توی یکی از داستانهای "برانیسلاو نوشیج" گاوی که تماموقت کارش چریدن و سرودن اشعار عاشقانه بود در پاسخ به این سئوال که: «آیا از این حقیقت که هزارها برادر شاخدارت [هماینک سلاخی میشوند و اگر زنده بمانند] هنوز یوغ بر گردن دارند و خوراکشان پسمانده غذاهاست، وجدانت ناراحت نمیشود؟» گفت: «خیر. وجدان من توی چربی تنم غرق شده است.»
از آن زنهایی که میخواهی سفید شدن موهایش را ببینی تا عرق تن و هیبتاش را توی تخت، یا بعد سالیانی بیهوا جلوی آینه دارد خطهای زیر چشمش را وارسی میکند نگاهش کنی تا متوجهات بشود و با لحنی که انگار اینها را فقط تو میفهمی، بگوید: نیگا. از آن زنهایی بود که بعد از یک چایی بدون قند و کمی حرف و پرداخت شهریه، آدمی مثل من توی آسانسور میگفت کاش بیست سال قبل بودم. که مثلا کاش به تدریج پیر شدنش را میدیدم.
هایکو برایش خواندم. از حکیم شیکی. «باد زمستان/ صفیر کتری/ آویخته از قلاب». گفت «وغبش کو؟». گفتم اصلا فعل ندارد. توی ترجمه میسازند. کار مترجمهاست. گفت چی هست؟ اینطور آدمی بود. اینهمه سال بدون اینکه به گوشش بخورد هایکو هم هست. که چقدر آدم جر و واجر حلزونی که از فوجی بالا میرود «اما آرام آرام». هوا گرمتر از بیرون بود اما هنوز سرد بود. با وسواس خانهاش را گرم نمیکرد تا از هوای بیرون غافل نشویم، خودش بود.
اواخر یک بار جوک گفتم. ماجرای پیرزنی که توی پارک به کنار دستیاش میگوید: آقا به آن دخترک نگاه کنید و ببینید چطور جوانان ما رو به زوال میروند. دخترها شبیه پسرها لباس میپوشند و پسرها شبیه دخترها شدهاند. طرف میگوید: آن دختر، پسر من است و در ضمن من هم مادرش هستم. همینطور که رشته مویی را دور گوشش گیر میداد لبخندی زد. نخندید. خندهاش را دیده بودم. احتیاجی نبود خیال کنم فهمیده.
گفت حرفهای معمولی. دیروز چکار کردی؟ فکر کردم ماضی مرکب و استمراری میخواهد. گفتم کتاب میخواندم که برق رفت. گفت دیروز برق شما رفت؟ اینجا که خبری نبود. گفتم مثلا، ماضی مرکب. گفت نه. واقعا. گفتم هیچی. تمام روز زیر چیز بودم... کرسی فمینن است یا مسکولن؟ احتمالا «لا کُغسی». گفت یعنی چی لا کغسی؟ گفتم یک تخت که رویش پتو می اندازیم و زیرش آتش روشن میکنیم و دورش تشک پهن میکنیم. گفت مثل عهد مادربزرگها که همهی فامیل دورش مینشینند قصه میگویند؟ گفتم اوکی. اما من تنها. بدون قصه. این چشمهای گرد شده از تعجب، پیش از آنکه بگویم برای من حکم اوپیوم بعد از الکل و علف را دارد... و بپرسد «توأمان؟» حکیمی اگر بود هایکوی خندهاش از دست نمیرفت.
«ابراهیم مددی هم دستگیر شد». نمی توانم بگویم از شنیدن این خبر خیلی تعجب کردم، باورم نشد، فکر کردم شایعه است و از این حرفها. نه. حالا که نمی شود به همین سادگی ها تعجب کرد، وقتی حتی خبر قانونی شدن یکی از شنیع ترین اشکال برده داری به واسطه اضافه شدن یک بند به ماده 21 قانون کار هم نمی تواند متعجب مان کند، خبر دستگیری یک فعال کارگری چه تاثیری می تواند روی فشار خونمان بگذارد؟ از دستگیری مددی حیرت نکردم. امیدوار شدم. مددی به راحتی میتوانست حالا در زندان نباشد اگر مثل بسیاری که در این سالها گذرشان به اوین افتاده بود همان دفعات اول حق اش را منکر شده بود (حق داشتن یک نهاد مستقل صنفی که هر قانون بحقی – حتی اصل 26 قانون اساسی ایران - به او و همکارانش به عنوان انسان می دهد). در صورت انکار شاید دیگر نیازی به ندامتنامه و شرکت در شوهای تلویزیونی و مصاحبه با روزنامه های عظیم الجثه هم نمی داشت. حتی می توانست بدون خفت تن دادن به چنین کارهای مبتذلی مثل آنها با گردنی افراشته بیرون بیاید و لبخندی رندانه هم به لب داشته باشد که «ببینید: جُستم». اما او هم مثل رفیقش منصور اسالو ترجیح داد سندیکا باقی بماند و عضو سندیکا به زندان بازگردد تا سه سال و نیم دوران محکومیتش را بگذراند، اما حق اش را انکار نکند. مشاهده این تفاوت باید امیدوارمان کند. این یعنی قاعده بازی را به هم ریختن. بازی «وقتی رفتی تو، بگو غلط کردم بیا بیرون». بازی همه کسانی که به جای برپا داشتن حق، آن را از قدرت می خواهند و همیشه روی رحم و کرامت قدرت حساب باز می کنند. ایستادن مددی و اسالو وجاهت این بازی را از بین برد. حالا اگر گرفتار شدیم و خواستیم به هر طریقی خلاص شویم دست کم باید خجالت بکشیم.
زن و مرد آن پشت مشتا همچنان با شست پای مرد مشغولند. ماجرای شست پای مرد هم این بود – اگر یادتان نیست – که خرده شیشه ای چیزی رفته بود به پاش که اینها سعی میکردند درش بیاورند.
زن: از پایین بگیر. اینجور که روش میگیری دیده نمیشه. شنیدی چی گفتم؟
مرد: فشارش میدی. ببین... الان... داری فشارش میدی.
زن: نمیشنوی؟ اسمشو چی می ذاری؟
مرد: اسم چیو؟... نکن بابا. فقط نوک ناخنتو بهش گیر بده. خودش در میاد.
زن: هان؟ اسمشو چی میذاری؟
مرد: ولش کن... نمیشه. بیشتر لت و پارش میکنی.
زن: مطمئنی رفت توش؟
مرد: ندیدی خون اومد؟
زن: شاید خراش داده. از کجا میدونی رفته تو؟
مرد: روی زمین که میذارمش درد میگیره.
زن: بریده شاید. جای بریدگیه.
مرد: اگه رفته باشه چرک میکنه.
زن: (با نیشخند) مامانم میگفت میره توی رگ با خون میره بالا میخوره به قلب یهو میکُشه.
مرد: بعید نیست. آدمیزاده به چس بنده.
زن: میدونم.
مرد: نمیشه. برو یه موچین بیار. چیو میدونی؟
زن: که آدمیزاد به چس بنده.
مرد: از کجا؟ چند بار مردی تاحالا؟
زن: نمردم. کُشتم به جاش.
مرد: شروع نکن جون همون مادرت.
زن: من کی خواستم شروع کنم. پرسیدم اسمشو چی میذاری؟
مرد: نمیدونم. نظری ندارم. حرفشم نمیخوام بزنم. میری یا خودم برم؟
زن: لای آتاشغالاست. موچین از کجا پیدا کنم توی این هیر و ویر؟ با ناخن گیر میشه؟
مرد: نه بابا. تیرآهن که نرفته. یه خرده شیشه ست... اگر همون موقع که شکست جمع کرده بودی...
زن: انتخاب کردی اما نمی خوای به من بگی؟
مرد: نه. به قرآن بهش فکرم نکردم.
زن: فکر کردی چه اسمی نمی خوای روش بذاری؟
مرد: دیوانه ای به خدا. رسمی، پرونده دار.
زن: من اگر بچه داشتم اسمشو فرامرز نمیذاشتم.
مرد: برو شوهر کن بچه دارشو اگر پسر بود اسمشو فرامرز نذار. حالا یه موچین بردار بیار.
زن: موچین از کدوم گوری بیارم وسط اسباب کشی کوفتی که این پای... (پای مرد را انگار که به طرفش پرت می کند، از خود دور می کند) آشغال... گه... بوگندوی... (دنبال واژه میگردد. پیدا که نمیکند بغض می کند) خیلی کثافتی.
مرد: (لب هایش را جمع می کند، با لحنی که انگار سر به سر نوزادی می گذارد) اوخ جون... انتَل عوضی شو یادت رفت... توی این موقعیت اورژانسی جای قهر و ادا نیست. بخوره به قلبم جنازم میافته گردنت.. گفته باشم.
زن: نگران من نباش. تجربشو دارم. چاه توالت عمومی مطب دکتر.
مرد: گه قضیه رو داری درمیاری.
زن: میخوای دروغ بگم؟ بگم تجربه آدم کشتن و انداختنش توی چاه توالتو ندارم؟
مرد: کدوم آدم؟ یه مشت خون و... اینا.
زن: خون و اینا... ایناش چی بود؟ دست و پا و معده و ریه و قلب و... اینا؟
مرد: معده داشت؟ تو معده شو دیدی؟
زن: یه نصفه کف دست... گوشت... هیچی نیست؟ خون می اومد. هم معده ست هم قلب هم...
مرد: لوزالمعده... خجالت نکش. بصل النخاع؟
...
ادامه مطلب
[نمایشنامه ای در دو پرده]
بازیگران به ترتیب ورود:
مرد
زن
کارگر صحنه
بازیگر مُسن و معروف
کارگردان تئاتر
هنوز تماشاچی ها کاملا روی صندلی های شان مستقر نشده اند. صحنه هیچ اکسسواری ندارد، تقریبا خالی است. فقط آن پشت مشتا، جای که نمی شود گفت صحنه محسوب میشود یا نه، مردی چارزانو نشسته و با شست پایش ور می رود. زنی هم تا نوک دماغش روی شست پای او خم شده. انگار چیزی را جستجو می کنند. بگیریم شیشه خرده ای، خاری چیزی. مرد با دو انگشت، شستش را فشار می دهد و زن سعی می کند با ناخن چیزی را از آن بیرون بکشد. عوامل تئاتر روی صحنه راه می روند. تماشاچی ها را راهنمایی می کنند. به گند دماغ هایی که اصرار دارند حتما روی صندلی خودشان بنشینند بی محلی می کنند. رفقای شان را روی صندلی های ردیف اول می نشانند و از اینجور کارهای معمول. یکی از کارگران صحنه با یک صندلی از وسط زن و مرد می گذرد و در کارشان وقفه ایجاد می کند. صندلی را در وسط صحنه می گذارد و با متر اندازه گیری می کند که درست در وسط صحنه باشد. نور سبزی رویش می اندازد و بعد با علامت نور را تنظیم می کنند. آخرسر صندلی را می برند و چراغ سبز را هم خاموش میکنند. چون صحنه قرار است خالی باشد. حالا تماشاچی ها سر جاهای شان نشسته اند و منتظرند تئاتر شروع شود. نور صحنه تغییر مختصری می کند. عوامل به سرعت از صحنه خارج می شوند. وسایلی که با خود دارند را خارج می کنند و... در این گیر و دار یکی از عوامل که هیچ شاخصه ای هم ندارد و فقط یکی از کارگران صحنه است گوشه ای می ایستند و تماشاچی ها را نگاه می کند. همکارانش که می روند شروع می کند.
_ معذرت می خوام... معذرت می خوام... آقای عزیز با شمام... هوی! ساکت شو می خوایم شروع کنیم. تماشاچی های عزیز در طول اجرا لطفا با موبایل حرف نزنید، چیزای سروصدا دار نخورید و با بغل دستیتونم ور نرید چون حواس بازیگرا پرت میشه... خب ممد آقا اون درو ببند شروع کنیم.
(صحنه برای چند لحظه تاریک می شود – البنه زن و مرد آن پشت مشتا همچنان مشغولند و نور مختصری هم از بیرون به آنها می تابد – و بعد نور استوانه ای شکلی مرکز صحنه را روشن می کند. ناگهان بازیگر مسن و معروفی با زرهی مابین سربازان روم باستان و حضرت ابوالفضل در تعزیه از یک جای بلندی خودش را پرت می کند وسط و توأمان عربده ای هم می کشد) قرار این نبود سلام خاتون. (آهسته تر و با خشی در صدا، به وضوح از صدای خودش خوشش آمده، تکرار می کند) قرار این نبود سلام خاتون. (دستش را بر زمین می گذارد و با همان صدا می گوید) حق است بی وفا بخوانمت. (کف دستش را شترق به صورتش می کوبد و خشمگین می گوید) و تو حق است که نامَردم بخوانی. (کیسه ای پول را از کمرش باز می کند و به طرفی می اندازد و معلوم نیست خطاب به کی میگوید) دریچه ها را ببندید تا خجلت من دیده نشود. (می ایستد و شمشیر سامورایی در غلاف را به فرق سرش می کوبد) این شمشیر برای تو می کشیدم سلام خاتون (خود را دوباره روی زمین پرتاب می کند و مشت به کف زمین می کوبد و با ناله به زمین می گوید) روی من سیاه که وانهادمت دشمن بکشد. (عصبانی و دیوانه وار با همان عربده کذایی به همان جای نامعلوم می گوید) سرزنشم کنید که دشمن در خانه من بود و من پی او می گردیدم. (خودش را روی زمین پخش می کند و به هق هق می افتد. در این لحظه همان کارگر صحنه که هشدارهای قبل از نمایش را داده بود وارد نور استوانه ای می شود و از پشت شانه های پهلوان را میگیرد تا بلندش کند. بازیگر ابتدا مقاومت می کند و سعی کند ادامه بدهد. مثلا باز عربده می کشد: «مرا با خون ریخته ات پیمانی است...» اما کارگر صحنه دست بردار نیست) بلند شو آقا رضا (یا هر اسمی که بازیگر معروف دارد) زشته بابا. مردم دارن نگات می کنن. این کارا چیه سر پیری (بازیگر هاج و واج نگاه می کند. یکی داد می کشد که چراغ ها را روشن کنند و خودش هم با روشن شدن صحنه وارد می شود. یا آنقدر استاد است که همه میشناسندش یا آنقدر ریش و پشم دارد که همه بشناسندش. کارگردان است.) چه غلطی داری می کنی؟ (بازیگر را از دست کارگر بیرون می کشد و رو به تماشاچی ها می گوید) واقعا نمی دونم با چه زبونی عذرخواهی کنم. وضع ما رو می بینید؟ مظلومیت تئاتر رو میبینید؟ (رو به مراقبان سالن) صاحاب نداره این خراب شده؟ (دوباره رو به تماشاچی ها) من شرمندم. (کارگر صحنه رو به او) شرمندگی تو به چه درد اینا می خوره. خداتومن از این بدبختا تیغیدی که... (از یکی از تماشاچی ها می پرسد) بلیطو چند خریدی؟ (مثلا جواب میشنود شش و پانصد. کارگر با تعجب تکرار می کند) شیش هزار و پونصد تومن؟ با این پول میشه رفت شمال و برگشت، از جاده چالوس... تازه با اتوبوس کولر دار... اونهمه درخت، اونهمه آب، کوه، شرجی... شیش هزارو پونصد تومن دادی بیای توی این زیرزمین که بزنن تو سرت موبایلتو خاموش کنی، حرف نزنی، سیگار نکشی، چیزی نخوری، هر وقت هم این خنگ و خل ها عشقشون کشید پرده رو بندازن و بگن هری... شیش و پونصد دادی که این چیزا رو ببینی؟ (ادای بازیگر را در می آورد، کشیده ای به خود می زند و می گوید) و تو حق است که نامَردم بخوانی... پونصد به خودم بده صبح تا شب برات عر میزنم. بشین توی لژ سیگارم بکش. (کارگردان را نشان میدهد) آقا فقط شرمنده ست. (به بازیگر اشاره میکند که همچنان حیران است) ببین این پیره مردو به چه کارایی واداشته. بیا یدونه بزنم توی صورتت، با این شمشیر بکوبونم توی سرت تا بفهمی شرمندگی یعنی چی... این پیرمرد به خاطر یه لقمه نون و چارتا هندونه «هنری» هم زیر بغلش در عرض یک اجرا ده تا کشیده می خوره، سه تا اردنگی، هف هشت تا لگد به پک و پهلوش... پنجاه بار خودشو مثل گونی سیبزمینی پرت میکنه این ور و اون ور. با این سن و سال دور صحنه کـون خیزه می ره... (رو به تماشاچی ها، انگار درددل می کند) بدبخت دیشب داشت به یکی میگفت انقدر عربده کشیدم تخم هام درد گرفته. (بازیگر که به خودش آمده و تازه می فهمد ماجرا چیست با یک غرش تئاتری می گوید) سرم رو هم برای خدمت به هنر... (کارگر بین حرفش می پرد) هنر؟ (با جیغ زنانه ای روی زمین شیرجه می رود) به این میگن سیرک. (کارگردان طوری که انگار حرف زدن با کارگر صحنه را در شأن خودش نمی داند می گوید) تو از هنر چی می فهمی؟ تو از لایه های پنهان این نمایش چی می فهمی؟ فقط عربده هاشو میشنوی؟... می فهمی مغول های اشغالگر... پهلوان... سلام خاتون... ایلغار... از این نشونه ها چی میتونی بفهمی بینوا؟ (کارگر بی تفاوت جواب میدهد) که ترسویی. خایه نداری مثل مرد حرفتو بزنی. البته توی ستون پیام خوانندگان روزنامه. (بازیگر برای آنکه نشان بدهد ترسو نیست ناگهان جان می گیرد و نعره میزند) چو ایران نباشد تن من مباد. (کارگردان و کارگر هر دو با تعجب بازیگر را نگاه می کنند و بعد نیش کارگر به لبخندی باز میشود.) توی ژاپن که کار میکردم یه بار دلتنگ وطن بودم «چو ایران نباشد» رو زمزمه میکردم. رفیقم که خارجی بود گفت معنیش چیه؟ براش ترجمه کردم. پنج دقیقه خندید. اون که گفت «چو گواتمالا نباشد تن من مباد» یک ربع خندیدم. طرف گواتمالایی بود. (کارگردان از کوره در می رود) گواتمالا رو با ایران یکی میکنی؟ بی فرهنگ، بی تمدن، عقب نگه داشته شده... مادر جـنده! (صحنه را ترک می کند. بازیگر هم به دنبالش می رود اما یک لحظه می ایستد تا فحشی به کارگر بدهد. کمی فکر میکند و با عصبانیت می گوید) عقب نگه داشته شده ی کـونی... (و می رود. حالا کارگر تقریبا تنهاست. «تقریبا» چون مرد و زن آن پشت مشتا همچنان با شست پای مرد مشغولند. کارگر به تماشاچی ها می گوید) خب... نمایش تموم شد. (ناگهان همه جا تاریک می شود و سایه هایی رقصان روی پرده ی انتهای صحنه می افتد و گروه موسیقی هم که جایی روی بالکن چرت میزدند تا نمایش تمام شود و آواز انتها را بخوانند با صدای سنچ و سه تار و البته طبل کر کنننده ای می زنند زیر آواز و مسئول نور صحنه هم که گیج شده نور سرخی روی یک فرمان کشتی که از دیوار آویزان است میتاباند... نگو این برای نمایش قبلی بوده و برای این نمایش می بایست نور سرخی روی یک چرخ گاری بیاندازد. کارگر رو به آنها می گوید) خفه شید بابا... اون نمایش که خیلی وقته تموم شده. (همه جا ساکت می شود و دوباره چراغ های سالن را روشن می کنند. کارگر رو به تماشاچی ها) حالا میتونید برید گیشه پولاتونو پس بگیرید یا بشنینید اینجا و نمایش من رو با این بنده خداها (به زن و مرد آن پشت مشتا اشاره می کند) تماشا کنید... گفته باشم. بیرون سرده... سگ از لونه ش بیرون نمیره. شما هم که جای گرم و نرم نشستید. پولتونم که... اینا جون به عزرائیل نمیدن. بشینید ضرر نمی کنید... اوکی؟ فقط لطفا با موبایل حرف نزنید، چیزای سروصدا دار نخورید و با بغل دستیتونم ور نرید چون حواس بازیگرا پرت میشه... خب آقا شروع می کنیم. (تاریک می شود و پرده می افتد)
[پایان پرده اول]
ادامه دارد.
تازه از ماجرا خوشم آمده و دستم گرم شده. پرده دوم کامینگ سون.