پدربزرگم را ديدم. دست داديم و چايي خورديم و درباره احمدينژاد حرف زديم. بعد كه رفت مادرم پرسيد بهش تسليت گفتي؟ گفتم چرا؟ گفت عمم كه مرد قاعدتا خواهرش ميشد. گفتم شنيدم كه يكي مرده اما نميدونستم عمته، حالا ديديش توضيح بده كه نميدونستم و از طرف من تسليت بگو. گفت: اونطوري بدتره، حالا زياد هم مهم نيست.
داشتم اين پست ماني را ميخواندم كه خبر رسيد مجلس مصوبه بيمههاي اجباري كارگران ساختماني را بياعتبار كرده. همكارم تيتر زده بود: مجلس به كارگران خيانت كرد. دنبال تیتر دیگری گشتم.
قديم يك رفيق افغاني داشتم كه ميگفت «اين حافظ و سعدي و مولوي كه شماها جونتون بالا میاد موقع خوندنش زبونيه كه ما باهاش توي خونه حرف ميزنيم.» بادبادك باز (همين كارتن ژاپنيه) را كه ميخواندم ديدم يك بندهي خداي ديگر هم اين حرف را زده. پريروز آشناي مشتركي را ديدم و سراغش را گرفتم. گفت توي كابل بوتيك زده. اين روزها خيلي يادش ميكنم.
حدود ده سال پيش از دبيرستان برميگشتم خانه، سر خيابان يك دختر بچه كلاس اولي با روپوش آبي روشن و مقنعه سفيد صدام زد. گفت من شما رو ميشناسم. همسايه م و اشتباهي از سرويس مدرسه پياده شدم ميترسم گم بشم. با هم آمديم و توي راه درباره خانم معلمش كلي حرافي كرد. در آن سن هم براحتي ميشد فهميد در آينده چه شهرهايي را كه ویران نميكند. به هر حال. ديروز داشتم از در پاركينگ بيرون ميرفتم كه دقيقا نفهميدم چطور شد اما يك نسيم خنكي به صورتم خورد. اواسط اتوبان چمران يادم آمد كه نه در پاركينگ را بستهام و نه جواب سلامش را دادهام.
از اول زمستان برق خانه مشكل داشت و فيوز مرتب ميپريد. صبحي يك برقكار آمده بود، بعد از معاينه گفت: وسيله برقي پرمصرف استفاده ميكنيد؟ مثل بخاري برقي يا چيزي كه المنت داشته باشه؟ وقتي جواب منفي شنيد گفت نميدونم علتش چيه و قرار شد يك نفر ديگر را بفرستند. همهي اينها را از توي اتاق و در حالت نيمه هشيار شنيدم. ظهر كه داشتم از خانه خارج ميشدم كرسيام را جمع كردم و گذاشتم توي انباري.. پس فكر كرديد من با سرماخوردگي كهنه و مجموع چهارساعت خواب طي دوروز گذشته چرا اينجا نشستهام و اينها را مينويسم؟ از ترس خوابيدن توي تخت.
اما اي جوان. اخلاق فقط آن موضوع بيخطر براي حرافي نيست كه آدامس نيست كه با كله پر يا خالي نشخوارش كني محض همزباني. از آن بدتر تيريپ پسيميستي هم لااقل جلوي من برندار «كپي رايتش متعلق به صنف شريف جـ.اكشهاست» كه دلخور ميشوم خداي ناكرده. سنگ بزرگ هم نيست كه همچين با حفظ فاصله مطمئنه از دوردورها نشانش بدهيم: اوناهاش.
ميشود خيلي كوچكش كرد و گذاشت توي جيب و همراه داشت. ببين: اينكه تو وقتي زورت برسد آدمي را له نكني و آزاري نرساني و لااقل آسيبت را كم كني، خود ِ ارژينال اخلاق است. حالا اگر بپرسي كجاي من ِ زپرتي ميتواند كسي را له كند با تو همعقيدهام كه هيچ كجات، توي روابط عادي كه آدمها كم و بيش از پس هم برميآيند. اما در روابط عاطفي همين توده گوشتي ظاهرا بيمصرف بسيار خطرناك ميشود و مثل يك بولدوزر ويرانگر اگر خودخواه باشي و يا حتي نباشي و فقط بياحتياط باشي. يك حركت كوچك، يك رفتار ساده و براي خودت بياهميت ميتواند يك آدم كامل را درازكش كند.
مثل اينكه: مدتي با او خوابيدم به جفتمان خوش گذشت حالا حوصلهاش را ندارم، دهنش بعد از ماجرا بو ميدهد، سايزش به من نميخورد و اصلا از جوجه روشنفكر (فمنيست-كمونيست-سورئاليست:) بازيش به جاي خنده شرم ميكنم، پس خداحافظ. نه. اين خداحافظ تو را پرت ميكند به سمت آن برادر آلماني ما كه از جهودها خوشش نميآمد و يا جهودهايي كه حالا از عربها خوششان نميآيد. بنابراين خداحافظ: بنگ.
اينجاست كه اخلاق به كار ميآيد. راساً به تو ميگويد وقتي وارد رابطه شدي و آدمي را درگير خودت كردي پس در مقابل او مسئولي. اگر ميخواهي بروي برو اما سعي كن حداقل آسيب را به طرفت بزني، هم به خاطر او و بيشتر به خاطر خودت تا درنده نباشي حالا اگر زياد هم آدم نيستي. به نظر من راه اخلاقي دراينجور مواقع صميمانه و درست دروغ گفتن است. اين دروغها شايد كمي مبتذل و موبهتنسيخكن باشند اما بحقند.
(نکنه دروغهاشم من برات بگم؟ عجب بابا)
ــ ببين تو خيلي زيبايي، خيلي مهربوني، خيلي باهوشي. ميترسم ازت. دارم عاشقت ميشم. طاقت دردسرهاشو ندارم. (اينجا هم ظاهرا ناراحت ميشه، چندتا قطره اشك هم ممكنه اما چنان حالي بكنه كه له شدن يادش بره)
يا:
ــ من نميتونم با دختري (یا پسری) باشم كه هزار نفر توي صفش وايستادن.
از اين قشنگتر مخصوصا براي موقعيتي كه قرار نهار رو با يكي ديگه گذاشتي:
ــ من نميتونم با تو نهار بخورم وقتي نميدونم بعد از نهار كجا ميري، با كي ميري. (تيريپ آدم حسود مستاصل خوش جواب ميده)
يا يك دغدغه واقعي كه اگر دروغ باشه بايد به آدم بودنت شك كني:
ــ حواست نيست. داري فرصت ازدواجو از دست ميدي.
و مثل اينها يا نه اصلا يك راه بهتر كه خودت ميشناسي، به من چه.
نظريه علمي زیست شناسی: آدمها در اصل جوجه تيغي هستن. تيغاشون فقط وقتي ظاهر ميشه كه به يك نفر نزديك ميشن. پس اصل رابطه، خودش خطرناكه. همين نزديك شدن دو تا آدم به هم.. نكن بابا جان اين كارو. (كسي هم كه توي رابطه فعليش جوجه تيغي نيست نره توي مايههاي زينب ستم كش و همچين خاطرش از تيغهاي خودش جمع نباشه كه فرمود "شگفتآورترينم من چنينم جمع اضدادم".) اينجوریاست.
ــ اوهوم.
خب. انگار این (جای فحش ناجور، بسته به دایره واژگان شما)ها می خواهند برای سال 87 هم مثل 85 حداقل دستمزد دوگانه تصویب کنند. این ترکیب یعنی چی؟ «حد» که یعنی بازدارنده، همان محدوده، کف یا سقف که دراینجا یعنی کف چون «اقل» یعنی کمتر. پس «حداقل» كه تركيب وصفي است يعني آنچه كمتر از آن ممكن نباشد. بنابراين «حداقل دستمزد» يعني دستمزدي كه كمتر از آن ممكن نباشد. اینطوری است که «حداقل دستمزد دوگانه» جعلي و بيمعنا است چون اگر دو رقم نابرابر به عنوان حداقل دستمزد تعيين شود، رقم زيادتر «حداقل» نيست.
در حاشیه: دستمزد دوگانه به فاصله انداختن بین صفوف کارگری منجر می شود، همان اتفاقی که در زمان تفسیر قانون کار و تنوع در قرار استخدام کارگران افتاد و باعث تضاد منافع و مانع اتحادشان شد. حالا باز هم این ماجرا تشدید میشود. به هر حال نظامی که وجودش را از اعتصابات کارگری دارد مواظب خودش هست.
حالا بعد از گذشت دو سال روایت دیگری از پیدایش بت را در ترجمه تفسیر طبری دیدم و از آنجا که شاخکهایم به اساطیر پیدایش بت حساس شده، نقل می کنم محض یادگاری.
طبری می نویسد «این بت پرستیدن به جهان اندر از جمشید آمد». جمشيد زيباترين بوده «اندر همهي جهان» و اول كسي كه در اين جهان ادعاي پادشاهي كرد هم او بود «و پادشاهي اين جهان از مشرق تا مغرب همه جمشيد داشت.» بعد از آنكه هشتصد سال از پادشاهي اش گذشته بود در يك نيمروزي توي خانه چرت ميزده در هپروت بوده كه عجب ملكتي دارم و عجب جمالي و عجب عمر درازي كه هوا برش ميدارد: من چه باحالم. ابليس هم از اين فرصت استفاده ميكند و بر او ظاهر ميشود كه: تو نه تنها باحالي كه اصلا خدايي. جمشيد ميپرسد روی چه حسابی؟ ابليس ميگويد «يك دليل آن است كه هيچكس فريشته را نتواند ديدن و تو مرا بيني...» (ماجراي اسبي كه زنگ ميزند به سيرك كه آقا من را استخدام كنيد. يارو ميپرسد: چه هنري بلدي؟ اسبه ميگويد: مرتيكه نيم ساعته دارم با تو حرف ميزنم از اينجا آمده به گمانم.)
فردا صبح جمشيد بارعام ميدهد و ادعاي خدايي ميكند «من خداي شماام و شما را من آفريدهام و روزيتان من ميدهم بايد كه جمله مرا سجده كنيد» بعد پنج «خليفت» انتخاب ميكند و به سراسر دنيا ميفرستد «و بفرمود تا پنج بت به صورت جمشيد بساختند يكي از زر و يكي از آهن و يكي از روي و يكي از برنج چنان كه هر كه اندر آن نگريستي، چنان دانستي كه راست جمشيد است و پس اين پنج بت به اين پنج خليفت داد و ايشان را به اين ناحيتها فرستاد كه ياد كرديم و گفت كه من خداي خلقم و اين صورت ها بر مثال من است هر كه ايشان را سجده كند و الا ايشان را به آتش افگنيد». اينطوري خليفت ها به دستور جمشيد خون بپا كردند «تا همهي جهان بتپرست گشتند و دينها از جهان برداشت و به جهان اندر هر كه بماند آنكس بود كه بت همي پرستيد تا آن كار بت پرستي راست بياستاد». خلاصه اينطوري.
با سلام و احترام
اخيرا مطلع شدم كه يك كارگر شهرداري اهل يك جاي پرتي به اسم «گيوی» بين زبالهها نيم كيلوگرم طلا پيدا كرده است. از آنجا كه درخواست من از شما به عمل اين كارگر ربط دارد لازم است ابتدا برايتان شرح بدهم نيمكيلو طلا براي او چه معني دارد: یابنده کارگر شهرداری است، پس نیروی کار او با قراردادی شش ماهه در اجاره پیمانکار قرار دارد. معنياش ميشود اينكه او با روزانه هشت ساعت کار که از نیمه شب شروع میشود و تا صبح ادامه دارد - سرد ترین ساعات شبانه روز - ماهانه ۱۸۳ هزار تومان حقوق ميگيرد. قيمت هر گرم طلا (گرد شده) بيست هزار تومان است، نيم كيلوش ميشود ده ميليون تومان پس او با اين پول ميتوانست نزديك به پنج سال و به عبارت دیگر ۱۸۲۵ روز خود را از زحمت انجام چنین کار سخت و بیآتیه ای خلاص کند. حتی میتوانست با چنين سرمایهاي سبك زندگی و شاید آینده فرزندانش را تغییر بدهد. اما خب. اگر اينطور حساب ميكرد كه من ديگر از پيدا شدن طلا مطلع نميشدم و طبيعتا مزاحم شما هم نميشدم، چون پيدا نميشد. پس پايان اين فيلم فارسي بازگرداندن طلا و نپذيرفتن مژدگاني است.
اما درخواست من از شما: با عنايت به جــ.نده شدن واژه «شرافت» به واسطه استعمال بيرويه، از جنابعالي درخواست ميكنم واژه جديدي براي عمل اين بابا اختراع كنيد كه معني لازم را برساند اما برخلاف شرافت قابل اتصال به هيچ جــ.اكشي نباشد. ميدانم كه كاري بس دشوار است، اما جان من يك كاريش بنمایید.
پس از تحرير: اگر به شما گير دادند كه جــ.نده شدن و اتصال به جــ.اكشها ملاك تغيير يك واژه نيست، بفرماييد چون عربي بود عوضش كرديم (كي ميفهمه؟ بين خودمون ميمونه). در عوض من هم قول ميدهم از اين به بعد به همه اتوبوسها بگويم «بزرگ خودرو مسافربر» شايد چند نفر ديگر را هم كت و كول نمودم كه همين را بگويند.
گفتم: چي شده؟ گفت: داره ميميره. وا رفتم. گفتم با بيمارستان تماس بگير يك وقت به خاطر پولي چيزي علاف نشي، اگر لازمه همراهت ببري. تماس گرفت و با زنش حرف زد. گوشي را كه گذاشت دوباره برگشت پشت ميزش. گفت: ميگه احتیاجی نيست بياي. آزمايش داده. تا جوابش بياد ببنيم چه خاكي بايد به سرمون بريزيم. همه از مريضي بچه خبردار شدند و نچ و نوچشان بلند شد. سرش را گذاشت روي ميز و من هم روبرگرداندم كه راحت باشد. اول زمزمه بود و بعد بلند تر شد. صداي خوبي دارد و از قبل ميدانستم كه موزيسين است و از معدود سنتيكارهايي كه بزرگي نامجو را ميفهمند (همین خوش سلیقگی به کار استخدامش آمد). از شعري كه نميدانم در چه دستگاه سوز و گدازي ميخواند فقط مضمونش يادم مانده كه «كجا هنوز نيامده؟» حال خرابش به همه ما سرايت كرد و صدايش مته شد. رسما كسي ديگر كار نميكرد. فقط به مونيتورها خيره شده بوديم. چند بيتي خواند و بعد دوباره سرش را روي ميز گذاشت و چند ساعت بعد ميگفتند در آن لحظه قطره اشكي هم ريخته. بالاخره سكوت كه بالا گرفت و فضا سنگين شد، يكي از منشيها با حالت مادر جگرسوختهاي گفت: چشه؟ مثل فيلمها سرش را بالا آورد. چند ثانيه به نقطهاي در دور دست خيره شد (ابدا غلو نميكنم) و بعد با بغض فروخوردهاي گفت: زردي.
از اينجا به بعد ماجرا شبيه طنزهاي نود شبي بود. فضا چنان سريع تغيير كرد و هر كس با خنده خاطره زردي دوران نوزادي بچهاش يا خواهر و برادرش را تعريف ميكرد كه ديگر حال توصيفش را ندارم. خلاصه آخر اين ماجرا با تلفني از بيمارستان و شنيدن جواب آزمايش و صداي اين بنده خدا كه انگار در دستگاه محترمانه بشكن ميخواند ختم بخير شد.
نقل اين ماجرا به جهت هموار كردن يك شب برفي، بيشتر براي خودم و كمي هم براي شما.
تــو شهــر بـي حـسـاب ما
از هــمـه لاتـا مــن ســرم
...
لات لات لاتم من
فکر کردم حالا که اسرائیل وقاحت و وحشیگری را تا به قطع برق غزه و جلوگیری از ورود سوخت و مواد اولیه غذایی و دارویی رسانده، از عهده حمید شبخیز یا هر روشنفکر بزرگ دیگری با ابزار "تلویزیون لس آنجلسی" چه کاری برمی آید جز این؟