تبليغاتX
همه میدانند

يك وقتي پدرم  بي موقع آمد خانه و به اتفاق مادربزرگم، مادرم را سوار ماشين كرد و برد. موقع رفتن گفت «مي‌ريم بيمارستان برات يه خواهر يا برادر كوچولو بياريم». اينطور براي اولين بار توي خانه تنها ماندم. سر ظهر بود و من از اينكه مجبور نبودم به زور بخوابم كيف مي‌كردم. رفتم توي كوچه اما سوت و كور بود چون باقي هم سن و سال‌ها همچنان مجبور بودند سر ظهر بخوابند. برگشتم و تلويزيون را روشن كردم. هر دو كانال تصاويري از جبهه‌ پخش مي‌كردند. سرگرمي خوبي بود كه بنشينم و توي تلويزيون دنبال پدرم بگردم اما ميدانستم كه او جبهه نيست چون چند دقيقه پيش ديده بودمش. از تلويزيون كه نااميد شدم درجا چند تا كله معلق زدم. سرم گيج رفت و خوابم گرفت اما يكهو از جا پريدم. یادم آمد الان بهترين وقت است كه آن خوراكي عجيب را كه به خوشمزه بودنش ايمان داشتم اختراع كنم. پيش از آن هربار كه توي آشپزخانه ميرفتم و پودر كاكائو را توي شير سرد ميريختم و با كمي نمك و آت و آشغال ديگر قاطي ميكردم مادرم سر ميرسيد و دادش ميرفت هوا.
اينبار با خيال راحت از كابينت بالا رفتم و مواد را پيدا كردم و با دو دست توي كاسه‌ي شير به هم زدم و هر كثافت‌كاري كه دلم مي‌خواست انجام دادم بي آنكه مادرم غافلگير بشود و داد بزند و دستم را بشويد و از آشپزخانه بياندازدم بيرون... پيش از چشيدن مزه‌ي اين اختراع.
 كار مخلوط كردن كه تمام شد با همان دستهاي خيس كاسه را بلند كردم تا مزه‌اش را بچشم كه از دستم ليز خورد و دمر شد روي لباس‌هايم. هر چند ديوار و فرش آشپزخانه و لباس‌هايم به گند كشيده شدند خوشحال بودم كه هنوز چند قطره‌اي توي كاسه باقی مانده. مزه‌اش بد نبود. حتي مي‌شود گفت خوشمزه هم بود. دستهايم را با فرش خشك كردم و در آشپزخانه را بستم و رفتم توي حياط. انتظار داشتم وقتي برمي‌گردم همه‌چيز مثل هميشه درست شده باشد. از بازگشت ‌مادرم نمي‌ترسيدم... ديده بودم كه با درد و ناله از خانه رفت و هنوز هيچي نشده دلم برايش تنگ شده بود. توي حياط هيچ نشانه‌اي از شب پيدا نبود. نشستم و زل زدم به در حياط تا كي باز شود و بيايند داخل. خبري نشد. برگشتم توي اتاق و تلويزيون را روشن كردم. داشتند تصاوير جبهه را نشان مي‌دادند. ديدم هنوز هوا آنقدر روشن هست كه برنامه كودك شروع نشود. در اتاق پذيرايي به روي من هميشه بسته بود. خودم فكر ميكردم لابد مي‌ترسند آينه‌ي جهيزيه مادرم را كه آنجا روي تاقچه بود بشكنم. هوس كردم از توي آن آينه خودم را ببينم. چند تا پشتي را روي هم گذاشتم و رفتم بالا و به جاي ديدن خودم توي آينه توجهم به عكس‌هايي كه پشت سر به ديوار بود جلب شد. مطمئن بودم كه چند وقت بعد عكس پدرم را آنجا مي‌گذارند و بعد هم عكس من را. ميدانستم كه همه مردها بايد شهيد بشوند و پدرم هم در بيست و پنج سالگي شهيد خواهد شد و من هم مثل او. فکر میکردم پدر بیست و پنج سالش است و همین روزها شهید میشود. خودم را كه توي قاب ديدم فكر كردم در بيست و پنج سالگي كه مثل اين مردهاي توي قاب ريش در‌مي‌آورم و عكسم را قاب ميگيرند چه شكلي خواهم شد. فكر كردم برادرم كه حالا رفته بودند بياورندش هم عكسش كنار عكس من خواهد بود.
درست يادم نيست كه بعد از آخرين باري كه درباره‌ي آينده‌ام فكر كردم، چطور وقت را گذراندم. شايد از فضاي باز اتاق پذيرايي براي كله معلق زدن استفاده كردم و بعد توي سرگيجه خوابم برد. نمي‌دانم. اصلا نميدانم چرا تا ده سالگي كه اتفاقي فرم مدرسه‌ام را ديدم فكر مي‌كردم پدرم بيست و پنج ساله است. نميدانم كجاي كار اشكال داشت كه پدرم شهيد نشد، جنگ تمام شد و بچه‌اي كه به خانه آوردند برادرم نبود كه يك دختر بود.
به هر حال اين شفاف‌ترين تصويري است كه از خودم در چهارسالگي دارم. وقتي با لباس‌هاي خيس از شير و كاكائو و آشغال‌هاي ديگر، روي پشتي ايستاده بودم و جلوي آينه تصوير بيست و پنج سالگي‌ام را مجسم میکردم.

چند روز ديگر سال هشتاد و شش مي آید و در اين سال من بيست و پنج ساله خواهم شد. ميبينم از آن زمان تا حالا چیزی عوض نشده. هيچ كاري انجام نداده‌ام غير از كثافت‌كاري و تلويزيون ديدن و كله معلق زدن براي اتلاف وقت.


کشتارگاه صنعتی / عکاس: خودم

معرفی یک حرفه: ذبح اسلامی سیصد تا ششصد گاو در روز


void : لئون جان حالا سمپاتی ات بیشتر متوجه گاوها است یا کارگرها؟

همه ما که این گوشت ها را می خوریم، گناه و بار اخلاقی عمل حیوانی مان (کشتن برای خوردن) را می اندازیم روی دوش ذابحی که توی کشتارگاه صنعتی کار میکند. در واقع این کارگران برای آرامش خاطر ما تبدیل به ماشین های کشتن می شوند. حتی اگر خودشان هم راضی باشند (که نیستند) باز از شراکت ما در این وحشی گری کم نمیشود که هیچ عمل غیر اخلاقی دیگری را هم مرتکب می شویم: اینکه آدمی را به ماشینی تبدیل کرده ایم که  همانطور سر میبرد که مثلا پیچ سفت میکند. تحلیل تاثیرات این کار هم بماند برای روان شناس های شارلاتان.
اما درباره ی اینکه کدام طرفم: مکابیز قدیم که این عکس ها را دید گفت "من طرف گاوهام" به نظر من هم حرفش حق است.
فقط یک نکته ای را درباره ی کشتار صنعتی بگویم: این نوع کشتن شکنجه حیوان پیش از مرگ است. به این صورت که حیوان را وارد تله شوک میکنند و با برق فلجش می کنند تا دست و پا نزند و در این فاصله به زانوی عقبش قلاب میزنند و وارونه آویزانش می کنند. چند ثانیه بعد که حیوان به هوش آمد و به اصطلاح چشمهایش برگشتند (از ملرومات شرعی ماجراست)، به حالت آویزان سرش را میبرند. این دیگر وحشی گری مضاعف است. ببینید.


يك سايت اينترنتي، امروز از بروز اختلافاتي ميان كارفرمايان و كارگران ِ منصوب دولت، در شوراي عالي كار خبر داد. ظاهرا اين جماعت در مورد تعيين دستمزد سال هشتاد و شش با هم چانه زني مي‌كنند و خبر اختلافاتشان توسط يك مقام خيلي سري و موثق (كه "فحش وسط گذاشته" تا نامش منتشر نشود) به برادران زبل خبرگزاري فارس گزارش شده و آنها هم در راستاي وظيفه اسلامي ـ ايراني ـ ژورناليستي‌شان مردم را مطلع كرده‌اند.
خيلي خب. دستشان هم درد نكند. اما به اين سئوال فكر كنيد:«چطور ممکن است كارمندان دولت در شوراي عالي كار كه به صورت چرخشي، بعضي نقش نمايندگان كارگران را بازي مي‌كنند و بعضي نقش نمايندگان كارفرمايان و بعضي ديگر هم نابازيگرند و در نقش خودشان (دولت) ظاهر مي‌شوند، اختلاف نظر پيدا كنند؟» اين اختلاف محال است مگر اينكه در سناريو پيش بيني شده باشد.
به هر حال از اين سياه بازي مي‌شود حدس زد كه پايه حقوق سال ۸۶ حوالي صد و نود هزار تومان خواهد بود. شك ندارم كه اگر نمايندگان واقعي كارگران (خدايي نكرده منظورم شواراي اسلامي كار نيست) هم در در جلسات تعيين دستمزد حضور داشتند، با توجه به اتفاقات ناشی از تصویب رقم سال ۸۵ روي همين رقم توافق مي‌كردند. اما مسئله اين نيست!
حداقل دستمزد مصوب اين شوراي تمام دولتي هر چه زيادتر باشد توهين بزرگ‌تري است به كارگران چون نشان ميدهد كه دولت چه تصوري در مورد كارگران دارد: يك مشت آدم حقير كه به سادگی مي‌شود آزادي‌شان را خريد. و يا به نوعي ديگر، اين شوراي عالي كار كه به هيچ كدام از بندهاي قانون در مورد انتخابي بودن نماينگان صاحب راي پايبند نبوده، به اربابي مي‌ماند كه به رعيت‌هايش صدقه مي‌دهد و خب... چون این جایگاه را با وقاحت تصرف کرده صدقه بيشتري مي‌دهد تا تك و توك صداي اعتراض را هم خفه كند.
باز هم تكرار ميكنم. اين رقم بدون در نظر گرفتن نهادي كه آن را تصويب كرده معقول و واقعي است (با توجه به شرايط واحدهاي صنعتي و توليدي در ايران، كه سال گذشته ديديم با افزايش ناگهاني دستمزد‌ها چه تعداد از كارگران بيكار شدند، وگرنه با ۱۹۰ هزارتومان چطور مي‌شود زندگي كرد؟) اما باعث نمي‌شود شوراي عالي كار احمدي نژادي را از تصرفي كه در حق راي نمايندگان واقعي كارگران و كارفرمايان كرده است تبرئه كنيم. اين شورا هر رقمي را كه تصويب كند مردود است.

دوران رقابت خاتمي و ناطق‌نوري، وقتي محمدرضا باهنر «جوامع اسلامي» اش را علم کرد، كارش به دست و پا زدن رقت‌انگيزي مي‌مانست. پائين بيل بورد‌ها و پارچه‌نوشته‌ها و بروشورها نام انواع و اقسام «جامعه اسلامي» ظاهر مي‌شد تا نشان بدهد چه طيف‌هاي مختلفي حامي ناطق هستند: جامعه اسلامي كارگران، جامعه اسلامي فرهنگیان، جامعه اسلامي كارفرمايان، جامعه اسلامي مهندسان، جامعه اسلامي پرستاران، جامعه اسلامي بازاريان و... فكر مي‌كرديم فرداي انتخابات همه‌ي اين جوامع فله‌اي ـ اسلامي گورشان را گم مي‌كنند. اما بدبختانه اين شوخي احمقانه، جدي شد.
اصلا باورمان نمي‌شد! مثلا رئيس جامعه اسلامي كارگران زماني التماس مي‌كرد كه لااقل يك خبر چند سطري از آن‌ها توي روزنامه‌اي چاپ شود تا فراموش نشوند... و حالا اين تشكل سه ـ چهار نفره با ظاهر قانوني كه به لطف احمدي‌نژاد (كه من او را بيشتر از همه وامدار باهنر مي‌دانم) پيدا كرده، شوراهاي اسلامي كار را در اختيار دارد و براي جامعه ميليوني كارگران تصميم مي‌گيرد. با اخباري كه اين روزها مي‌خوانم، تصور مي‌كنم دور نيست زماني كه «جامعه اسلامي فرهنگيان» هم سخنگويي و تصميم‌گيري به جاي معلمان را رسما عهده‌دار شود، اگر تا حالا نشده باشد.

- - -

معلمان كافي است تجربيات كارگري اين سالها را در نظر بياورند تا بفهمند صرف تجمع و پرتاب شعار چه ابزار ناكارآمدي در مقابل اين سيستم است. با سوهان ناخن كه نمي‌شود به جنگ يك حيوان وحشي رفت! آنها با اين تجمع‌ها كار را براي خودشان سخت‌تر مي‌كنند. هر چه بر تعداد اين تجمعات اضافه شود آنها آسيب‌پذير تر مي‌شوند. نيروهاي‌شان را به مرور از دست مي‌دهند و مهم‌تر از همه حاكميت در مقابل اعتراضات آنها «سِر» مي‌شود: اين تجربه حاصل اعتراضات كارگري از زمان اجراي برنامه‌ي سوم تا به امروز است... زماني يك تجمع سي ـ چهل نفره‌ي كارگري مقابل ساختمان وزارت صنايع چنان هياهويي به پا مي‌كرد كه حاكميت به تكاپو مي‌افتاد تا مشكلشان را حل كند (جالب است كه در آن زمان امكان درست و درماني هم براي اطلاع رساني نبود) اما اين روزها با وجود اطلاع رساني توسط منابع معتبر خبري، اصلا كسي خبردار نمي‌شود كه تجمعات مختلفي در مقابل مجلس، وزارت كار، وزارت صنايع و... برپا مي‌شود. در تجمعات كارگري كه اين روزها شاهدش هستيم يك افسر و چند سرباز حضور دارند و بعد از چند ساعت كارگران خود به خود متفرق مي‌شوند، و تمام! اميدوارم نبينيم روزي را كه تجمع معلمان هم اينچنين بي‌خاصيت شده. معتقدم معلمان با درس‌گرفتن از تجربه كارگران مي‌توانند به چنين روزي نيافتاند. آنها ابزار اعتراضي نيرومندي دارند كه كارگران از آن بي‌بهره‌اند: اعتصاب موثر! اعتصاب معلمان (بر خلاف اعتصاب كارگران صنعتي) نتيجه‌اي فوري و قاطع دارد اما اين ابزار به همان ميزان كه تيز و برنده‌ است، شكننده نيز هست. اعتصاب سنديكاي كارگران شركت‌واحد را درنظر بياوريم. اكثر رانندگاني كه اعتصاب كرده بودند اخراج شدند و آب از آب تكان نخورد... اتوبوس‌هايي كه امروز توي خيابان‌هاي تهران رفت و آمد مي‌كنند شاهدند.
معلمان به جاي تجمع، اگر منسجم عمل كنند و با اطمينان از همراهي دست كم نيمي از همكارانشان و با علم به تمام هزينه‌ها، تا زمان دستيابي به مطالباتشان اعتصابي نامحدود برپا كنند، مسلما به خواسته‌هايشان دست پيدا مي‌كنند اما كافي است بي‌برنامه و ديمي اقدام كنند تا يك اعتصاب شركت واحدي ديگر را شاهد باشيم.


ــ هديه تهراني؟ بيخيال بابا.
ـ خودم ديدمش. ميگن هفته‌اي يه بار مياد... روزاي ديگه هم يه سري ديگه رو ميكنه.
ــ حالا شايد يارو شبيه هديه تهراني بوده.
ـ بهت ميگم خودش بود. داشتن ميبردنم دادسرا ديدم سوار يه پژو سياهه. داشت ميرفت سمت حفاظت سپاه. اونجا غير از شهرام جزايري كيو نگه مي‌دارن؟
ــ اصلا بگیریم هديه تهراني ج ن د ه ست. آخه بلند میشه هلك و تلك میاد اوين كه يه دور به شهرام جزايري بده و بره...؟
ـ اينا فكر ميكنن همه مثل خودشون پيسن. به گنجي هم گفتم. خدايي... شماها دهن خودتونو صاف مي‌كنيد تهش مياييد اينجا. تازه مي‌شيد عين ما... اونوقت اون بابا ميليارد ميليارد بالا ميكشه. سرو كارش به اوين هم كه ميفته... نيگا... داره واسه خودش پادشاهي مي‌كنه... ولي عجب گوشتیه. نه؟!
ــ چيز بدي نيست.
ـ خاك تو سرت علي... آخه آدم واسه يه راه رفتن اعدام مي‌گيره؟ نيگا كن. توي اين سولاخي هم واسه رفع كتي هديه تهراني رو ميكنه. خاك تو سرت. کف دستی میرفتی لااقل... 
ـ ك س شعر نگو مادر ج ن د ه.
ــ چرت ميگه. فوقش يكي دو سال برات مي‌برن.
ـ واسه‌ي تجاوز؟ پرتي بابا. اعدامه.
ــ حالا راست كردي كه بترسونيش ديگه؟
ـ از سعيد عسكر بپرسيم؟ خدايي؟ حاجي. حاجي. (این حاجی خودش اجرا هم میکنه) حاجی يه دقه بيا.
...
ـ چيه؟
ـ حكم تجاوز چيه؟
ـ تجاوز چي؟
ـ علي رو مي‌گم. اسب سواري با زور.
ـ اشد... زن گرفتن.

همه مي‌خندند. نيش علي هم باز مي‌شود.


هر بار كه از من مي‌پرسند «چايي يا قهوه؟» با خنده جواب مي‌دهم. دست خودم نيست. بي‌خودي خندم مي‌گيرد. اين‌بار هم با خنده گفتم «چميدونم. هرچي.» روي كاناپه گنده‌ و نرمي كه در زمستان فقط به درد يك كار مي‌خورد فرورفته‌ام و ژورنال‌هاي مبلمان عهد دقيانوس را كه غالبا روي ميز چاي خوري است ورق مي‌زنم و فكر مي‌كنم اين بار براي خوابيدن روي اين كاناپه بايد درباره چه وراجي كنيم؟

چاي را كه روي ميز گذاشت گفت: عجب هوايي شده... شما مي‌خوايد بگيد خيلي سرده چي مي‌گيد؟

ــ مي‌گيم خيلي سرده.

ـ نه. شوخی نکن. يه چيزي مي‌گيد...؟ اگر تو نباشي من اين چهارتاكلمه فارسيم هم يادم ميره. مثلا ميخوايد به رفيقتون بگيد. يه جوري خودموني هست؟

ــ ميگيم هواي كيـ...

تلاش می کند بدون چروک خوردن پوستش بخندد.

ـ اوه. ها ها ها. تو نميتوني منو گول بزني. اين حرف بديه. من زرنگم. نميگم.

ــ چميدونم. ميگيم سگ لرزه.

ـ واي. نگو... ديشب تا صب خوابم نبرد. واي. اگه بدوني.

«واي اگه بدوني» نشانه خوبي است. هميشه اين را كه مي‌گويد يك دل سير گريه ميكند و بعد اشكش را با لباس من پاك ميكند و بعد من نوازشش مي‌كنم و دلداري‌اش مي‌دهم و بعد از كاناپه‌اش استفاده مي‌كنيم و من مي‌روم. اما اين بار كسي كه به در مي‌كوبيد ما را از ريتم انداخت. دماغش را بالا كشيد و در را باز كرد.

ـ بله؟ چي شده؟

ــ دستمال تميز ندارم.

ـ بيا برو از توي آشپزخونه...نه. صبر كن خودم ميارم.

در راه آشپزخانه برايم شكلك در ‌آورد. نمي‌دانم بايد چطوري پاسخ بدهم. پس لبخند مي‌زنم و با نگاهم دنبالش مي‌كنم. وقتي دوباره توي كاناپه فرو مي‌رود مِن و مِن مي‌كند و براي توضيح مي‌گويد: دارم دنبال كلمه‌ي فارسيش مي‌گردم. چی می گید شما؟ از زير كار دررو؟ يه جوري همه ايراني ها هستن. از بعد از ظهر كه اومده هي در ميزنه.

ــ حالا چرا ديشب نخوابيدي؟

ـ واي. يادم ننداز...

ــ نه. حالا بگو... كنجكاو شدم.

ـ ديشب توي اون اتاقه كه كنار خيابونه داشتم كار مي‌كردم يه صدايي شبيه ناله بچه شنيدم... چرا يادم انداختي...

لپش سرخ مي‌شود و فين فينش آغاز مي‌شود.

ــ بچه بود؟

ـ  واي اگه بدوني... بچه گربه بود. توي اون سرما. ديدي چه برفي ميومد؟

قطره اول اشك را مي‌ريزد. نفس راحتي مي‌كشم.

ــ آره. ديشب خيلي سرد بود.

ـ يعني تو ميگي چي به سرش اومده؟ چرا ايراني‌ها اينجورين؟ چرا دلشون هيچوقت نمي‌سوزه؟

انگار گربه را بغل كرده باشد لب‌هايش را جمع مي‌كند و مي‌گويد: نازي. كوچولو بود.

با هق هق ادامه مي‌دهد: كاشكي يه ماشين ميكشتش. از روش رد مي‌شد. يعني خيلي درد ميكشيده توي سردي؟

ــ آره. حتما. بيچاره.

ـ نازي. مادرش خيلي غصه مي‌خوره؟

ــ آره. حتما.

قل و قل اشك مي‌ريزد. سرش را روي شانه‌ام ميگذارد. باز مثل هميشه نميدانم دستم را چه كار كنم. به زحمت، طوري كه ريتم را به هم نريزم، دستم را از زير بدنش بيرون مي‌كشم و با موهايش بازي مي‌كنم.

ــ  شايد يه جاي گرمي پيدا كرده... موتورخونه‌اي جايي.

ـ يعني تو ميگي نمرده؟

ــ  انشاالله كه نمرده.

نمي‌دانم آمادگي انفجار خنده را دارم يا نه اما محض احتياط سرم را توي موهايش پنهان مي‌كنم.

 

 

حالا روي كاناپه‌ي گنده و نرمش تنها خوابيده‌ام. يك پتوي نازك رويم افتاده. چرت مي‌زنم. به خواب مي‌روم و چشم‌هايم را هشيارانه باز مي‌كنم و دوباره چرت مي‌زنم و به خواب مي‌روم و در تمام این مدت صداي فرورفتن دستمال توی آب و سپس سائيده شدن نرده‌هاي بالكن به من يادآوري مي‌كند كه نزديك عيد است. صداي خاصي است كه مشابهش را فقط يك جا سراغ دارم: وقتي مثل پيرمردها توي آب دراز می کشم و كسي ميله‌هاي گوشه‌ي استخر را براي بيرون رفتن مي‌گيرد. در يكي از لحظات هشياري‌ام چراغ حياط روشن مي‌شود. تازه مي‌فهمم شب شده. عجب شب سردي.


پاریس یک تانگو

mireille_mathieu

Paris un Tango / 2.71MB/ wma

Mireille Mathieu

بشنوید كه خوش مي‌چسبد در اين سرمای سگ‌لرز تهران. مخصوصا «ر» هاي پاريسي‌ اش.

(لینک را عوض کردم.  این و این هم برای دوستانی که هنوز با لینک بالا مشکل دارند.)


درست جلوي ميز منشي رئیس براي اولين بار زنگ زد. پيش‌شماره‌اش پانصد و پنجاه و نميدانم چي بود.
ــ الو؟
ـ الو...
ــ دو ساعت ديگه تماس بگيريد.
منشي گفت: چه خوب موقع زنگ زد. يادتون انداخت تلفن رو خاموش كنيد.
گفتم: جلسه ملسه ست؟
ـ آره. يه خبراييه... گفته براي فردا اول وقت براتون بليط بگيرم.
ــ كجا؟
ـ كرمان.
 دوباره تلفن دلنگ دلنگ مي‌كند.
ــ الو؟
ـ سلام آقا. من خانومشون هستم.
ــ خانوم كي؟
ـ ميشه گوشي رو بديد به سجاد؟
ــ اشتباه گرفتيد.
و خاموش ميكنم تا سه ـ چهار ساعت بعد كه توي خانه يادم مي‌افتد روشنش كنم. تلفن را روي ميز نگذاشته‌ام كه باز زنگ مي‌زند:
ـ سلام. خودتون گفتيد دو ساعت بعد تماس بگيرم.
ــ شما؟
ـ من خانوم آقا سجادم. ميشه صداشون كنيد؟
ــ اشتباه گرفتيد.
 قطع ميكنم. بلافاصله تماس ميگيرد:
ـ تورو خدا قطع نكنيد. من مزاحم نيستم.
ــ من كه نگفتم شما مزاحميد. شما خانوم آقا سجاديد اما اشتباه مي‌گيريد.
ـ آخه همين يك شماره رو دارم. قبلا با همين شماره باهاش حرف ميزدم.
ــ با شماره‌ي من؟ خانوم اين شماره ـ شش ـ هفت  ساله كه مال منه. قبل از اون هم براي هيچ كس نبوده. اما من سجاد نيستم هيچ آدمي رو هم به اين اسم نميشناسم.
در فاصله قطع كردن تلفن و تماس مجددش يادم مي‌افتد كه يك سجاد مي‌شناختم. آخرين باري كه با هم حرف زديم شانزده ـ هفده سال پيش بود. داشتم پز مدرسه رفتم را بهش مي‌دادم.
ـ آقا تورو خدا قطع نكنيد...
ــ شما تا فردا صبح هم كه به من زنگ بزنيد ميگم هيچ سجادي نميشناسم.
ـ فقط ازش بپرسيد مگه من چي كار كردم؟ چي شده؟
ــ از كي بپرسم؟
ـ سجاد
ــ اشتباه گرفتيد.
زنگ تلفن را ميبندم و ميخوابم. هنوز آفتاب نزده، توي خواب و بيداري چراغ تلفن را روشن مي‌كنم تا ببينم ساعت چند است. حدود پنجاه تماس ناموفق ثبت شده. ساعت ده صبح، توي ماشينُ وسط بيابان باز تماس مي‌گيرد.
ـ جون بچتون. تو رو به هر چي ميپرستين گوشي رو بديد بهش.
ــ خانوم من به کی قسم بخورم که سجاد رو نميشناسم.
ـ نميخواد گوشي رو بهش بديد. فقط ازش بپرسيد چرا؟
ــ آخه من از كسي كه نميشناسم چطوري بپرسم چرا؟
ـ تورو خدا... تو رو به جون عزيزترين كست.
ــ چه شماره‌اي رو مي‌گيريد؟
شماره ای دوازده رقمي مي‌خواند.
ــ خب... اشكال همين جاست ديگه. يازده رقم اول شماره براي منه. اما شماره شما دوازده رقميه. مي‌شنويد؟ قطع و وصل ميشه؟
ـ نه. واضحه... يعني چي دوازده رقمه؟
ــ شماره اي كه ميگيريد. يعني وقتي يازده رقم اول رو ميگيريد تلفن من زنگ ميخوره. شماره دوازدهم الكيه.
ـ اذيتم نكنيد... تورو خدا... هيچي بهش نمي‌گم. فقط ميخوام بدونم چرا. بعد قطع مي‌كنم و ديگه باهاش هيچ كاري ندارم.
ــ با شوهرتون كاري نداريد؟
اين بار خودش قطع مي‌كند.
يكي دو ساعت بعد توي رخت‌كن معدن، وقتي دارم چراغ كلاهم را تست مي‌كنم همان شماره مي‌افتد روي تلفنم. اما اين بار يك پسر بچه چهار ـ پنج ساله پشت خط است:
ـ آقا سجاد هستن؟
ــ اسم بابات چيه پسرجون؟
ـ مامان ميگه اسم بابا محسن چيه؟
هنوز تلفن بين زمين و هواست كه صداي شتلق كشيده‌اي و پشت‌بندش ونگ بچه را مي‌شنوم.

يك ساعتي منتظر معرفي‌نامه يكي از مقامات شهر مي‌مانم تا بتوانم وارد تونل بشوم. در اين فاصله دلم میخواهد زنگ بزند تا تهديدش كنم. اما خبري نمي‌شود. از معرفي نامه‌ هم همينطور.  با آشنايي توي كرمان تماس ميگيرم تا نامه‌اي جعلي فكس كند. با او كه صحبت مي‌كنم مي‌آيد پشت خط و چند ثانيه بعد قطع مي‌كند. نيم ساعت ديگر مي‌گذرد اما زنگ نمي‌زند. خبر میدهند نامه رسيده. نميدانم جعلي است يا اصلي به هر حال تلفن را خاموش مي‌كنم و مي‌دهم به راننده‌‌اي كه من را از فرودگاه آورده بود. سوار آسانسور كه چه عرض كنم... سوار تكه فلزي مي‌شويم تا ما را به عمق دویست و چهل متری زمين ببرد. توي تونلي كه يك روز از انفجارش گذشته قدم ميزنم. تا زانو توي آبم. مامور كنترل گاز جلو تر از من است. بيست دقيقه‌اي جلو ميرويم تا به جايي كه چهار كارگر كشته شده‌اند برسيم. كلاه يكي از كارگران را مي‌بينم. بخشي از سرش توي كلاه جا مانده. جنازه‌ها را دو ساعت قبل برده‌اند. توي آب كه قدم برمي‌دارم يك چيزي كه توي آب شناور است به چكمه‌ام برخورد مي‌كند. فكر مي‌كنم الوار سقف معدن است. ترجيح مي‌دهم فكر كنم الوار است و نه يك دست يا پاي قطع شده. مامور كنترل گاز مي‌ايستد. مي‌گويد: «چهار درصد گاز متان.» مي‌پرسم: «طبيعيه؟» «نه. تقریبا چهار برابر استاندارد.» توي جداره‌اي در ديوار تونل يك بغچه ميبينم. قسمتي كه بيرون بوده كاملا سوخته است. بيرون مي‌آورم و بازش مي‌كنم. سه تا پياز و چند تا نان. نهار يكي از كشته شدگان است. كمي آن طرف‌تر دستگاه متلاشی شده ی گازسنج زير يك تكه از الوار سقف افتاده. از ماموري كه عين همان دستگاه توي دستش است مي‌پرسم: «گاز سنج نيست؟» خودش را بي‌تفاوت نشان مي‌دهد اما صدايش مي‌لرزد. «نه بابا. راديوئه.» «راديوی باتری دار؟ توي تونل؟ خيلي خب... بريم.» چهار پنج قدم ديگر جلو مي‌رويم و ناگهان مامور جيغ مي‌كشد: «هفت درصد... يكهو هفت درصد شد. هشت تا... الان هشت تا شد.» با پاهاي بلندش توي آب مي‌دود و جيغ مي‌كشد و من هم پشت سرش. حسابي عقب مي‌افتم.
آخرين پيچ را كه رد مي‌كنم ميبينم دكمه آسانسور را زده و در حال بالا رفتن است. من را كه ميبيند اهرمي را مي‌كشد و بالابر را نگه مي‌دارد. شبيه آدم‌هاي خجالت‌زده نيست. فقط توي راه يكبار زير لب با لهجه كرماني مي‌گويد: «فكر كردم گير افتاديد.» عصبانيم. نگاهش می کنم. دلم میخواهد حالت چشم هایم را بعد از این نامردی برایتان توصیف کنم. اما خودم که چشم هایم را نمیبینم. همین قدر بگویم که ا(به قول آن بزرگ) اگر چشم های من در آن لحظه طپانچه بود یارو الان زنده نبود. سرتاپايش را نگاه مي‌كنم و مي‌گويم: «سرجمعت... با پدر و مادر و فك و فاميلت به تخمم هم نيستيد... نگاش کن! کرمان ز گه آیند برون / این گه ز کرمان آمده» توهين بي‌ربطي است اما آرامم مي‌كند. خودش را مي‌زند به نشنيدن. چند دقيقه بعد بالابر تق و تقي مي‌كند و وسط راه مي‌ايستد. مامور سنجش گاز بي‌سيمش را روشن مي‌كند و دوباره جيغ كشيدن را از سر مي‌گيرد: «سميعي... بكشمون بالا... سميعي... هشت درصده. هشت درصده سمیعی، داشت زياد مي‌شد...» جيغ مي‌رند و با لهجه فحش‌هايي مي‌دهد كه مادر قحبه‌اش را مي‌فهمم و آن وسط‌ها اشهدش را هم پشت بي‌سيم خطاب به سميعي مي‌خواند. لابد فکر می کند خدا از زیر زمین صدایش را نمیشنود و بدون اشهد سقط میشود. توي آن حال من به تنها چيزي كه فكر مي‌كنم تهديد آن زن است. چرا... يكبار هم به دختري كه از راهي دوری آمده و چند روزی بیشتر ایران نمیماند و قرار ديدنش را به خاطر اين سفر لغو كرده بودم فكر مي‌كنم و حس ميكنم واقعا دوستش دارم. اما تك تك كلماتي كه براي تهديد آن زن توي ذهنم آماده كرده بودم توي سرم رژه مي‌روند. جايي براي فكر كردن به ترس و عشق باقي نمانده. ده ـ بيست ثانيه بعد بالابر دوباره تق و تقي مي‌كند و آرام‌تر از قبل راه مي‌افتد. مامور سنجش گاز دستهايش را بلند مي‌كند و با جيغي كه حتما خدا از اين فاصله، از زير زمين هم بشنود مي‌گويد: «خدايا شكرت. شكر.» شكر دوم را جيغ نمي‌زند. به من مي‌گويد. مي‌زنم زير خنده. قاه قاه. بلند بلند مي‌خندم و موقع خنده چشم‌هايش را نگاه مي‌كنم و با جيغي شبيه به او اما مسخره‌تر مي‌گويم: «سميعي اشهدالله... سميعي مادر قحبه اشهدالله...» يك ربع تمام توي چشمش مي‌خندم و او با غيض نگاهم مي‌كند. چشم از هم برنمي‌داريم تا به ورودي مي‌رسيم. توي سالن، كنار آسانسور روي زمين مي‌نشيند و سرش را مي‌گذارد بين پاهايش. سراغ مردي كه به عنوان بازرس كار پيش از ما رسيده بود ــ اما حاضر نشد پايين بيايد و مي‌گفت مجوز ندارم ــ را مي‌گيرم. پيدايش مي‌كنم و مي‌دوم به سمتش. راننده از بيرون داد مي‌زند: «خانومتون تماس گرفته بود.» به روي خودم نمي‌آورم و دست بازرس را مي‌گيرم و مي‌آورمش پيش مامور سنجش گاز كه هنوز به همان صورت نشسته. مالك معدن وقتي مي‌بيند كه ما مي‌دويم به سرعت خودش را به ما مي‌رساند. بالاي سر مامور كه مي‌رسيم مي‌گويم: «شما بازرس كاريد؟ هان؟ توي گزارشتان بنويسيد من توي معدن دستگاه گازسنج ديدم. بنويسيد من اولين نفري هستم كه غير از كارمندان اين آقا (صاحب معدن را نشان مي‌دهم) داخل تونل رفتم و دستگاه گاز سنج را ديدم.» مامور گازسنج سرش را بالا مي‌كند و مي‌گويد: «راديو بود به ابوالفضل... جناب بازرس...» بازرس چشم‌هايش گرد مي‌شود: «راديو؟ توي تونل؟ راديو بوده؟» مالك معدن دست و پايش را گم ميكند: «اشتباه ديدن حتما. اين آقا وارد نيست. لابد چوبي سنگی چيزي بوده فكر كردند گاز سنجه. آخه ما اگر ميدونستيم اونجا خطرناكه كارگر نمي‌فرستاديم پائين كه. مگه من شمرم؟ تونل گازسنج نداشته جناب.»
مامور تازه مي‌فهمد كه چه حرفي زده. با التماس به بازرس مي‌گويد: «من درست نديدم جناب. همينطوري يك چيزي گفتم... راديو نبود. چوبي چيزي بود.» دوستانه ميزنم روي شانه بازرس و راه مي‌افتم به سمت بيرون. عجب نوري. كاش مي‌توانسم از ته دل يك "خدا" را شكر بگويم. لااقل به خاطر خورشيد.
راننده جلوي در ايستاده است. موبايل را مي‌دهد و مي‌گويد: خانومتون تماس گرفتن.
ــ اينكه روشن نبود؟
ـ مجبور شدم زنگ بزنم منزل. نميدونستم تا كي اينجائيم. شرمنده.
ــ خانومم؟ يعني زنم؟
ـ بله. گفت صداتون كنم. من هم گفتم شما توي معدنيد.
ــ منكه زن ندارم مرد حسابي. نكنه سجاد رو مي‌خواست؟
ـ بله. بعد دوباره زنگ زد و آدرس اينجا رو پرسيد.
چشمك مي‌زند: من كه نگفتم كدوم معدن. گفتم يك معدن اطراف كرمان.
مي‌بينم بازرس و صاحب معدن شانه به شانه هم، پچ پچ كنان بيرون مي‌آيند.
بازرس به من كه مي‌رسد مي‌گويد.
ـ شما قبلا گازسنج ديديد؟
ــ بله. همين الان توي دست مامور خودشان.
ـ البته معلوم نيست ها... شايد هم واقعا چوبي چيزي بوده.
ــ آره... حتما من اشتباه ديدم. مدير كل كار كرمان هنوز فلانيه. نه؟
ـ بله. ايشون هستن.
به نمايشي‌ترين شكل ممكن اداي فكر كردن را در مي‌آورد:  «ولي احتمالا حدس شما درسته. قبلا هم از اين موارد داشتيم توي معادن. كارفرما از روي گازسنج مي‌فهمه متان تونل بالاست اما فكر مي‌كنه فوقش كارگرها بعد از كار حالت تهوع پيدا مي‌كنند و خوب مي‌شن. شايد تا يكي دو سال هم اينطور باشه و اتفاقي نيافته. اما وقتي منفجر شد مي‌گن دستگاه گازسنج نداشتيم و خلاصه خبر نداشتيم و ديه كارگرها رو مي‌دن و خلاص. من بنويسم شما اولين نفري بوديد كه وارد تونل شديد؟»
ــ نه. اولين نفر غير از كارمندهاي اين بابا.
ـ پس چرا كارمندهاش گازسنج رو نيست و نابود نكردند؟
ــ به خاطر اينكه زير الوار افتاده بود. اتفاقي پيداش كردم.
ـ پس حتما گازسنج بوده...
ــ شما "زرند" نمياييد؟ صحبت با كارگرهاي شيفت قبلي خطر نداره.
لبخند مي‌زنم كه به دل نگيرد.
ـ چرا. منتظر ماشين بودم... مجوز نداشتم برای داخل تونل شدن. برای شما هم خیلی خطرناک بود. چطوری مجوز گرفتید؟
ــ من ماشين دارم. با هم مي‌ريم.
توي راه چند باري زنگ مي‌زند اما هربار كه صداي من را مي‌شنود قطع مي‌كند. نزديكي زرند به حرف مي‌آيد:
ـ آقايي كه چند ساعت پيش باهاش حرف زدم گفت سجاد اونجاست. توي معدن كار مي‌كنه. گوشي رو بده بهش. به خدا اگر من تو رو ببینم با همین ناخن هام...
ــ گوش كن زنك . شمارتو دارم. اگر يكبار ديگه زنگ بزني به فردا نمي‌كشه. امشب با همين شماره تماس مي‌گيرم و به شوهرت مي‌گم زنت سراغ فاسقش رو از من مي‌گيره. همين امشب منتظر تماس من باش. از ساعت نه شب... تا دوازده - يك. شايد هم دم صبح زنگ زدم. پای تلفن بخواب. چندبار كه زنگ بزنم بالاخره يكبار كه شوهرت گوشي رو برمي‌داره؟ بالاخره كه شوهرتو پيدا مي‌كنم؟
ـ آقا توررو به آبروي زهرا...
ميخندم: به چي چي؟


همين‌جا داستان ما تمام مي‌شود. اما اگر خيال كرديد كه تهديد من كارگر شد و او ديگر تماس نگرفت، بايد عرض كنم مثل خودم هنوز زن‌ها را نشناخته‌ايد. از آن روز يك‌سال (كمي كمتر يا بيشتر) گذشته. اما اين زن هنوز هم هر چند هفته يكبار تماس مي‌گيرد و من به محض ديدن شماره‌اش بي‌معطلي تلفن را قطع مي‌كنم. به هر حال، اين داستان را برايتان تعريف كردم تا اگر پيش شماره‌ي تلفن منزل‌تان پانصد و پنجاه و نمي‌دانم چي است، به من زنگ نزنيد. چون جواب تلفن‌تان را نمي‌دهم... يكوقت خدايي ناكرده شرمنده‌تان مي‌شوم.


نوشته ای از مکابیز درباره ی این داستان


از آن روزهايي است كه بايد يك كاري كرد. هر كاري جز توي خانه ماندن و موسيقي خوب گوش دادن و مزخرفات كثيرالانتشار نوشتن. عینک شنا را کنار جلد دوم چخوف استپانیان می بینم و هوس میکنم با صورت بپرم توی آب. عینک را که توی کوله میگذارم، میبینم هنوز برچسب قیمت دارد. سیزده تومان. مي‌گويم «هوي حساب نكن». حواسم را میدهم به مه‌ای که تا جلوی پنجره آمده اما یک چیزی توی مغزم اراده‌ام را به تخمش هم حساب نمی کند. میگذرد که سیزده تقسیم بر سه حوالی چهار روز. چهار تا ده تا چهل و از آن طرف هم دو تا چهار که هشت تا. بله... به عبارتی چهل و هشت ساعت گره زدن و فرو دادن پرز قالی.

 

 میان دامن 
و تي‌ ـ شرت
نافش مرا نگاه مي‌كند

 

 

Haïkus de Provence : Yves Gerbal