نهايتا هر ماه زير رسيد حقوقم مينويسم «دريافت شد» يا خيلي زحمت بكشم «اصل چك دريافت شد» كه اصلا مهم هم نيست چي مينويسم چون دستخط خودش نشان ميدهد كه خودم دريافت كردهام. تا همين چندوقت پيش پاكنويس كردن دفتر علومم هم با مادرم بود. حالا از اين بابت خجالت نميكشم. آنوقتها هم نميكشيدم اما به كسي بروز نميدادم. وقتي كار كردن را شروع كردم هنوز كامپيوتر فقط ابزار كار حروفچينها محسوب ميشد كه ظاهرا تنها برنامهاي را كه باز ميكرد زرنگار بود كه باهاش تايپ ميكردند و همين تايپ با زرنگار هم شبيه دومجهولي حل كردن، با آنهمه فلش و به اضافه و منها كه آخرش هم نفهميدم يعني چي. مثل همان دومجهولي كذايي. تايپيست بودن آن زمان هنوز تخصصي به شمار ميآمد. اوج تكنولوژي دريافت خبر ما تلكس ايرنا بود كه يك روز درميان خراب ميشد و وقتي كار ميكرد ديگر كسي جلودارش نبود، هر جفنگي كه خنگ و خلهاي خبرگزاري رسمي اراده ميكردند از دهنهي پرينتر بيرون ميآمد. با چنان لرزش و صدايي كه آرزو ميكرديم كاغذش تمام بشود تا صداي هم را بشنويم. سوسولبازي خبرگزاريهاي رنگ و وارنگ مال خيلي بعدتر از اين حرفهاست. من از زماني حرف ميزنم كه زير عكسها مينوشتيم منبع: اينترنت. آنوقتها هر روز مينوشتم. با همين دستهايم. توي مدرسه هم كه يكبار والدينم را خواستند تا از خطم شكايت كنند، اينقدر نمينوشتم كه براي روزنامه. البته همچين اجباري هم نبود. همين پروسه تبديل خط به حروف تايپي و فردا صبحش هم چاپي، هيجان داشت. حالا كه فكرش را ميكنم ميبينم بلد نبودم غير از نوشتن روي كاغذ چطور ميشود صفحات را پر كرد. وقتي بزرگتر شدم، آنقدر كه به خبرنگارهاي خبرگزاري تازه تاسيس ايسنا بگوييم جوجهدانشجو، تازه يادگرفتم وجب كردن كاغذ تلكس و چپاندنش توی روزنامه و اصولا لايي كشيدن يعني چي.
قبلتر از اينها استعدادم را کشف كردم. همان زمان شروع به كارم بود. وقتي يكبار بعد از ساعت كاريام رفتم حروفچيني و ديدم سهچهارتا تايپيست و ويراستار و نمونهخوان افتادهاند روي كاغذي، انگار نقشه گنجي چيزي باشد با دقت وارسياش ميكنند. احتمالا به دوست تايپيستي كه رابط تحريره با امور فني بود پراندم كه «يدونه از اون جكات بگو كه گوجهه نهايتا رب ميشه بخنديم. ياهاهاها». اين را هميشه من ميگفتم اما اگر من هم نبود افراد ديگري وظيفهام را انجام ميدادند و شگفتانگيز بود كه او در بدترين شرايط هم نه نميگفت: «اين جديده... گوش كن ... هاهاها... ببين... هاها... سه تا موز داشتن ميرفتن... هاهاها...» به نظرم بيرحمانهترين كاري كه كردم اين بود كه يكبار توي چشمهايش نگاه كردم و گفتم اين جكها وقتي كه دوم دبستان بودم کلاس اولی ها را ميخنداند. اما برادر ما به اين سادگيها از رو نميرفت. هميشه توي ذهنش يك گوجه فرنگي يا موز يا سيبزميني در حال رفتن بود كه هيچوقت تصميم نميگرفت ترتيب يك نفررا بدهد يا يك نفر ديگر ترتيبش را بدهد. زني هم نداشت كه بهش خيانت كند. همانطور كه عرض كردم نهايتا زمين ميخورد يا مثلا به تير چراغ برق. به هر حال بعد از زمين خوردن گوجه بود يا بعدش كه گفتم اينو كه هنوز نزديد كه بابا جان. (يعني تايپ نكرديد.) او هم داغ دلش تازه شد و هروقت اين اتفاق ميافتاد لهجهاش غليظتر ميشد: ائوووو چه پررویی تو بُخدا. و چيزهايي گفت درباره خطم كه خواندنش هر روز دهن تايپيستها و مصححها را آسفالت ميكند و از اين قبيل گله گزاريها كه قاعدتا باید به عروسي پسرم ختم ميشد.
خب. اين اولين بار نبود كه كسي در خواندن خطم دچار مشكل ميشد. آخرين بار نسبت به آن تاريخ اولين دوستدخترم بود كه تازه باهاش آشنا شده بودم و داشتم اولين هديهاي كه آدم در زندگي به دوستدخترش ميدهد را بهش ميدادم. طبيعتا رنگ عوض ميكردم و فشار خونم بالا و پايين ميرفت و از غدد توليد كننده عرق روي پيشانيام كار ميكشيدم. حدس اينكه هديه چي بود هم سخت نيست اگر بدانيد كلا سي هزارتومان حقوق ميگرفتم و پنج هزارتومان كرايه ماشين داشتم و پانزده هزارتومان قسط و باقي هم ميماند براي نهارها و رخت و لباس. طبيعي است وقتي آدمي كه هنوز ريشش درنيامده تيريپ دست توي جيب شدن و از «باباهه» پول نگرفتن ميگذارد بايد به معنويات توجه ويژهاي نشان بدهد. انتشارات علمي-فرهنگي هم كه همان بغل مغلا بود. دختره گير داد كه الا و لابد بايد يك چيزي گوشه كتاب بنويسي و تاريخ بزني كه يعني يادگاري بازي. اينكه خودكار ندارم و حالا وسط خيابان چيزي يادم نميآيد و ديرم شده و بده ببرم خانه بنويسم هم جواب نداد. خودكارش را گرفتم و كتاب را روي زانو گذاشتم و نوشتم. تا مدتها زمزمه تلفني بعد از نيمه شبمان اين بود كه جريان «سر» چيست و حالا كه موضوع راجع به «سرو قامتان» است پس علامت تعجبش مال چيست كه توضيح ميدادم شعر حافظ علامت تعجب ندارد و آن «با» است (توجه داريد كه؟ هنوز نداي علامتگذاري شاملو به گوشم نرسيده بود و كيارستمي هم كه اساسا اختراع نشده بود.)
عرض ميكردم كه حروفچين روزنامه اولين كسي نبود كه نميتوانست خطم را بخواند. از همان اول اولش همه همين مشكل را داشتند اما وقتي حروفچين قديمي يك روزنامه قديمي كه فكس جوهر قاطي كرده ميخواند و تلكس بيرنگ و كاغذ نصفه و كلهم اجمعين افتخارش توي زندگي خواندن خطهايي بود كه هيچ اميدي به خوانده شدن ندارند، نميتوانست خط يك نفر را بخواند يعني آن يك نفر استعداد ويژهاي دارد. آنجا بود كه براي اولين بار با حقيقت خطم مواجه شدم.
بعدها هم البته بلاهاي ديگري سرم آمد. مثلا سالها بعد اعتصاب نمونهخوانها در روزنامهاي كه تازه در آن شروع به كار كرده بودم را مشاهده كردم يا آدرسي كه با عجله يادداشت كرده بودم و در شهري غريبه از جيبم بيرونش آوردم و ديدم عملا گم شده محسوب می شوم و اينجور جريانات تا اينكه بالاخره تايپ كردن كشف شد.
از زمان كشف تايپ به بعد غير از نوشتن رسيد حقوقم چيزي نمينوشتم كه آن را هم چون نميشد تايپش كرد. از شما چه پنهان هروقت يكي از رفقا - اعم از زن و مرد - را ميديدم كه با خط خوش چيزي مينويسد، به پاي خصلتهای زنانهاش ميگذاشتم (و میگذارم) و خاطر جمع بودم كه بعضيشان ابرو برميدارند و خط لب ميكشند، خب. خطشان هم خوب است ماشالله. گذشت تا سه روز پيش كارم به پستخانه افتاد و آن كثافتكاري آدرس نوشتن و وسواسهاي دندانه و نقطه و قوس و تيزي خ و ل دو تکه شده و اين مزخرفات. اينها را گفتم تا برسم به اينجا كه طبق آخرين اخبار بستهاي كه سه روز پيش پست كرده بودم هنوز به مقصد نرسيده.
كجا ميري؟
فرحزاد
كه چه كار كني؟
ذغالاخته بخرم.
يا وقتي تلفن زنگ ميزند و باید دستم را تکان بدهم اما پیدایش نمی کنم. تلفن را نه. دستم را. غلتي ميزنم تا دست ديگرم را به دنبالش بفرستم. از كتفش ميگيرم و ميروم پايين. پلاستيك است. سعي ميكنم تكانش بدهم. انگشتهايش را باز و بسته ميكنم. دويدن خون را توي رگهايش حس ميكنم. با كمك دست ديگر تا جلوي چشمم بلندش ميكنم و میبینم دست خودم است. درست همین لحظه:
خواب بودی؟
نه
پس چطور متوجه نشدی دستت زیر بدنت خواب رفته؟
درازکش یه فیلم جفنگ میدیدم.
يا وقتي براي دراز نكشيدن، روي مبل تكنفره فرو ميروم و ذغالاخته نمكزده ميخورم و فيلم جفنگ تماشا ميكنم. و بعد يك فيلم ديگر. و بعد دوباره تا بالاخره در يك لحظه مچ خودم را ميگيرم. بدون اينكه چيزي بپرسم فقط به خودم نگاه ميكنم. بدون سرزنش. بدون نگراني. مثل جلوي آينه.
به لئون ورت
از بچهها بابت تقديم كردن اين كتاب به يك بزرگسال عذر ميخواهم. يك دليل مهم دارم: اين آدم بزرگسال بهترين دوستي است كه در تمام دنیا دارم. بهانه ديگري هم دارم: اين آدم بزرگسال ميتواند همه چيز را بفهمد، حتي كتابهاي كودكان را. سومين دليلي كه دارم: اين آدم بزرگسال در فرانسه زندگي ميكند، جايي كه گرسنه و سرد است. او به تسلي احتياج دارد. اگر تمام اين بهانهها كافي نيستند، ميخواهم دوباره بگويم اين كتاب به كودكي كه يكوقتي اين آدم بزرگسال بوده. همهي آدم بزرگها اول بچه بودند. (اما كمتر كسي ميان آنها وجود دارد كه اين را به ياد بياورد.)
تقديمنامهام را تصحييح ميكنم:
به لئون ورت
وقتي پسربچه بود
ما داشتيم با هم حرف ميزديم. يكبار ديگه هم بهت گفتم. اصلا موضوع جدي نبود. حرفاي معمولي. توي اين مايهها كه من يك هفتهست نخوابيدم و آدم بايد بالاخره هفتهاي يكبار بخوابه و درست همون وقتي بخوابه كه خوابش مياد. اون هيچوقت سابقه بيخوابي نداشته. مثل مرغ ساعت يازده ميخوابه و پنج صبح بيدار ميشه. بايد براش توضيح ميدادم كه اگر درست همون وقتي كه خوابم مياد نخوابم ممكنه تا يك هفته ديگه بيدار باشم. شايدم بيشتر. كه خيلي كم پيش مياد احساس كنم بايد همين لحظه بخوابم و الان درست همون لحظهست. حرفاي تكراري كه هيچوقت نميتونه بفهمه و مجبورم باز براش توضيح بدم اما باز نميفهمه. چرا عصباني بشم؟ منم نميتونم برنامه خوابشو بفهمم. هزاربار توضيح داده. تازه عصباني شدن اون به خوابش لطمهاي نميزنه اما من وضعم فرق ميكنه. اگر خوابه بپره ديگه نميشه كاريش كرد. هفته اول مثل مستي آبجو.. بد نميگذره. هفته دوم اما ديگه نميتوني خودتو كنترل كني. سياه مست ميشي. كارهايي ميكني كه به عقل جن هم نميرسه. به فكر سروسامون دادن زندگيت ميافتي. خريد ميكني... وحشتناك خريد ميكني. به دوستاي قديميت زنگ ميزني و مجبور ميشي خودتو معرفي كني. خوردن به كار تبديل ميشه. از همه عذرخواهي ميكني و با همه دعوا ميكني. هردوش به دلايل جفنگ. سیگار مزه کاغذ ميگیره. اعتراف ميكني. درددل ميكني. مثل حالا. با دم دست ترین زنی که میشناسی می خوابی و از خودت کار میکشی که خوابت بگیره اما هشیارتر میشی. وقتي طول بكشه ممكنه كارهاي خطرناكتر هم ازت سر بزنه. فكر ميكني چي شد من يكدفعه زن گرفتم؟ فکر فروش خونه و کاسبی و حتی باور ميكني چند بار به فكر بچهدار شدن افتادم...؟ توي همون حال. اين چيزارو نميفهمه. اون روز هم گفتم براش. بچه سينهخيز رفته بود زير دامنش. همون اوائل حرف زدنمون. گفت اين پيشي كوچولوي ملوس باهات كاري نداره. تا ظهر تلويزيون ميبينه و بعد هم نهار ميخوريد و ميخوابه. شبم كه من خونه م و مادرش مياد دنبالش. تو بعد از نهار بگير بخواب. اصلا منتظر نشد جواب بدم. رفت سر كار. من چه كار ميتونستم بكنم؟ رفتم روي كاناپه بخوابم كه مثلا مواظبش باشم. تلويزيونو روشن كردم. اصلا عين خيالش نبود كه كارتون پخش ميشه. ورجه ورجه ميكرد. انواع و اقسام صداها رو تولید می کرد. با كله شيرجه ميرفت روي زمين يا روي شكم من. براي اينكه بلايي سرش نياد با يه روسري نرم پاشو بستم به پايهي ميز. يكمي گريه كرد بعد آروم شد و مثل آدم تلويزيون تماشا كرد. سر ظهر هم كه آتي زنگ زد گفتم كه جانور غذاشو خورده و خوابيده. گفت دلت میاد؟ گفت معصوم يا يه چيزي تو همين مايهها. محض اينكه يه چيزي گفته باشم گفتم. قصدي نداشتم، باور كن. تو كه منو ميشناسي. همين حرفايي كه با هم ميزنيم. چميدونم... صكث همين كنجكاويه بچگونهست و اگر گناه بدونيمش اين جانور ديگه معصوم نيست. اصلا حال حرف زدن نداشتم. فقط خواستم يه چيزي بگم قطع كنم برم بخوابم. بغض كرد و پرت و پلا گفت كه بچه صبحي رفته زير دامنش چون از جاي تاريك خوشش مياد و زير دامن مادرش هم ميره و اينا. گفتم اون اسمش زناي با محارمه. آها.. وقتي گفت ممكنه كنجكاوي بچگونه باشه بهش گفتم صكث همون كنجكاويه و باقيش بيگاريه، توی رودربايستي.. همچين چيزايي گفتم. فكرشم نميكردم كار به اينجا بكشه. بچه هم چيزيش نشد. كولي بازي در ميآورد. به خاطر گندی که به فرش زده بود لابد. تعریف کردم که برات. نميدونم. هر چي ميخواد بشه بشه. به تخمم.
[پازل: دومین دلیل ، سر شام]
