تبليغاتX
همه میدانند

برادرمان اميد «وجدان زنو» را يادم آورد. دقيقا نمي‌دانم يك مشت كلمه دقيقا بايد چه بلايي سر ذهن و حتي بدن آدم بياورد كه جزو تاثيرگذارترين‌ها قرار بگيرد. فراموش كردن نام اين كتاب بيشتر از نامردي است كه ذكرش رفت.
خدا را چه دیدی. اگر تاثير اين كتاب نبود شاید تا حالا صدبار سيگار را ترك كرده بودم و امروز نمي‌دانم چطور مي‌توانستم با زن‌ها سلام و عليك كنم وقتي توي كرختي آخر ماجرا اميدي به روشن كردن يك كام سنگين نداشتم، چطوري كتاب مي‌خواندم يا فيلم مي‌ديدم، براي چي موسيقي گوش مي‌دادم بدون  آنكه احتياجي به فاصله‌گذاري بين سيگارها باشد؟ حتی این فاجعه محتمل بود که محسن نامجو برایم فرقی با محسن چاوشی نداشته باشد... چرا که نه. کسی که "صبحونه ت شده سیگار و چایی" را نمیفهمد از کجای زندگی زندگی کرده است؟ نمی دانم اصلا هنوز غذا مي‌خوردم یا نه؟ آدمي كه سيگار نمي‌كشد روي چه حسابي باید غذا بخورد؟ چايي و قهوه برايش چه معنايي دارند؟ چطوري از اين سر اتوبان همت مي‌رود به آن سرش؟ دقيقا وقتي توي آب شيرجه مي‌زند يا شرطي پنجاه‌تا كرال عرض مي‌رود بعدش چكار مي‌كند؟ از شرجي شمال چه مي‌فهمد؟ روزي هشت ساعت كار را چطور تحمل مي‌كند؟ چرند گفتن با رفقا چه لذتي برايش دارد؟ براي چي به ديدن مادربزرگش مي‌رود وقتي كه ديگر اجبار سه-چهار ساعت دوری از سيگار مطرح نیست و بعد توي خيابان از اولين مغازه، و با فندک مغازه دار، و حتی نوستالژی سیگار نخی...

نه. اينطوري نمي‌شود. شما را به نوكيا ان نود و پنجي كه كورش كبير اختراع كرد (تله‌ي گوگلي توامان براي كورش - گوشي‌بازها :) به من بگوييد چطوري زندگي مي‌كنيد؟


اين ليست كتاب‌هايي كه مي‌بينيد (به دعوت spotlight) توش خيلي نامردي زياد است. حالا كه هنوز پستش نكرده‌ام هم ياد چند كتاب افتاده‌ام كه نام نبردن ازشان را بي‌انصافي مي‌دانم. مثل «سيمور: پيشگفتار» و «محاكمه» و «بيگانه» و «برهان قاطع» و «تريسترام شندي» و «ژاك قضا قدري» و... اما چه مي‌شود كرد كه آدم بايد با تنبلي خودش بسازد. هر كدام از اينها را كه شروع كنم به نوشتن تمام كردنش با هماني است كه الان اسمش يادم نمي‌آيد. به هر حال اينها كتابهايي بودند كه يك ردي به جا گذاشتند. بعضي فقط سرخ كردند. بعضي شكافتند.

دعوت به مراسم گردن زني / ولاديمير ناباكف: داستان يك بنده خدايي است كه توي سلول انفرادي نشسته و منتظر اعدام است. يك جايي از داستان راوي به پاهايش نگاه مي‌كند و چيزي در اين مايه‌ها مي‌گويد كه چه راه‌هايي مي‌توانستم با تو بروم... حالا من را فرض كنيد. هشت صبح. بعد از ۴۸ ساعت بي‌خوابي و سرپا ايستادن از ايستگاه صادقيه تا شوش، يك فقره آدم بيست ساله كه توي راهرو دادسراي انقلاب نشسته و منتظر ورود آن قاضي معروف است. منابع نسبتا موثق گفته‌اند حكم زندان سنگين قبلا صادر شده و دادگاه فرماليته است. متهم مورد نظر (متوجهيد كه؟ خودم را عرض مي‌كنم) مثل سگ ترسيده اما تلاش مي‌كند خودش را از تك و تا نياندازد. اين آدم (ببين توروخدا الكي الكي با ضمير سوم شخص چه كثافتكاري راه انداختم) از هشت صبح تا يازده كه قاضي هلك و تلك وارد شود چطور سر خودش را گرم مي‌كند؟ اوكي. شرح حسرت‌هاي يك زنداني را مي‌خواند که سر صبح اتفاقی از توی کتابخانه برداشته بوده. قاضي از ته راهرو پيدايش مي‌شود و جماعت از همان دم تا جلوي اتاق با هر قدمي كه برمي‌دارد موج مكزيكي راه مي‌اندازند. قاضي به دفترش مي‌رسد. منشي دادگاه بدو بدو مي‌آيد كه كليد بياندازد. تا در دفتر باز شود قاضي به متهم مورد نظر نزديك مي‌شود و گوشه كتاب را برمي‌گرداند، انگار كه كتاب روي قفسه است و نه در دست يك آدم. متهم مورد نظر يكجوري كه يعني من حواسم نبود كه شما آمديد و اوخ اوخ چه سعادتي را از دست دادم كه (به قول مجري‌هاي عقب‌افتاده) خدمتتان عرض سلام و ادب و احترام به جا نياوردم، نيم‌خيز مي‌شود. قاضي همينطور كه اسم كتاب را هجي مي‌كند مي‌‌پرسد: « ـ گردن زني؟ - نه جناب قاضي. دعوت به مراسمش ريزتر نوشته شده، بالاش. ـ ناباكوف روسه؟ - بله.» قاضي براي اولين بار به متهم مورد نظر نگاه مي‌كند: « ـ تو فلاني هستي؟ - بله. - چقدر بچه‌اي... چند سالته؟ - بيست و يكي دو سال. - متولد چندي؟ - ۶۱ ـ پس بيست سال؟ - بله. - چند بهت وقت دادن؟ - ساعت ۸ توي احضاريه نوشته بود. ـ خب. بشين فعلا كتابتو بخون.» قاضي وارد دفترش مي‌شود و يك ساعت بعد با آستين‌هاي بالا زده و پاي بي‌جوراب توي دم‌پايي، لخ لخ كنان خارج مي‌شود. ساعت يك و نيم مصادف با خوانده شدن آخرين صفحه كتاب قاضي با همان هيات از ته راهرو پيدايش مي‌شود و باز موج مكزيكي راه مي‌افتد. جلوي در دفترش به متهم مورد نظر كه كتابش را توي كيف مي‌گذارد اشاره مي‌كند كه وارد شود. قاضي ترجيح مي‌دهد به جاي محاكمه اطلاعاتي درباره ناباكف كسب كند. او متوجه مي‌شود كه اين آدم بيش از آنكه نويسنده باشد منتقد است و از قضا داستايوفسكي بزرگ (كه متهم و قاضي روي اسمش قسم مي‌خورند) را داخل آدم حساب نمي‌كند. متهم مورد نظر دقيقا نمي‌داند از كشف علاقه آن قاضي مخوف نسبت به نويسنده جنايت و مكافات خركيف شده يا از اين تيريپ رفاقتي كه با يك بچه معروف گردن کلفت برداشته... اما يك چيزي را مي‌داند: حكم زندان ماليده. باز هم اوكي. ساعت دو و ربع قاضي تازه يادش مي‌افتد كه براي چه كاري پشت ميزش نشسته و مثل يك رفيق فابريك بامرام مي‌پرسد: «اينا چي بود نوشتي توي اين اوضاع؟» و متهم براي آنكه حرف رفيقش را زمين نياندازد به شوخي مي‌گويد: «بي‌خودي بزرگش كردن.» قاضي ضمن ادامه بحث درباره نفهمي ناباكف منشي‌اش را هم صدا مي‌كند. منشي چند دقيقه‌اي معطل مي‌شود تا بحث ادبي قاضي و متهم به سرانجام برسد. بعد قاضي به منشي‌اش مي‌گويد: «كفالت.» متهم به ساعت اشاره مي‌كند كه يعني ساعت دو بيست دقيقه است. قاضي مي‌گويد: «تا دو نيم وقت داري کفیل معرفی کنی وگرنه اوين.» متهم كه انگار هنوز شيرفهم نشده مي‌گويد: «خب، مدير مسئول روزنامه شعبه كناري دادگاه داره. صداش كنيم.» قاضي مي‌گويد: «اون بابا خودش متهمه. نمي‌تونه كفالت تو رو بكنه.» و به منشي تاكيد مي‌كند: «تا دو و نيم.» ساعت دو و نيم قاضي وارد اتاق منشي مي‌شود. متهم با دستبند كنار ميز ايستاده تا سربازي بيايد و به زندان منتقلش كند. قاضي مي‌پرسد: «كتابه رو تموم كردي؟» متهم سعي مي‌كند كتاب را از كيف بيرون بياورد. با هر چرخش مچ دستبند تنگ‌تر مي‌شود (چيزي كه اين سريال سازهاي تلويزيون هيچ‌وقت نمي‌فهمند). قاضي كتاب را مي‌گيرد و از جمع خداحافظي مي‌كند. اينكه نتوانستم جمله سين سيناتوس (اسم راوي همين بود به گمانم) خطاب به پاهايش را دقيق نقل كنم به خاطر اين است كه كتاب هنوز در دست آن قاضي است.

هفت جلدي چخوف ترجمه استپانيان بغير از دو جلد نمايشنامه‌هايش: زمستان سال ۷۹ تمام پيرزن‌هاي زهوار دررفته و آن پيرمردهاي لق‌لقو و آن زن‌هاي بچه به بغل و باقي دزدان صندلي ميني‌بوس‌هاي مسير غرب به انقلاب كه با يك ترمز به اطراف پرتاب مي‌شدند قطعا يك پسر لاغر موفرفري چكمه پوش را به خاطر دارند كه جلوي جلو، روي صندلي دنج كنار راننده فرو مي‌رفت و اوركتش را مثل پتو تا زير چانه بالا مي‌كشيد و كتاب سبزرنگي مي‌خواند و گاهي بلند بلند مي‌خنديد يا از شدت غافلگيري «دهنشو...» مي‌پراند و كلهم اجمعين مرام و معرفت «آبجي شما بفرما بشين» توي كتش نمي‌رفت. از همينجا براي آنها دست تكان مي‌دهم.

سنگر و قمقمه‌هاي خالي / بهرام صادقي: امروز يك بابايي را ديدم كه روي يقه كتش از اين آرم‌هاي عقاب گفتار نيك كردار نيك پندار نيك چسبانده بود. طبيعتا تمام مدت داشتم فكر مي‌كردم كه چطور يكجوري گند بزنم به ناسيوناليست بازي يارو كه ماجرا ناموسي بشود و دادش دربيايد و يكمي بخنديم. در شش و بش بودم خلاصه كه از كجا شروع كنم. ديالوگ‌هاي احتمالي را مرور مي‌كردم. به اينجا رسيدم كه اگر طرف بپرسد از ايراني بودنت راضي هستي چه جوابي بدهم؟ خب. قبل از آشنايي با داستان كوتاه‌هاي صادقي جواب مشخص بود. ايران و ايراني و زبان فارسي‌تان جملگي به تخمم. اما حالا با چيز مثقال انصاف هم نمي‌شود همچين حرفي را زد. شما كه غريبه نيستيد، يكوقتايي دلم به حال غير ايراني‌ها مي‌سوزد كه فقط به دليل متولد شدن در پاريس و لندن و نيويورك براي تمام عمر از ظرائف زباني و طنز صادقي كه فقط براي آدم زاده شده با زبان فارسي و زندگي كرده در اين جغرافيا مي‌تواند قابل درك باشد، محروم هستند. داستان‌هاي كوتاهش ترجمه هم كه بشوند براي آنها چيزي بيشتر از بهترين داستان‌كوتاه‌هاي ريموند كارور و ساير نويسندگان معاصر آمريكايي نخواهند بود. اما ما كه مي‌دانيم. آنها كجا و بهرام صادقي كجا. اما نگران نباشيد. من تا يك ماه ديگر هفته‌اي سه روز اين بابا را مي‌بينم. قطعا درباره منشور حقوق بشر كورش كبير و اختراع چرخ به دست پرتوان ايرانيان گپ خواهيم زد.

سيرت ‌النبي / رفيع‌الدين اسحاق ابن محمد همداني: همينقدر بدانيد كه اين كتاب اولين تاريخ جامع اسلام است كه جمع آوري و ثبت وقايعش كمي پس از وفات پيامبر اسلام آغاز شده. اين يعني اصل جنس. داغ داغ. نه شيعه و سني مطرح بوده آن زمان و نه عالمان مغرض و راويان كاذب و نه هيچ چيزي كه بشود در اصل جنس بودنش شك كرد. اين كتاب با زباني صادقانه-ابلهانه به شما مي‌گويد كه اصل اصل ماجرا از همان اول چه بوده. از همان اول ماجرا. و من كه تا يازده سالگي در مراسم دعاي كميل مدرسه مثل ابربهار اشك مي‌ريختم و از شش سالگي نماز خواندن را شروع كردم و تا مقطعي آينه دق بچه قرتی های فاميل بودم وقتي به آن جايي رسيدم كه هر بچه‌اي توي خانواده‌هاي سنتي-مذهبي بهش مي‌رسد كه اصطلاح كوتاهش مي‌شود اينكه: آيا نماز بخوانم يا نخوانم كه اگر نخوانم و آن طرف يك چيزي باشد دهنم آسفالته است اما اگر بخوانم و آن طرف هيچي نباشد چيزي از دست نداده‌ام و اينجاست كه راه آينده مشخص مي‌شود، وقتي دعواي غنائم جنگي بين انصار و مهاجرين و چرب كردن سيبيل ابوسفيان و سهم نبوت و اينها را كه خواندم، راستش فكر كردم هوا خيلي گرم است و كولر خانه خوب كار نمي‌كند. نگو اصلا زمستان بود يا هرچه بود تابستان نبود.

در جستجوي زمان از دست رفته / مارسل پروست: مي‌فهمم كسي كه سلين و چخوف و صادقي و خيام و داستايوفسكي نخوانده چطور زندگي مي‌كند. مثل همه. اما باور كنيد اغراق نمي‌كنم كه نمي‌فهمم كسي كه پروست نخوانده چطور زندگي مي‌كند. مثلا وقتي توي رستوران آن پسر مو سيخ سيخي را مي‌بيند كه با نگراني نگاه آن دختر لپ قرمزي جين پاره پوش را دنبال مي‌كند، آيا مي‌فهمد كه اين موجودات ظاهرا مبتذل و رقت‌انگيز بازيگران بزرگترين تراژدي عالم هستند؟ مي‌فهمد آنها سخت‌ترين دردهاي بشري را تجربه مي‌كنند؟ اين تنها كتابي است كه فكر مي‌كنم تا آخر عمر اثرش را روي نگاه ما به دنيا حفظ مي‌كند. (مخصوصا براي آدمي كه در طول شش ماه گوشش به تلفن و چشمش به جملات كمرشكن پروست بوده.)

خيابان يك‌طرفه / والتر بنيامين: چه مي‌شود گفت؟ ببين خودش چه مي‌گويد: «همه‌ي اديان گدايان را گرامي داشته‌اند. زيرا وجود آنان اثبات مي‌كند كه در عمل صدقه دادن كه در آن واحد ملال‌آور و مقدس، مبتذل و حيات‌بخش است، خرد و اخلاق، ثابت‌قدمي و ضوابط به نحوي رقت‌انگيز نابسنده است.»


سفر به انتهاي شب / لويي فردينان سلين: هنر فحش دادن، يعني هنر درست فحش دادن، يعني دقيقا وقتي آمپر بچه باحالي مي‌چسباند كه ببين چقدر بددهنم، چقدر ساختار شكن و گند زننده به عالمم، عمو لويي گوش ات را مي‌گيرد و مي‌گويد: بگير بشين بابا.

توضيح‌المسائل / امام خميني: جايي كه براي اولين بار فهميدم زن‌ها را واقعا مي‌شود... تازه كاملا شرعي. هيچ گناه كه ندارد هيچي بلكم صواب هم دارد. نفر بعدي كه اين را به من گفت هم‌كلاسي‌ام بود.


[دعوت براي ادامه بازي: ضمن حواله يك «گوگولي مگولي» براي همه برادران و خواهراني كه در طول اين بازي خودشان را «كرم كتاب» يا «كتاب‌خور» معرفي كرده بودند، از تمام كساني كه اسمشان در ليست پيوندهايم هست دعوت مي‌كنم تا در اين بازي شركت كنند. فقط سر جدتان اگر كتاب را غير از براي وقت گذراني مي‌خوانيد و احيانا با آن پز مي‌دهيد يا كتاب خواندن براي‌تان تفاوت فاحشي با سريال بانمك تماشا كردن دارد بي‌خيالش شويد كه به صواب نزديك‌تر است.]



بيرون داغ بود. سينما آزادي خنك بود. چانه‌هاي‌مان گرم شد و از كنگره بيستم حزب كمونيست شوروي حرف كشيد به لزبین بودن زن‌ها. كه بعله. تمام‌شان هستند اما بعضي‌شان رو مي‌كنند. كه «ديدي چطور از باسن و پروپاچه هم حرف مي‌زنند و نگاه‌شان تا كجاها مي‌رود؟» خواست لزبين بودن زن‌ها را هم وصل كند به پُتي بورژوازي تا من - مثل هميشه - «پُتي» گفتنش را هم در ادامه كيف دست گرفتنش از قماش همان خرده بورژوازي كه با نفرت تلفظش مي‌كرد، با تمام قوا بكوبم توي صورتش و او هم - مثل هميشه - يك ماركي از رخت و لباسم دربياورد و باز تهش خنده و آه و حسرت بماند كه گفتم «بي‌خيال. خودت چطوري؟» انتظار «داغون» شنيدن داشتم يا لااقل خرابي، افتضاحي چيزي تا مطمئن شوم بدتر از هميشه نيست. هيچي نگفت. لب پايينش را جلو آورد و لاي سيبيلش فوت كرد. گفتم «يعني اينقدر؟» ادا درآورد و لودگي كرد. با مشت اسلوموشن توي چانه‌اش كوبيد و زبانش را بيرون انداخت. گفتم«خب به خودكشي فكر كن. به ادا اطفار دور و بري‌ها وقتي خبر را مي‌شنوند، به يادنامه‌اي كه با رفقا برايت مي‌نويسيم و دستت مي‌اندازيم، به متن نامه آخر. به راهش، امكانش.» گفت «كجاي كاري عمو. تمام شد. اثر نمي‌كند.» گفتم «حتي اندازه يك كدئين كوچولو؟» زبانش را چسباند به سقف دهنش و صداي تقي درآورد. تازه يادمان افتاد كه سينما آزادي خنك است اما نمي‌شود سيگار كشيد. بيرون همچنان داغ بود اما مي‌شد سيگار كشيد. 


ـ زن‌ها، باور كنيد برادران، اين زن‌ها كافي است خودشان را قانع كنند كه راست مي‌گويند. آنوقت است كه با خاطر جمع دروغ مي‌گويند. دسته جمعي! لكاته‌هاي عقب‌افتاده احترام سرشان نمي‌شود. هميشه يك‌مشت دروغ سري‌دوزي شده آماده لاي بند جوراب‌شان دارند. فرقي ندارد كي هستي. مي‌خواهي افلاطون باش يا راننده تاكسي... جسارت نباشد آقاي راننده. حرف سر احترام است. عجوزه‌ها همان دروغي را به من و شما مي‌گويند كه به افلاطون مي‌گويند و اگر پايش بيافتد به عمله ساختمان هم مي‌گويند، نعوذبالله به خود خدا هم.. وگرنه درد ندارد كه دروغ. فوق فوقش يك تيپا توي ماتحت‌شان و خداحافظ. اما اين بي‌حرمتي‌شان جا مي‌اندازد. درد دارد. چرك مي‌كند و گند مي‌زند به هيكل آدم. آقا هنوز كه هنوز است... سال چند است؟ دوهزاروده؟ دوهزارو بيست؟ هنوز كه هنوز است اَت يك شب مانده به عروسي پاي‌شان مي‌رود روي قالب صابون و ليز مي‌خورند و آن چيز كوفتي‌شان جر مي‌خورد. هميشه هم توي حمام. اِ اِ اِ... شاهد هم دارند پست‌فطرت‌ها، هميشه شاهد دارند... براي اينكه پول دوخت و دوز ندهند ها. مادر و خواهر ناكس‌تر از خودشان هميشه آماده به شهادتند. مادر پتياره‌شان مي‌گويد دست بگذارم روي قرآن كه دخترم آفتاب مهتاب نديده. برو سليطه، برو... باز به شرف اين رفوگر‌ها به خدا. لااقل صدتوماني خرج مي‌كنند كه آدم را تحقير نكنند. باباي ديوث‌شان هم بر و بر نگاهت مي‌كند و يكبند التماس مي‌كند. آبرو داريم ما آبرو داريم. ارواح ننت. آبرويي نشان‌تان بدهم... بايد بگوييم. نبايد حناق بگيريم. نه. نبايد دهن به دهن اين ضعيفه‌هاي پاچه ور ماليده گذاشت. بايد به باباهه گفت خودت مي‌داني و دختر سوراخت. بگير به دندان ژتون بفروش. همينطوري بايد بگوييم خدا به سر شاهده. تا ريال آخر خسارت را نگيريم نبايد دست‌ از سرشان برداريم. هفت هشت ده تومن خرج كنيم كه دختر دهني ديگران را بگيرم؟ بيلاخ. آقا به قرآن... ببخشيد سر شما را هم درد مي‌آورم... به قرآن زور دارد. بايد قرض كنيم تا شب چله ظرف ميوه كه مي‌بريم دوتا تكه طلا هم بگذاريم روش. عيد يكجور، عيد قدير يك‌جور، عيد فطر و قربان و... تمامي هم ندارد بي‌صاحاب. بعد صبح روز عروسي مادر... خيلي عذر مي‌خواهم... جـنده‌خانم مي‌گويد ديدي چه خاكي به سرم شد؟ ديشب دخترم توي حمام خورد زمين. همين. حالا بدو به خنچه‌برها شاباش بده. به ولاي علي زور دارد. تو كـونت را پاره كني كه خرج عروسي بدهي، يكنفر قاه قاه به ريشت بخندد كه داري دهني‌اش را مي‌بري توي حجله. زور ندارد آقا؟ به ابوالفضل زور دارد.

ــ چرا آقا. خدا به شما صبر بدهد. خيلي سخت است.

ـ من كه خدا را صد هزار مرتبه شكر از زن و زندگي‌ام راضي‌ام. تعریف از خود نباشد مردم حسرت زندگی من را می خورند. به طور كلي عرض كردم. همين كنار اگر نگه داريد... چقدر تقديم كنم؟