هوس ساختن اين فيلم وقتي از هواپيماي c130 كه بهش ميگفتند تراكتور هوايي پياده شدم و چشمهايم از چرت يك ساعتهاي كه به مدد نرمي مادرانهي پاي زنی كه اصلا نميشناختمش ميسر شده بود، هنوز گرم بود و همانجا كنار هواپيما ــ چون اتوبوسي نبود كه ما را به سالن برساند ــ برايمان توی لیوان های پلاستیکی چايي آوردند و اين چايي بعد از سه روز دوري از خواب و چاي و در مضيقه سيگار به اندازه همه چاييهايي كه تا آن روز خورده بودم چسبيد و سيگار حين نوشيدن كه نفهميدم از كجا رسيد و دودش كه توي هواي تميز بعد از باران مهرآباد با بخار بازدم ميآميخت، از سرم پريد. چنان حال خوشی از نزديكي به خانه و دوش آب گرم و خواب بيته توي رختخواب خودم داشتم كه گفتم حالا چه كاريه؟
پ.ن: مثل نوشتن اين پست براي وبلاگم كه قرار بود در سالگرد زلزله بم باشد اما آنوقت باز هم اين سئوال كه حالا چه كاريه؟
نوع کمیابی از زیبایی را در زني سراغ دارم كه دامن بلند سياهاش، بيچاك پس و پيش و از طرفين يا تاكيد روي باسن و حقهاي براي وقت پا روي پا انداختن، با هر قدم ميلرزد. اين زيبايي خواب از سر پران، شايسته زني است كه جواني را با رضايت و اطمينان پشت سر گذاشته، آنقدر كه ديگر نميشود از خطوط چهرهاش، جوانياش را ترجمه كرد: چيزي كه حالا هست. اين. همين پيراهن سفيد كه بياعتنا به برجستگي سينهها، قلندرانه گشاد است. به وقت بالا آمدن دست لاغري كه آستينش شلخته و بيقيد تا زده شده است و از روي عادت، سرسري رشته موي قهوهاي را پشت گوش گير ميدهد تا چهار رگ متورم سبز از زير پوست شفاف شقيقه ظاهر شوند.
حيف است كه با اين زن ملاقات کنیم، حتی در داستان و فيلم يا عكس. شايد نقاشي آبرنگ: كمرنگ، محو، گنگ و خیلی دور.
تنها هستيم. من و آينه. من آينه را نگاه مي كنم و متوجه ميشوم كه انعكاس تصويرم باز هم پريده رنگ تر از چهره ي واقعي ام است و حاشيه هاي صورتم كم تر شفاف و تقريبا محو هستند. مثل سنگريزه هائي كه از پس بركه يا حوضي ديده مي شوند.
زمستان است، اما مثل تابستان نمي داني چرا زن ها هميشه پاهايشان لخت است با وريدهاي واريسي كلفت؛ طناب هاي متورمي كه مثل چوب خشك از ساق ها بالا مي دوند. حكايت دخترها هميشه مثل هم است و مادرها هم اين را مي دانند و هرگز خود را فريب نمي دهند.
*
تنها بودم. با پدرشوهرم و مادربزرگ كري كه با جملاتي سست و شكسته كه به زحمت ميان لثه هايش مي سريد حكم مي كرد كه چراغ ها را خاموش كنم. اطاعت مي كردم اما تا فتيله ي چراغ را پائين مي كشيدم شبح تاريكي و ترس قد مي افراشت و من براي اين كه در روشنائي باشم كنار پنجره كز مي كردم. از شوهرم خبري نداشتم. دو سال از خدمت نظامش گذشته بود و از آخرين باري كه براي ديدن مان آمده بود هشت ماهي مي گذشت. باران روي هره ي پنجره شر شر مي كرد و اتاق تاريكم پر شده بود از اشباحي كه بخار تند و سريعي كه از دهان شان برمي خاست وجودشان را اعلام مي كرد. پائين رفتم. پدرشوهرم داشت دكمه هاي پالتوي خيس اش را باز مي كرد. اين اولين تصوير آن شب است كه به خاطر دارم. جلوي در ايستاده بود و به بيرون، گاهي به زمين و گاهي به آسمان، خيره شده بود. نيمه پوشيده رفتم پشت سرش تا من هم به بيرون نگاه كنم و آب گل آلود را كه تا پله ي اول آمده بود ديدم. آب از لوله ي ناوادان بيرون مي خزيد، همچون ماري از سبدش. برگشت و نگاهش را به من دوخت. با دست هايم روي شانه، خودم را عقب كشيدم. مچ دستم را گرفت و مرا از پله ها پائين برد. آنقدر كه خودم را در آب گل آلودي كه تا مچ پايم مي رسيد يافتم و باران شديد مجبورم كرد تا سرم را پائين بياندازم. چشم هايم را بستم اما از آب فراواني كه از ميان پاهايم مي گذشت دچار سرگيجه شدم. موهاي پدرشوهرم روي پيشاني ريخته و پوستش سفت و محكم و تيره بود. چهره اش خيس باران، اما لب هايش خشك بود و عطش داشت. در آشفتگي پله ها حركاتش مثل تموج باد، ديوانه وار و خشمگين بود. دست هايش براي خشم او كفايت نمي كرد. چشم هايش بسته بود و سنگين تكيه داده بود به ديوار، انگار براي بيرون جهاندن ناگهاني حيات. باران شدت گرفته بود. اما ديگر نمي توانست به ما و لباس هاي مان كه پيش از اين خيس شده بود آسيبي برساند. با زمين يكي شدم و گل و لاي مدفون ام كرد.
ناگهان چشمان حيرت زده ي او را ديدم و دستهايش، كه كلاهي را مي چرخاند. مثل صاعقه اي آمده بود و هنوز صداي رعدش را نشنيده بودم. لحظه اي درخشيد و بعد آرام برگشت و خودش را جمع كرد، مثل حلزوني كه هنگام خطر شاخك هايش را به درون مي كشد. شالش را دور گردن و شانه ها محكم كرد تا با چيزي كه هميشه متعلق به او بود و برايش آشنا، احساس آرامش كند. در را كه پشت سرش بست فهميدم كه اسير نگاه ابدي آينه ام.
*
زمستان است، اما مثل تابستان نمي داني چرا زن ها هميشه پاهايشان لخت است با وريدهاي واريسي كلفت؛ طناب هاي متورمي كه مثل چوب خشك از ساق ها بالا مي دوند. حالا مدت ها گذشته است و آن دختر من بودم. يا شايد مادر من. يا شايد مادر مادر من. نمي دانم. زن هائي مرده كه نيمه عريان سرخاب به صورت دارند اما رنگ پريده اند. من و آينه دوستاني ديرينيم. چهره ام به تدريج محوتر مي شود. كاش باراني آن را مي شست.
[نحوه ارسال این پست هم شاهدی بر حال خوش من]

در عكس بالا نور زردي توي مه پخش شده كه اگر برداشتهاي احمدينژادي را كنار بگذاريم، منبعش يك پرژكتور است. ترجيح ميدادم خيال كنيد من براي آفرينش اين عكس وهمانگيز يكاره رفتهام ساختمان روبرويي و پرژكتور نصب كردهام. اما بالاخره آدم يك وقتايي يكمي بايد صادق باشد. اين پرژكتور را حدود شش سال پيش وقتي رئيس جمهور لپگلي-عباشكلاتيمان ميخواست ساختمان را افتتاح كند، جهت محافظت از جانش كنار تيرباري نصب كردند و بعد كه روبان را بريد و رفت، تيربار را جمع كردند اما يادشان رفت پرژكتور را بردارند. شايد هم خيال كردند نور، روشنايي است هرچه باشد و بودش به از نبودش به هر حال. از كجا معلوم، بالاخره شايد من يك روزي تصميم بگیرم از اين بالا يك نفر را ترور كنم، پس پسنديده است در تاريكي قايم نشوم و اتاقم هميشه روشن باشد كه فرمود: احتياط شرط عقل است.
عکس کرسی حذف شد
پارسال همين وقتها هر شب با دوستي ميرفتيم ولگردي و الواطي. قرار بود براي نشريهاش گزارش شهري بنويسم یعنی، اما نميدانم چرا هميشه از آرياشهر سردرميآورديم و بعد ميگفتم حالا دو تا آبجو ـ جهت مزهدار كردن سيگارها ـ كسي را نكشته. توي ماشين داغ داغ سرميكشيدم و نميفهميدم دو تا كي ميشود چهار تا و بعد گرسنه ميشديم و از فرحزاد سردرميآورديم و بعدش هم آدم عاقل كه از آدم پاتيل توقع نوشتن ندارد. دوباره فردا شبش و باز پس فردا شبش و همیشه فرحزاد. خلاصه توي يكي از همين فرحزادها پيرمردي را ديدم كه تا گلو زير كرسي فرو رفته بود. خب راستش خيلي سرد بود و سوز بعد از برف هم بود و كله من هم گرم بود و خلاصه هفته بعدش من هم زير كرسي بودم و تقريبا تا نزديكاي بهار درنيامدم. از همتي كه در كار کرسی كردم بگويم كه نه تنها تمام کسانی که یک بار از کنارم گذشته بودند بلکه خودم را هم به تعجب انداخت: متناسب با فضاي آزاد اتاقم به نجاري سفارش ساخت كرسي دادم. بعد به مغازه الكتريكي رفتم و بيعانه منقل برقي را دادم تا از بازار بياورند (تا بيعانه ندادم يارو باورش نشد كه واقعا منقل برقي مخصوص كرسي ميخواهم) و بعد به كمك مادربزرگ پدريام رفتم تا از آن زير-ميراي رختخوابهايش لحاف كرسياش را دربياوريم و اينطور در عرض يك هفته كرسي را علم كردم. در آن يك هفته که به دلیل وجودش آگاه شده بودم و نبود، بر من چه گذشت سري است كه گفت: به سخن نيايد. اما اگر بپرسيد در آن چند لحظهاي كه پيرمرد را از پشت شيشه ديدم بين ما چه گذشت، توضيح قابل عرضي ندارم جز اينكه به قول پروست اهل هر صنفي هم را ميشناسند. اين را وقتي گفت كه بارون دوشارلوس و آن كفشدوز از كنار هم گذشتند. من هم توی فرحزاد پيرمرد را شناختم و چون شناختمش توقع نداشتم او هم از زير كرسي به خودش زحمت بدهد و چشمش را ـ تنها عضو قابل حركت بدنش را ـ به سمتم حركت بدهد تا من را بشناسد و بفهمد از يك صنفيم. او با موقعيتي كه خلق كرده بود (و به طرز سمبليكي پشت ويترين گذاشته بود) به تمام همصنفيهايي كه از فرحزاد ميگذشتند پيام ميداد: جاي تو اون بيرون نيست.
