تبليغاتX
همه میدانند

براي من دشوار است حرف‌هاي يكي از شريف‌ترين آدم‌هايي كه شناخته‌ام را نقد كنم، من كه اينجا لم داده‌ام و نگران سرد شدن چايم هستم تا مرد بزرگي كه از شش ماه پيش در زندان است و اينطور كه ايستادگي كرده بايد تا پنج سال ديگر هم بماند. پس چيزهايي كه مي‌نويسم را بگذاريد به حساب يادآوري، از سر دوستی و دلسوزی.

منصور اسانلو از زندان اوين به خبرنگار سايت نوروز تلفن زده تا حمايتش را از ليست حاميان خاتمي اعلام كند. مي‌توانيم بگوييم هر كسي مختار است كه ابراز عقيده كتد. اما ببينيم نوروز اسانلو را چطور معرفي مي‌كند: «منصور اسانلو رئيس سنديكاي اتوبوس راني تهران و حومه..» او منصور اسانلوي خشك و خالي نيست. خبر چهار بار به ما مي‌گويد او رئيس يك سنديكاست پس وقتي با اين عنوان معرفي مي‌شود موضع سنديكا را بيان مي‌كند، حتي وقتي مي‌گويد: «اينجانب كاملا به صورت مستقل و به دور از فضاسازي هاي سياسي در زمينه انتخابات مطالعه و بررسي كرده‌ام و به اين نتيجه رسيده‌ام..» معني‌اش مي‌شود اينكه: اينجانب به صورت مستقل به اين نتيجه رسيده‌ام كه حمايت سنديكاي رانندگان شركت واحد را از ليست انتخاباتي خاتمي اعلام كنم. اين اعلام موضع علاوه بر اينكه خلاف مرام «سروري ستيزي» سنديكاليست‌هاست، خلاف مرام شخص اسانلو است كه به شهادت اعضاي هيئت مديره سنديكا در طول فعاليت سنديكايي‌اش هرگز خودراي نبوده، حتي در روزهاي سخت اعتصاب.
در واقع اسانلو بهتر از هر كسي مي‌داند كه ورود يك كارگر به سنديكاي مستقلي مثل سنديكاي شركت واحد بدون هزينه نخواهد بود و هر تصميم يا موضع‌گيري سنديكا مستقيما بر زندگي اعضايش اثر دارد. پس نه تنها رضا شهابي - عضو هيئت مديره سنديكا - حق دارد به موضع‌گيري او اعتراض كند كه تك تك كارگران عضو سنديكا هم محقند. شهابي هم مثل من معتقد است اسانلو از موضع سنديكا مصاحبه كرده است. او مي‌نويسد: «پرسشگر نظر رئیس در بند ِ هیئت مدیره ی سندیکای ما را در مورد شرکت در هشتمین دوره‌ی مجلس می پرسد كه ايشان اعلام كرده: اعضاي هيئت مديره و فعالين و كارگران در اين انتخابات شركت كرده و به ائتلاف اصلاح طلبان راي بدهند چرا كه اين ائتلاف مورد قبول بنده مي‌باشد.»
خب. مي‌شد به سادگي اين سهل‌انگاري را فراموش كرد و حتي آن را تماما به گردن سايت نوروز انداخت (هرچند مي‌دانيم مصاحبه شونده حق دارد درباره عنواني كه با آن معرفي مي‌شود تصميم بگيرد) اما اتفاق عجيب و غير قابل باور دفاع اسانلو از عملكرد مجلس و دولت اصلاحات است: «اسانلو در خصوص دلايل اين تصميم خود گفت: ائتلاف اصلاح طلبان در برنامه انتخاباتي شان اعلام كرده‌اند كه از فعاليت آزادانه سنديكاهاي كارگري مستقل حمايت مي‌كنند و با انتخاب آنان در مجلس هشتم اين توقع را دارم كه به اين وعده خود همانگونه كه در دوران اصلاحات نيز دو وزير كار آخر دولت خاتمي به اين وعده جامه عمل پوشاندند عمل كنند.»  سئوالي كه مي‌خواهم بپرسم، پرسيدنش از يك زنداني بي‌رحمانه است، مي‌دانم. اما واقعا مي‌خواهم بدانم "كجا؟" يعني دقيقا كجا ائتلاف اصلاح طلبان در برنامه انتخاباتي‌اش اعلام كرده كه از فعاليت سنديكاهاي مستقل كارگري حمايت مي‌كند؟ حمايت كه درگوشي نمي‌شود. به اينجور حمايت‌ها مي‌گويند هم از توبره خوردن و هم از آخور.. كاش اسانلو ليست ائتلاف را نگاه مي‌كرد تا نام شش نفر از اعضاي اصلي خانه كارگر را مشاهده مي‌كرد. اين تشكيلات كاملا وابسته كه پيش از دولت با منطق چماق به سراغ اسانلو و يارانش رفته بود لابد مي‌خواهد از سنديكاي مستقل حمايت كند. الله اعلم.
اما اسانلو به همين حد حمايت اكتفا نمي‌كند (كه كاش مي‌كرد) و به تلاش‌هاي كابينه خاتمي براي دستيابي كارگران به سنديكاي مستقل اشاره مي‌كند. باز هم يك سئوال بي‌رحمانه، "كجا؟" دقيقا كجا صفدر حسيني و خالقي (دو وزير كار آخر كابينه خاتمي كه به آنها اشاره شده) براي آزادي سنديكا تلاش كردند؟ مقاوله‌نامه‌هاي ۸۷ و ۹۸ هرچند مي‌دانيم كه تحت فشار ILO امضا شد، تنها وقتی ارزش داشت که برای قانون شدن به مجلس فرستاده می‌شد اما اين مقاوله‌نامه‌ها چهار سال (از ابتداي ورود حسيني) در دولت ماند و هيچ وقت براي راي گيري به مجلس فرستاده نشد. در واقع دولت با امضاي اين مقاوله‌نامه‌ها تعهد كرده بود كه در نقش رابط آن را به مجلس بفرستد اما نفرستاد. اين اسمش حمايت است؟ حمايت مي‌توانست اين باشد كه وقتي اعتصاب سنديكاي شركت واحد با شديدترين حالت ممكن سركوب شد و رهبرانش بازداشت شدند، رئيس دولت واكنشي نشان دهد... از همان حرف‌هاي بي‌خطر و يكي به نعل و يكي به ميخ كه آسيبي هم به «آرامش - نسبتا - فعال» نمي‌زد. اما سنديكا سركوب شد بدون آنكه خواب اصلاح‌طلبان آشفته شود.

نقل قول‌هاي زيادي از مصاحبه اسانلو گرفته بودم تا كمي جزئي‌تر سخنانش را نقد كنم. مسلما بزرگي مانند اسانلو شايسته نقدي دقيق و تيز و ويران‌گر است. اما در شرايط فعلي همين يادآوري كفايت مي‌كند. يادآوري اين موضوع مهم كه دوران اصلاحات چه در مجلس و چه در دولت تلخ‌ترين دوران براي كارگران بود. از تصويب ماده ۹۴ نظام صنفي (كه کارگران کارگاه های کوچک را تنها در صورتی شایسته برخورداری از تامین اجتماعی می دانست که بر علیه کارفرمای خود شکایت کنند) تا توافق درباره اجراي ماده ۱۹۱ قانون كار (كه به موجب آن کارگران کارگاه های کمتر از ده نفر از حمایت قانون کار خارج شوند) و وحشيانه‌تر از اينها كشته شدن چهار كارگر معترض معدن خاتون‌آباد به دستور دولت خاتمي.


شگفتا که سردار در همه این سالها، روزی پنج نوبت، فرادا یا جماعت، به وقت رکوع و سجود و قنوت و علي‌الخصوص سجود..

زنانی که به همراه سردار زارعی بازداشت شده اند و در جریان بازجوئی و تحقیقات گفته اند وی از آن ها خواسته به صورت دسته جمعی به صف شده و در حالت عریان نماز جماعت بخوانند.

 بعد از خواندن اين خبر نام دو نفر و يك شيئ به ذهنم آمد. دوساد و پازوليني (+) و پرده ضخيم مسجد كه قسمت مردانه و زنانه را از هم جدا مي‌كند.


 

جاده چالوس بعد از هزارچم

 كله سحر آفتاب نزده از طرف هراز، سلكشن جاده‌اي عربده خور تا چايي اول با اولين دم شرجي. چهار روز زندگي افقي به مناسبت ارتحال ملكوتي حضرت نميدونم كي، كه هركي بوده خدا پدرشو بيامرزه که امسال شنبه مرده تا بخوره به جمعه و پنجشنبه كه تعطيل علي‌الله و چهارشنبه هم كه پشم. اوكي. حالا كه چي؟ كه مثل فيلم و داستان و صكث و غذا و سيگار و چايي و مخ‌زني و درس و كار و پرت و پلا گفتن، چرخ باشه زير ساعت. كه زودبگذره، حالا خوش هم بگذره كه بهتر. سر جمع همینه: هل دادن بیداری به سمت خواب. تهران به سختی، سفر به سادگی. اما هل دادن هل دادنه به هر حال. زیادم بد نیست.


دوست واقعي هميشه به ندرت يافت مي‌شود. نمي‌توان او را بين همشاگردي‌ها يا همكاران يافت. اين دوستي‌ها گذرا هستند، پيش از آنكه شروع شوند تمام شده‌اند در صورتي كه دوستي واقعي به آرامي ظاهر مي‌شود، كم كم، با گذر زمان. اما وقتي پديدار شد ديگر نمي‌توان تمامش كرد چون اصلا كسي آن را شروع نكرده بوده كه حالا تصميم بگيرد تمامش كند. دوستي واقعي مثل گیاهی خودرو است. برای روییدن از ما اجازه نمی گیرد.
دوستي با زنان؟ نمي‌شود با آنها دوست بود اما شايد بتوان عاشقشان بود.

*يكي يك‌جايي گفته بود من مي‌توانم با خواندن يك كتاب سطوري كه در مستي نوشته شده‌اند را پيدا كنم، حتي اگر لاف هم نزده باشد هنر نكرده. من نه تنها مي‌توانم با خواندن يك انشاي مبتديانه بفهمم نويسنده به معلمش نظر دارد كه حتي با نوشتنش.


 من در عجبم ز مي فروشان كايشان / به زانكه فروشند چه خواهند خريد
الف- حافظ
ب- خيام
ج- تل
د- مولوي

در ادامه فرمايشات قبلي كه «داستان خوب آفريدن يك دنياي جديد است. دنياي كافكا، دنياي چخوف، دنياي كامو و دنياي خداوند متعال كه ما در آن زندگي مي‌كنيم» يك اسم را بين چخوف و كامو جا انداختم: دنياي نيروانا. البته اين نيروانا از آن نیرواناها که خیال می کنید نیست. نيروانا اسم قهرمان داستاني است كه زندگي‌اش را در يك وبلاگ روايت مي‌كند. نويسنده، راوي را به خوانندگان وبلاگ دختر جواني معرفي كرده كه درگير رابطه‌اي هيستريك با دوست‌پسرش (مهدي) است.
مهدي پسري است كه عاشق نيروانا است. ماهي يكي دوبار با هم به شمال مي‌روند. به روابط نيروانا شديدا حساس است و حسادت مي‌كند، براي او هداياي گراني مي‌خرد و هفته‌اي سه چهار روز با هم به سينما و رستوران مي‌روند، به حدي كه گاهي فيلم جديد براي ديدن كم مي‌آورند. در محل كار مهدي با هم مي‌خوابند. اكثر شب‌ها مي‌آيد جلوي خانه نيروانا تا با هم حرف بزنند. وقتي براي مدتي با نيروانا قهر مي‌كند با خواهش و تمنا بازمي‌گردد. اما همين آدم عاشق يك موبايل مخفي براي ساير دوست‌دخترهايش دارد، چون نيروانا در هر فرصتي تماس‌هاي گرفته شده و وارده را به اضافه پيام‌هايش چك مي‌كند و واي به روزي كه شماره غريبه ببيند. كار به جايي مي‌رسد كه مهدي باز دست از پا درازتر بيايد سراغش. نيروانا هم عاشق مهدي است. فهميدن اينيكي كار دشواري نيست.
اما اين رابطه عجيب اصلا اهمیتی ندارد. فقط به ما كمك مي‌كند تا با دنياي جديدي آشنا بشويم، كه شايد تجربه‌اش نكرده باشيم و هرگز تجربه‌اش نكنيم. دنيايي كه وقتي به آن وارد مي‌شويم دنياي واقعي را با آدم‌هايش فراموش كنيم.

بله. يك راه برخورد با اين داستان خوب مي‌تواند اين باشد كه نيروانا را دختر سوسول و مضحكي بدانيم كه دلش مي‌خواهد جزئي‌ترين مسائل زندگي‌اش را توی وبلاگش براي خلق‌الله تعريف كند. اما من ترجيح مي‌دهم نه تنها خود نيروانا كه تمام دنيايي كه آفريده شده را محصول نويسنده چهل‌ساله‌ي شوخي (زن يا مرد) بدانم كه مشغول تجربه بزرگي است. البته در اين راه كامنت‌هاي پست‌هايش فريبم نمي‌دهند. چه اهميتي دارد كه عده‌اي دلداري‌اش بدهند... براي مادام بواري هم مي‌شود دل سوزاند.


چهارتا بسته سيگار دارم. يكي توي خانه، يكي توي ماشين، يكي روي ميز كارم و آخري هم توي كيفم. هميشه به ترتيب تمام مي‌شوند. اول بسته روي ميز، بعد خانه و بعد داشبورد و در تمام اين مدت بسته‌اي كه توي كيف است جور بسته‌هاي خالي را مي‌كشد تا اين‌يكي هم به نفس‌‌زدن مي‌افتد. آنوقت يك روز موقع برگشت راهم را عوض مي‌كنم و صاحب دكه نزديك پارك هم از دور كه من را مي‌بيند چهارتا بسته روي پيش‌خوان مي‌گذارد. خيلي وقت است كه با هم حرف نزديم. دقيق‌ترش از زماني كه تازه دانهيل‌قرمز گران شده بود: «يك و دويست شده.» « اِ؟» گاهي كه دكه شلوغ باشد بايد از پشت جماعتي كه مجلات خانوادگي را ورق مي‌زنند دست بلند كنم تا از پشت شيشه م[.]

خب. همينجا داستان من تمام مي‌شود. بهتر است بيشتر از اين ننويسم چون درست در اين لحظه، وقتي حرف ميم را تايپ كردم براي اولين‌بار حساب كردم كه در روز چند نخ سيگار مي‌كشم. معمولا در پاسخ به رفقاي كنجكاوي كه اين را مي‌پرسند مي‌پرانم ده-دوازده‌تا. حالا كه اينها را نوشتم متوجه شدم مي‌شود  از تعداد دفعاتي كه سراغ دكه نزديك پارك مي‌روم فهميد. هفته‌اي دوبار. چهارتا، يعني روزي يك بسته، كمي بيشتر. اما اين مهم نيست. مشكل از داستان است. داستاني كه بشود از آن به تعداد سيگارهاي دود شده توسط نويسنده‌اش پي برد كه داستان نيست. دنياي تحميل شده به نويسنده‌ي داستان است. من اين وسط چي ساخته‌ام؟ داستان خوب آفريدن يك دنياي جديد است. دنياي كافكا، دنياي چخوف، دنياي كامو و دنياي خداوند متعال كه ما در آن زندگي مي‌كنيم. داستان خوب را بگيريم ساختمان، مواد سازنده‌ي خميري كه شيشه پنجره را در قابش نگه مي‌دارد را هم نبايد از مغازه خريد، بايد آفريد. آجر و سيمان كه ديگر جاي خود دارند. پس تا وقتي استعداد، حال و حوصله، وقت، تخيل، تجربه و يا هر چيز ديگري كه آفريدن اين دنيا لازم دارد، موجود نيست بهتر است سر خودم را باز چيزهاي ديگري گرم كنم.