تبليغاتX
همه میدانند

يك نقطه سياه بود. قاشق را جلوي دهنم نگه داشته بودم و چشم توي چشم به هم نگاه مي‌كرديم. هيچي از بدنش پيدا نبود، اما حتما چشم داشت چون وقتي به هواي پوست برنج دهنم را باز كردم پريد. مثل غباري در هوا تاب خورد و دوباره نشست. آتي گفت «خيلي بد شده؟» چشمم رفت به طرفش كه بگويد نه، وقتي برگشت ديگر نبود. از نگاه آتي قاشق را توي دهنم خالي كردم. داشتم مي‌جويدم كه گذشت با تركيدنش برنج از خوني كه لابد مكيده رنگ مي‌گيرد، بال ظريف و شفافي كه با آن مي‌پريد، پاهايي كه با آن روي برنج مي‌نشست، چشم‌هايش كه بازشدن دهنم را ديدند، تنش كه شايد پرز داشت و خرطومش كه با آن غذا مي‌خورد. گفت «نيمرو درست كنم بذاري روي برنج؟» گفتم «همين خوبه». لحظه‌اي بعد دوباره برنج توي قاشق بود و قاشق نزديك دهنم. يك بشقاب پر هم آن پايين انتظارم را مي‌كشيد. تكه‌ي گوشت له شده و خورشت با هزاران ذره ناشناخته كه به خورد برنج مي‌رفت و سبد ظرفشويي كه تا من يك قدم فاصله داشت. گفتم «همينجوري‌ش خواب ندارم. زياد بخورم نصف شب زا به رات مي‌كنم.» اميدم به كتري بود اما او پيش از من بلند شد تا زير چايي را روشن كند.

[پازل: دومین دلیل]


خيلي وقت است كه حس مي‌كنم در يك داستان‌ پليسي زندگي مي‌كنم. اتفاقات غريبي مي‌افتد، همه چيز جفنگ است. حل نمي‌شود. ساده هم نمي‌شود و هر چه مي‌گذرد بيشتر حيرت‌زده‌ام مي‌كند. اما گاهي، به ندرت نشانه‌هاي كوچك بي‌ربطي ظاهر مي‌شوند و ناگهان يك لامپ زپرتي براي چند ثانيه تمام دنيا را روشن مي‌كند.

دوستي پيغام گذاشته بود كه اتفاقي بخشنامه‌اي را ديده كه تاريخش ارديبهشت ماه امسال است. پرسيده بود خبر داري «کمک هزینه خوار و بار "ماهانه!!" برای کارگران مجرد چهارصد ریال (در بخشنامه تاکید شده بود چهل تومان) و برای کارگران متأهل هشتصد ریال (تأکید شده بود هشتاد تومان)! ماهانه است؟!» تمام علامت تعجب‌ها از اوست. اين نوشته‌ي اوست كه اينجا كپي كردم. پيداست كه گيج شده. نمي‌داند اين هشتاد تومان را چطور تحليل كند. براي ما كه در ايران زندگي مي‌كنيم هشتاد تومان يك رقم مرده محسوب مي‌شود. به هيچ دردي نمي‌خورد. پول هفت هشت حبه قند است... اگر جايي قند را دانه‌اي بفروشند و تازه با شرط تاهل. او گيج شده و ناباور از من مي‌پرسد. خب، من هم بايد پاسخ بدهم كه هفت-هشت سال است اين ارقام را پيگيري مي‌كنم و درست به اندازه او متعجب مي‌شوم. او هم تا هشت سال ديگر باز با ديدن اين رقم تعجب مي‌كند. من هم هشت سال ديگر براي سال شانزدهم با ديدن اين رقم تعجب خواهم كرد. همينطور تا تهش. به او مي‌گويم كه اين گيج شدنت شريف است. او هم آنقدر باهوش هست كه بداند خودم را دلداري مي‌دهم.

 از وليعصر تا انتهاي نيايش اگر رفيق پايه‌اي كنارم باشد «پرادو» ها را مي‌شماريم. گاهي هم شرط مي‌بنديم. من بالاي بيست تا مي‌بندم و هميشه به شاهين نرسيده شرط را برده‌ام و باقي راه با ديدن هر پرادو فقط لبخند مي‌زنیم. (توجه كنيد كه اين تعداد پرادو به سمت غرب تهران در حركتند كه از انتخاب محل سكونت، انتظار خوش سليقگي در انتخاب ماشين هم از آنها مي‌رود. از غرب به شرق قطعا تعداد پرادو‌ها بيشتر مي‌شود.) خب. قيمت ميانگين پرادو را پنجاه ميليون تومان در نظر بگيريم و يك ضرب و تقسيم ساده انجام بدهيم. هشتاد و پنج درصد كارگران كشور با قرارداد موقت و پيماني استخدام مي‌شوند كه پايه حقوق دريافت مي‌كنند. پايه حقوق امسال حدود دويست هزار تومان است. بگيريم سالي ۵/۲ ميليون درآمد دارند. اين آدمها با خانواده (ميانگين) چهار نفره‌شان اگر به مدت بيست سال نه آب و غذا بخورند و نه پوشاك بخرند و نه هزينه اجاره مسكن داشته باشند و نه بيمار بشوند و نه بچه‌هاي‌شان تحصيل كنند و نه هزار كوفت و زهرمار ديگر و فقط كار كنند آنهم روزي هشت ساعت، مي‌توانند يكي از همين لگن‌ها را خریداری کنند تا ما بهشان بخندیم. بعد از بيست سال!

در اتوبان نيايش اگر تنها باشم حوصله شمردن پرادو ها را ندارم، هر بار كه از كنارشان رد مي‌شوم و يا آنها از كنارم رد مي‌شوند (كه احتمال دوم قوي‌تر است) به ياد هشتاد تومان هزينه خوار و بار ماهانه مي‌افتم و در عين حال حساب و كتابم را در ذهن ادامه مي‌دهم تا ببينم با كسر كدام خرج اضافي مي‌توانم هر چه سريعتر براي قايقم يك موتور ششصد و پنجاه هزار توماني هوندا بخرم. نهايتا تا شمال بعدي.


«زنان پس از ازدواج با دريافت حقوق كامل، 2 ساعت از ساعت كاري شان كم خواهد شد، در حالي كه حقوق خود را به طور كامل دريافت خواهد كرد. بر اساس اين طرح لايحه در مرحله بعدي با تولد فرزند اول، يك ساعت كاري كمتر شده و با به دنيا آمدن فرزند دوم، ساعت كاري دوباره كاهش مي‌يابد. (احمدي‌نژاد در جمع زنان نخبه و صد البته ايثارگر ۴/۴/۸۷)

  كار روزانه (ميانگين) ۸ ساعت. با ازدواج ۲ ساعت كسر ميشه و ميمونه ۶ ساعت. با زاييدن هر بچه يك ساعت كسر ميشه. پس با اين حساب بعد از ۶ شكم زايمان ديگه احتياجي به كار كردن نيست و لابد با ۷ تا اضافه كاري هم مي‌گیرن. اوكي:

 دختر خانوم شاغل تشريف دارن؟
- البته
شغلشون چيه؟
ـ زدن تو كار زاد و ولد

وي در پايان ضمن حواله چشمكي به ناحيه بنده، تاکید فرمودند: «در خصوص ارائه اين لايحه عقب نشيني نخواهم كرد؛ چرا كه بعد از مطرح شدن اين لايحه‌ متاسفانه برخي فشار آوردند و عده‌اي نيز عقب نشيني كردند اما من اهل عقب نشینی نیستم.» (همان سخنراني)

شایان ذکر می باشد ايشان دو سال پيش هم تصریح فرموده بودند: «این غربی‌ها خود دچار مشكل هستند و چون رشد جمعیت‌شان منفی است، از این امر نگران هستند و می‌ترسند كه جمعیت ما زیاد شود و ما بر آنها غلبه كنیم، به همین خاطر مشكل خودشان را به دیگر كشورها صادر می‌كنند.» (مجلس ۳۰/۷/۸۵)


ما در سالن يك خانه ييلاقي هستيم. همه چيز به طرز اغراق آميزي سفيد است. در و ديوار و كف و پرده و فرش و تلويزيون و كاناپه و حتي تابلوها.. اين اغراق كار من است تا شما اگر مي‌خواهيد خواننده اين داستان باشيد در ِ تخيل‌تان را بگذاريد و فقط آنچه من مي‌نويسم را بخوانيد. خب. به نظرم ساعت حوالي چهار بعد از ظهر است. مردي كه انگار تازه از خواب بيدار شده از اتاقي بيرون مي‌آيد و به سمت پنجره بزرگ و پرنوري مي‌رود و برای آنکه کاری کرده باشد گوشه پرده را كنار مي‌زند. مطمئن نيستم تصويري كه از مرد در ذهن دارم را شما هم ببينيد. نبايد خميازه بكشد و خودش را كش بدهد. او را از پف چشم‌ها و ته ريش يك روزه‌اش بشناسيد. اگر كمي هم منگ به نظر مي‌رسد شك نكنيد كه خودش است. اين آدم با پشت دست گوشه‌ي پرده را نگه داشته و بيرون را نگاه مي‌كند. صداي موج مي‌آيد و لابلايش هم  خنده‌ي تيزي كه نمي‌توان مطمئن بود از زن است يا مرد و يا حتي بچه‌اي و شايد هم جیغ پرنده ای باشد، كسي چه مي‌داند. ما بيرون را نمي‌بينيم. از چشمهاي مرد مي‌شود فهميد كه در ساحل حادثه‌اي را دنبال مي‌كند. نمي‌دانم دقيقا چقدر طول مي‌كشد اما بالاخره پرده را رها مي‌كند و به سمت همان اتاقي كه ابتدا از آن بيرون آمده مي‌رود. ما به همراه او مي‌رويم و اتاق خواب را مي‌بينيم. اينجا هم غير از سفيد رنگ ديگري ندارد. مرد بدون عجله كشوها و كمد را زير و رو مي‌كند و لباس‌هايي را در ساك دستي كوچكي جا مي‌دهد. بعد زيپ ساك را مي‌كشد و از اتاق بيرون مي‌آيد. حالا در خانه را باز مي‌كند. ساك را بيرون مي‌گذارد و در را مي‌بندد. ما همراه ساک پشت در می مانیم. می توانیم حدس بزنیم که او بعد از بستن در به سمت کاناپه می‌رود. يكي از كوسن‌ها را بر مي‌دارد و روي زمين مي‌اندازد و خودش هم به پهلو دراز مي‌كشد. تلويزيون روشن است و احتمالا مناظري از زير دريا نمایش می دهد. يك گله ماهي‌ و چند برگ دراز كه زير آب مي‌لرزند. از این لحظه تا قیامت فقط مردي را تجسم می‌کنیم كه به پهلو، رو به تلويزيون روشن دراز كشيده است.

خب، داستان خيلي وقت است كه به پايان رسيده اما چه اشكالي دارد اگر در زماني نامعلوم دوباره به اين خانه بازگرديم و همان مرد را ببينيم كه روي سينه خوابيده و با صداي آواز نامفهومي چشم‌هايش را باز مي‌كند. آوازي آرام و بي‌هدف. شبيه زمزمه‌ي كسي كه از سر بي‌حوصلگي فقط دلش مي‌خواهد چيزي بخواند تا صداي خودش را بشنود. ادبيات اگر نتواند اين كار ناقابل را براي ما انجام دهد به هیچ دردي نمي‌خورد.

* سلین در مصاحبه ای همچین حرفی زده.