اجرای زنده عشق در مراجعه است را هم داشته باشید.
(اگر برای دانلود آهنگ ها مشکلی بود به اینجا مراجعه کنید.)
این یک داستان است و شما می توانید با یک کلیک آن را بخوانید.البته شخصا توصیه می کنم برای جلوگیری از سرخورده شدن(که ثابت شده بعد از کار در معدن سخت ترین کار دنیا است)قبل از خواندن آن به هشدار های زیر توجه کنید.: 1)لطفا کسانی که خواندن یک داستان خوب برای شان اهمیت کمتری از آبگیری سد سیوند دارد وارد نشوند. 2) لطفا کسانی که قبل از تعریف کردن یک جوک،باید برای شان بگویی این جوک است تا متوجه نکته ی بامزه ی حکایت بشوند،وارد نشوند. 3)لطفا کسانی که به چیزهای خیلی مهم و چیزهای خیلی بزرگ علاقمند هستند وارد نشوند. 4)لطفا کسانی که معتقدند زبانی که حسن شهسواری با آن می نویسد فارسی است وارد نشوند. 5)لطفا کسانی که منتظرند بهرام بیضایی فیلم بسازد تا بروند سینما وارد نشوند. 6)لطفا کسانی که کتاب ها را فقط به زبان اصلی شان می خوانند وارد نشوند. 7)لطفا کسانی که جز برای مسخره بازی از واژه ی "استاد" استفاده می کنند وارد نشوند.
با صداقت و شفقت فراوان//مکابیز
ــ مهدي جون اون سيگارو ميندازي داداش؟
ـ چرا بندازم... گفتم يه سيگار كام سنگين بگيرم. حال ميده.
ــ فندك دارم. آخ. داداش شرمنده ميكنيا.
ـ شرمنده چيه. ما بيشتر از اينا بدهكاريم. از اين نبات زعفرونيا گرفتم. رديف كنم؟
ــ بشين من بريزم. كجا ميري. جون تو نميخورم...
....
ــ عجب رنگي. متاع حقي بودا.
ـ دمت گرم. ولي اينجوري نميشه. دفعه قبلم تو حساب كردي. ايندفعه ديگه نميشه.
ــ هفتهاي يه بار كه كرايهي دنگي دنگي رو نميكنه. پس منم پول نبات و سيگارو بدم؟ بيخيال جون داداش. بذا حال كنيم.
ـ نوارو بزنم بره جلو. بعديش گل گندمه... حال ميكني بزنم بره جلو؟
ــ بشين خودم ميزنم. وايسا.
...
ــ همهي بشين پا شو ها رو تو ميريا. فكر نكن حواسم نيست. پولم كه ميخواي بدي. بابا دمت گرم.
ـ اين داريوش ناكس... هلاك گل گندمشم. تو شركت كه بودم اون خانوم رمضاني رو برات كه گفته بودم؟
ــ آره.
ـ گفتم كه. برگشت گفت ميشه آهنگ گل گندمو برام بزنين. ناكس گفت ميخوام برم خونه چميدونم فك و فاميلامون راهشو يه جوري تنظيم كرد همهرو كه پياده كردم... تا همه رفتن گفتا. ميخواست خط بده ناكس. منم كه تو اين باغا نبودم. زرتي از ضبط ماشين كشيدم بيرون دادم دستش.
ــ گفتي... ميخواسته قرار بذاره حتمي.
ـ آره بابا تابلو بود. من كه تو اين باغا نبودم. همه دنبالش بودن خدايي. از تو نگهباني كه رد ميشد صد تا چشم ميچرخيد. يَك قدي داشت. مثل اين هنرپيشه خارجيا بود. مايه دارم بودا. خدايي. خونش طرفاي پونك بود. يعني خونه باباش. يه دو طبقه بود. فكر كنم همش مال خودشون بود.
ــ ميخواستي بگيريش؟
ـ خودشم ميخواست به من نميدادنش كه. ميگم خونشون پونك بود.
ــ همينه ديگه. خودتو دست كم ميگيري. قیافه و هیلکتو نمیبینی. تو محل هیشکی اندازه تو خوشگل نیست... اينهمه آدم... از برو بچههاي خودمون... اينايي كه مايه به هم زدن از كجا آوردن؟ پدر زنه مايه دار بوده ديگه. داوودو كه ميشناسي. بچهها ميگفتن شوهرخالهي دختره توي اين سازمان مازمانا يه پخي بوده. كارو واسش جور كرده و داوود الان سمند زير پاشه. انگشت کوچیکه تو هم نمیشد. بچه ها ميگفتن توي سمند ديده بودنش. زنش همون دختره بود كه همه محل... آدمش نيستم كه پشت سر ناموس مردم حرف بزنم. بيخيال.
ـ حالا من نميخواسم بگم. خوبه خودت ميدوني. من اگه ميخواستم از اين زنا بگيرم... بنزم زيرپام مينداختن خدايي... چي بود اون زنيكه دهني. داوود بايد شب تا صبح بپاد زنه رو. نه اينكه بخوام جلو روت بگم. هميشه گفتم. زني كه گير تو اومد فرشتهست خدايي. تو تهرون ديگه دختر پيدا نميشه. يه موي مهري خانوم ميارزه به صدتاي اين دختراي سرخاب سفيدابي كه توي دويست و شيش دوست پسراشون ميشينن هره كره ميكنن. ديدي پسرا رو. عين دخترن. يه وقتايي ميمونم. خدايي اين دخترا داداش ماداش ندارن جمعشون كنه... جــّـــ نده خانوما... والا به خدا.
ــ داداشاشونم يكي مثل خودشون. اين بچه سوسولا غيرت چه ميفهمن چيه داداش. پسراش زيرابرو برميدارن. ديگه ببين دخترا چه گهي ميخورن.
ـ خدايي دختراش هم حال نميكنن با اين پسرا. اصلا نگا كني معلومه هيچ كدومشون سير نميشن. نميبيني به ماها چه طوري نيگا ميكنن. معلومه دلشون مرد ميخواد. خدايي واسه مايهست با اين پسرا ميپرن.
ــ گرم شده ها نه؟ دود گرفته نفس نميشه كشيد. برم اون پنجره رو باز كنم... وايسا. بشين جون داداش خودم ميرم.
...
ــ فردا كارخونه رو چه كار كنم با اين حال. "شب كار" افتادم.
ـ خوبه باز كارت معلومه. يه حقوقي سرماه ميگيري. بيمهاي.
ــ آره از اين نظراش راه داره. خیلیا تو کف همین چیزایین که من و تو داریم و قدرشو نمیدونیم. لباس كارمو يه وقت اومدي نشونت ميدم. مثل اين لباس كار خارجياست كه تو فيلما نشون ميدن. دو ماه ديگه يه دست ميدن. ميارمش واسه تو.
ـ ما همينجوريشم شرمنده تيم.
ــ بيتعارف ميگم جون داداش.
ـ نه بابا. ميخوام بزنم بيرون. صاف كاري واسه يكي خوبه كه يه مغازه داشته باشه واسه خودش كار كنه. اينجوري خرحماليه. درآمدشم مشخص نيست. هيچ كاري نميشه كرد.
ــ تو تهرون صاف كار مثل تو پيدا نميشه. يه پول و پلهاي جور كن يه مغازه اجاره كن. دو ماهه بارتو بستي.
ـ تو فكرشم اتفاقا. يه فاميلي داشتيم... گفته بودم كه.
ــ آره. جور شد؟
ـ يارو گفته نود درصد جور ميشه. يه موتور ميدن با حقوق ثابتو دم و تشكيلات. كاريم نيستا. يارو ميگفت روزي هفت هشت تا ابلاغيه ست. ولي كارش دولتيه. يه مدت بمونم رسمي ميشم. تو فكرم يه ماشين بردارم. زن و بچه كه ندارم. رسمي شدم قسط ميدم.
ــ يه پرايد برداري تو آژانس وايستي قسطش دراومده.
ـ پرايدم خوبه... ولي دويست و شيش سالاره خدايي. منكه نميخوام جيرينگي بدم. قسطيه ديگه. هر جوري هست قسطه رو جور ميكنم ميدم. ميرم طرفاي ظفر اونطرفا. كار ادارهاي فوقش تا سه ـ چهار كه بيشتر نيست؟ بعدش ميرم آژانس. طرفاي ظفر. روزي چهار ـ پنج تا تيريپ كه برم قسطش دراومده... از خداشونه دويست و شيش. رو هوا قبول ميكنن. نه؟
ــ آره داداش. اوضاع اينجوري نميمونه.
ـ ميخوام يه روز با ماشین برم شركت كشيك بكشم. شايدم رفتم طرفاي خونشون. گفتم كه؟ مايه دارن. طرفاي پونك ميشينن... خدايي دلم روشنه. فردا بهش زنگ میزنم. يارو گفته نود درصد جوره. الان ديره زنگ بزنم به اين يارو فاميلمون؟
اول اينكه ما در مواجهه با اين سئوال چه بخواهيم و چه نه مجبوريم بپذيريم كه تمام مشكلات اقتصادي ايران كه مانع توليد و در نتيجه ايجاد بازار براي نيروي كار ميشود، همين حقوق نيم بند قانوني كارگران است! تبليغات از همه طرف اين را توي كله ما فرو ميكند. روزنامههاي داخلي و راديو هاي خارجي و تلويزيون ج.ا و اصلاح طلبهاي سريدوزيشدهي «خاتمي»جاتي و راستهاي «ترقي» مسلك و خلاصه همه. و شيوه تبليغيشان هم دقيقا همين است. اصل را بر «سد توليد بودن حقوق كارگري» ميگذارند و بعد طبق آن تحلیل یا سئوال ميكنند. جواب اگر منفي هم باشد تو اصل را پذيرفتهاي و تنها با ايدهي آنها مخالفت كردهاي.
اما حرف من اين است: اگر در ايران توليد سودده نيست و در نتيجه احتياجي به نيروي كار كارگران هم نيست، به اين دليل است كه از اساس اين نظام اقتصادي براي توليد ساخته نشده. وقتي نرخ كالاي وارداتي (گيريم قاچاق) برابر يا حتي كمتر از مواد خام كارخانههاست، نيروي كار بيقيمت هم كه باشد باز توليد زيانده خواهد بود. در چنين شرايطي اگر كارخانهها دولتي باشند مدتي را با ضرر سر ميكنند و بعد به بخش خصوصي واگذار ميشوند. خريداران اين كارخانهها هم كاملا از وضعيت توليد در ايران مطلعند و مطلقا قصد توليد ندارند. آنها با وامهاي كلان دولت را ميچاپند و بعد اعلام ورشكستگي ميكنند و با فروش زمين و سولهها و ابزار توليد سودي به جيب ميزنند و با افهي «آقا اين چه وضع مملكت است... نميشود توليد كرد كه... آقا اين كارگرها كار نميكنند كه آقا و اينها» ميروند سراغ حرفه ی اصليشان يعني دلالي. پس اصلي كه اين سئوال بر آن بنا شده چرند است.
اما براي جالبتر شدن قضيه آن اصل چرند را ميپذيرم و سعي ميكنم پاسخ بدهم: مجموعه حقوقي كه قانون كار براي كارگران در نظر گرفته به صورت حداقلي است. اين قانون تنها مرز بين كار حيوانات اهلي و انسان را مشخص كرده است. كارفرمايي كه ميخواهد از نيروي كار يك انسان استفاده كند موظف است كه او را بيمه كند. موظف است «قرار» كار را تعيين كند، موظف است حقوقي كمتر از رقم مورد توافق به كارگرش نپردازد، موظف است كه كارگر را به شكل شيء نبيند و دلبخواهي ابزار توليد را از او نگيرد، موظف است در ساعاتي مشخص از نيروي كارش استفاده كند و... اينها دقيقا مرز كار انسان با حيوان است. ميدانيم كه مالكان حيوانات اهلي لازم نيست هيچ كدام از اين حقوق را رعايت كنند. مثلا كشاورز ميتواند نصف شب گاوش را از خواب بيدار كند زمينهايش را شخم بزند. كسي به او معترض نخواهد شد. اما شرايط بهرهگيري از نيروي كار انساني همين است كه هست. كوتاه آمدن از اين حقوق به معني انكار جايگاه انساني كارگر است.
اينها حقوقي نيست كه به خاطر چاپ شدن در كتاب قانون كار ايران موجه باشد. خير. قانون كار يك مشت كاغذ و جوهر منگنهاي است. ارزش اين كتاب در به رسميت شناختن حقوقي است كه كارگران طي سالها مبارزه كسب كردهاند و شايد بهتر باشد بگوييم از چنگ دولت و كارفرما بيرون كشيدهاند. ما با تغيير يا انكار حقوق رسمي شده توسط اين كتاب، انسان را به جايگاه حيوان تنزل ميدهيم. هيچ دولت و نهاد و حتي كارگري نبايد و نميتواند با مصلحتانديشي و سادهدلي سياستمدارانه از اين حقوق چشمپوشي كند.
ــ دربارهي اخراج كارگران افغاني هم يك چيزهايي گفتم. اما نكتهاي كه توجهم را جلب كرد بيانيههايي بود كه توسط نهادهاي كارگري به مناسبت اول مي منتشر شد. در اين بيانيهها (مشخصا بيانيه خانه كارگر و سنديكاي اتوبوسرانان) كارگران ايران با كارگران فرانسه و آمريكا و حتي كشورهاي آفريقايي اعلام همبستگي كرده بودند اما خبري از محكوميت وحشيگري دولت در قبال كارگران افغاني (كنار گوشمان) نبود. شايد آمارسازيهاي دولتي، نهادهاي (نسبتا) كارگري ايران را هم تحت تاثير قرار داده؟ دولت ميگويد اخراج كارگران افغاني باعت به وجود آمدن صدهزار فرصت شغلي شده است. دروغ آنقدر بزرگ است كه تكذيبش هم خفت دارد. مثل دروغي كه دربارهي دستمزدها گفتند. از اين اراذلي كه توي روز روشن افزايش دستمزد از پايهي رسمي ۱۸۰ به ۱۸۳ هزار تومان را افزايش بيست درصدي دستمزد اعلام ميكنند ــ و جالب است كه از همين آمار و درصدها در نوشتههاي كساني كه در صداقتشان ترديد ندارم هم استفاده ميشود. به اين ميگويند تبليغات! ــ چه توقعي ميشود داشت؟
به هر حال دولت با اين آمارسازيها اخراج كارگران افغاني را توجيه ميكند. تا زياد عصباني نشدم و كار به فحشكاري نرسيده سريع بگذرم: كار كارگران افغاني اساسا فرصت شغلي محسوب نميشود كه اخراج آنها ايجاد فرصت شغلي باشد. كارفرماها از كارگران افغاني به عنوان برده استفاده ميكنند و در ازاي ريسكي كه آنها با جانشان ميكنند مزدي در حد سيركردن شكمشان به آنها ميپردازند. خروج آنها لزوما به معني اين نيست كه كارفرما مجبور ميشود يك كارگر ايراني را جايگزين بردهي افغانياش كند و طبق قانون مجبور به رعايت تمام حقوق قانوني او شود. در ايران فقر، كارگران را آمادهي پذيرش هر چيزي (حتي بردگي در كشور خودشان) كرده است. نهايتا اگر كار بالا بگيرد و همه كارگران افغاني هم اخراج شوند كارگران ايراني براي به دست آوردن همان تكه نان كارگران افغاني ناچارند كار آنها را با همان شرايط انجام بدهند. كارفرما هم هيچ ضرري نميكند. همانطور كه به صورت غيرقانوني از فقر كارگر افغاني استفاده ميكرد اينبار از فقر كارگر ايراني استفاده ميكند. تا زمان حضور كارگران افغاني كارفرما حاضر به پذيرش مختصر ريسك به بردگي گرفتن كارگران ايراني نيود. اما امروز اين ريسك را ميپذيرد. نهايتا از هر هزار بردهي ايراني يكي ـ دو نفر هم شكايت كنند و وارد چرخهي بروكراسي بشوند و اگر خوش شانس باشند حقشان را بگيرند. چيزي تغيير پيدا نميكند.
ــ جدا از انتقاداتي كه هنوز هم به بعضي از سنديكاليستهاي شركت واحدي و عملكرد مجموعهي سنديكا دارم، شخص منصور اسانلو برایم قابل اخترام و ستایش است. غيرمنتظره بود كه او با شجاعتي كه پيش از دستگيري داشت در ميزگردي شركت كرد و بدون ترس حرفهايش را زد. در طول بحث منتظر بودم بعد از هر انتقاد تند و صريحي كه ميكند مثل اكثر سياسيون و زندان چشيدههای داخلی يك باجي هم به اين طرف بدهد. اما كوچكترين ملاحظهاي در سخنانش نديدم. من هم قرار بود آنجا یک چیزهایی بگویم اما برخلاف نظر دوستان، دليل اينكه چند جملهاي بيشتر حرف نزدم فقط به خاطر خواب آلودگي نبود. واقعا مبهوت جسارت اسانلو شده بودم.
كسي كه دعا كرده بوش و بلر را
جوان هم كه باشد؛ جهنم! بميرد!
لئون : بعد از خواندن متن شما لازم ديدم موضعم را روشن كنم تا سوءتفاهمي پيش نيايد. ببينيد. من با همهي كساني كه حاضر ميشوند در برنامههاي صداي آمريكا شركت كنند مشكل دارم. شما بهشان ميگوييد كساني كه «...مبلغ گفتمانهاي راست (گاه بسيار وقيحانه) اند» من بهشان ميگويم ج.ن.ده. گنجي را شايد به خاطر يك احساس دين بچهگانه سوا كردم تا با وجدان راحت به باقي فحش بدهم. واقعا كارم هيچ دليل و منطقي ندارد و الان آمادهام حرفم را پس بگيرم. هيچكس (حتي بزرگي مثل گنجي، به عمد بحث را تا به خرسندي تنزل ندادم. من همیشه او را به شکل يك بشكهي در حال انفجار که پر از "نفرت شخصي" است تصور میکنم) نميتواند در رسانهاي با خط مشي و جهتي كاملا مشخص حضور پیدا كند و به صرف ريختن عشوههاي خلاف جهت خودش را مستقل جا بزند. شركت در برنامههاي تلويزيوني كه در جزئيترين مسائل هم از سياستهاي بوش تبعيت ميكند، مشاركت در سياستهاي بوش است. 
رسانهچي ها چيزي مثل گزينگويه دارند كه مدام تكرار ميكنند و من هم از به كار بردنش زياد احساس شرم نميكنم. ميگويند هميشه قدرت رسانه بيشتر از شخص است. اين شخص هر كه ميخواهد باشد، وقتي قاب رسانهاي را پذيرفت اندازهي آن قاب ميشود. قبول دارم كه قاب نامردي است اين صداي آمريكا كه گنجي را اندازهي نوريزاده و فخرآور و غزال اميد و عبدالمالك ريگي ميكند. اما چه ميشود كرد؟ ما مردمي كه با رسانه برخوردي غير كارشناسي داريم كساني كه آن رسانه را به رسميت شناختهاند با ترازوی همان رسانه ميسنجيم. در صداي آمريكا گنجي معقولتر است و فخرآور وقيحتر.
گنجي هم خطاي همچين كوچكي مرتكب نشده. او در برنامههاي رسواترين رسانهي فارسي زبان (در تاريخ رسانهاي ايران ـ طبيعتا قرار نيست راديو اسرائيل و مجاهدين و... را قابل بحث بدانم) شركت كرده. خوب است كه هار شدن مجريهاي صداي آمريكا را هنگام تهديد نظامي ايران فراموش نكنيم و توي بوق كردن پتيارهي نسبتا مذكري مثل فخرآور و اين اواخر هم مصاحبه با يك آدمكش مستحق چوبهي دار ـ در هر نظامي ـ (عبدالمالك ريگي) با لقب «رهبر جنبش مقاومت مردمی ایران». كاش گنجي لااقل بعد از رسوايي اخير ديگر اجازهي پخش صدا و تصويرش را از صداي آمريكا ندهد كه البته شخصا چندان اميدوار نيستم (به خاطر آب آنجاست؟).. واقعا خجالت ميكشم دربارهي رسانهاي كه بهارلو نه تنها مجري كه مديرش است بيشتر از اين بنويسم. كي باورش ميشود؟ بهارلو بالاترين مقام فارسي زبان صداي آمريكاست. او كه مغزش از دو سالگي همچين تغيير و تحول خاصي به خود نديده و فارسي را با لالبازي حرف ميزند (با عرض معذرت از لالها).
بد نيست دربارهي تاثیر فعاليت سياسي خارج نشینان هم حرف بزنيم، البته اگر شما و دوستان ديگر حال و حوصلهاش را داشته باشيد. من فقط براي آغاز بحث به نكتهاي اشاره ميكنم و پيگيري بحث را ميگذارم براي بعد از خواندن نظرات: هر نوع فعاليت سياسي خارج از مرزهاي ايران هرچقدر هم تند و صريح و حتي اصولي كه باشد يا مطلقا بيخاصيت است و يا آنقدر تاثير ناچيزي دارد كه قابل محاسبه نباشد. هر كسي كه خارج از مرزهاي ايران فعاليت سياسي انجام ميدهد و انگيزهاي غير از غمباد نگرفتن دارد (خداي نكرده تاثير بر روي مردم و نظام!) يا مردم را زيادي خنگ فرض كرده يا اصولا آنها و نظام حاكم بر ايران را نميشناسد.
