تبليغاتX
همه میدانند


اداي ديـن به تخـتي كه با رازهايم زبالـه شد

 

گفته بودم «حرفي نيست اما اين گره زدن موقتيه. كش نيست كه هرچي بكشيش كش بياد. نخه.» گفته بود «سحت مي‌گيري.» با لگد به در پيش كوبيدم و يله داده جلوي تلويزيون ديدمش. بنا كرد به لرزيدن «چي مي‌خواي اينجا؟» گفتم «صدات در بياد..» و تا بخواهد جيغ بكشد پريدم و دم‌اسبي‌اش را گرفتم به دست و صورتش را فشار دادم توی كاناپه. دست راستش از پشت به پهلويم چنگ زد. با دست آزادم گرفتم و پيچاندمش، آنقدر كه دادش را از توي كاناپه شنيدم يا جمع شدن گوشه چشمش را ديدم كه دلم به رحم آمد. سرش را آزاد كردم و گفتم «جيغ بكشي ميشكونمش» بيشتر پيچاندم و شل كردم تا حساب كار دستش بيايد. از قوسي كه با تقه‌اي به كمرش افتاد خونم جوشيد. حفظ كردم. صورتش به گوش روي كاناپه خوابيده بود و موهايش توي دست من و چشمش  زیر فشار، نیمه باز روبرو را نگاه مي‌كرد. تلويزيون هنوز روشن بود. گفت «هرچي مي‌خواي بردار گورتو گم كن» لبش را به زحمت تكان مي‌داد. هميشه از نيم‌رخ، روي بالش زيبا بود. چشمش كامل نبود. لبش كامل نبود. فقط يكي از ابروها پيدا بود. وقاحت گونه‌ها و چانه‌اش نصف كه نه، نابود مي‌شد اصلا. زن مي‌شد اينطور و زيبا. جاي جواب مچ دستش را دوباره پيچاندم و شل كردم. كمرش تكان نخورد.  نمي‌دانم از ذهنم گذشت «هر شوخي يكبار».. اما آخ را كه حتما شنيدم. گفت «ولم كن خودم ميارم. دو تا تيكه طلا دارم و هرچي اينجا مي‌بيني. به كاهدون زدي. مال تو. ولم كن.» گفتم «اونم به موقش» گفت «چي‌ميخواي پس؟» مي‌خواست بشنود اما هرچه مي‌گفتم مو به تنم سيخ مي‌كرد و با همان قدرت، به نيروي ابتذال هر سنگي را مي‌پلاساند. مچش را آزاد‌تر توي دستم تا زير كمرش كشيدم و به نرمي كوبيدم. با ته‌مانده بازدمش «بي‌ناموس كثافت» را شنيدم و خواست دم بگيرد تا جيغ بكشد كه مجالش ندادم. سرش را دوباره چرخاندم رو به تشك كاناپه. مچ دستش را گذاشتم كنار بدنش و زانويم را به كف دستش بند كردم و فشار دادم. دست ديگر زير تنه‌اش مانده بود. آزاری نداشت. پيراهن مردانه گشادي تنش بود. فكر مي‌كردم گمش كرده‌ام. يقه پيراهن را گرفتم و به پايين كشيدم. دو دكمه اول به راحتي كنده شدند اما باقي هنوز جا داشتند. دستم را بردم تا جادكمه‌ها را بگيرم، دستش را از زير زانويم آزاد كرد و يا دست ديگرش را از زير بدنش -نمیدانم- كه به سمت دم‌اسبي‌اش چنگ انداخت. مچش را دوباره گرفتم اما رد خون را پشت دستم ديدم و رهايش كردم. هر دو دستم را هم. روی زمین كنار كاناپه نشستم و زخمم را وارسي كردم. داغ بود و هنوز به سوزش نيافتاده بود اما هواي خون گرفته بودم. گفت «چيزيت كه نشد؟» و ترسيده پايين آمد. خون بيشتر شده بود و حالا چکه می کرد. به ناخن‌هايش نگاه كردم و بعد مردد به زخمم. گفتم «توي يخچال چسب زخم بايد باشه.» گفت «دواگلی داري؟» گفتم «اگه باشه توي كابينته. اون پايين. همون چسبو بيار فعلا.» بعد يادم نيست چه شد اما شايد سيگار كشيديم و سریال ديديم.

 



اوائل كه مجبور بودم هر روز از خيابان انقلاب بگذرم چيزي جز دود و كثافت نمي‌ديدم. عربده كش‌هاي بنجل‌فروشي‌ها، گداهاي توي راه‌مانده يا تازه از زندان آزاد شده، جيب‌برها، حشـري‌هاي كاپشن‌ خلباني‌پوش كف‌كرده از عكس نيكي كريمي بر سردر سينماها، كتاب درسي‌خرها و فروشنده‌هاي‌شان، پليس‌ها، خانم‌رئيس‌هاي دخترشهرستاني‌-فراري-دانشجو تور كن و... اين جنگل را چي كامل مي‌كرد؟ موتوري‌ها. از كناركيوسك‌ روزنامه فروشي توي پياده‌رو مي‌پيچيدند يا از در مغازه‌ بيرون مي‌آمدند و از پشت‌بام سرازير مي‌شدند و حضورشان براي همه كاملا عادي بود. اما من غريبه بودم. خيابان انقلاب پر از چهره‌هاي ناآشنا بود. كمي كه گذشت (مثلا يك سال) حس كردم بعضي از اين آدم‌ها را قبلا ديده‌ام. به مرور آدم‌هاي آشنا زيادتر شدند. گاهي اوقات حتي فكر مي‌كردم بعضي‌ها برايم سر تكان مي‌دهند. آن اواخر، يكبار ناگهان مچ خودم را هم در حال سرتكان دادن گرفتم. اين‌ آدم‌هاي آشنا كجاي جنگل قايم شده بودند؟ نمي‌دانم. فقط مي‌دانم آنها را هيچ كجا غير از خيابان انقلاب نديده بودم. موقع رد شدن از كنارشان. دو بار در روز. هفتصد و سي ‌بار در سال. به مدت چهار سال.
عابران هم آشنا شده بودند. قيافه‌‌هايشان نه اما مي‌فهميدم هر كس مال كدام ژانر است. مي‌شناختمشان. مي‌دانستم كسي كه پياده‌رو كتاب‌فروشي‌ها (جنوبي) را انتخاب مي‌كند با كسي كه از پياده‌رو دانشگاه (شمالي) مي‌گذرد فرق دارد. در همان پياده‌رو جنوبي هم كسي كه جلوي هر كتاب‌فروشي مي‌ايستد و در بحر تفكر فرومي‌رود با كسي كه بي‌توجه از ميان جمعيت مي‌گذرد فرق دارد. در همان پياده‌رو جنوبي بين همان آدم‌هايي كه بي‌توجه مي‌روند، كسي كه زيگ‌زاگ مي‌رود با كسي كه مثل تراكتور مستقيم مي‌رود فرق دارد. در همان پياده‌رو جنوبي بين همان آدم‌هايي كه بي‌توجه مي‌روند، حتي بين همان آدم‌هايي كه مثل تراكتور مستقيم مي‌روند، كسي كه چشم توي چشم آدمي كه از روبرو مي‌آيد، توي شكمش مي‌رود با كسي كه سرش پايين است و ناخواسته به مردم تنه مي‌زند فرق دارد. در همان پياده‌رو جنوبي بين همان آدم‌هايي كه بي‌توجه مي‌روند، حتي بين همان آدم‌هايي كه مثل تراكتور مستقيم مي‌روند، نه، اصلا تو بگو بين همان آدم‌هايي كه سرشان پايين است، كسي كه از روي حواس‌پرتي سرش پايين است با كسي كه مشتاقانه كفش ملت را تماشا مي‌كند فرق دارد... خلاصه كنم. مي‌شد در مقابل هركدام از عابران دونقطه گذاشت و تعريفش كرد. كي باورش مي‌شود. خيابان انقلاب را كشف كردم و برايم زيبا شد.

زن‌هاي زيبا....... البته كه زيبا هستند. اما به زيبايي لباسي كه محكوم است برچسب قيمتش را براي هميشه حمل كند. آنكس كه از كنارش رد مي‌شود و كسي كه آن را به تن دارد، هر دو قيمتش را مي‌دانند. دوست و غريبه و دشمن نمي‌شناسد زيبايي. چيزي كه تو مي‌بيني را همه مي‌بينند. با زن‌هاي زيبا كشفي ممكن نيست. آنكه زيباست تا شعاع هزارمتري براي هر كه مجهز به دو عدد ـ حتي يك عدد ـ چشم است، زيباست. تو نقشی در زیبایی او نداری. هيچ‌كاره‌اي. در تخيل گل گرفته است و عشقي اگر پيدا شود پفكي است. لاف است، تحت تاثير تبليغات. اينجا اشتباه است «ديگي كه براي تو نجوشد» درستش مي‌شود «ديگي كه براي همه بجوشد». خسته‌تان نكنم برادران، به فرموده بزرگ ما: زن‌هاي زيبا را براي مردان بدون تخيل بگذاريد، به ثواب نزديك‌تر است.


برو بابا


قبل از تحرير: اين آخري را پيش از نوشتن محض احتياط براي عزيزان دلم، نوگلان بشكفته در باغ ايران زمين، با نژاد خالص آريايي-اسلامي گذاشتم تا يك‌وقت خداي نكرده هوس قر ريختن به سبك «واخ. پس يعني شما فقط زيبايي رو تو ظاهر مي‌بينيد؟» به سرشان نزند زبانم لال. خب. دلگير نشويد كه دل شكستن هنر نمي‌باشد. پس ببين عسلم. كشف ظرایف و درونیات و معنویاتي كه به جذابيت و ثكثي شدن و زيبايي جسمانی طرفت منجر نشود، به درد جرز ديوار مي‌خورد.



[در حمايت از درختان جنگل‌هاي مازندران كه كتاب مي‌شوند]

آقا اين "ژاك پرور" اگر نبود نصف مترجمان زبان فرانسه مملكت ايراني-اسلامي (با تمدن بيش از دوهزار و خرده‌اي) از نان خوردن مي‌افتادند يا دست کم ديگر كتابي نمي‌توانستند ترجمه و امضا و تقديم كنند، خدا شاهده. خب به هر حال عزيزان ما چند ترم "رفله" به بغل از سرازيري عباس‌آباد قل خورده‌اند تا كانون زبان كه چي؟ كه اگر در مصاحبه سفارت كانادا يا فرانسه يا سوئيس يا بلژيك و... رد شدند لااقل «چارتا كتاب واسه خلق‌الله ترجمه كنند محض باقيات و صالحات».
ببنيد محمدرضا پارسايار (مترجم) در مقدمه گزيده اشعار ژاك پرور -مرواريد چاپش كرده- چي نوشته: «در حد امكان به مفاهيم و واژه‌ها وفادار بوده‌ام و در حفظ سبك و فضاي اثر كوشيده‌ام. علاوه بر اين، براي حفظ جذابيت اشعار، آهنگي مبهم را در ميان ابيات جاري نموده‌ام.»
براي ردگيري اين وفاداري و آن آهنگ مبهم و بانمكي كه مترجم در ابيات جاري «نموده» خوب است به يكي از معروف‌ترين اشعار ژاك پرور با ترجمه اين بابا اشاره كنم. اسم شعر هست On frappe (به فارسي مي‌شود گفت كوبيده مي‌شود يا مثلا مي‌كوبد، ضربه مي‌زند، همچين چيزي خلاصه). اين چهار پنج خط شعر بی در نظر گرفتن استعاره ها و اینجور قرتی بازی ها، توصيف كسي است كه جلوي خانه معشوقش دستش را بالا برده، به در ساييده اما به در ضربه‌اي نمي‌زند. براي من همه ارزش اين شعر به تصويري است كه پرور در پايان از تكان خوردن نوك انگشت كوچك اين آدم در آن شرايط ساخته است. براي شروع يك ترجمه‌ي ساده و بدون آهنگ مبهم را از من بخوانيد و سپس به سراغ ترجمه‌ي وفادارانه (به اضافه اون آهنگ مبهمه) از محمدرضا پارسايار برويد.

On Frappe

Qui est là
Personne
C'est simplement mon coeur qui bat
Qui bat très fort
A cause de toi
Mais dehors
La petite main de bronze sur la porte de bois
Ne bouge pas
Ne remue pas
Ne remue pas seulement le petit bout du doigt

كوبيده مي‌شود [نسخه بدون آهنگ مبهم]

كي آنجاست
هيچ‌كس
فقط قلب من است كه مي‌تپد
كه به شدت مي‌تپد
به خاطر تو
اما بيرون
دست حقير مفرغي بر در چوبي
تكان نمي‌خورد
حركت نمي‌كند
حركت نمي‌كند جز نوك انگشت كوچكش.

در مي‌زنند [نسخه دارای آهنگ مبهم]

كيست كه در مي‌زند؟
هيچ‌كس
تنها دل من است
كه چنين پرتوان
براي تو مي‌تپد
ولي بيرون
دست كوچك مفرغي بر در چوبي
حركت نمي‌كند
جم نمي‌خورد
حتي نوك انگشت كوچكش را هم نمي‌جنباند.

حالا كه هر دو متن را آورده‌ام هر توضيحي اضافه است. اما چه مي‌شود كرد كه اين توضيح واضحات چيز خوشمزه‌اي است (البته در رتبه دوم بعد از دسر نسكافه كاله).
 پس عرض مي‌كنم: حضرت مترجم برخود واجب دانستند كه اصولا چرنديات اين مردك اجنبي را بي‌خيال بشوند و راسا شعري تازه بسرايند و از سر فروتني افتخارش را به اسم پرور بنويسند. ژاك پرور نوشته: «Qui est là» خب. يعني «كي آنجاست؟» اما ترجمه كه به همين راحتي ها نيست كه. پس تكليف آن آهنگ مبهم چه مي‌شود؟ اينطور است كه جناب ترجمه كرده: «چه كسي در مي‌زند؟»
 در واقع اين بابا انگار كاتالوگ ريش‌تراش يا طريقه استعمال رژ گونه ترجمه مي‌كند، برداشتي كه از شعر داشته را ترجمه كرده... و البته برداشتش اشتباه بوده چون اين چهارتا خط را هم درست نخوانده تا بفهمد اصلا كسي در نمي‌زند كه. يك نفر پشت در ايستاده و چون به در نمي‌كوبد اين شعر سروده شده. اگر نه كه لابد طرفش مي‌آمد در را باز مي‌كرد و جفتي مي‌رفتند داخل ترتيب همديگر را مي‌دادند و شعري اگر سروده مي‌شد در حوزه ماركي دوساد بود نه اين ژاك پرور زبان بسته.
اما قسمت پاياني شعر ديگر شاهكار ترجمه است. در همه زبان‌ها قاعده «به جز» را داريم كه برخلاف ظاهر منفي جمله منفي نيست. مثلا مي‌گوييم «غذايي نمي‌خورم جز آبگوشت.» يعني فقط آبگوشت مي‌خورم. در فرانسه اين قاعده «Ne ... que» است كه «Ne ... pas seulement» هم بسته به مفهوم متن اين معني را مي‌رساند. بنابراین ژاک پرور خودش را کشته تا در انتها بگوید «نوک انگشت کوچک این آدم تکان می خورد» اما به هر حال زبان فارسی و فرانسه با هم تفاوت دارند. یعنی اگر نوک انگشتی آن سر دنیا بجنبد دلیل نمی شود که در ایران عزیز ما هم بجنبد. پس مترجم آهنک مبهمش را اینجا هم جاری «نموده»: «حتي نوك انگشت كوچكش را هم نمي‌جنباند.»
حالا بياييد تصور كنيم مترجم اين شعر اهل قاعده ماعده و اين سوسول‌بازي‌ها نبوده و اصلا از روي ديكشنري تك تك كلمات را بيرون كشيده و ترجمه كرده است. در این صورت دلم مي‌خواهد بدانم اين بابا واقعا فرق «فقط» و «حتي» را "حتي" در زبان فارسي هم نمي‌داند؟ حالا فرانسه پیشکش.
يكي نيست بپرسد خود ژاك پرور كل هم اجمعينش چي چي هست كه مترجمي با اماله کردن "آهنگ مبهم" به چس مثقال تصوير شاعرانه‌اي كه ساخته هم گند بزند.


[پي‌گيري كامنت‌هاي پاسداری از انسان]

معترض: منظورتو از ياد داشت سالروز تصويب
قانون كار مي فهمم ولي توي مملكتي كه هر
قانون در عمل مفهوم خودشو از دست ميده و
به يك جك تبديل ميشه بود و نبود قانوني براي
كار چه تاثيري ميتونه داشته باشه؟ همين
ماده 38 كه نوشتي بيشتر به يك پوزخند به
شرايط موجود كارگرها شبيهه تا يك بند از
يك قانون.

من از اينكه در موضع دفاع از قانون (هر قانوني) قرار بگيرم راضي نيستم. اما به نظرم مي‌آيد دفاع از قانون كار در شرايط فعلي تنها راه اخلاقي دفاع از حقوق كارگران است. براي آنكه بفهميم وجود همين قانون كار چه تاثيري دارد كافي است به كارگاه‌هايي كه به طريقي خود را از زير بار اجرايش خلاص كرده‌اند نگاه كنيم. شانزده ساعت كار بدون بيمه و قرارداد و... با حقوق ماهانه ۴۰ ـ ۵۰ هزار تومان. اگر باورش سخت است دليلش در آن اصطلاح كليشه‌اي اما به شدت واقعي است: شكاف طبقاتي (اين طبقه بندي البته صرفا مالي است) ــ بله. وقتی يك شام دو نفره محض جبران زحمات رخت‌خوابي حقوق يك ماه چنين كاري است، باورش سخت میشود. اما لازم است باور کنیم ــ حالا فرض كن همين قانون كار هم نباشد. وضع تمام كارگران ايران مشابه كارگران آن تعداد كارگاه‌هايي مي‌شود كه به طريقي از زير بار اجراي قانون كار شانه خالي كرده‌اند. قانون كار فعلي با وجود سلاخي شدنش حداقل‌هايي را براي به كارگيري انسان ضروري كرده است.  اينكه يك كارفرماي معمولي بدون برخورداري از «امكانات ويژه» نمي‌تواند كارگري را بدون قرارداد، بيمه، كف دستمزد و ساعت كاري مشخص به كار بگيرد. در واقع اين قانون اجازه نمي‌دهد در اين شرايط وحشتناك انسان به دليل فقر از يك حدي بيشتر تنزل كند. واكنش من در دفاع از اين حداقل‌ها قطعا منفعلانه است، اما چاره چيست. اين مرز را كه برداريم كارگران له مي‌شوند. من ترجيح مي‌دهم به جاي ژست دورانديشي روشنفكرانه از همين مرز باريك دفاع كنم.


پژوهنده: سپاس از نوشته‌تان. دو پرسش برایم
پیش آمده. یکی این که در آن شرایط آرمانی که
توصیفش کردید نتیجه‌ی مذاکراتِ یادشده به دید
شما چه چیز خواهد بود جز گونه‌ای قانون؟ گیرم
دولتی نباشد؛ قانون که هست. آیا مشکل به دید
شما در دولتی‌بودنِ قانون است یا در قانون‌بودنِ
آن؟ دیگر این که آیا پاسداری از قانون فعلی را به
معنای حمایت از برجایی ِ کلیتِ آن در شرایط کنونی
 می‌دانید، یا تنها به معنای پاسداشت از ماده‌ها و
بندهای عادلانه و انسانی آن؟

اول اينكه پس از پذيرش حقوق بديهي كارگران تازه مذاكره در مورد شرايط بكارگيري نيروي كار انساني معنا پيدا مي‌كند. مي‌خواهد اسمش قانون باشد يا هرچي. حقوق پايه‌اي اساسا قابل مذاكره نيستند حتي از جانب سنديكاهاي مستقل و نمايندگان واقعي كارگران. بعد از پذيرش اين حقوق ما موجودي به اسم انسان داريم كه مي‌توانيم در مورد حقوقش حرف بزنيم.
در آن شرايط آرماني كه توصيف كردم سطح مذاكرات سنديكاها بايد بالاتر از بديهياتي مثل ساعت كاري مشخص، بيمه و حداقل دستمزد متناسب با سبدهزينه خانوار و تورم باشد. از اين مرحله به بعد تازه سنديكاها مي‌توانند نمايندگان نيروي كار انساني باشند و مذاكراتشان بسته به قدرت و ارزش نيروي كار مي‌تواند نتايج مختلفي به همراه داشته باشد و از يكنواختي و تسري «قانون» بي‌نياز باشد. اگر سود حاصل از كار و تقاضا براي كارگران نفت بيشتر از كارگران خودروسازي است پس قدرت كارگران نفت بيشتر است. مطالباتشان هم بيشتر خواهد بود. اينجا ديگر نه نيازي به قانون خواهد بود و نه مجري ذاتا فاسدي به اسم دولت. ميزان عرضه و تقاضاي بازار كار ابزار چانه‌زني است. در شرايط فعلي ما نمي‌توانيم از اين روش دفاع كنيم چون شكاف ميان عرضه و تقاضا آنقدر زياد است كه اگر مذاكرات بي‌نياز به قانون فعلي صورت بگيرد، همان حقوق پايه هم از دست مي‌رود و ديگر نمي‌توان از حقوق «انسان كارگر» حرف زد. بايد بر سر تفاوت‌هاي نيروي كار انساني و حيواني چانه زني كرد.
در مورد موضوع دومي كه طرح كرديد همانطور كه در پاسخ به معترض گفتم دفاع من از قانون كار دفاع از آخرين سنگر است و صرفا به دليل شرايط كنوني.


پويا: خوب يا بد از گذشته نمي‌توان دفاع كرد،
قانون كار فعلي محصول دوران خاص و تعادل
قوايي خاصي و شرايطي خاص بوده. وضعيت
دولت و سرمايه و ... كه مشخصه، كارگران هم
يا بي‌قدرتنند و نمي‌توانند تاثيري رو حوادث
بگذراند يا مثل سنديكاي واحد تشكل خودشون
رو دارن و نه تنها دليلي نداره از شوراي اسلامي
و ديگر نهادهاي دولت‌ساخته دفاع كنند،‌ بلكه
همينطور كه ديديم در اين نهادها دشمني
مي‌بينند كه شايد از كارفرماشون نبينند. تنها
مدافع جدي اين قانون كار شوراهاي اسلامي
كار و يك سري كارگر مستاصلي است كه تنها
مي‌تونن به شوراهاي اسلامي و صادقي دخيل
ببيند. همانطور هم گفتم اين كارگرها هم قدرت
خاصي ندارند و مطمئنا اگه روزي قدرتي پيدا كنند
كه بتونن تاثير‌گذار باشن سنگ شوراهاي اسلامي
رو به سينه نمي‌زنن.

حالا كه بحث شوراهاي اسلامي كار را پيش كشيدي و خواستي به يكي از نقص‌هاي قانون كار اشاره كني، بگذار برايت روشن ‌كنم ماجرا از چه قرار است. تبصره ۴ ماده ۱۳۱ قانون كار به كارگران اختيار داده تا بين سه تشكل كارگري (شوراي اسلامي، انجمن صنفي و نماينده مستقيم) يكي را انتخاب كنند كه در مباحث كارگري بهش مي‌گويند «نهاد فراگير». يعني بسته به انتخاب كارگران فقط يكي از اين تشكل‌ها حق تصميم‌گيري در مورد كارگران يك واحد را دارد. پس تا اينجا اين سه تشكل هيچ برتري نسبت به هم ندارند. اما در همين قانون كار بند دال ماده ۱۶۷ را داريم كه فقط براي نمايندگان شوراهاي اسلامي كار حق راي در شورايعالي كار (كه مهم‌ترين ركن سه‌جانبه‌گرايي وتصميم‌گيري مسائل كارگري است) را داده. يعني دو نهاد ديگر از اساس پشم.
 اين فقط يكي از نقص‌هاي قانون‌كار است كه توجه تو را جلب كرده. چند تاي ديگر را هم برايت مثال مي‌زنم: تركيب همين شورايعالي كار را نگاه كن. مي‌گويد سه نماينده از جانب كارگران (شوراها)، سه نماينده از جانب كارفرمايان و سه نماينده از جانب دولت حق راي دارند. خب. در كشوري كه دولت بزرگترين كارفرما است نمايندگان دولت و كارفرمايان چه تفاوتي با هم دارند؟ تركيب آراي مهمترين نهاد تصميم‌گير براي كارگران (تصويب حداقل دستمزد، پيمان‌هاي جمعي و...) شش به سه است، تازه اگر آراي نمايندگان شوراها را به حساب كارگران بگذاريم!
نقص قانوني ديگر ماده ۱۹۱ قانون كار است كه به دولت اختيار داده تا اگر صلاح ديد (كي صلاح ببيند؟ دولت!) كارگران كارگاه‌هاي كمتر از ده نفر را از شمول قانون كار خارج كند.
اصلا چرا راه دور برويم. همينكه در قانون هيچ نامي از سنديكا آورده نشده بزرگترين نقص است. همينكه اين قانون سرفصل اعتصاب ندارد يعني چلاق است. بيشتر از اين بگويم؟ من به عنوان مدافع اين قانون مي‌توانم تا فردا صبح برايت نقص‌هايش را يكي يكي بشمارم و آخر سر روي شانه‌ات بزنم و بگويم: من مدافع قانون كارم. نه شوراها*. این دوتا باهم فرق دارند عزيز جان!
پس براي رسيدن به موعد «روي شانه زدن» بايد ببينيم مشكل چيست كه ما در شرايط فعلي نمي‌توانيم در مورد اصلاح اين قانون چلاق حرف بزنيم؟ به اين دليل واضح كه قدرتي براي چانه‌زني نداريم. دولت آرزو مي‌كند كه مدافعان قانون كار اصل اصلاح را بپذيرند. اگر پرونده اصلاح قانون كار باز شود و ما آن را به رسميت بشناسيم، پاي ميز مذاكره لال مي‌شويم و اصلاحات موردنظر دولت (كارفرمايان) اعمال مي‌شود نه حق اعتصاب و تشكيل سنديكا و... به پيش‌نويس اصلاحيه قانون كار كه دولت نهم به محض استقرار تهيه كرد نگاه كن. اگر اين پيش‌نويس قانون بشود ديگر كارفرمايان هيچ محدوديتي براي اخراج كارگران نخواهند داشت، ماده ۱۹۱ را كه برايت مثال زدم يادت هست؟ تعريف كارگاه‌هاي كوچك از كمتر از ده نفر به كمتر از پنجاه نفر مي‌رسد و... خودت برو پيش‌نويس را بخوان ببين چه خبر است. ما با چه قدرتي مي‌خواهيم در مقابل اين تغييرات مد نظر دولت (كارفرمايان) بايستيم، وقتي نيروي كار ارزشي ندارد؟ به اعتصاب تهديدشان مي‌كنيم؟ از خداخواسته كارخانه‌ها را تعطيل مي‌كنند يا اگر توليد سودده باشد از صف بي‌انتهاي بيكاران منتظر كار (هر كاري، به هر قيمتي) تعدادي را جايگزين مي‌كنند. (البته خبر داري كه؟ نرخ بيكاري در كشور عزيز ما تك‌رقمي است. اين را مركز آمار ايران گفته و تازه وزير كار هم تاييدش كرده. و يكجور ناجوري تاييد كرده تا اگر كسي بگويد: چيز تو چيز آدم دروغ‌گو، بگويد: باشه. قبول.) به انقلاب تهديدشان مي‌كنيم؟ جاي ايرج خالي. كاش مي‌شد مثل او اميدوار بود و اينطور بزرگ‌منشانه فكر كرد. اما من ميگويم فقر از كارگران چنان پيري درآورده كه ناي برگزاري يك تجمع هزارنفره را هم ندارند چه برسد به انقلاب. اینچنین است که من در مقابل نقص‌هاي قانون كار كر و كور و لالم. محافظه‌كار هم هستم منفعل هم ايضا و خيلي چيزهاي بد ديگر. اما مي‌دانم اگر همين ته‌مانده مواد حمايتي هم نابود شوند آب از آب تكان نمي‌خورد و فقط كارگران اين وسط له مي‌شوند. از ژست سياستمداري و نگاه به افق‌هاي دور هم دچار دل‌آشوبه مي‌شوم چون داريم در مورد آدم‌هاي زنده كه همين امروز دور و برمان زندگي مي‌كنند حرف مي‌زنيم. ما حق ريسك كردن و ماجراجويي روي زندگي آنها را نداريم. تا جايي كه مي‌توانيم بايد از اين آخرين سنگر دفاع كنيم. (اين «ما» البته در محدوده فكر و تئوري است. وگرنه كدام ما؟)
* چطور خبر نداری؟ دولت نهم کانون عالی شوراها را از چنگ صادقی و تشکیلات خانه کارگر درآورد و حالا دیگر دولت راسا نماینده کارگر انتصاب میکند.


پرومته:
سلام. باید بگویم که متاسفانه کارگر
جماعت لایق همین نوع برخوردهاست.چون
اصولا در این دنیا(و نه فقط ایران) انسان اگر
جلوی خود را باز ببیند تاخت و تاز میکند.
"همه میدانند" که سرشت نوع بشر با زیاده
خواهی آمیخته است،حال می خواهد کارگر
باشد یا کارفرما.چند تا کارگر می خواهی
نشانت بدهم که به محض اطلاع از اینکه
کارفرمایشان خود را مقید به رعایت قانون
کار میداند، او را با مخ به زمین کوبیده اند؟
تا بالای سر نوع بشر چوب نباشد ،و تا از چیزی
واهمه نداشته باشد محال است از خود چیزی
بروز بدهد...اصلا چرا راه دور برویم ؟همین‌جنابعالی!
اگر خیالت از بابت امنیت شغلت،و بیمه و ...جمع
نبود می توانستی به قول خودت روزی دو سه
ساعت الکی چیزی سرهم کنی و تحویل بدهی؟
اگر میدانستی که اگر خوب کار نکنی همین فردا
اخراج می شوی ،وقتت را صرف ارتقائ کیفی کارت
میکردی،یا صرف انتقاد از آسمان و زمین و دفاع
بیهوده از کسانی که اگر یک ذره پول در جیبشان
باشد، تا تا آخرین شاهیش را خرج نکنند محال
است تن به کار بدهند!

برو بابا.