حالا شب که می شود من و ساعت ـ همان كه پايين صفحه دارد نگاهم ميكند ـ مثل هووهاي همخانه از سر ناچاري همديگر را تحمل ميكنيم. دهن هم را ميگا... اما بالاخره هرجور كه هست تحمل ميكنيم. زور او در اكثر مواقع ميچربد. اما بالاخره من هم دست و پابسته نيستم. ساعت يازده شب به سراغ اينترنت ميآيم. دوستي دارم كه ميشود با او چند دقيقهاي را به پشتوانه رفاقت چند ساله گذراند. پس چت ميكنم. اما اين كار نميتواند هميشگي باشد. اختلاف زمان و دما و حس و حال مانع ميشود تا هروقت او هست من باشم و هروقت من هستم او باشد. چاره ديگر وبگردي است. اما برادران. بياييد محض تفنن واقعبين باشيم. نهايتا پنج ـ شش وبلاگ قابل خواندن در وبلاگستان فارسي وجود دارد كه البته نويسندگانش سوراخ لايه اوزون را از رو بردهاند از فراخي. بعد از عمري هم كه يك وبلاگ پدر و مادر دار پيدا ميكني ـ مثل خرمگس خاتون ـ تا به خودت ميآيي ميبيني تمام آرشيوش را خواندهاي و كار تمام است. چجوري؟ نكند خيال كرديد كه مثلا من در محل كارم واقعا كار ميكنم؟ كار! همان چيزكي كه قديم در نشئه كتاب و فيلم و لاسخشكه و مخلفاتش مينوشتم حالا خيلي كشش بدهم در طول دو ساعت مينويسم و باقي به علافي طي ميشود. البته به خاطر همين علافي و آن دو ساعت «كار بدنام كن» روزي دو بار به خواهر و مادر ترافيك اتوبان همت فحش ميدهم. (حرف از اتوبان همت شد ياد محسن نامجو افتادم كه صدايش يار هميشگي من براي تحمل مادر جـ... هايياست كه در آن ترافيك سنگين محض كنجكاوي ميخواهند لاين عوض كنند و از بخت خجسته هميشه به تور من ميخورند. مخاطب زبل و نكته سنج ـ از آنهايي كه توي كلاس انگشتشان هميشه هوا بود ـ در همين لحظه ميپرسد: چرا كنجكاوي؟ ببين. آن كـ... كه ميخواهد امتحان كند كه آيا ماشين چهار مترياش در فاصلهي بيست سانتي من و ماشين جلويي جا ميشود يا نه قطعا كنجكاو است اگر جاكـ... نباشد.) خلاصه وبگردي هم وقت زيادي نميگيرد و در نهايت من ميمانم با وبلاگهايي كه در محلكار خواندهام. يك راه خوب ديگر هم براي وقت كشي هست. اگر با ويندوز XP كار ميكنيد آن پايين Start را بزنيد. بياييد روي All Programs از آنجا Games و سپس بازي محبوب من: Spider Solitaire. زماني فقط با يك خال بازي ميكردم. به نظرم آسان بود و خوش ميگذشت. بعد يكبار گفتم حالا با دوخال امتحان كنم. اوائلش برد من امكان عقلي نداشت اما به جهت وقت آزاد و خيال راحت و دل گنده كار به جايي رسيد كه اين يكي هم دلم را زد و رفتم به سراغ بازي چهار خالش. اين يكي به حق روانم را صاف كرد. يادم است همان ايام به واسطه اين بازي عطاي يك رابطه نسبتا عاشقانه را به لقايش بخشيدم. عشق مگر چيست جز تخيل؟ اين بازي تخيل ميگذارد براي آدم؟ البته اعتراف ميكنم بازي چهار خال هيچوقت برايم آسان نشد اما حالا ديگر بردش هم توفيقي نيست و مانع تخيل نميشود. هر جا كه در تخيل باز باشد عشق وارد ميشود؟ عمرن. و عمرن اگر از اين بروبچههاي جوش بلوغي باشم كه پس از شنيدن جواب رد از دختر همسايه به كل منكر عشق ميشوند. عميقا آرزو ميكنم در اين حال و روز جفنگ بتوانم عاشق بشوم. آخ كه اين نم باران پاييزي و سربالايي پيادهرو خيابان وليعصر درد دارد اگر عاشق نباشی. اما زور بيخود ميزنم. تازه فهميدم كه اصلا راه ندارد. اين اواخر چند بار امتحان كردم. نشد. جايي كه همه درباره عشق حرف ميزنند حس سخنراني در اين مورد نيست پس سريع ميگويم و ميگذرم. عشق نيازمند ناآگاهي است. به قول حضرات «انفعال خودآگاه». مثل داستان خواندن. تو براي لذت از داستان بايد آن قسمت از مخات را كه ميگويد «اينها هيچي نيستند جز تخيل نويسنده» را بكني بياندازي دور. اگر از نگاه تو سوان و اودت فقط از توي ذهن آن نويسنده مريض احوال بيرون آمده باشند كه سوان و اودت نميشوند كه. پس اگر آن انفعال ارادي نباشد عشقي هم نيست. يعني اسمش هست اما تهش هيچي نيست. عاشق ميشوي كه پناهگاهي بسازي و از شر اين حال و روز هرتكي خلاص بشوي. اگر بداني كه ديوارهاي اين پناهگاه از قوطي كبريت درست شده كه ديگر عاشق نميشوي. توي اين پناهگاه فقط ميتوان در هواي صاف يكي دو هفته ابتدايي رابطه عاشق ماند. بعد كه يك نسيمي وزيد و قوطي كبريتهاي چيده شده روي هم تلق تلق افتادند روي سرت و حال و هواي جفنگ بيرون را نشانت دادند عشق ميشود چيزي توي مايههاي كشك. قبول دارم. بايد نداني كه جنس ديوار اين پناهگاه از چيست. اما وقتي كاملا فهميدي حقت است كه درد اين روزهاي پاييزي را هم بكشي.
به هر حال. شمال هم ميتواند يك چارهاي باشد. و واقعا هست. مخصوصا با يك پايهي همراه. از شما چه پنهان همين چند وقت پيش رفتم. چند وقت ديگر هم ميروم. توي جاده چالوس هم از عربده زدن و چاي خوردن كنار رودخانه مضايقه ندارم. آنجا هم آب و هوا خوب است و دريا به راه و هپروت نشئگي توي جنگل هم بس دلچسب و گوارا. اما چند روز؟ دو روز. سه روز. يك هفته. بعد بايد كله كنيم سمت تهران و روز از نو. البته من سعي ميكنم در آن چند روز به اينجاي قضيه فكر نكنم اما موقع برگشت وقتي از جاده چالوس ميافتي توي جاده مخصوص ديگر نميشود كاريش كرد. به اين نتيجه رسيدهام كه هر نوع تلاشي براي تسكين موقت دشواري اين حال و هوا نتيجه عكس ميدهد. اثرش كه تمام شد واقعيت را با تمام قوا، سختتر از پيش ميكوبد توي سرت. فيلم و داستان هم از همين مسكنها هستند. از روي عادت و اعتياد، البته اگر حالش باشد، موقع خواب..... چند صفحهاي.. فيلم هم كه چند وقتي است به هم نميرسد.... الحمدلله مثل اينكه خوابم گرفت. اما خواب. خواب بهترين درمان است. به قول پدر براون «بخوابيم. بخوابيم كه به آخر راه رسيدهايم.» بيخود نبود كه حضرتش فرمود خواب هم عبادت مومن است. پس آن انگشت باوقار و محترم را براي ساعت كامپوتر كه دارد خودش را جر ميدهد كه «نگاه كن. ساعت از سه هم گذشت. فردا چطور بيدار ميشوي؟» نشان ميدهم و ميگويم: بيا. امشب را هم با نوشتن این چیزها از سر گذراندم. فردا شب را كي ديده.
- آخه چرا شما بايد پول بنزين منو بدي؟
- بذار پاي بنزيني كه چند وقت پيشا برام زدي.
- هه... اينجوري كه خب نميشه حساب كرد که. باك ماشين شما پنجاهتا ميگيره. مال من سيتا. الکی الکی دو تومن بدهكار شدي.
- من براي چي ماشینتو گرفته بودم كه برگشتنی بنزين زدم؟
- بردیش تعميرگاه برقشو درست كني.
- نوزده تومن شد.
- هان؟ آها. OK
حرفه : گوشيباز
يك وقتي تلفن وسيلهي ارتباطي بود. ملت به هم زنگ ميزدند، حال و احوال ميكردند، خالهزنك بازي ميكردند، توي گوشي فوت ميكردند و از اين كارهاي بانمك. حالا تلفن به يك حرفه تبديل شده. براي بعضيها هم جنبهي ناموسي پيدا كرده. يارو وقتي از گوشي موبايلش حرف ميزند رگ گردنش باد ميكند و خون جلوي چشمش را ميگيرد. طرف سر زنگ موبايلش تعصب دارد. خداوكيلي گوشي بازها حتي بيشتر از اين پشت مو جارويي ها روي سطح ابتذال دنيا تاثير گذار بودهاند. اگر عمر ياري كند براي انتقام كشيدن (به عنوان آرزوي پيش از مرگ) دلم ميخواهد از يك گوشيباز معروف بپرسم: آقا راسته ميگن تلفنهايي توي خارج هست كه حتي عكس ميندازه؟!!!
اختراعتو ، مخترع!
به يكسري از آدمها بايد فحش داد. قبول داريد كه؟ مخالفي نيست؟ اوليش آن آدمي بود كه تصميم گرفت روي گوشي موبايل دوربين عكاسي نصب كند. به نظر من كار او از اختراع بمب اتم هم زشتتر بود. آنكه بمب اتم را اختراع كرد زرتي ملت را فرستاد توي هوا اما كسي كه گوشي موبايل دوربيندار را اختراع كرد مردم را زجركش شده ميفرستد توي هوا. اصلا حريم خصوصي آدمها و اين مسائل خيلي مهم توي سرش بخورد. كار به جايي رسيده كه حتي نميتواني پشت چراغ قرمز دستت را طرف صورتت ببري. يارو تيليكي عكس ميگيرد. اگر مبادي آداب هستيد هم ميتوانيد به مخترع اين وسيله منحوس توي دلتان يك "نامرد" بگوييد. لااقل دلتان خنك ميشود كه؟
ما که خجالت کشیدیم
ببينيد كار به كجا كشيده كه ما روزنامهنويسهاي دوزاري هم ديگر خجالت ميكشيم درباره وضعيت آنتندهي موبايل چيزي بنويسيم. ما كه يك زمان انتقاد تند و صريح و خانمان براندازمان خط ندادن موبايل بود! توي اين برنامههاي طنز ـ انتقادي تلويزيون كه آدم را خنده كش ميكند هم ديگر خبري از «اي آقا اين گوشيه موبايله يا گوشتكوب» نيست. ظاهرا همه جا امن و امان است. اما اگر از من می شنوید اين موبايلها هنوز هم جدي جدي خط نميدهند. حالا خود دانید.
---
ــ فالگير خوب مثل نويسنده خوب قواعد جهان را منكر ميشود و از اساس دنيايي تازه خلق ميكند. دنياي تازهاي كه فالگيرها ميسازند بر خلاف دنياي واقعي آنچنان بخيل و تنگنظر نيست كه در آن براي يك دخترخانم چهل سالهي دماغ عمل كردهي صد و بيست كيلويي، شوهري در حد و اندازههاي «ديكاپريو» پيدا نشود.
ــ فالگيرها بسيار باهوشتر از مشاوران خانواده با مدرك دكتري هستند. فالگيرها ميدانند شوهري كه هيچ زاويه پنهاني در زندگياش ندارد، دروغ نميگويد و همهي تفريحاتش در چارچوب خانواده است هيچ جذابيتي براي زنان ندارد. آنها براي زنان متقاضي، شوهري كارسازي ميكنند كه بشود با او زندگي هيجانانگيزتري داشت.
ــ يك در ميليون، اگر خوشبختي در گرو چند عدد تخم مار و بال مگس و تيزآب بچه نابالغ و آخرين موي كلهي كچل و... باشد، چطور ميتوان در به كار بستنش ترديد كرد؟
وقتي قرار باشد قر بريزيم
ويل دورانت كتاب جفنگي درباره زندگي و آثار چند نويسنده دارد به نام «تفسيرهاي زندگي» كه بيشتر به درد صفحه ادبيات مجلات خانوادگي ميخورد و نشر نيلوفر هم آن را منتشر كرده است. اما اين كتاب مترجمي دارد به نام ابراهيم مشعري كه پديدهاي است براي خودش و حسابي به كار ويل دورانت ميآید. ما در صفحه ۲۰۶ اين كتاب در وصف يكي از شخصيتهاي رمان «در جستجوي زمان از دست رفته» ميخوانيم:
«... اكنون مارسل راوي داستان، براي تسكين بيماري تنگي نفس خود تابستاني را نزد مادربزرگش در بعلبك ميگذراند... در آنجا مارسل دوستي درازمدتي را با ماركيز دو سن لو آغاز ميكند. ماركيز زني است كه همه چيز دارد: جواني، سلامت، ثروت، زيبايي، آدابداني، ذكاوت، محبت و دختري هرجايي هم دارد كه مردها را دنبال ميكند.»
يك زماني مكابيز در فاروم (به رحمت خدا رفته) گفتمان مشخص كرده بود كه ويل دورانت تراكتوروار مشغول چرند گفتن است و اصلا چنين شخصيتي كه او توصيف كرده در رمان در جستجوي زمان از دست رفته وجود ندارد، بلكه اين آقا با اتكا به حافظهي خرابش خصوصيات چند شخصيت رمان را به هم بافته و شخصيتي جديد آفريده است. حرفش حق است. اما من پريشب يك چيز با نمكي در همين چند سطر نقل شده پيدا كردم. ابراهيم مشعري كنار اسم «ماركيز دو سن لو» علامت زده و در پا نوشت اسم را به زبان اصلي آورده: Marquis de Saint-Loup
بايد خدمت مشعري عرض كرد كه لقب اشرافي Marquis مذكر است و ماركي ترجمه ميشود. ماركيز كه مونث است اينجوري نوشته ميشود: Marquise. پس جناب مترجم به شخصه چاقوي جراحي به دست گرفته و روبر دو سنلو را مونث كرده و در ادامه خودش را هم از تك و تا نيانداخته: «ماركيز زني است كه همه چيز دارد...» الحمدلله. فقط يك چيز ندارد كه آن هم خدمت آقاي مشعري جا مانده.
البته قصد ندارم پرت و پلاهاي ويلدورانت را با ذكر اين اشتباه مترجم توجيه كنم. نه بابا. موضوع اين نيست كه... اصلا من كاري به اين بنده خدا ندارم. من با شخص مشعري كار دارم كه اسم آشنا و استفاده شده توسط مهدي سحابي (مترجم در جستجو...) را تغيير داده و از ما خواسته از اين به بعد به «در جستجوي زمان از دست رفته» بگوييم «در جستجوي زمان گمشده». چرا؟ چون اين حضرت آقا تشخيص داده «گمشده» درست تر از «از دست رفته» است. طبيعي است كه اگر كتاب مشعري پيش از كتاب سحابي منتشر ميشد ميگفتم اسم را نديده و اصولا مارکیز خواندن مارکی را توی سرش نمی زدم. اما طبق اطلاعات درج شده در كتاب، چاپ اول تفسيرهاي زندگي مربوط به سال هفتاد است. وقتي دو جلد اول در جستجو منتشر شده بوده پس قاعدتا مشعري از اسم انتخاب شده توسط سحابي خبر داشته. البته در اين جهاد علمي-ادبي مشعري تنها نيست. اگر يادتان باشد در نوشتهاي ديگر گفتم كه فرزانه طاهري هم در جستجو را «به جستو...» ترجمه كرده است و البته همانجا نمونهاي آوردم كه طاهري هم مثل مشعري اين رمان را نخوانده است. به هيچ زباني.
برسيم به اسم اصلي كتاب: A La Recherche Du Temps Perdu
حرف من اين است كه هيچ كدام از ترجمههاي اسم اين كتاب (در جستجوي زمان از دسترفته، به جستجوي زمان از دسترفته، در جستجوي زمان گمشده) اشتباه نيستند. اصلا ما ميتوانيم ترجمه كنيم: به دنبال وقت هدر رفته. غلط كه نيست. اشتباه است اگر به جاي جنگ و صلح بگوييم: پیکار و سازش؟ اما وقتي مترجمي سالها عمرش را روي متني سخت و عجيب و در عين حال ضروري (براي علاقمندان ادبيات) ميگذارد و اين كتاب را با وسواس و دقتی هنرمندانه ترجمه ميكند، ديگر جاي اينجور عشوههاي خاله زنكي نيست كه برداريم اسم آشناي كتاب را تغيير بدهيم كه يعني ما هم بعله. خب. اگر جاي قر آمدن باشد، پس جا دارد يكي هم پيدا بشود و خدمت حضرات طاهري و مشعري بگويد: ايناهاش. شما حتي نميتوانيد چهارخط نقل شده از درجستجو را روخواني كنيد. پس لطفا درش را بگذاريد.
حاشيههاي "در جستجوی زمان از دست رفته" ـ ۱
حاشيههاي "در جستجوی زمان از دست رفته" ـ ۲
