توي تحريريه استاد كه خرجش سوا بود، فقط من آدم غريبهي آن محيط نسبتا دوستانه بودم. پيرمردها ميخواستند صميمانه به هم فحش پايين تنه بدهند من را نگاه ميكردند و با اشارهاي ميفهماندند كه جلوي بچه صحييح نيست. ميانسالهاي زن و بچهدار ميخواستند با پيردخترها لاس كارمندي بزنند من را نشان ميدادند كه بچه دهنش لق نباشد؟ جوانها هم كه... اصلا جوان نداشتيم توي آن تحريريه. همينها بودند. يك مشت فسيل كه هر كدامشان مايهي غرور قبيلهاي بودند. به همان خدايي كه قسم راست لامذهبهاست قسم كه اينها تيپ مسلم و غالب «آدم فرهنگي» اين مملكت بودند (و البته هستند). آنوقت كارشان چه بود؟ سرهم كردم خبرهاي تلكسي و تيتر زدن براي فكسهايي كه از روابط عموميها ميرسيد و احيانا نوشتن خبر جلسات خبری جوجهكبابي كه پولش را از پيش گرفته بودند. حالا حساب كنيد وقتي اين موجودات فرهنگي بعد از چندين سال افتخار خود و خانواده و فک و فاملشان به چنين فرهيختگيي، ميديدند هر بچه هفده ـ هجده ساله ای ميتواند همين كارها را انجام بدهد چه حالي بهشان دست ميداد. نسبت به من بيتفاوت نبودند، دشمن بودند. كسي با من حرف نميزد، جوابم را نميداد و من مجبور بودم روزي هشت ـ نه ساعت به سر گلابي شكل استاد خيره بمانم چون درست جلوي چشمم مينشست و هميشه سرش پايين بود و راستش من هم جرات سر چرخاندن یا تعویض جایم را نداشتم.
خب... هوس كرده بودم چهار پنج خط ديگر درباره آن وضع بنويسم اما همين حالا يك سوسك به قاعده يك بند انگشت پرواز كنان از بالاي سرم گذشت و مجبور شدم روي ديوار لهش كنم. اين است كه از آن حال و هوا بيرون آمدم و ديگر حوصلهي ادامه دادنش را ندارم. اين را هم بگذاريد به حساب تكنيك مكنيك.
خلاصه همينجوري گذشت تا سر جريان مرگ شاملو. آن روز كه خبر منتشر شد هيجان زده شدم. در شرايط معمولي اصلا امكان نداشت كه چنين كاري بكنم ولي آن روز خاص كه يك جورهايي خودم را شريك غم ميدانستم سوگنامهاي نسبتا كوتاه نوشتم و با خجالت تقديم دبير سرويس ادب و هنر كردم. او هم همينطور كه با كنار دستياش حرف ميزد كاغذ را گرفت و انداخت گوشهي ميز. فرصت نداد توضيح بدهم. آخر وقت بود و من هم كمي زودتر رفتم خانه تا فردا صبحش كه از لحظهي ورودم به ساختمان و سلام و عليك گرم نگهبان فهميدم يك اتفاقي افتاده. توي حياط مدير مسئول روزنامه را ديدم. به در و ديوار نگاه كردم و خواستم از زير باز سلام كردن فرار كنم كه آمد طرفم و گفت: اين يادداشت شاملو را شما نوشتي؟ گفتم ديروز يك چيزهايي نوشتم. چاپ شده؟ گفت: آفرين پسرم. نگران شدم كه شايد نوشتهي كس ديگري را با خبرهاي دوزاري من اشتباه گرفته و بعدا از بابت آفرين پسرمش پشيمان بشود. اما توي تحريريه هم اوضاع دقيقا به همان کشککی توی فيلمها تغيير كرده بود. سلام و عليك و احوالپرسي و حتي تبريك. باورم نميشد. روزنامه را باز كردم و براي اولين بار اسم چاپ شدهام را ديدم. جمله به جمله كه هيچ كلمه به كلمه هم نه، حرف به حرف نوشتهام را بلعيدم. اين تعبير مو به تن سيخ كني است اما متاسفانه اصل جنس است: بلعیدن!
سي ـ چهل بار آن نوشته را از سر تا ته خواندم و هر بار به اندازهي دفعهي اول كيف كردم. به شكل چاپ شدهي اسمم بالاي نوشته نگاه ميكردم و دوباره تمام مطلب را ميخواندم و حتي به چشمم اجازه بياعتنايي به ويرگولها را هم نميدادم. بعد نوبت رسيد به بررسي موقعيت جغرافيايي نوشتهام. اينكه كنار ستون چي چاپ شده و پايينش چه و اينها. از آن روز به بعد تحريريه برايم گلستان شد. پر از آدمهاي مهربان كه تحويلم ميگرفتند، نهار تعارفم ميكردند، برايم جك ميگفتند، من را شريك غيبتهايشان ميكردند و حتي به لاس كارمندي دعوتم ميكردند. دنيا به كامم بود و به همين خوش بودم تا چند هفته بعدش كه كتابي منتشر شد و يك نسخهاش را به نام سرويس ادب و هنر فرستادند روزنامهي ما. دبير سرويس نوشته ام را به همه نشان داد و دقيقا همچين حرفي زد: اين كتاب را به عنوان يادگاري از نابغهاي كه خودم كشفش كردم نگه ميدارم. همان وقتها هم ميفهميدم كه كتاب همچين كتابي هم نيست. در رديف همين كتابسازيهاي ناشران شارلاتان به حساب ميآمد. تعدادي نوشته درباره شاملو را جمع كرده بودند و با يك جلد و اسم گول زنك و قيمت ده هزارتومان، چند هفته بعد از مرگ شاملو منتشر كرده بودند تا عاشقانش كه كتابهاي مزين به نام شاعر از دست رفته را فلهاي ميخريدند اين را هم بخرند. از آن روز به بعد من كه هنوز پرش از جايگاه حشره به يك همكار صميمي را درست و درمان هضم نكرده بودم ناگهان به يك نابغه تبديل شدم. حضرات آدم فرهنگي دربارهي نوشتههايشان نظرم را ميپرسيدند و گاهي با شرمندگي خواهش ميكردند براي گزارشهايشان مقدمه (بهش ميگفتيم "ليد" آن وقتها) بنويسم. هر چيزي كه مينوشتم چاپ ميشد و بعدش تعريف و تمجيد. حتي كارم به جايي رسيده بود كه توي روزنامهي خبري داستان چاپ ميكردم! همان وقتها پيشنهاد كار در يك روزنامهي ديگر هم شد كه چون حقوق ثابت ميدادند وسوسه شدم و به مدير مسئول گفتم نميتوانم حقالتحريري كار كنم و ميخواهم بروم. گفت همان حقوق ثابت را اينجا هم ميدهيم و اينطوري ماندگار شدم. حسابي هوا برم داشته بود. فكر ميكردم كه ماشين شاهكار توليد كنيام. يك روز هم خبر دادند كه مجلهي «راه زندگي» يكي از داستانهاي چاپ شدهام را دوباره چاپ كرده. اين مجله كه احتمالا حالا هم منتشر ميشود پر تيراژترين نشريه كشور بود. از اين مجلههاي اصطلاحا سبز كه براي خانوادهها منتشر ميشوند. با دفتر مجله تماس گرفتم و خودم را معرفي كردم و خواسم با يكي از مسئولانش حرف بزنم. تلفنچي هم وصل كرد و بعد من با يارويي كه پشت خط بود حسابي داد و بی داد کردم كه شما به چه حقي داستان من را چاپ كرديد؟ يارو گفت اسمتان هم كه چاپ شده. خب تشريف بياريد حقالتحريرتان را بگيريد. گفتم حقالتحرير توي سرتان بخورد. شما اسم من را خراب كرديد!
باورتان ميشود؟ اسمم. یاد این فغان کنندگان اینترنتی مطلب دزدی افتادم. راستي تا يادم نرفته بگويم نوشتهی مربوط به شاملو چي بود. چيزي نبود كه حالا به خاطرش خیلی خجالت بكشم. افتضاح نبود. اما بدون قر و قنبليهي شكسته نفسي و اينها بد بود. مفهوم خاصي كه نداشت اما نثرش توي مايههاي نوشتههاي همین عزیزان ادبيات داستاني ايران بود. همان خداي فوقالذكر شاهد است كه قصد دستانداختن اين عزیزان را ندارم. فقط به خاطر اينكه بدانيد نوشتهاي كه باعت ترقيام شد چطور بود عرض كردم. بگذريم. من از اوضاعم راضي بودم و جدا خودم را نابغه ميدانستم... اعضاي آن تحريريه هم مدام تحريكم ميكردند. اصلا ماجرايي كه ميخواستم تعريف كنم و تا اينجا كش آمد مربوط به يكي از همان تحريكات است.
يكي از همان بعداز ظهر هاي خوش، دور ميزي نشسته بوديم چايي ميخورديم. يك نفر گفت فلاني كه توي هجده سالگي همهي قلههاي ما را قتح كرده، به سن ما كه برسد كجاست؟ بحث بالا گرفت و هر كس چيزي ميگفت كه حالا از به خاطر آوردن حرفهايشان يخ ميكنم. من هم توي هپروت خودم سير ميكردم كه ديدم استاد از روي صندلياش بلند شده و استكان چاي به دست قصد توالت رفتن دارد. همه گرم حرف زدن بودند و فقط من ميديدمش. فكر كردم خطاب به من صندلياش را نشان ميدهد. حالا هم مطمئن نيستم از اين كار قصدي داشته يا نه. توهم بوده يا هر كوفت ديگري اما از آن روز به بعد به هر مقطع سني و يا موقعيت حرفهاي كه رسيدهام هميشه اين فكر با من بوده كه استاد وقتي به اين پلهاي كه من روش ايستادم رسيده دربارهي آينده چه فكر ميكرده؟ امروز كمتر كار ميكنم (یک وقت هایی اصلا نمی کنم) و بيشتر پول در ميآورم. به ظاهر همه چيز تا صد سال آينده روبراه است اما مطمئنم از آن بعدازظهر خوش به بعد نخم به صندلي استاد گير كرده. خلاصه اینجوری.
* چند ماه پيش دعوتنامهاي براي تور كاري ـ تفريحي يك ماهه به پانزده شهر ايران به دستم رسيد كه نرفتم و در عوض يكي از رفقا را معرفي كردم. از اين رفيقم بيخبر بودم تا عيد كه تماس گرفت و صحبت به آن سفر كشيد. گفت تو چرا نرفتي؟ گفتم پايهي درست و حسابي نداشتم. گفت: هي بهت ميگم برو زن بگير. ببين. من با خانمم رفتم و خيلي خوش گذشت. فكرش را بكنيد: آدم با زنش يك ماه آزگار برود مسافرت!

توضیح عکس: یک عدد رئیس جمهور و یک عدد وزیر خارجه ( با نیش های باز)
مشغول مهرورزی و اماله رافت به یک عدد ملوان متجاوز هستند. حرف هایی که
میان این سه نفر رد و بدل شده را حدس بزنید و از جوایز ارزنده ما بهره مند شوید.
سئوال: اگر پیامبر اسلام هفت ـ هشت ماه بعد زاییده می شد، یا ملوان ها هفت - هشت ماه پیش دستگیر می شدند اینها را به مناسبت روز درختکاری آزاد می کردند یا سیزده به در؟
معمولا وقتي از اهل كتابي ميپرسي فلان كتاب را خواندهاي؟ بدنش واكنش عصبي ـ ادبي نشان ميدهد: چرا، بله، البته. مثل ضربهاي است كه به محل خاصي از زانو ميخورد و پا ميجهد، بيارادهي صاحب پا و زبان.
قبلا هم گفتم كه وقتي تازه پروست زده شده بودم به همه توصيه ميكردم كه اين كتاب را بخوانند اما بعضي با همان لبخندهاي كجكي آشنا ميگفتند: «درجستجو؟ خواندم.» و من واقعا حيرت ميكردم. اينها رفقايي بودند كه بعدازظهرهاي طولاني را همراهشان گذرانده بودم، با هم گالن گالن زهرماري پائين داده بوديم و پا به پاي هم دربارهي هر موضوعي فك زده بوديم و آنوقت حتي يككدام از اين پروست خواندهها نگفته بود كه نگاهي هم به «در جستجو» بينداز. نكته عجيبتر اينكه يكي دو نفر از آنها كه مايل بودند دربارهي اين كتاب حرف بزنند غير از ماجراي «انتظار بوسهي مادرانه» چيز ديگري به خاطر نميآوردند*. طبيعتا من هم پياش را نميگرفتم.
اين اتفاق بارها تكرار شد. نه فقط در محافل دوستانه كه حتي در مطالب روزنامهاي و مجلهاي هم ميديدم كسي بيشتر از انتظار بوسهي مادرانه را به خاطر نميآورد. ديگر جاي ترديدي برايم باقي نماند كه اكثر آنهايي كه پروست را با "انتظار بوسه مادرانه" به خاطر ميآورند، با كمال خوشبيني از حوالي صفحه صدم جلد اول اين كتاب جلوتر نرفتهاند.
شما اگر اين كتاب را خوانده باشيد حتما ميدانيد دربارهي چه حرف ميزنم اما براي آنكه اين نوشته زياد هم گنگ نشود توضيحي دربارهي ماجراي "انتظار بوسهي شب به خير" ميدهم: انتظار راوي كه پسر بچهاي در بستر خوابيده است، براي رسيدن زماني كه مادرش لحظهاي از پذيرايي مهمان فارغ شود تا بيايد و به او بوسه شب به خير بدهد، اولین خط روایت «در جستجوي زمان از دست رفته» است. دلشوره و اضطراب اينكه آيا اصلا مادر ميخواهد كه براي بوسيدن فرزندش به اتاق او بيايد با موشكافانهترين حالت ممكن توصيف ميشود و در اين بين راوي از بررسي فيزيك و شيمي و فيزيولوژي و روانشناسي و... عمل بوسيدن هم فروگذار نميكند.
جملاتي كه براي چنين توصيفي به كار ميروند كمر شكن هستند. گاهي يك جمله معمول پروستي چنان طولاني ميشود كه ما فعل اصلي جمله را كه به دنبالش چشم ميدوانيم، فراموش ميكنيم.
پروست از هر نوع علامتي كه بتواند جملهاش را دقيقتر و البته طولانيتر كند سود ميبرد. ممكن است در يك جمله نيمصفحهاي پروستي چندين علامت ويرگول، ويرگول نقطه، خط فاصله، پرانتز و... استفاده شود تا "جويس" هم بگويد «به من گفتهاند يك جمله پروست تمام يك مجلد را پر ميكند.»
خلاصه ما با چشمهاي خسته همينطور به دنبال جملات بيپايانِ پروست ميدويم تا سرانجام به حوالي صفحه صد كتاب ميرسيم و به خود ميآييم كه اي بابا: هنوز راوي در بستر خوابيده و مضطرب است؛ آيا بالاخره مادر ميآيد او را ببوسد يا نه؟!
ناگفته نماند كه ما پس از خواندن اين صد صفحه، خوب ميدانيم كه چنانچه از سر بی حوصلگی يك پاراگراف را هم نخوانده رها كنيم توصيفاتي كه در پي آن ميآيد برايمان نامفهوم خواهد شد و ناگزيريم دوباره برگرديم و آن قسمت جاانداخته را بخوانيم (مثل بچهاي كه خرابكاري كرده و گوشش را ميگيرند و به محل ارتكاب خطايش ميآورند).
احتمالا اين طور است كه بسياري در ايران (بلاتشبيه) هر ده جلد «كليدر» را ـ به قول گلشيري هر چند صفحه در ميان ـ خواندهاند اما به ندرت پيدا ميشود كسي كه هر هشت جلد «در جستجو...» را خوانده باشد. و باز هم اينچنين است كه بسياري وقتي قرار است درباره اين كتاب صحبت كنند تنها همان ماجراي "انتظار بوسه مادرانه" را به خاطر ميآورند چون به صفحه صد رسيده نرسيده كتاب را ميبندند و ميروند پي كارشان.
و با اجازه شما همينطوري است كه (طبق اطلاعات كتاب من كه مربوط به سال هفتادوهشت است) جلد اول كتاب هشت جلدي «در جستجو...» يعني «طرف خانة سوان» در ايران شش بار تجديد چاپ ميشود، جلد دوم «در سايه دوشيزگان شكوفا» سه بار تجديد چاپ ميشود، جلد سوم يعني «طرف گرمانت ۱» دوبار تجديد چاپ ميشود و سرانجام جلد پنجم يعني «سدوم و عموره» يك بار.
پيش خودتان بماند، من تصور ميكنم پروست در گنجاندن اين توصيف طاقتفرسا از ماجراي «انتظار بوسه مادرانه» در آغاز كتابش، يك قصد و شايد مرضي داشته. تا خوانندگان واقعي اثر عظيمش را غربال كند.
* يادم است همان روزها با رفيقي سخت مشغول غيبت كردن بوديم. موضوع هم يكي از رفقاي مشتركمان بود كه عاشق عجوزهاي شده بود و البته خودش معتقد بود يارو توي مايههاي آملي (آدري توتو؟) است. من گفتم اين بابا الان توي وضعيتي نيست كه دختره را ببيند. مثل همان وقتي كه مارسل عكس آلبرتين را به سن لو نشان داد. گفت كجا، كي؟ گفتم در جستجو. گفت میدانم. آلبرتين را يادم نيست.
ب.ت: خوشبختانه من شانس يك پايهي درست و حسابي براي گپ زدن طولاني درباره در جستجو را داشتم. بدا به حال آنهايي كه به تنهايي شور و شوق كشف پروست را از سر گذراندند.
اگر قرار باشد "عجايب نامه" كتاب پروست را بنويسم احتمالا كتابي عجيبتر از عجايب نامه همداني از آب درخواهد آمد و البته چرندتر و بانمكتر! پس با غلبه بر نفس امارهام، به مختصري در اين باره قناعت ميكنم.
ــ حدود دو سال پيش در محضر نويسندهي سبيل كلفتي بودم كه به گمانم نيمي از جنگلهاي مازندران تبديل به كتابهاي او شده است. علت حضورم انتشار مصاحبهاي نان و آبدار بود كه البته نتيجه نداد چون هيچ وقت حوصله نكردم حرفهايش را از روي نوار پياده كنم.
يك ساعتي در خدمت استاد بودم و بي آنكه چيزي بگويم خود به خود صحبت استاد گل انداخت و نفهميدم چطور شد كه به تاثير ادبيات فرانسه برآثارش رسيد. از آناتول فرانس گرفته تا ژيد و سارتر و سلين را نام برد اما حرفي از پروست نزد. محض كنجكاوي گفتم: كتاب پروست را نخوانديد استاد؟ كه استاد واكنش «عصبي ـ ادبي» نشان داد و گفت: چرا... گفتم: خب. پس كمي هم درباره «در جستجوي زمان از دست رفته» صحبت كنيد. استاد گفت: «البته اين كتابش را نخواندهام.»
من هم مثل شما اميدوارم استاد كتابهاي دوران جواني پروست يعني «خوشيها و روزها» و «ژان سنتوي» را كه شخص پروست بعد از نوشتن اولي مدتها افسرده بود و دومي را هم نيمه كاره رها كرد با دقت خوانده باشد.
ــ اخيرا كشف كردهام كه بعضي شاعران در بعضي مواقع كتاب هم ميخوانند. شگفتانگيز است! جايي دربارهي شاعري شنيدم كه وقتي در سالهاي پايان عمر كتاب «در جستجو...» را خوانده بود جمله شاهكاري به اين مضمون گفته بود كه: «اگر اين كتاب را در جواني ميخواندم حتما طور ديگري زندگي ميكردم.» اين حرف نشان ميدهد كه شاعر ـ احتمالا نصرت رحماني كه من بدون خواندن حتي يك شعر از او به خودم جرئت ميدهم كه بگويم: اين شاعر بزرگ ـ عظمت كتاب پروست را درك كرده است. نكته شگفتانگيز ديگر اينكه من هميشه فكر ميكردم كتاب پروست از آن دسته كتابهايي نيست كه بشود بعد از چهلسالگي خواند. درود بر همت اين شاعر بزرگ.
ــ آن اوائل كه تازه دچار پروست زدگي شده بودم به هر دوست و آشنايي كه اميد داشتم در زندگي كتابي خوانده باشد پيشنهاد مي دادم با هر مشقتي كه هست در جستجو را بخواند. همان حوالي به دوستي گفتم به جاي اينهمه علافي و لاس خشكه زدن و نوشتن چرنديات كثيرالانتشار چند ماهي وقت بگذار و كتاب پروست را بخوان. گفت فلاني باور كن اين زبان نصفه و نيمه انگليسي من كفاف پروست خواندن را نميدهد. گفتم: چه ربطي دارد؟ اگر بخواهي براي پروست خواندن زبان يادبگيري بايد عمري را صرف يادگيري "فرانسه" كني كه تازه آن هم براي «در جستجو...» کافی نیست. خب بنشين و مثل آدميزاد ترجمهي مهدي سحابي را بخوان. گفت: ما كه ترجمه خوان نيستيم برادر. اگر هم باشيم ترجمه انگليسياش را ميخوانيم. چيزي نگفتم و رد شدم اما خدمت شما عرض ميكنم: از آدمهاي معتبري شنيدهام كه كيفيت ترجمههاي انگليسي «در جستجو...» به مراتب پائينتر از يگانه ترجمه فارسي آن است. مخصوصا اينكه مترجم فارسي به دليل تسلط بر ساير هنرهايي كه براي فهم اين كتاب ضروري هستند در يادداشتهاي پايان كتاب براي كساني مثل من كه نه از موسيقي سررشتهاي دارند و نه از معماري و نقاشي توضيحات راهگشايي داده است. پس پسنديده است براي شانه خالي كردن از خواندن يك كتاب به كل تاريخ ترجمه سرزمينمان (بلكن سرزمينهاي همسايه) گند نزنيم.
