تبليغاتX
همه میدانند

در راستاي لوس‌بازي اخير براي افشاي دومين بيماري‌ام شايسته ديدم اوليش را هم افشا كنم كه همينجوري يك كاري كرده باشم. اولين بيماري‌ام هميشه به "گم شدن" منتهي مي‌شود. معمولا وقتي عجله دارم اين بيماري ظاهر مي‌شود. مثلا مي‌بينم كه بر سر چهارراه روي تابلو نوشته شده "به طرف سيد خندان" اما نمي‌فهمم كدام طرف بايد بپيچم تا به سمت سيدخندان بروم. اين تابلوها هميشه تخمي‌ترين جاي ممكن نصب مي‌شوند و همانقدر كه احتمال دارد سمت چپ را نشان بدهند، سمت راست را هم نشان ميدهند و با وسواس من حتي ممكن است مسير مستقيم را نشان بدهند. در واقع تنها كسي مي‌تواند تصميم درست را بگيرد كه بداند حالا كجا ايستاده. شرق يا غرب. شمال يا جنوب. بيماري من دقيقا همين است. جهت‌هاي جغرافيايي را نمي‌فهمم. اما چيزي كه به اين بيماري كمك مي‌كند تا گم بشوم قطعا بدشانسي است. حتي محض نمونه يكبار هم نشده راهي كه شانسي انتخاب كرده‌ام درست باشد. اما حالت وخيمش شب‌ها در اتوبان‌هايي كه نمي‌شناسم به سراغم مي‌آيد. تابلوهاي بزرگي كه روي پل‌هاي هوايي نصب مي‌كنند براي من فقط جنبه تزئيني دارند چون چشمم ضعيف است و عينك نمي‌زنم (البته اين جزء بيماري‌هايم نيست) حتما بايد توقف كنم و مدتي به آنها خيره بشوم تا كلمات برايم مفهوم بشوند (در اكثر مواقع مفهوم هم بشوند اتفاق خاصي نمي‌افتد چون فرق ملاصدرا و بزرگراه آزادگان را نمي‌دانم). با اين حال و روز نمي‌توانم از خروجي‌هاي اتوبان استفاده كنم پس تا ته اتوبان مي‌روم و از آنجا توي خيابان‌هاي فرعي با پرس و جو راه رفته را بازمي‌گردم و نشاني را پيدا مي‌كنم. علافي‌اش يكي دو ساعت است معمولا.

من اگر مجبور بودم به جاي هفته‌اي دوبار هر روز به رستوران بروم قطعا وبلاگ كدئين حالا حالاها به راه بود، بسكه سر ظهر اين رستوران‌ها پر از دختر و پسر جوان است كه از بوي‌عطرشان، شيوه منو دست گرفتن‌شان يا دستشويي رفتن‌شان، از مقدار برنجي كه توي قاشق مي‌ريزند يا وسعت گازي كه به پيتزا مي‌زنند و... مي‌شود چيزهاي بانمكي درباره رابطه‌شان فهميد. طبيعتا فهميدن اينجور چيزها نبوغ نمي‌خواهد. كافي است در جواني يكبار دست يك نفر را گرفته باشي و به يك رستوران رفته باشي. اينجور خاله‌زنك بازي‌ها لذتبخش‌ترين تفريح من توي زندگي است. و درمان دومين بيماري‌ام. اينكه در جاي شلوغ نمي‌توانم غذا بخورم. شكافتن اين بيماري در جايي كه ماني.ب هر لحظه ممكن است وارد شود كار دشواري است اما پهلواني مي‌كنم و مي‌گويم كه لنباندن دين و مذهب من است. به غذا ايمان دارم. چه شب‌ها كه به عشق املت چرب با گوجه فرنگي پوست‌كنده بي‌خوابي كشيده‌ام. چه ظهرها كه غذا خوردنم آنقدر طول كشيده كه ديگر از وقت به محل كار رفتن و دفاع از حقوق طبقات فرودست اجتماع گذشته، چه رابطه‌هاي عاشقانه‌ي آينده‌داري كه به دليل تداخل با وقت غذا خوردنم به ف.اك رفته... اما با همه‌ي عشقي كه به غذا خوردن دارم وقتي توي يك جاي شلوغ مي‌نشينم، به محض اينكه اولين لقمه را بر مي‌دارم فكر مي‌كنم شايد نتوانم فرو بدهم و آنوقت واقعا نمي‌توانم. قضيه اصلا خنده دار نيست، خيلي هم وحشتناك است.  لقمه تا ته حلق فرو رفته ولي آنجا، ماهيچه‌هاي حلقومم كار نمي‌كنند. از اراده من فرمان نمي‌برند. روح كريستيان بودنبروك شاد.
در اينجور مواقع تنها درمان ممكن برداشتن توجه از روي غذا و معطوف كردنش روي دور و بري‌هاست كه همانا دختر و پسرهاي جوان باشند. اين كار در مذهب من اسمش كاهل‌نمازي است. اما چاره چيست؟ دو روز در هفته مجبورم صبح از خانه خارج بشوم و اگر ظهر در رستوران غذا نخورم بايد تا بوق شب گرسنگي بكشم. هله هوله؟ عمرا. اين يكي اسمش كفر است.
داشت يادم مي‌رفت چي مي‌خواستم بگويم. اما يك كمي حاشيه بيشتر لازم است تا به اصل موضوع برسم. امروز ظهر داشتم دختر و پسر جواني را مي‌پاييدم كه حدود يك ماه از رابطه‌شان گذشته بود. اگر در جهان عدالتي وجود داشت دختره بايد اوسط صف منتظران شوهر مي‌ايستاد اما حالا به لطف صفاي دل پسره هر لحظه كه اراده مي‌كرد يك فروند داماد به انضمام گل و شيريني و والدين «عروس گل گو» دم در خانه‌شان حاضر بودند. شما به اينجور پسرها چه ميگوييد؟ من كه مي‌گويم آبروي انسانيت. زياد وارد جزئياتي مثل زمان اولين صكص كه پس از قرائت خطبه عقد است يا زمان اولين خيانت پسره كه در فاصله زماني يك سال و نيم تا دو سال پس از ازدواج است نمي‌شوم تا وقتي دليل رسيدن به اين نتايج را گفتم داد و بيداد راه نياندازيد كه بابا بي‌خيال و اين حرفها. حالا دليلش: دختره بدون تعارف به پسره بلند شد كه از روي پيشخان براي خودش ليوان پلاستيكي بياورد. پسره نيم خيز شد كه بنشين من مي‌روم. دختره واكنشي سرسري نشان داد و رفت. پسره با آن هيكل درشتش بيشتر از يك تكه از پيتزايش را نخورد در صورتي كه دختره سير خورد. پسره در تمام مدت به جاي برداشتن شيشه ماءالشعيرش خودش خم مي‌شد روي ميز و لبش را به ني مي‌چسباند و دائم درباره‌ي اينكه مادرش شديدا علاقمند است كه دختر را ببيند حرف مي‌زد و وقتي مي‌گفت مامانم انگار كه بگويد: جيگرم. قطعا پس از اولين ديدار با مادر دختره (كه چند ماه قبل از خواستگاري رسمي خواهد بود) به او هم خواهد گفت مامان. چي مي‌خواستم بگويم كه به مامان دختره رسيد؟ مي‌خواستم درباره زن و شوهر پنجاه ـ شصت ساله‌اي بنويسم كه امروز مانع لذتم شدند. من زوج‌هاي اين سن و سال را فقط وقتي مي‌توانم دقيق تحليل كنم كه از بچگي بشناسم‌شان. درباره اين زوج نسبتا مسن هم فقط مي‌توانم حدس‌هايي بزنم. از ابتداي ورودشان، حتي قبل از آن وقتي داشتند ماشين «ريو»‌شان را كنار جدول پارك مي‌كردند توي چشمم بودند. فاصله ماشين تا جدول خيابان آنقدر بود كه با قاطعيت بگويم اين ماشين جزو مقدسات‌شان است. ايراد الكي نگيريد. مردي كه توي شلوغي خيابان [...] درست جلوي رستوران جاي پارك پيدا كند و بعد با يك فرمان ماشين را پارك كند حالا مسافركش هم نبوده باشد عصرها بعد از اداره يك چرخي وسط شهر مي‌زده. اين نوع ماشين هم الان غالبا دست كساني است كه از حدود يكسال قبل ثبت‌نام كرده‌اند. با توجه به اين نيمچه اطلاعات وقتي وارد شدند حدس زدم رستوران آمدنشان به مناسبتي چيزي است. يكراست آمدند سر ميز كناري من نشستند. به محض استقرار هر دو تلفن‌زدن را شروع كردند.
.
.
.
دلم مي‌خواست همه‌ي چيزي كه از رابطه وحشتناك اين زن و مرد فهميدم را برايتان تعريف كنم. حيف. خوابم مي‌ايد. همين اندازه بدانيد كه هيچوقت اينقدر از نزديك كسالت و يكنواختي پيري را حس نكرده بودم. لعنت به داريوش (پسر بزرگ آنها) كه مجبورشان كرده بود به مناسبت تولد مامان به رستوران بيايند و روبروي هم بنشينند. جان خودم زندگی شان بعد از این مواجهه مستقیم با واقعیت گندتر از قبل خواهد شد.

زمان دستگيري فعالان گروه‌هاي فمنيستي خواستم اينجا چيزي درباره‌ي سطح مطالبات اين گروه‌ها بنويسم اما حس و حالش نبود. پريروزا به پيامبر اعظم‌شان گفتم: شما پيگير مطالبات همه زنان نيستيد. سخنگوي طبقه خودتان هستيد و از حقوق زنان طبقه متوسط و مرفه دفاع مي‌كنيد. نمونه‌اش همين جلز و ولز كردن درباره‌ي صيغه و تعدد زوجات و حق حضانت فرزند و... گفتم فمنيستهاي وطني زناني كه با دوازده ساعت كار در روز حتي قادر به سيركردن شكمشان نيستند را نمي‌شناسند. اين زنان از روي ناچاري حاضرند با هوو سر كنند اما طلاق نگيرند و يا اگر طلاق گرفتند بچه را در فقر و بيچارگي‌شان شريك نكنند. براي حضرتش چند نمونه آوردم از چيزهايي كه ديده يا شنيده بودم و خلاصه از اين صحبت‌ها. حرفم اين بود كه گروه‌هاي فمنيستي به دنبال حقوق خودشان هستند، اشكالي ندارد. اما شارلاتان بازي است وقتي خواسته‌هاي طبقه خودشان را به نام تمام زنان مخصوصا زنان كارگر جا مي‌زنند.
حالا فكر مي‌كنيد واكنش پيامبر اعظم چه بود؟ ايشان آيه صادر فرمودند كه اينجانب سرباز گمنام امام ‌زمان هستم ولاكن مهم نيست كه خودم خبر ندارم كه هستم چون ايشان مي‌گويند كه هستم. درضمن حضرتش با شجاعتي شگفت‌انگيز از من خواست كه متن نامه اخيرش به سركار خانم "لوئيزآر بور" (كه هر بچه مدرسه‌يي مي‌تواند از توي سايت‌ها پيدا كند) را به اطلاع رئيسم كه همانا رئيس همه‌ي سربازان گمنام است برسانم.  نامه را گرفتم و گفتم چشم، خاطر جمع باشيد. به خدا.

پ.ن: يك كمي هم تقصير خودم شد. روي ديوار يك شعر بانمكي درباره جايزه صلح نوبل بود و شاعر از زمانه گلايه كرده بود كه آخه واسه چي اسم اين خانم را روي يكي از ميدان‌هاي شهر نگذاشتيد نامردا. من از همه جا بي‌خبر فكر مي‌كردم اين شعر شوخي است چون همچين خطاطي شده و قاب گرفته شده توي دفتر كسي بود كه نامردا حقش را در نامگذاري ميدان خورده بودند. حالا نگو قضيه خيلي جدي بوده.


ماموران امنيتی و نيروهای لباس شخصی، روز پنجشنبه ۱۸ مرداد، از ورود همکاران و حتی بستگان اسانلو به منزل او خودداری و تاکنون پنج نفر از اعضای سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی را بازداشت کرده اند.
آخرين گزارش ها از تهران حاکيست که ابراهيم مددی، نايب رييس سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه، همراه با يعقوب سليمی، داوود رضوی، همايون جابری و ابراهيم گوهری، از ديگر اعضای اين سنديکا بازداشت شده اند. نان در حالی که قصد داشتند به ديدار خانواده آقای اسانلو بروند، بازداشت شدند و به کلانتری ۱۴۷ نارمک انتقال يافتند.
سنديکای شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه، روز ۱۲ مرداد با انتشار بيانيه ای از «کارگران اين شرکت، شخصيت های مدافع حقوق کارگری، عدالت طلب، آزاديخواه و طرفدار حقوق مدنی مردم ايران و همچنين روزنامه نگاران دعوت کرده بود به نشانه همبستگی و درخواست برای آزادی فوری آقايان اسانلو و صالحی در منزل رييس هيات مديره سنديکای کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی تهران و حومه حضور به هم رسانند.»

لئون: اين خبر را بايد در بخش پيوندهاي روزانه مي‌گذاشتم اما چون معمولا نبايد به رسانه‌‌ي بي‌آبرويي مثل راديو فردا اعتماد كرد، ترجيح دادم متن خبر را اينجا كپي كنم تا به این طریق صحتش را هم تایید کرده باشم.


ساعت هفت و نيم هشت، همين چند ساعت پيش، از عالم و آدم جدا، داشتم با شدت تمام وبگردي مي‌كردم. يكي از رفقا از آن پشت مشتا گفت: ايندفعه اسانلو ماندگار شد. توي هپروت خودم بودم. گفتم: چي؟ گفت: اسانلو... حالا حالاها گير است. مثل دفعه‌هاي قبل نيست كه چند ماه نگهش دارند و بعد آزادش كنند. از ذهنم گذشت: مگر اعترافنامه بنويسد و بيايد تلويزيون برايشان شو اجرا كند. در ادامه‌ي حرف توي ذهنم، كمي‌بلندتر گفتم: فرق يك آدم محكم و معتقد را با يك‌مشت جـ... كه ديدم يك خانم غريبه ته اتاق نشسته. حرفم را خوردم. حالا لااقل اينجا مي‌شود گفت كه: فرق اسانلو را با يك مشت جك و ج.نده مي‌بينيد؟ (خانم‌هاي غريبه لطفا جلوي چشمشان را بگيرند.) اسانلو چند ماه پيش بدون نوشتن اعترافنامه با سربلندي مي‌توانست در آمريكا زندگي كند و بودجه‌اي كه به نام «حمايت از جنبش كارگري» تعريف شده را بگيرد و مثل مهمانان صداي آمريكا اداي مبارزه را دربياورد. اما اين مردبزرگ حتي آنقدر در خارج از كشور نماند تا لااقل چشمش را عمل كند. چشمي كه بر اثر بازجويي‌ها در زندان نياز به عمل دارد. اسانلو از وقتي كه به ايران بازگشت به دنبال گرفتن وقت عمل جراحي براي چشمش در يك بيمارستان تحت پوشش تامين اجتماعي بود. او شبي دستگير شد كه فردا صبحش بايد در اتاق عمل مي‌بود. مي‌بيد؟ فرق اين مرد بزرگ را با يك مشت جك و ج.نده مي‌بينيد؟

«در اوين چه مي‌گذرد؟» اسم يك بازي وبلاگي است كه هدف‌هاي خيلي درست و حسابي دارد. نه خيال كنيد از اين خاطره نويسي‌ها و يلدا بازي ها اينهاستا. نه. توي مايه‌هاي يادمان آزادگان در بند و كشته شدگان اوين و اين صحبتهاست. اين آدمي هم كه اينجا نشسته و يك بار در جواني با اوين سوك سوك كرده و راستش از آنجا زياد هم بدش نيامده، با دعوتی از طرف علی حق پايش به اين بازي كشيده شده است. پس لطفا اين متن را به حساب مسخره كردن هدف‌هاي درست و حسابي بانيان اين بازي نگذاريد. فقط نامه‌اي است به يكی از رفقا.

ـ ـ ـ

ببين علي. اصلا از يك آدمي مثل من نبايد پرسيد در اوين چه مي‌گذرد. كسي مثل من يك پايه مثل خودت مي‌خواهد كه تا ابدالآباد همانجا لنگر بياندازد و اصلا خيال بيرون آمدن هم به سرش نزند. بيرون بيايد كه چه بشود؟ بيرون از زندان كه براي من خبري نيست. حالا فرض كن من و تو و بروبچه‌ها آنجا دور هم بنشينيم و ۲۱ بازي كنيم و يا حكم و اصلا هفت كثيف. به من كه خوش مي‌گذرد. اما خب. همش كه اينها نيست. مشكلاتي هم هست. مثلا اينكه آنجا سيگار خوب به هم نمي‌رسد مگر اينكه ازبيرون برايت بياورند كه آنهم البته باج و خراجي دارد. بر فرض هم كه تو به همسرت گفتي يا من رويم شد و از پدرم خواستم و آنها هم چندتا باكس دانهيل قرمز و مارلبورو برايمان آوردند. اولا جايي كه سيگار مگنا مثل برگ كوبايي است (از بس كه سيگارهاي فروشگاه زندان آشغال است و از بس كه كسي براي زنداني‌ها از بيرون سيگار نمي‌آورد) من و تو مارلبورو و دانهيل بكشيم كه چي؟ كه ما به اين آشغالها عادت نداريم. نمي‌شود كه. غير از اين لامصب‌ها ساعت ده شب خاموشي مي‌دهند. من كه عمرا توي اتاق بسته‌اي كه چندتا آدم غير سيگاري باشند سيگار نمي‌كشم. يكي ديگر از سختي هاي اوين هم اين است كه در وقت هواخوري براي هر بند فقط يك ميز پينگ‌پنگ وجود دارد. واقعا ظلم است. حالا آمديم و چند دست از زنداني‌هاي پراكنده حواسي كه نگران پانصدميليون چك و اجاره نشيني و فلاكت زن و بچه‌اند بردي. اين برد كه مزه ندارد آنهم وقتي صد تا چشم منتظر نوبتشان هستند. پس ناچاري الكي ببازي و راكت را به يك نفر ديگر بدهي. 
اما خيال نكن مشكلات اوين همين يكي دوتاست. نه بابا. يكي ديگرش اينكه تو اجازه نداري روي دروديوارهاي زندان چيزي بنويسي. فكرش را بكن؟ هلك و تلك تا اوين بروي بعد از در و ديوارهاي تميز خجالت بكشي كه رويشان يادگاري بنويسي، يا شعر و شعار و اينجور چيزهاي هيجان‌انگيز. پيش خودت بماند. جان خودم اكثر اينهايي كه مي‌گويند ما روي ديوار زندان فلان و بهمان نوشتيم چاخان مي‌كنند. توي خيالشان نوشته‌اند. اصلا آدم چه جور جانوري مي‌تواند باشد كه توي بند عمومي، جايي كه فرش و صندلي و پرده و بند و بساط دارد و يكسري آدم قرار است آنجا يك عمر زندگي كنند بردارد روي ديوار تميزش شعر بنويسد.
... اينها سختي‌هاي زندان براي آدمي مثل من است. منكه نه گنجي‌ام و نه گلسرخي و نه حتی از همین آدمهای معمولی که توی زندان هم عقیده و آرمان شان را حفظ میکنند. اگر آرماني چيزي هم آن پشت مشت‌ها مي‌بيني مال بیرون از زندان است چون اين بيرون حوصله ام سر می رود. مجبورم يكجوري سرخودم را گرم كنم.


وزير كار: ۹ هزار تبعه غير مجاز در كشور داريم!
ميرزا: قدمشون رو جفت چشماي ...چشماي...اصلا به من چه!
يك مقام مسئول شهرداري: تا پايان سال جمعيت موش هاي تهران كنترل مي شود.
ميرزا: مي شه يه فكري هم واسه تبعه غير مجاز بفرمائين؟!
روزنامه کیهان ۹/۵/۸۶

ـ ـ ـ

من اصلا قصد ندارم بپرسم اراذلی که مانا نیستانی را بی دفاع گیرآوده بودند و فقط به خاطر استفاده از یک تکه کلام  رایج به او انگ نژادپرستی زدند، حالا بعد از خواندن این طنز "لباس کثیف کن" کیهان دقیقا چه غلطی می کنند؟ به هر حال مشخص است که ما به عنوان انسان ایرانی با تمدن بیش از دو هزار و خرده ای که اساسا نباید افاغنه (اتباع غیر مجاز) را آدم حساب کنیم که... فقط خواستم تذکر بدهم وزیر کار تعداد اتباع غیر مجاز را ۹۰۰ هزار نفر اعلام کرده بود نه ۹ هزار نفر (ایناهاش). 

بمب گوگلی برای محکومیت این اقدام کیهان: من به عنوان یک "ایرانی ـ اسلامی" غیور از دادگاه مطبوعات می خواهم روزنامه کیهان را به خاطر اینکه معتقد است واحد شمارش افغانی ها هم مثل مال ما و شترها "نفر" است، توقیف کند.


نصف شبی یک تک پا آمدم کتابی را دانلود کنم و بروم بخوابم. در فاصله ده دقیقه ای که دانلود وقت می برد چند صفحه را باز کردم، نفهمیدم چطور شد که به وبلاگ شاعرک رسیدم. دیدم نوشته نه سال دارد و شعر می گوید و این حرفها. خب. از خودم توقع نداشتم بنشینم و جدی جدی شعر این پسر جوان را بخوانم. آن هم در این فصلی که آدم را از هرچه بچه و پشه در عالم است بیزار می کند. اما یکیش را خواندم. به جان خودم خیلی خوب بود:

مورچه‌اي در آب داشت مي‌مرد

 

پرنده‌اي آمد و او را برد

 

در راه پرنده خورده شد

 

قسم مي‌خورم نمي‌دانم بعدش چه شد

البته من از نگاه یک مخاطب آماتور به این شعر نگاه میکنم و آن را با اشعار معدود شعرایی که می شناسم (مثل شاملو و اخوان و سپهری و فروغ) مقایسه میکنم و میگویم خوب بود. حالا این به کنار. من یکی دو شب است درست نخوابیدم. میگویم شاید در تشخیص خوب بودن این شعر دچار اشتباه شده باشم اما به همین شب های عزیز قسم که در خرفت بودن این کامنت گذار تردیدی ندارم. ببین یارو (خاله سپینود) به جای آنکه تحت تاثیر این شعر قرار بگیرد و لااقل چند دقیقه ای سکوت کند آمده چه نوشته: «بعدش ...من بگم؟ من بگم؟ مورچه تو شکم پرنده، بال ‌دار شد...» فحش بدم؟ فحش بدم؟

 ب.ت: خدای نکرده سوءتفاهم پیش نیاید که من معتقدم این بچه نابغه است و مثل صدا و سیما که هرازگاهی یک بچه نابغه رو میکند دارم تبلیغاتش را میکنم و این حرفها. من کاری ندارم این شعر حاصل نبوغ بوده یا اتفاق یا حاصل یاری فک و فامیل و اصلا خود بچه معنی اش را فهمیده یا نه و این سئوالات عجیب و غریب. اتفاقی که باعث خلق این شعر شده بی اهمیت است. ما اینجا یک شعر خوب داریم. چی باعث میشود این زیبایی را نبینیم؟