمینهایمان مشغول تمرین آرامش فعال بودیم، مثل سی و دوییها. همهی امیدهایمان را به باد که نه، به گا رفته میدیدیم.. لت و پار کردن سندیکالیستها شروع شده بود و دولت جامعه مدنی فقط تماشا میکرد. چهار کارگر را به خاطر یک تجمع اعتراضی (اعتراض به چی؟ ورود دخترها به استادیوم؟ نه. به بیکار شدن.) در خاتونآباد کشتند اما لبخند گل و گشاد دکتر خاتمی کج هم نشد محض مردمداری چون اینبار نیروهای خودسر نکشته بودند، اینبار سر قاتلها به همان کسی وصل بود که برای رای دادن به او چند ساعت توی صف ایستادیم اما خوشحال، دستور شلیک را استاندار دولت تساهل و تسامح داده بود. گند خصوصیسازی هم که کاملا درآمده بود. کارخانههای بزرگ با هزاران کارگر به انباریهای بزرگی تبدیل شده بودند که به دو سه تا نگهبان بیشتر احتیاج نداشتند. نام مالکان جدید هم به نظر آشنا میآمد. تا برادرها و خواهرها و پسر عموها و برادرزادههای اعضای کابینه و مجلس اصلاحات میرفتیم اما وقتی نام خانوادگی غریبهای میدیدیم کمی طول میکشید تا بفهمیم این بابا شوهر رئیس سازمان حفظ محیط زیست است مثلاً.. حالا حس چسناله نیست وگرنه فضایش همچنان موجود است.
اینها را گفتم تا بگویم اگر مثل من حال آدم به گا رفته را دارید، زیر زمین درازکش تخمه میشکنید و به ریش چند نفری میخندید و رضایت دادهاید که چند نفری هم به ریش شما بخندند بیایید و این یادداشت از آخرین صفحه کارگری در آخرین شماره کارگزاران را بخوانید. نگاه من به "عمل سیاسی در شرایط فعلی" با خواندن این یادداشت تغییر کرد. شما را نمیدانم.
«مدتهاست که زندگی من بدون هیچگونه کوشش و نتیجهی ثمربخشی میگذرد... برای رفع این خلاء تاسفآور، از امروز که ساعت ده صبح جمعهی پانزدهم اردیبهشتماه هزار و سیصد و فلان است رسماً و کتباً تعهد میکنم و به شرف و انسانیت سوگند میخورم که از همین لحظه، بلافاصله خودم را عوض کنم... به همان یکذره شرافت و انسانیتی که در وجودم باقی مانده... خیلی خوب، حوصلهاش را ندارم... به یک چیزی، خدا که نه، دوستی هم که احمقانه است، آینده هم که زیاد درخشان نیست. عشق؟ مهم نیست. ما یک دخترهی دیوانهای را دوست میداریم، یعنی مدتی است به خودمان وانمود میکنیم که دوست میداریم، به همان عشق پاک و آسمانی سوگند که...» قریبالوقوع / بهرام صادقی
من هم از یک وقتی بالاخره آدم دیگری خواهم شد. اما نه از همین لحظه و بلافاصله. یک وقتی که به جای چهارشنبهی نَسَخی، شنبهای چیزی باشد. به همان عشق پاک و آسمانی سوگند که یک وقتی بالاخره:
- صبحها بیدار میشوم و عصرها چرت میزنم و شبها جداً میخوابم.
- ویتامین را تبلیغات نمیدانم و حداقل روزی یک نارنگی میخورم که هم ویتامین c دارد که برای سیگار خوب است و هم پوست کندنش کثافتکاری پرتقال را ندارد.
- هفتهای یکبار به مادرم تلفن میزنم و ضمن احوال پرسی و کسب اطلاع از بیماریهای جدیدش دستور پخت یک غذایی را میپرسم. حتی بین توضیحاتش سئوالاتی میکنم تا مطمئن شود دارم یادداشت بر میدارم.
- خودم را دامننورد قهاری نشان خواهم داد تا هربار تلفنم زنگ خورد رفقایم به هم چشمک بزنند و زنها یکجور تنفر صکثی نسبت به من احساس کنند.
- سعی نمیکنم خواهرم را قانع کنم که شوهرش یک خرده بورژوای دوزاری است و کلا از دیدن ریخت زندگیشان کهیر میزنم. کهیر زدن با لبخند زدن در محفل گرم خانواده منافاتی ندارد.
- برای رد دعوت به جای آنکه بگویم حس ندارم میگویم وقت ندارم تا مردم خیال کنند در زندگی خیلی پرمشغله هستم.
- در انتخاب مدیریت ساختمان حضور پرشوری به هم خواهم رساند و یادم میماند قبل از رای گیری از سرایدار سئوال کنم شوهر آن زنی که یک روز آزگار مرتاضانه توی آسانسور زندگی کرد تا برای شوهرش تبلیغ کند دقیقاً کدامشان است.
- به دخترهای زیر هجده سال به چشم پدری نگاه میکنم. به زنهای بالای پنجاه سال به دیدهی فرزندی.
- ظرفهایم را حداقل هفتهای دو بار میشویم تا رفیقم خاطرهی چایی خوردن توی کاسه سوپ خوری را فراموش کند.
- هر نوع بازی مفرح اما کثیف و بیحاصل با سیبلیم همچون کشیدن و کندن و جویدن را ترک خواهم کرد و شاید روزی بالاخره تراشیدمش و با این کار ایدئولوژیام را هم عوض کردم.
.
.
.
- هرازگاهی میآیم اینجا مینویسم که چقدر جالب توجه هستم.
گوش کن زنک را اگر یادتان مانده باشد سعی کردم مامور ایمنی معدن را توصیف کنم که همین آدمی بود که اینجا اسمش در خبر آمده. مرد بدی نبود. بالاخره همان نیم ساعتی که با هم بودیم آنقدر بود که اسمش بعد از اینهمه سال و اینهمه آدم و اینهمه جا یادم بماند. برفرض که کارفرمایش را بیشتر از همکارانش دوست می داشت. من هم یک وقتی اینطوری بودم (با این تفاوت که آن زمان کارفرمایم معشوقه ام بود).
به جای اینکه هر جا نوشتم و گفتم بیشتر گفتم و نوشتم دوازده نفر، این هم برای خلاصی وجداندرد احتمالی به یاد نفر سیزدهم:
سوار آسانسور كه چه عرض كنم... سوار تكه فلزي ميشويم تا ما را به عمق دویست و چهل متری زمين ببرد. توي تونلي كه يك روز از انفجارش گذشته قدم ميزنم. تا زانو توي آبم. مامور كنترل گاز جلو تر از من است. بيست دقيقهاي جلو ميرويم تا به جايي كه چهار كارگر كشته شدهاند برسيم. كلاه يكي از كارگران را ميبينم. بخشي از سرش توي كلاه جا مانده. جنازهها را دو ساعت قبل بردهاند. توي آب كه قدم برميدارم يك چيزي كه توي آب شناور است به چكمهام برخورد ميكند. فكر ميكنم الوار سقف معدن است. ترجيح ميدهم فكر كنم الوار است و نه يك دست يا پاي قطع شده. مامور كنترل گاز ميايستد. ميگويد: «چهار درصد گاز متان.» ميپرسم: «طبيعيه؟» «نه. تقریبا چهار برابر استاندارد.» توي جدارهاي در ديوار تونل يك بغچه ميبينم. قسمتي كه بيرون بوده كاملا سوخته است. بيرون ميآورم و بازش ميكنم. سه تا پياز و چند تا نان. نهار يكي از كشته شدگان است. كمي آن طرفتر دستگاه متلاشی شده ی گازسنج زير يك تكه از الوار سقف افتاده. از ماموري كه عين همان دستگاه توي دستش است ميپرسم: «گاز سنج نيست؟» خودش را بيتفاوت نشان ميدهد اما صدايش ميلرزد. «نه بابا. راديوئه.» «راديوی باتری دار؟ توي تونل؟ خيلي خب... بريم.» چهار پنج قدم ديگر جلو ميرويم و ناگهان مامور جيغ ميكشد: «هفت درصد... يكهو هفت درصد شد. هشت تا... الان هشت تا شد.» با پاهاي بلندش توي آب ميدود و جيغ ميكشد و من هم پشت سرش. حسابي عقب ميافتم.
آخرين پيچ را كه رد ميكنم ميبينم دكمه آسانسور را زده و در حال بالا رفتن است. من را كه ميبيند اهرمي را ميكشد و بالابر را نگه ميدارد. شبيه آدمهاي خجالتزده نيست. فقط توي راه يكبار زير لب با لهجه كرماني ميگويد: «فكر كردم گير افتاديد.» عصبانيم. نگاهش می کنم. دلم میخواهد حالت چشم هایم را بعد از این نامردی برایتان توصیف کنم. اما خودم که چشم هایم را نمیبینم. همین قدر بگویم که ا(به قول آن بزرگ) اگر چشم های من در آن لحظه طپانچه بود یارو الان زنده نبود. سرتاپايش را نگاه ميكنم و ميگويم: «سرجمعت... با پدر و مادر و فك و فاميلت به تخمم هم نيستيد... نگاش کن! کرمان ز گه آیند برون / این گه ز کرمان آمده» توهين بيربطي است اما آرامم ميكند. خودش را ميزند به نشنيدن. چند دقيقه بعد بالابر تق و تقي ميكند و وسط راه ميايستد. مامور سنجش گاز بيسيمش را روشن ميكند و دوباره جيغ كشيدن را از سر ميگيرد: «سميعي... بكشمون بالا... سميعي... هشت درصده. هشت درصده سمیعی، داشت زياد ميشد...» جيغ ميرند و با لهجه فحشهايي ميدهد كه مادر قحبهاش را ميفهمم و آن وسطها اشهدش را هم پشت بيسيم خطاب به سميعي ميخواند. لابد فکر می کند خدا از زیر زمین صدایش را نمیشنود و بدون اشهد سقط میشود...
کتیگل: پست بالا (پایین) از آن اتفاقهایی ست! که آدم نفسهاش هم دردناک می شوند. من اطلاعات حقوقی ندارم اما ظاهرا چیزی هست به نام شکایت عمومی. میتوانیم یک شکایت نامه تنظیم کنیم و به پرونده احتمالی این بیشرفهایی که اسمشان کارفرما و ناظر امنیتی است اضافه اش کنیم. تا جایی که من فهمیده ام بخش خصوصی در ایران (مخصوصا در ارتباط با منابع طبیعی) از "دولتی" ها جدا نیست اما یک وکیل باهوش (که حقوق خوبی هم می گیرد) حتما بی تاثیر نیست. این راهی است که به عقل من میرسد.
لئون: خیالت را راحت کنم. نه. اساسا امیدی به پیگیری قضایی نیست. ببین، چهار سال قبل که در این معدن 9 کارگر کشته شدند، دادگاه مالک معدن را دنبال میکردم. مسئله اصلی این بود که در هنگام انفجار و پیش از آن دستگاهی برای اندازهگیری مقدار گازهای سمی و منفجره در داخل تونل وجود داشته یا خیر. مالک معدن ابتدا میگفت که چون دستگاه گازسنج گران است وسعش نرسیده بخرد . این حرف کسی است که معدن چند میلیاردی را به چند صد میلیون تومان خریده بود (آن زمان برای گزارشی حساب کردم. کل قیمت معدن برای رهن پانزده ساله به اندازهی سود دو ماه و نیم تولید ذغالسنگ معدن است). این ادعا همان اول کار رد شد چون کارگران قدیمی و بازنشسته شهادت دادند که از زمان مالکیت دولت و حتی پیش از انقلاب یک شرکت خارجی آنقدر که در هر شیفت کاری دو دستگاه داخل هر تونل استفاده شود (که نیازی هم نیست چون در زمان پیمانکار دیگر افقهای بیشتری فعال بودهاند دستگاههای بیشتری هم خریداری شده بوده.) دستگاه گازسنج وجود داشته. دفاع مالک معدن بعد از رو شدن دروغش دقیقا این بود: «مگه من عُمرم که کارگرامو دستی دستی به کشتن بدم.» خب، با شهادت کارگران قدیمی محرز شد که دستگاه ایمنی پیش از انفجار وجود داشته اما سئوال این بود که چرا از این دستگاه استفاده نشده. مالک معدن وجود دستگاهها را قبول کرد اما ادعا میکرد که هنگام انفجار دستگاهی داخل تونل وجود نداشته. یادم نیست میگفت دستگاه خراب بود یا همچو چیزهایی. از اینجا به بعد بلحاظ قانونی دعوا را باخته بود و برای خالی نبودن عریضه شهادت دیگری هم ضمیمه شد که حتی «هنگام انفجار هم دستگاه گازسنج داخل تونل وجود داشته» یعنی که نمایندهی مالک معدن با آگاهی از بالاتر از استاندارد بودن گاز متان شیفت کاری را تعطیل نکرده و کارگران را مجبور کرده که در آن شرایط به عمق 240 متری زمین بروند و کار کنند. دفتر ثبت ایمنی هم نشان میداد که صبح روزی که تونل منفجر شده مهندس ایمنی گاز متان تونل را 5 درصد ثبت کرده بوده. استاندارد متان در عمق 200 متری زمین 1 درصد است و بالاتر از این مقدار باید شیفت کاری تعطیل شود. خب. از اینجا به بعد مالک معدن در مواجهه با دوین دروغش میگفت اگر ما هر روز که متان در داخل تونلها بالاتر از استاندارد باشد بخواهیم کار را تعطیل کنیم چند روز در هفته این اتفاق میافتد و «چرخ تولید مملکت لنگ میشود». چرخ تولید مملکت! حالا چرا چرخ تولید مملکت لنگ میشود؟ از اینجا به بعدش را من عرض میکنم. چون دستگاه تهویه تونل در عمق دویست و چهل متری زمین چند روز در هفته خراب میشود و آدمهای آن پایین باید از هوایی که از راه آسانسور داخل میشود تنفس کنند. چون مالک معدن که بعد از دو ماه و نیم تمام پول رهنی که برای پانزده سال به دولت پرداخته بوده را از تولید کارگران به دست آورده و پس از آن در کار سود بیشتر بوده دلیلی ندیده که بخشی از این سود را به تعمیرات اختصاص بدهد. لااقل تعمیر دستگاه تهویه تا آدمهای آن پایین بتوانند تنفس کنند. به همین دلیل چند روز در هفته شرایط برای کار کردن مساعد نبوده... یک حرفی هم میزد که نمیدانم از سر رذالتش بود یا حماقتش. میگفت «این انفجار اتفاق بوده چون تا پیش از این کارگران در همچین شرایطی – بیش از 5 درصد گاز متان در هوای تنفسی – کار میکردند و وقتی بیرون میآمدند "فوقش" کمی سرگیجه و تهوع داشتند.» فوقش. بعد هم که آن جمله و آن لبخند عجوزه کش: «این ناکسا توی زلزله نمردن که بیان اینجا بمیرن خونشون بیافته گردن ما» اگر یادت باشد سال 84 یک زلزلهای آن حوالی آمد.
خلاصه دادگاه مالک معدن را محکوم کرد. اما اینکه به چی محکومش کرد داستان دیگری است: دو ماه تعطیلی افق شمارهی دو معدن (محل انفجار) و پرداخت دیه نه انسانی که کشته شده بودند. همین. تا پارسال که باز دو نفر دیگر کشته شدند (چون تعداد بیشتری در زمان انفجار حضور نداشتند تا بمیرند) و حالا هم که 12 نفر دیگر. این 23 نفر که میگویم نه یعنی 23 نفر مثل ما، فرق دارد با 23 نفر من و تو و جماعت هنرمند و روزنامهنویس و آکتور و کارمند و اینها.. 23 نیروی تولیدکننده که اگر قرار به ارزشگذاری باشد هرکدامشان به تمام صنف و طبقهی ما میارزند.
اینها را گفتم تا برسم اینجا که بگیر رفتیم و شکایت هم کردیم و طرف محکوم هم شد (هرچند جنبهی عمومی جرم گویا کار دادستان است). به چی محکوم میشود؟ بگیر رفتیم و شکایت کردیم و طرف هم به چیزی که حقش بود محکوم شد. تکلیف هزاران کارخانه و واحد صنعتی و معدنی که از زمان هاشمی تا اوجش دورهی خاتمی و تا امروز به اسم خصوصیسازی بین نزدیکان قدرت - مثل این معدن - پخش و پلا و سپس نابود شدند چه میشود؟ اینهمه کارگری که در سنین میانسالی ناگهان بیکار شدند و چون هنوز – بر خلاف طبقهی ما – شرمندگی را میشناختند از سر ناچاری خودکشی کردند را کی میخواهد دوباره به زندگی برگرداند؟ از چی حرف میزنیم؟
«برای آدمهای بیچاره دو راه خوب مردن هست.
یا در اثر بیاعتنایی مطلق همنوعان در زمان
صلح، یا در اثر شوق آدمکشی همین همنوعان
در زمان جنگ»
مغز ذوبشدهای كه روی ترك جمجمه دلمه بسته، از آن چیزهایی نیست كه بشود توصیفش كرد، توی مدرسه هم یاد آدم نمیدهند. مثل همین كه میگویند آدم پنج لیتر خون بیشتر نیست. خب، این حقیقت را فقط وقتی میفهمی كه آن پنج لیتر كذایی ذرهذره از بدنت خارج میشود. اینها را گفتم تا برسم به اینجا كه زیاد امیدوار نباشید به صرف خواندن این چیزها بفهمید آنجا چه خبر بوده. من فقط چیزهایی را كه دیدهام تعریف میكنم و چندان در بند شیرفهم كردن شما نیستم چون راستش را بخواهید مطمئن نیستم خودم هم دقیقا فهمیده باشم.
چند جنازه را كنار هم خوابانده بودند. كف سردخانهای در كرمان. گوشت سوخته پیدا بود و جمجمهها و سینههای شكافته شده و امعا و احشاءشان. وقتی رسیدم داشتند شكاف روی سینه جنازهها را با پنبه میپوشاندند. تا جایی كه یادم مانده پنبه كم آمده بود و كارمندهای سردخانه هم كلافه بودند و به در و دیوار غر میزدند. همینطوری برای اینكه سر حرف را باز كنم به یكی كه نزدیكم ایستاده بود گفتم «انگار بدجور داغون شدن.» طرف هم مثل اینكه منتظر اشارهای از جانب من بود تا تمام انزجارش را از وصله پینه كردن آدمهای مثلهشده خالی كند، شروع كرد دری وری گفتن كه چون لهجهاش به مدد غیضش زیادی غلیظ شده بود، معنی دقیقش را نفهمیدم، اما خب، برای فهمیدن فحش که احتیاجی به فهمیدن لهجه و زبان نیست. كلی طول كشید تا برایش ثابت كنم كه هیچ صنمی با كارفرمای این جنازهها ندارم. او هم بالاخره برای جبران فحشهایی كه بیجهت خرج كرده بود برایم توضیح داد كه هر سال چند جنازه از معادن زرند كرمان برایشان میآورند كه دیگر شبیه جنازه آدمیزاد نیستند. لبههای شكاف روی سینه یكی از جنازهها را لمس كرد و نشانم داد كه همگی به یك شكل پاره شدهاند. طرف برای خوشخدمتی با جزئیاتی كه حالا به خاطر ندارم تعریف كرد كه این آدمها موقع كاركردن در عمق دویست متری زمین توامان گاز متان تنفس میكردهاند و ریههایشان از این گاز منفجره انباشته میشده و هنگامی كه جرقهای زده شده هوای داخل ریههایشان هم منفجر شده و سینههایشان را به این شكل شكافته است. حالا، یعنی بعد از نوشتن جملات بالا یكی از جزئیاتی كه تعریف كرده بود را به یاد آوردم. میگفت وقتی بدن از درون منفجر میشود، شاید به خاطر وجود گاز متان، جمجمه ترك میخورد و مغز ذوب شده به بیرون پاشیده میشود. به نظرم آمد كه این لختههای كم و بیش سفیدرنگ روی جمجمه هیچ شباهتی به مغز آدم ندارد. یعنی مركز تمام احساسات و منبع تمام خاطرات آدم نمیتواند یا نباید تا این حد رقتانگیز باشد. فكرهای مهمی توی سرم نبود. به همین چیزهای دمدستی فكر میكردم. اینكه چطور باید این جنازهها را توصیف كنم كه شبیه ضجه مویه نشود، غلو نشود، داستان نشود. آنوقتها جوانتر بودم. فكر میكردم میشود.
[یک وقتی است که حال و حوصله جمع کردن سر و ته نوشتهام را هم ندارم، همینطوری که چرک نویس کردم و نشانه گذاشتم تا بعدا جمعش کنم بگیرید الان بعدا]
این چپگرایی هپروتی که چندوقتی است دوباره مد که نه دقیقا، صکسی شده (غالبا برای زنان) همانطور که برجسته کردن لبها و سینهها و گونهها و اینهمه باسن (غالبا برای مردان) تا یک جایی قبول دارم بانمک است، مثل همان برجستگیهای کذایی.
اما از جایی حال به هم زن میشود که چپ میشود همین و باقی هم میشوند لابد آوانتوریست. من نمیتوانم به این نوع چپی که برای فجایعی که در فواصل مطمئنه رخ میدهند پستان به تنور میچسباند و زبان میگیرد، مو میکند و با کله توی شیشه میرود اما در مقابل جنایتی که جلوی چشمش اتفاق میافتد حناق میگیرد، فقط نیشخند تحویل بدهم.
اگر آدمی آنقدر آدم هست که کشته شدن مردم غزه ناراحتش کند و وادارش کند به نوشتن و حرف زدن، نمیتواند از کشته شدن 13 کارگر در انفجار معدنی که انفجارش قابل پیشبینی بوده حرفی نزند. تیترش را بخواند و نهایتا بگوید «آخی». حق 13 کارگری که چند روز پیش (30 فروردین) در معدن بابنیزو کشته شدند، حق 2 کارگری که شهرویر پارسال در همین معدن کشته شدند، حق 9 نفری که سال 84 باز در همین معدن و در تونل همین افقی که چند روز پیش منفجر شد کشته شدند یک آخی یواشکی نیست. همانطور که در مورد کشتار مردم غزه اگر یادتان مانده باشد آن زمان آخیگوها به نظرمان بیرحم میآمدند.
عصبانی شدن در مورد کشتار معادن زرند کرمان (که ما فقط از کشتههای یکی از معادن آن منطقه مطلعیم) مسئولیتی است که عصبانی بودن از کشتار مردم غزه روی دوش میگذارد.
ما اینجا یک فرقی هست. همین فاصلهی مطمئنه که گفتم. تو اگر اسرائیل را محکوم کنی که خب هر آدمی با دوزار شعور همین کار را میکند (حتی بدون این دوزار هم مسئولین محترم مملکت ما نشان دادهاند که میشود). مقابلت چه کسانی هستند؟ یک مشت خنگ و خل و مشنگجات پان ایرانیست و کورش کبیر باز که در کنار اعتقاد به اینکه چرخ و خط و موتور برق فشار قوی و ساعت رولکس را در زمان خشایار شاه یک برزگر اهل نیشابور اختراع کرده، معتقدند لت و پار شدن عربها همینجوری حال میدهد. خب اینها که زیاد جدی نیستند و ژست چپ بودن ما در خطر جدی تهدید نمیکند. اما در مورد انفجار معدن (مثلا) کار به همین سادگی نیست. خیلی زود به این نتیجه میرسند که محکوم کردم این فاجعه جدای از محکوم کردن خصوصی سازی با مدافعان دست به فرمولش نیست که با چارتا ضرب و تقسیم جنازهها بر تولید و تفریق از زندهها یک نتیجهای
سال 84 که 9 نفر کشته شدند صاحب این معدن با لبخند عجوزه کشی گفت «این ناکسا توی زلزله نمردن که بیان اینجا بمیرن خونشون بیافته گردن ما» پارسال تلفنی به عرض رساند که «
روز قبل از انفجار جدارههایی که احتمال نشت گاز متان داشته را با پارچه پوشانده بودند و فردایش هم کارگران را به تونل فرستاده بودند
من این چپی که شاخکش فقط رو به بیرون حساس است را وقیحتر از گهترین شکل راست، وقیحتر از محمد خاتمی میدانم. اینها با حساسیت نشان دادن به فاجعهای (به حق) و سکوت در مورد فاجعهای دیگر از اعتبار فاجعهی دیگر کم میکنند. برای عصبانی شدن انگار محدوده تعیین میکنند.
برای طیف مخاطبانشان محدوده تعیین میکنند. دستگاه سنجش فاجعه
چرا اینها عصبانی نیستند؟
به بعد
چپ حکمتیست که جدیدا از وجودشان مطلع شدهام که گویا نه نفر بودهاند که با مرگ منصور حکمت به دو گروه چهار نفره تقسیم شدهاند و از بخت بد یک آدم متلون المزاجی مثل من انگار نفر نهم است که هر وقت به طرف یکی متمایل میشود آن گروه میشود اکثریت و گروه دیگر اقلیت تا دوباره هوس کند
لغو نظام کارمزدی که حتی این گروه هم معتقدند قبل از برپایی نظام مقدس کمونیستی ممکن نیست پس سندیکالیستها خائناند که میخواهند در مورد کارمزدشان چانهزنی کنند چون انقلاب را به تاخیر میاندازند
جعلی بودن اینها جعلی بودن
پرسیدم منصور حکمت دقیقا چی به کمونیسم اضافه کرد که شد حکمتیسم گفت انباشت آغازین گفتم انباشت آغازین کار حکت بود؟ با هزارتا علامت تعجب. گفت نه اونطوری، بومیاش کرد
دقیقا از جایی که
چطور عصبانی
