بشنويد 604.1KB
آخه به كي بگي؟ من رفتم پيش آقاي خاتمي، گفتم آقا شغل ندارم و... بيست تومن به عنوان طرح اجرايي نميدونم... بيست تومن. به يه جوون دانشجو [نامه وام را به او نوشت] براي بيست تومن پول، گفتن بريد اونجا بگيريد. گفتن نامهش رو بگيريد. آخه با بيست تومن كار براي من ساخته ميشه؟ ... گفتم آقا من شغل ندارم، كار ندارم، منبع درآمد ندارم... آخه بيست تومن چيزي ميشه؟
وقتي جامعه ما خودش لجن شد، يعني زن من (آلوده) ميشه، دختر من (آلوده) ميشه، چرا بگم دختر مردم ميشه؟ الان دختر من [حذف كردم]...
(با گريه) وقتي من ندارم... چه جوري دخترم رو پول بدم...؟ من ميدونم. دخترم ميره... يكي سوار ميشه... خب ميذاره ميره [حذف كردم]...
پ.ن: نام مكانهايي كه دخترش براي تنفروشي ميايستاد را حذف كردم.
خلاصه ميزگرد شروع شد. در طول بحث متوجه شدم آنها با هم كاري ندارند كه هيچ، حتي از احمدينژاد هم مستقيما نام نميبرند و اوج جسارتشان اين است كه بگويند «بعضي عوامل خودسر در زيرمجموعههاي وزارت كار» چنين كردند و چنان كردند و الخ.
نوبت به من كه رسيد گفتم «متاسفانه اين عوامل خودسر را نميشناسم اما ميدانم كه يك آقايي به اسم احمدينژاد وجود دارد كه از قضا رئيس جمهور هم هست و دولت او با سنديكاي اتوبوسرانان برخورد كرده و صدها سنديكاليست را بيكار كرده است و دولت او نمايندگان كانون شوراها را به مذاكرات سهجانبه راه نداده است و...»
همين حرف باعث اتحادي شگفتانگيز ميان حضرات دشمن خوني شد كه اي آقا! ما كارگران هرچه ميكشيم از دست اين روشنفكران (من را ميگفتند:) است و آنها هستند كه باعث اختلاف ما با دولت خدمتگزار ميشوند. نماينده سنديكا هم چيزي گفت كه از نظر من همهي شجاعت ابتداي حركتشان را به گند كشيد. در اين مايهها كه: اولويت ما حمايت از دولت مردمي آقاي احمدينژاد است و در مرحله بعد حقوق صنفيمان قرار دارد.
مشخص بود كه اقايان پرچم دستمال يزدي را به اهتزار درآوردهاند و ميخواهند در اين كار هم با هم رقابت كنند. بهنظرم آمد در چنين شرايط احمقانهاي هر پاسخي از جانب من لگد زدن به مرده است. كانون عالي كه هيچ اما حيف سنديكا با آن اميدهايي بود كه در آغاز داشتيم. عجیب هوس کرده بودم به نماینده سندیکا بگویم «حيف آن كارگراني كه به خاطر يكمشت ترسو بيكار شدند»، دلم نیامد چون خودش هم يكي از همان كارگران اخراجی بود.
متن زير از روي اين فايل صوتي پياده شده است 4.47MB
شوهر خواهرش: ... نفسش هم تنگ بود. سربهاي معدن واقعا نفسش رو تنگ كرده بود. اينجا ميومد سهتا بالش۱... سهتا بالش روي هم ميگذاشت... اينجا كه مينشست، وجدانا صداي خسخس سينهش انگار شير آب، در فاصله سيمتري ـ چهلمتري مشخص بود. يعني زماني كه مرحوم توي اين خونه ميخوابيد توي اون خونه [خودش همسايهي او بود] از صداي خسخس سينهش كسي نميتونست بخوابه۲.
همسرش: معدن قلعهزري؟ [من: بله بله] بله، از سال پنجاه و هفت رفتن، هنوز ما نومزد هم نبوديم كه رفتن اونجا كار كردن. دو سال كه كار كردن بعد ِ دوسال ترك كار داشتن، بعد از سال پنجاه و... [پسرش: پنجاه و نه] بعد از دوسال كه ترك كار داشتن، پنجاه و نه رفتن سر ِ كار شدن. سيسال سابقه كار داشتن۳. ... تا اينكه بازنشسته شدن، از وقتيهم كه بازنشسته شدن پي دل خفتيده بود اونوقت. ده ـ پانزده بار... از شركت طلبكار بود... ما كه خب هيچ سرمايه ديگهاي، از جاي ديگه درآمد ديگهاي نداشتيم... يه بچه ما مشهده يه دختر داره كه [نامفهوم] يك روزه داره، اونجايه. ما هيچ درآمدي از جاي ديگهاي نداشتيم. اين بچهها هم بيكار بودند [به دو پسرش اشاره ميكند. يكي نوزده ساله، يكي شانزده ساله] اينجا كارهايي كه از [نامفهوم، اما انگار: چنون ضرب داره كه] يا بايد برن سنگ بكنن از كوه يا بايد برن توي بنايي كار كنند، يا بايد توي كوره پاي آتيش كار كنند... باباي اينا... ديگه اينجا از فشار روحيهاي ديگه چيچي شده بود كه اين بچهها به او التما...[نامفهوم] اونوقت او طلبكاره اونوقت نميتونه براي اينها يك كاري انجام بده كه اين بچهها در رفاه باشن... ديگه پي دل خفتيده بود، ميگفت: من هيچ كاري براي بچههاي خود نميتونم روبهراه كنم. سرمايهاي ندارم كه... اون شركت [معدن بدهی اش را] نميده، [مستمری اش] از بيمه روبهراه نميشه، من چه كار كنم براي اينها كه يك كاري دست كنند كه نرن كارهاي پرزحمت انجام بدن. ميرفتن... يا ميرفتن سنگ ميكندن، يا ميرفتن سر كوره كار ميكردن... همين كاراي پرزحمت كه دستهاي اينا ديگه آبله ميشد وقتي به ده۴ ميآمدند. نميتونست كاري [براي بچههايش] انجام بده. ديگه خيلي نگران همين كارهاي همينها بود... ديگه پي دل استيده بود... ناراحتي اعصاب گرفته بود. ديگه اعصابشو از دست داده بود... به خاطر اين بچههاي كه [نميتوانست] كاري روبهراه كنه... ديگه خيلي ديگه ناراحتي كه فشارآورده بود كه اين دست به خودكشي زد.
شوهر خواهرش: روز به روز نااميدتر ميشد.
پسر كوچكش: نااميد ميشد. هروقت ميرفت [به معدن سراغ پولش] ميگفتند «نه» باز مياومد اينجا...
پسر بزرگش: وقتی ميآمد اينجا ديگه صحبت نميكرد با ما. ما ميرفتيم سر كار... ما كه كار ميكرديم واقعا... بابام ميگفت: بابا تو ميري سر كار، كار ميكني من دوست ندارم مثلا از رنج تو... مثلا از پول شما استفاده كنم. من سي سال كه كار كردم واقعا دوست ندارم از دسترنج مثلا بچهي خود بخورم. اين حرفها رو ميزد...
همسرش: ميگفت من را خواب نمياد شبا. اين بچهها كه ميخوابيدند، هروقت ميگفتند بابا برو بخواب ميگفت خوش به حال شما كه شما رو خواب مياد من كه شبا تا صبح همينجا بيدارم [نامفهوم] خيلي خسته ميشد يكساعت خواب داشت. ديگه خواب نداشت.
[دربارهي روز حادثه] همسرش: وعده كرده بود به دختر خود... يك دختر داره [هفت ـ هشت ساله] ديد كه اين ناراحته گفت بيا بريم خود شركت معدن... بلكه اونجا معدن پرداخت بدن، اونجا هم بازنشستهها رو گفتن پول دادن [نامفهوم] گفت بيا بريم اونجا... رفت [به اتفاق همسرش] اونجا به مسئولين شركت گفت دويست تومن ما رو پرداخت بديد كه پول ندارم براي بچهم چيزي بگيرم... ديگه مسئولين هم اون آقاي [نامفهوم] گفتن الان پول در دسترس نيه... يك چهارروزي بيا اون آقاي مهندس ميآيه ما يك سوم از سابقههاي كار شما رو روبهراه كنن بدن به كارگراي بازنشسته [هربار كه براي دريافت طلبش مراجعه ميكرد همين را ميگفتند]... ديگه بعد اصرار زيادي كرد كه گفت: نه. من به بچه خودم وعده كردم كه شما دويست تومن... كه اقدام نكردن. گفت پس صد تومن اگر ميشه صد تومن بديد به ما. گفتند [مسئولين معدن] صدتومن؟ اين الان هيچي نداريم در دسترس.
[در راه بازگشت به ده] ميگفت اين زندگي درد ِ چي ميخوره؟ آدم بايد خود... خودكشي كنه، خود بسوزه، كه يك كاري بكنه كه توي دنياي خدا نباشه. از زندگي خستن. ديگه نااميد شده بود. زندگي رو نميخواست.
پسر بزرگش: بالاخره سيسال كار كرده بود. پولش رو نميدادند... هركي باشه خسته ميشه.
[درباره نحوهي خودسوزي در ساعت چهار صبح] شوهر خواهرش: لحظاتي نشسته بوده كه ميسوخته، بعد از لحظاتي كه ديگه واقعا ناچار شده بلند شده به راه رفتن، به اون طرف حياط كه ديگه اين پسر اونجا خوابيده بوده از صداي آتش بيدار شده... كه بردمش بيمارستان دكترها۵ گفتند كه صددرصد سوخته... دكترها گفتند كه دو الي سه ساعت بيشتر زنده نميمونه.
پينوشتها
۱ ـ كارگران معدن كه مدت طولاني داخل تونل كار ميكنند، همگي شكايت دارند كه بهخاطر مشكلات تنفسي نميتوانند دراز بكشند و غالبا به صورت نشسته ميخوابند. علتش را بايد پزشكان توضيح بدهند.
۲ ـ ابدا غلو نميكند. بارها شاهد صداي خسخس سينهي كارگران معدن بودهام. وحشتناک است.
۳ ـ خانوادهاش سابقه كار او را با محاسبه پنج سال فراشي در مدرسه و بيست و پنج سال كارگري معدن، سيسال اعلام ميكنند كه در فايل صوتي به قسمت اول آن اشاره نشده.
۴ ـ روستای دورافتاده «فدشك» (محل زندگي آنها) از توابع بيرجند است كه قسمت اعظم راه خاكي است.
۵ ـ پزشكي كه براي اولينبار او را معاينه كرده بود ميگفت قطعا خيلي بيشتر از چند ثانيه آتش را طاقت آورده و فرياد نزده تا كسي نجاتش ندهد.
ــ ــ ــ
كانون عالي شوراهاي اسلامي كار مورد تاييد كارگران و فعالين كارگري نيست. انتخابات نمايشي و انتصابات «خانهي كارگري» از شوراها نهادي رسوا ساخته كه حتي نميتوان آنها را «خنثي» دانست چون سابقهي اين نهاد در برخورد با سنديكاليستها و همچنين موضعگيريهاي سياسي و صنفي خلاف منافع كارگران، عملا آنها را در مقابل كارگران قرار داده است. اين از اعلام موضع تا يكوقت به جانبداري از اين اراذل متهم نشوم.
اما دولت احمدينژاد از زمان دردست گرفتن دولت سعي در محدود كردن شوراهاي اسلامي كار داشت چون اين نهاد كارگري رسما متعلق به هاشمي است (!) و احمدينژاد هم براي چنگ و دندان نشان دادن به هاشمی تشكيلات كارگري او را هدف گرفت. احمدينژاد موفق شد چون هاشمي طبق معمول پشت حاميانش را خالي كرد و در نتيجه دولت منابع مالي اين نهاد را محدود كرد، آنها را در جلسات سهجانبه مثل دستمزد راه نداد، جايگاه قانوني آنها را به كل منكر شد و همچنين با عدم تاييد انتخابات دور گذشته كانون عالي شوراها آنها را به طور رسمي حذف كرد و در نهايت چند روز پيش انتخاباتي كاملا غير قانوني برگزار كرد و نمايندگان موردنظرش۱ را به نمايندگي از كارگران منصوب کرد.
نكته دقيقا همينجاست: تا پيش از احمدينژاد دولت هيچ دخالتي در انتصاب نمايندگان كارگري نداشت و تنها چشمش را به روي تقلب ميبست اما حالا دولت علنا نهاد كارگري تشكيل ميدهد. نکته دیگر اينكه دولت نه تنها قصد تغيير بخشهايي از قانونكار و محدود كردن اختيارات شوراها را دارد بلكه ميخواهد اساسنامه كانون عالي شوراها را هم تغيير دهد و جايگاه خودش (دولت) را از ناظر به مجري ارتقاء بدهد!!!
باید توجه کنیم در صورت دستکاری دولت در قانون کار و اساسنامه کانون عالی، تا زماني كه ج.ا باشد (شايد هزار سال ديگر) كارگران نميتوانند نهاد مستقلي داشته باشند در حالی كه به نظر من ساختار قانوني شوراها به صورتي است كه اگر دست خانه كارگر از آن كوتاه شود ميتواند مستقل عمل كند۲ و نمايندگان واقعي كارگران را ميزباني كند.
اما در اين جدال خانه كارگر هم نشان داد كه چه نهاد ضعيفي در مقابل يك حريف جدي است. خانه كارگر پيش از اين هم در مقابل سنديكاي شركت واحد (تعداد كمي كارگر) از موضع ضعف برخورد كرد و چماقدار به ميدان فرستاد (معتقدم اگر ماجراي سنديكاي اتوبوسرانان با قدرت بیشتری چند سال پيش كه فضا كمي بازتر بود اتفاق ميافتاد امروز كارگران تشكيلات مستقلی داشتند). پس شكست خانه کارگر دور از ذهن نبود و نيست تا وقتي كه دولت قانونا جايگاه شوراها را محدود نكند. كاري كه دولت احمدی نژاد در پي انجامش است. و اين خطر بزرگي است.
پينوشتها
۱ ـ پايه كانون عالي، شوراهاي درون كارخانهها هستند. در هر كارخانه بغیر از نمایندگان منتخب کارگران يك نفر به عنوان نماينده كارفرما بدون انتخابات راهي شورا ميشود تا كارفرما هم يك راي در شوراي كارگري داشته باشد. شوراهاي كارخانهها بين خودشان انتخابات برگزار ميكنند و تشكيل كانون منطقهاي را ميدهند و به همين صورت كانون شهري و استاني و سپس كانون عالي شوراها تشكيل ميشود. نکته عجیب در انتخابات اخيري كه دولت برگزار كرد این است كه از همان «يك نفر نماينده كارفرما در شوراي كارخانهاي» (تا جايي كه من شمردهام) قطعا چهارنفر به جمع يازده نفره نمايندگان كانون عالي شوراهاي كارگري پيوستهاند!!!
۲ ـ مدتي است كه (با بدبختی) دارم فصل مربوط به سنديكاي قانون كار فرانسه را ميخوانم. كاملا مشخص است كه اگر دخالت قدرت در كار شوراها وجود نميداشت، شوراي اسلامي كار بلحاظ جايگاه قانوني و دايرهي عمل چيزي توی مایه سندیکای فرانسوی ها بود (بغير از چند استثنا).
اما اگر نظر من را بخواهيد اينجور پول خرج كردنها فقط به درد راحتي خيال خودمان ميخورد. در نهايت ما به يك يا دو نفر كمك ميكنيم (كه اصلا معلوم نيست واقعا بتوانيم). اما باقي چه ميشوند؟
نميدانم... من در این دو پست بيشتر از آنكه به دنبال جلب ترحم براي آنها باشم ميخواستم عدهاي را در تنفر از اين سيستم با خودم همراه كنم. سيستمي كه در آن يك خانواده چهارنفري بعد از شانزده ساعت كار در روز هم با بدبختي زندگي ميكند و يا كارگري كه بعد از شش سال بيكاري هيچ چيزي برايش باقي نمانده تا دخترش را معالجه كند...
پ.ن: كمك درماني به كارگران كورهپزخانهها بحثش با كمك مالي جداست و قطعا مفید است. در پاكدشت ورامين عدهي كمي از خانوادههاي كارگران، آن هم فقط چند ماه از سال را بيمه هستند. خانوادههاي افغاني هم كه تكليفشان روشن است. به همين دليل با يك گشت ساده ميان آلونكها و كنار كورهها بچههايي را ميبينيد كه به وضوح بيمارند اما والدينشان قدرت پرداخت هزينههاي درمانيشان را ندارند و این بچه ها با همان حال كار ميكنند. اگر كسي پيدا شود كه بتواند پزشكي را براي ويزيت رایگان (حداقل) بچهها استخدام كند و در موارد حاد هزينهي داروها را بپردازد و از آن بهتر اگر پزشكي بخواهد يكي ـ دو روز از وقتش را بگذارد، راه درستي را براي كمك انتخاب كرده است.
صحبتهاي زني كه در كورهپزخانه كار ميكند را بشنويد. 2.02MB
(سعي كردم متن زير را عينا از روي صداي اين زن پياده کنم اما براي فهم بهتر سخنان او لازم است ــ پيش از شنيدن صدا يا خواندن متن زير ــ اين گزارش را بخوانيد.)
ــ از صبح ساعت سه و نيم ميريم، ساعت هفت شب ميايم... ساعت هفت شب ميايم. از صبح ساعت سه و نيم صبح بلند ميشيم ميريم اونجا ساعت هفت شب ميايم. ظهر ميايم يك مقدار ـ مثلا ـ ظهرانهمون رو ميخوريم، صبح كه صبحانهمون رو ميخوريم ميريم ديگه تا شب. تا ساعت هفت باز ميايم... اصلا حاليمان نميشه كه چهجور با اين بچهها، ظرفمون رو بشوريم، لباسمان را بشوريم... لباس اين بچهها رو به در كنيم... اصلا ديگه با خاك ميخوابيم. همهش با خاك ميخوابيم.
ــ چهارتا بچه آوردم. سه تا پسر آوردم، يه دختري. اين چهارتا بچه همشون توي كورهها بودند (بودم). زايمانم توي كورهها بوده (بودم)، حامله بودم ساعتي كه منو درد ياد ميكرده همون موقع ماشين ميگرفته شوهرم، اينقدر بودو بودو بودو كه بره از شهر ماشين بگيره. مارو (منو) ميبرده بيمارستان زايمون ميكردم باز منو ورميداشته مياورده خونه... كسي هم نبوده كه منو جمع بكنه. چون همه ديگه كار دارند، واسهي خودشون ميرن سر كار... به وضع من نميرسيدن. روز پنجم ــ شيشم كه زايمون ميكردم ميرفتم سركار همون جا كار ميكردم. چهارصدتا، سيصدتا، پانصدتا خشت ميزدم با شوهرم. اين بچه كوچيك قنداقي رو ميبردم همونجا ميذاشتم، من كار ميكردم... هنوز هم بيمه نيستيم. بيمهشوهرمانيم. دوماه براي ما اعتبار ميزنند...
ــ دخترم كوچيكه، توي آفتاب، الان تنش ببينيد اينقدر خراب شده...
ــ [یکی دیگر از بچه ها] هفت سالشه. اون رو ميبرم با خودم، چون خودم خسته ميشم، او رو ميبرم همون خشت رو با من جمع بكنه. اينقدر ـ مثلا ـ اذيت ميكنه اونو ميزنم مادر چهكار، مادر فلان كن كه بياد دوتا خشت براي من ورداره اون بچه.
ــ يك كيلو گوشت ما ميگيريم، اون يك كيلو گوشت رو ــ خدا شاهده، به مرگ چهارتا بچم ــ اگر بگم هر دفعهاي يه مثقال بار ميكنم باور نميكني. همش نخوتي، سيب زمينيي، لپهاي كه بود كنه... آبش باشه، اسمش هست گوشت، ولي آبشه خداراستي. همونكه به كمه به زياته بود ميكنيم تا باز بيايم اينجا. اينجا هم كه ميايم اربابها انقدر نق و نوق ميزنند كه مثلا نرخ خشت كم باشه...
ــ اين پولي كه اونها ميدن هيچي براي ما نميشه. باز مجبور ميشيم سه ماه ـ چهار ماه تو داهات باشيم باز از تو دهات... چون ديگه درآمد ديگهاي نداريم. باز بلند ميشيم ميايم اينجا. باز اينجا هم كه ميايم مثلا اربابها گفتند ميخوان ما رو بيمه كنن كه نميكنن. دوماه ما بيمه شوهرمانيم. ديگه غير اون دوماه كه [نامفهوم] اگر ما اگر بيمار بشيم، آيا ما مريض نميشيم؟ اين بچه ما مريض نميشه، نبايد دفترچه داشته باشه؟ هردفعه كه ما دكتر بريم هيچيش نشه ده تومن پول دكترش ميشه. خوب اين اربابها هم نميدن ديگه... بيمه هم كه خب نميكنن. حق ما رو ميگيرن.
پيش از دیدن لینکی در پست اخیر وبلاگ دشمن مردم، بيشتر خواننده نقدهايي درباره نوشتههاي وبلاگ "یک لیوان چاي داغ" بودم تا اصل نوشتهها. در اين نقدها هميشه تكرار ميشد كه نويسنده این وبلاگ از اوضاع ايران چيزي نميداند و به همين خاطر پرت و پلا ميگويد. قضاوت من هم اين بود كه چنين نقدي تنها تكنيكي براي شانه خالي كردن از بحث است و نه پاسخي درست و منطقي. اما حالا نظرم فرق كرده. به اين قسمت از نوشته او دقت كنيد:
«در شرایط فعلی ایران و دنیا که فرصت سرمایه گذاری کم یاب است اگر یک کارخانه و شرکت تولیدی بازار و سود مناسب داشته باشد که صاحب آن دیوانه نیست که تعطیلش کند.»
اول اينكه: بله. اكثر كارخانجات تعطيل شده زيانده بودند اما چرا؟
چون كارخانههاي تعطيل شده امكان سوددهي نداشتند. مثلا در صنايع نساجي (كه صاحبانش تنها در دو شهر بيش از پنجاه هزار نفر را اخراج كردند) وقتي قيمت نخ برابر و يا بيشتر از قيمت پارچه وارداتي از چين است، توليد پارچه حتي بدون مزد كارگر و هزينههاي مربوط به ابزار توليد هم مسلما زيانده خواهد بود*.
پس لازم است بپرسيم چرا صاحبان صنايع نساجي (كه غالبا كارخانههاي دولتي واگذار شده به بخش خصوصي هستند) با وجود اينكه ميدانستند اين كارخانهها تحت هيچ شرايطي سودده نخواهند بود اقدام به خريد آنها از دولت كردند؟!!! چون آنها دلالهاي چسبيده به حكومت هستند و هرگز قصد توليد ندارند.
براي آنكه متهم به كليگويي نشوم يك نمونه روشن و واضح ميآورم:
صنايع نساجي قائمشهر (با قدمت هفتاد ساله) از سه كارخانه تشکیل میشد كه حدودا بيست و پنج هزار كارگر در آنجا کار میکردند. اين كارخانهها با قيمت چهار ميليارد تومان به بخش خصوصي واگذار شد كه با محاسبه قيمت زمين در پستترين نقطهي اين شهر اين رقم معادل يك دهم قيمت زمين (نه ابزار توليد) كارخانه بود. از طرفي سه ميليارد تومان از اين چهار ميليارد تومان وام بود و صاحبان اين صنايع تنها يك ميليارد تومان به دولت پرداخت كردند. بعد از گذشت دو ماه از واگذاري، مالكان كارخانهها حدودا پنج هزار نفر را تعديل كردند و همزمان يك ميليارد و پانصد ميليون تومان از دولت وام گرفتند. اين روند تعديل و سپس وام پنج سال طول كشيد و امروز هيچ كارگري در اين كارخانهها مشغول به كار نيست و مالكان اين كارخانهها با اثبات ورشكستگي حتي پرداخت اقساط وامهاي كمبهره را هم متوقف كردهاند و از طرفي مجوز تغيير كاربري كارخانهها را هم گرفتهاند و قرار است در محل کارخانه ها (در یک شهر شمالي) شهركسازي كنند!!!
با چنين اوضاع و احوالي وقتي كسي پيدا ميشود و ميگويد: اگر كارخانه سود مناسبي داشته باشد صاحبش ديوانه نيست تا تعطيلش كند! و با گنجاندن آدمها در فرمول رياضي آنها را ضرب و تقسيم ميكند و به يك جواب قطعي ميرسد، حق است كه كسي هم پيدا شود و بگويد: دربارهي يكجاي ديگر حرف ميزني.
* عجيب كه وقتي دولت آمريكا با آنهمه شعار تجارت آزاد، ورود منسوجات از چين را محدود و حتي متوقف ميكند، چطور دولت ايران اجازه ميدهد بازارش يكسره در دست چينيها باشد؟ لابد به خاطر حس انساندوستي.
از طرفي در قانون كار ايران امكان تشكيل سنديكاي مستقل هم نيست و اين در حالي است كه هميشه سنديكاهاي مستقل و نيرومند اعتصابات موفق را شكل دادهاند. سنديكا نه تنها حكم باني اعتصاب را دارد بلكه وظيفه تاسيس صندوقي با همین نام را نيز به عهده دارد تا در صورت طولاني شدن اعتصاب به كارگران وام بدهد و نگذارد شرايط معيشتي براي اعتصابيون سخت بشود.
خب. واضح است كه بدون وجود سنديكا و قانون در صورت برپايي اعتصاب ــ حتي در صنايع سودده مثل نفت ــ كارگران به راحتي اخراج ميشوند و نيروي كار جديد جاي آنها را خواهند گرفت.
نكته مهم ديگر در موفق شدن اعتصاب وضعيت بازار كار است. اعتصاب در صورتي موفق ميشود كه عرضه و تقاضا در بازار كار تعادل داشته باشد. يعني كارگر نيازمند ابزار كار باشد و كارفرما نيازمند نيروي كار. اما در بازار كار ايران كه صنايع نه تنها سودده نيستند كه زيانده هستند و اگر وامهاي نفتي نباشد امكان توليد ندارند، اعتصاب كارگري (بلحاظ اقتصادي) نه تنها فشاري به كارفرما (دولت) نميآورد كه از قضا همان چيزي است كه او ميخواهد. يعني به راحتي كارگران را به دليل «ترك كار» اخراج ميكند. اگر اين كارفرما دولت باشد كه با اخراج كارگران جلوي ضرر را گرفته و اگر كارفرماي بخش خصوصي (واحدهاي واگذارشده از جانب دولت) باشد با بخشي از وامهاي كمبهره و هنگفتي كه گرفته كارگران را تسويه ميكند و با باقي آن وامها هم ميتواند در بازار دلالي به نان و نوايي برسد.
اما دليل آخر كه شاید می بایست در ابتدا به آن می پرداختم اين است كه كارگران در شرايط فعلي نميتوانند حركتي جمعي و متحد داشته باشند چون منافع مشتركي ندارند. كارگران ايران به چهار گروه روزمزد و فصلي و قرارداد موقت و قرارداد دائم تقسيم ميشوند كه منافع اين گروهها معمولا با هم متفاوت و در بعضي مواقع متضاد است. در اين شرايط اگر يكي از اين گروهها (مثلا قرارداد موقتيها كه تعدادشان بيشتر است) تصميم به اعتصاب بگيرند، حتي اگر «اعتصاب شكني» هم رخ ندهد، امكان متوقف كردن توليد را ندارند.
در اين اوضاع و احوال به نظر من بهترين راه براي فشار آوردن به دولت (كارفرماي بزرگ) اعتصاب نيست بلكه دست زدن به همان «عمل مستقيمي» است كه تا به حال چند بار در شهرهاي مختلف ايران تجربه شده است: بستن خيابانها!
نشستن جمعي بيست ـ سينفره (يا بيشتر) در وسط خيابان و توقف كامل عبور و مرور نياز به سازماندهي توسط سنديكا ندارد. احتياج به اتحاد و يكپارچگي همه كارگران هم ندارد. «ترك كار» هم محسوب نميشود. اما مفهوم ساده و گيرايي دارد. اين عمل، اعلام نااميدي از امكان رسيدن به حقوق خود از راههاي قانوني و مسخره كردن وضعيت اقتصاديي است كه در آن، حتي اعتصاب كارگري به سود كارفرمايان تمام ميشود!
در چنين اوضاعي يعني بعد از شش سال بيكاري و كشيده شدن شيره زندگياش، دخترش مريض شده بود. از طرفی با اتمام بيمهبيكاري، بيمه درمانيشان هم قطع شده بود. دکتر با نرخ آزاد دختر این مرد را ویزیت کرده بود و بعد يكسري آزمايش نوشته بود و او هم با وجود چهار تا بچه ی ديگر امكان پرداخت هزينه آزمایش ها را نداشت. دوست و آشنا و همسايه هم كه آدمهاي بيكار شدهاي مثل خودش بودند. خلاصه اينطوري.
يك قسمت از صحبتهايش را بشنويد *
فلاكت و بدبختي که ته ندارد. اما اينيكي خيلي ناجور است. آدم هرطوري كه شده درد خودش را تحمل ميكند اما درد كسي كه به تو وابسته است را نميشود. وحشتناك است كه يك نفر بعد از بيست سال كار كردن پنجاه هزارتومان پول براي درمان فرزندش كه درد ميكشد نداشته باشد. پس اين بيمههاي تاميناجتماعي، درمان رایگان و... قرار است دقیقا چه غلطی بکنند؟
* كسي خبر دارد با چه نرمافزاري ميشود فايلهاي صوتي WAV را به MP3 تبديل كرد؟ اين نرمافزارهاي دانلودي بيشتر از ۳۰ ثانيه از هر فايل را جواب نميدهند. اگر ميدانيد از طريق كامنت يا ايميل خبرم كنيد.
