تبليغاتX
همه میدانند

هر وقت به مطلبي در اينترنت بر مي‌خورم كه تاثير مستقيمي بر فشار خونم مي‌گذارد، بلافاصله به وبلاگ مكابيز سرك مي‌كشم ببينم پاسخ مناسبی داده يا نه. غالبا این اتفاق می افتد. نمونه‌اش افاضات محيرالعقول مخترع اينترنت درباره گنجي و  متن مكابيز با عنوان گنجی و حواشی !!!

  تمام فيلم تلاش مرد براي جا انداختن گيره‌هاي "سينه بند" زن است كه پشت به او نشسته. هيچ تصويري غير از نماي درشت گيره‌ها و دست‌ها نمي‌بينيم. دو "گيره" كه در بند سمت راست است و چهار "جاي گيره" كه در دو رديف (با فاصله) روی بند سمت چپ است. صداي زن زنگ دار و با اطوار بچه‌گانه است و صداي مرد تا اواسط متن كه سيگار به لب دارد شبيه به زمزمه است، پس از آن هم آرام و كمي خش دار.

صداي زن: خيلي آرامش بخشه.
...
صداي زن: مي‌شنوي؟ خيلي آرامش بخشه. به اولي بنداز.
صداي مرد: هوم
صداي زن: بگو چي آرامش بخشه.
صداي مرد: خودت بگو.
صداي زن: همين كاري كه مي‌كني.
صداي مرد: آره. باحاله. گير نمي‌كنه بدمسّب.
صداي زن (بي‌حوصله و لوس): باحال نيس. توي حال كه آدم آرامش نداره.

(يكي از گيره‌ها جا ميرود اما او مجبور مي‌شود بيرون بياورد كه هر دو را با هم جا بیاندازد.)

صداي مرد (خطاب به گيره، کش دار): بي‌پدر.

(با دست چپ هر دو بند را ميگيرد و دست راست لحظه‌اي از كادر خارج مي‌شود و باسيگاري بين دو انگشت باز مي‌گردد و بند را مي‌گيرد و دوباره مي‌‌افتد به تقلا)

صداي زن: اينجوري يه ربطي هست. ميفهمي؟
صداي مرد (به نشانه تایید): هوم
صداي زن: بايد زن باشي تا بفهمي. موقع باز كردنش نيست. اما حالا يه ربطي بين ما هست.

(هر دو گيره در رديف دوم جا مي‌رود. دست مرد از كادر خارج مي‌شود.)

صداي زن: گفتم كه به اولي جا بزن. تنگه.
صداي مرد: آژانس اومد. بوق ميزنه.

(دست زن وارد كادر مي‌شود. گيره‌ها را به سمت سينه‌اش مي‌چرخاند و ما براي لحظاتي برجستگي‌هاي خالي سينه‌بند را در كادرمان مي‌بينيم. زن به سرعت گيره‌ها را در رديف اول مي‌اندازد و سينه‌بند را دوباره مي‌چرخاند. در هنگامي كه زن مشغول است گفتگو ادامه دارد:)

صداي زن: چه خوبه كه وارد نيستي.
صداي مرد: الان ديگه ميان. (به شوخي) اگه بيان شب بايد توي همين اتاق بخوابي‌ها.
صداي زن (با لحني كه بين شوخي و التماس مردد است): یعنی هیچوقت ميشه؟
صداي مرد: بوق مي‌زنه.

(تصوير با بلوز تيره‌اي كه زن به تن مي‌كند و كادر را از بالا به پايين مي‌پوشاند، سياه مي‌شود.)

.


چند وقت پيش، ساعت شش صبح وسط وراجي راننده درباره خرابي ماشينش و فشاري كه بر اثر  يك هفته از جيب خوردن و كرايه دادن، و كرايه به همكار دادن بهش وارد شده بود خوابم برد. شبش جد كرده بودم كه بخوابم اما نشد و بالاخره تا آمد چشمم گرم شود زرتي صبح شد. تجربه خواب توي ماشين را دارم. معمولا عميق نيست و آدم به تمام حالاتش واقف است. مثلا ميداند سرش كج افتاده و آب دهانش چكه مي‌كند، اما خواب آنروز صبح من اینطور نبود، چرت نبود. در طول مسير دو ساعته حتي يك بار هم چشمم را باز نكردم و عجيب آنكه خواب هم ديدم. توي خواب داشتم با موبايل بازي مي‌كردم. همان بازي معروف ماري كه هر چقدر ميخورد دراز‌تر مي‌شود... در تمام طول خواب نگران بودم مسيري را نروم كه مار به خودش برخورد كند. روي شن ساحل نشسته بودم به بازي اما آن اطراف دريايي نبود. درست پشت سر من يك زن عجيب و غريبي داشت منچ بازي ميكرد. با صورتي شبيه به پيرمردهاي لاغر و ريش تنك. زن بود. همه حواسم به بازي خودم بود. اصلا براي ديدن زن روبرنگرداندم.
از اتوبان كه خارج شديم و افتاديم توي جاده خاكي، هشيار شدم. انگار كه اصلا نخوابيده‌ام. راننده كه حتما در اين دوساعت مشغول سبك سنگين كردن جمله‌اش بود به تلافي حرمتي كه لابد از كلامش با خوابم شكسته بودم، بي‌هوا گفت «عجب خوابي كردي مهندس... ما هم جوونيم. اهل حاليم. اين چيزا رو مي‌فهميم. آدم باس با جوونيش حال كنه... اما حيفه به ابوالفضل. عرق بخور، خانوم بازي كن اما اين بدمصبو بي‌خيال شو. ما خودمون ته خطيم. اين خوابي كه تو كردي... به ابوالفضل ـ ميگم به ابوالفضل، هرجايي قسم نميخورم ـ من تا تهشو ديدم كه دارم ميگم. يه رفيقي داشتيم...» رسيده بوديم. پارك كرده بود و داشت توي صندلي فرو مي‌رفت كه با خيال راحت شروع كند. گفتم «ده تومن؟» گفت «يعني ما خفه شيم ديگه؟ قابلي هم نداره... بي تعارف جون داداش.» 
گذشت تا موقع بازگشت ــ در اوج سردرد، زیر آفتاب بي‌پير ناف ظهر و بوي زهم كارگاهي كه چند ساعتي در آن چرخیده بودم و هنوز ته نشین نشده بود ــ توي اتوبان به چهره زن ريش دار خوابم دقيق شدم. شك نداشتم كه جايي ديده بودمش. همينطور مشغول بودم تا شب، اواخر بازي اسپانيا و تونس يادم آمد. نه خودش كه شبحي از او را حدود شش سال پيش، در كارخانه داروسازي ابوريحان ديده بودم!

تقديم به ج...  با عشق و نكبت (بخش دوم)


موهاي مردانه ؛ پستان‌هاي زنانه

ته ذهنم يك چيزهايي مانده. چند كارگر كه دورم حلقه زده‌بودند و خجالت مي‌كشيدند دقيق بگويند مشكلشان چيست. يك زني بود ـ از آن دردو هايش ـ كه من گفتم شيرين شصت سال را دارد. چروكيده بود. خودش ميگفت اواخر سي است. ته سالن ايستاده بود و من را تماشا مي‌كرد. حواسم بهش بود. او هم حواسش بود كه باقي حرف نمي‌زنند و فقط به زمين خيره شده‌اند و من و مني مي‌كنند، اگر ازشان چيزي بپرسم. نزديك شد. دستش را روي ميز گذاشت و آستين روپوش سفيدش را بالا زد. تا روي مچ سياه بود از موهاي قطور. انگار موي سر. گفت «خيالت چرا توي اين گرما همه زنها يقه اسكي پوشيدن؟ شرمشون مياد. مث مردان. اون مدير ِ ديوث قبليمون كه عوض شد رفتم پيش اينيكي جاكش (با دست دفتر مديرعامل را در جايي نامعلوم نشان داد) مي‌گم ما چكار كنيم با اين وضع؟ مثل مردا شديم. كجا بريم. ميگه بهتون دارو ميديم. تست استرون رو ميگه. ميگه كار با داروي هورموني همينه. نميخواين نياين. برين يه جاي ديگه. ميگم با اين وضع كجا بريم آخه. شما بگو كجا بريم؟»
حالت حرف زدنش آرام بود، با همين جمله‌ها يا با كلمات ديگري مي‌گفت. خوب يادم نيست. اما من حس كردم مي‌خواهد اتفاقي بيافتد. از روي نگاه كارگرهايي كه دورم بودند. پيدا بود كه آنها شاهد اتفاق بعد از اين حرفها ـ از خيلي پيش ـ بوده‌اند. يك مردي دستش را گرفت كه بالاتنه‌اش را لخت نكند. خودش دست كرد زير لباسش... زن ديگري دخالت كرد. گفت: «كاري ندارم. ميخوام مو بكنم از سينه‌م. اين بدبخت (من را مي‌گفت) از كجا بدونه ما چي مي‌گيم؟ اصلا من مَردم و دو تا بچه نزاييدم. اين طفل معصوم هم مرده؟ بايد مثل مردها صورتش رو اصلاح كنه اگه نه بچه‌هاش ازش مي‌ترسند.» دست زن جواني را كه مانعش شده بود كشيد و آوردش جلو «بگو يك هفته‌اي كه خونه بودي صورتت چطوري شده بود. بگو بچه‌ت چي گفت. بگو شوهرت فرستادتت خونه بابات. به آقا بگو چرا يقه اسكي مي‌پوشي.» حرفي نزد. فقط براي آنكه روي زن را زمين نياندازد گفت «والا اينجا مشكل كه زياد داريم. بهشون هم ميگي جواب درست نمي‌دن. ميگن اگه ناراحتي برو جاي ديگه. از تو بدترهاش هم هستن. چي بگم من؟»
يادم است آخرهاي ماجرا همان زن اولي لباسم را كشيد كه بيا چند قدمي از جمع جدا شويم. گفت «مردهاي اينجا روشون نميشه بگن. بيرون كه ميرن... يا همين جا كه هستن لباس گشاد مي‌پوشن كه پستون هاشون معلوم نشه. قد زن. هيچ‌كدومشون مرد نيستن به ولله. سه چهار نفرشون زناشونو طلاق دادند. باز ما زن ها هرجوري هست نشون نميديم. اما اين مردا چي بگن پستون هاشونو؟»


چند سال پيش با دوست بزرگواري بحثي داشتيم درباره اينكه به چه كسي بايد گفت كارگر؟ او سخاوتمندانه عنوان كارگر را شايسته همه كساني مي‌دانست كه براي فعاليتشان از كارفرمايي حقوق دريافت مي‌كنند (تعريفش به تعريف كارگر در قانون كار شبيه بود). با تعريف او همه كارگر مي‌شدند.
يادم است همان زمان هم گفتم كه زياد بودن تعداد كارگران ممكن است در نگاه اول به دليل هيبت ظاهري و آمار (مشمولين قانون كار) و اضافه شدن بر سرمايه صندوق تامين اجتماعي (!!!) قابل توجيه باشد اما نهايتا باعث تضاد منافع مي‌شود. اينكه ما طبقه‌اي اجتماعي با درد مشترك داشته باشيم خيلي بهتر است تا اينكه با جمعيت عظيم هزار فرقه روبرو باشيم كه همگي نام كارگر را يدك ميكشند اما هيچ ربطي به هم ندارند. و گفتم كه حكومتي مثل ج.ا كه خود مديون اعتصاب سراسري كارگران نفت است طبيعتا از انسجام كارگران بر عليه خودش مي‌ترسد. همانطور كه امروز مي‌بينيم امكان اتحاد كارگران صنعت نفت براي انجام اعتصاب وجود ندارد چون منافعشان ربطي به هم ندارد. به عنوان مثال كارگر موقت در صنعت نفت كار كمتر مي‌خواهد چون حقوقش از حدي فراتر نمي‌رود اما كارگر ثابت به اميد مزاياي بيشتر، كار بيشتري مي‌خواهد. در چنين اوضاعي حتي شاهد دشمني ميان خود ِ كارگران هستيم! حالا اگر به اين معجون قراردادي، پيماني، فصلي، روزمزد، ثابت و... كاركنان اداري و پشت ميز نشين هاي نفت را هم بيافزاييم ديگر چه منفعت مشتركي باعث اتحاد كارگران خواهد شد؟ من بعيد ميدانم كارگران از تضاد منافع صنفي‌شان چشم‌پوشي كنند و صرفا به خاطر منافع مشترك سياسي با هم متحد شوند.

گذشت تا رسيديم به امروز. دولت مشنگ دستمزد كارگران موقت را يكدفعه پنجاه درصد اضافه كرد. بخشي از كارگران اخراج شدند و بخشي ديگر مجبور شدند كار اخراجي ها را انجام بدهند.
براي فهميدن اينكه اضافه شدن بر مقدار كار كارگران صنعتي چه عواقبي (روحي و جسمي) دارد بايد خود را به جاي كارگر ايران خودرو گذاشت وقتي كه سرعت خط توليد دوبرابر مي‌شود. بايد ذابح صنعتي بود تا درك كرد بريدن گردن چهارصد گاو به جاي دويست تا در روز، ميتواند چه عواقبي داشته باشد. يا پرس كاري كه كافي است لحظه‌اي براثر خستگي تعلل كند تا انگشت‌هايش و حتي جانش را از دست بدهد... طبيعي است كه يك كارگر پشت ميز نشين (!) كه اوج اشتباهش غلطي در تايپ كردن است متوجه تغيير شرايط نشود و از دولت دلسوز متشكر باشد. این حرف حتي در مورد كشاورزان و كارگران خدماتي هم صادق است.

همه را گفتم تا برسم به اينجا كه: به نظرم تعريف كارگر در قانون كار (مشمولين همه كارگرند) اشتباه است! قانون كار آرماني من تنها مشمول كارگران صنعتي مي‌شود!

برای بحث درباره این موضوع کلیک کنید


همین اواخر، سرشبش داشتم در وبلاگ های فمنیستی گشت و گذار می کردم و ته شبش هم کتاب «عجایب نامه» را باز کردم که «در خواص زنان» آمد. گفتم حیف که مرحوم «محمد ابن محمود همدانی» نیست که عجبی دیگر بر عجایبش بیافزاید از این پیشرفت عظیم در مقوله فمنیسم، از قرن ششم تا امروز! ناگفته نماند که آن مرحوم اساسا در نواحی مخ احساس خلاء می کرده* و مزخرفات دیگری را هم مکتوب فرموده که اینها پیشش چیزی نیست. اما به هر حال جالب است:

در خواص زنان



بدان كه آفريدگار زن را بيافريد از بهر ِ راحتِ مردان و از بهر بلاي مردان... . و عقل عزيزترين چيزهاست و از زن دريغ داشت. و زنان عورتند و چاره‌ي ايشان جز در خانه نگاه داشتن هيچ نيست.
عقيل ابن عُلَفه را گفتند «دختر را به شوهر ده ــ كه زن گوشت است و سگان قصد آن كنند.»
گفت «من دختران گرسنه دارم تا بطر نكنند و برهنه دارم تا بيرون نيايند.» ... سعيد ابن مسلم گفت كه «اگر هزار مرد زن مرا برهنه بينند، چنان زيان ندارد كه زن من مردي را بيند.» ... مثل زنان به استخوان پهلو زد (پيامبر) ــ كه در آن استخوان هيچ منفعت نبود و كج بود، راست نشود، و اگر راست كنند، شكسته شود.
و چون آفريدگار حوا را آفريد از پهلوي چپ آدم به نشتر، جبرئيل آمد و استخواني كج به وي نمود.
گفت «آن چيست؟»
گفت «كج است. از وي چشم‌ ِ راستي مدار!»
و پرسيدند حكيمي را كه «بهترين زنان كيست؟
گفت «انكه از مادر نزاد.»
گفت «چون بزاد، بهترين ايشان؟»
گفت «انكه بزاد و جان بداد.»
يعني كه در هيچ زن خيري نيست.

ديگر: محمد ابن سيرين را گفت «زني بخواستم و در خوابش ديدم كه سياه بود و كوتاه.»
گفت «نگه دار اين زن را ــ كه نيك است: سياهي مال بود و كوتاهي، زود بميرد. و بهترين زنان آن است كه زود ميرد.» ...

و از حيوانات، شومتر از موش نيست. و سگ مردارها را بخورد و موش را بنخورد. و موش در خواب زن باشد.
...

نکته: معنی سه نقطه ها این است جای خالی حکایتی است که حال تایپش را نداشته ام.
* گفتم تا شبهه ای از بابت ورود به بحث های احمقانه زنانه و مردانه پیش نیاید. که پسرها شیرند / مثل شمشیرند __ درخترها موش اند / مثل خرگوشند و الخ که البته گویا همچنان بازارش میان کودکان هزارساله گرم است.

در ضمن آدرس نشر مرکز ـ جهت نمایش حسن نیت و اعلام آمادگی برای هر نوع به آتش کشیدن ـ هست: تهران، خیابان دکتر فاطمی، خیابان رهی معیری، شماره ۳۴


شوراي عالي كار اخیرا با اصلاح مصوبه دستمزد سال هشتاد و پنج، پرداخت دستمزد را به توافق كارگران و كارفرمايان (از ۱۵۰ تا ۱۸۰ هزار تومان) منوط كرده است. ببينيم اين شوراي معظم مرتكب چه نوع حماقت حيواني شده است:
با اعلام مصوبه دستمزد امسال بخش عظيمي از جامعه كارگري ايران به دليل اظهار ناتواني كارفرمايان از پرداخت رشد پنجاه درصدي دستمزد، بيكار شدند. البته در همان زمان كارگران حتي به حقوق سال قبل هم قانع بودند اما كارفرمايان استدلال مي‌كردند كه بي‌توجهي به مصوبه‌ي شورايعالي كار باعث جريمه شدن و حتي در مواردي تعطيلي واحد توليدي خواهد شد. در واقع مصوبه گزكي به دست كارفرمايان داد تا در اواخر اسفندماه و بعد از تعطيلات نوروز با ظاهري موجه عذر بخشي از كارگرانشان را بخواهند*.
به اين ترتيب آن بخشي از كارگران، امروز به كار مشغولند كه كارفرمايان تحت شرايط فعلي به وجودشان نياز دارند چون از آنان كاري را مي‌گيرند كه قاعدتا بايد از چند كارگر اخراج شده مي‌گرفتند و روي همين حساب در طي اين سه ماه حقوق اين كارگران به جا مانده بر اساس نرخ سال هشتاد و پنج پرداخت شده است. اما حالا با لغو مصوبه مذكور حقوق اين بخش از كارگران هم كاهش مي‌يابد... در حالي كه آنها از روي ناچاري كار دو يا سه كارگر را انجام مي‌دهند. بازگرداندن كارگران اخراج شده هم شوخي است و ارزش بحث ندارد.

* يكي از مقامات دولتي (معاون تنظيم روابط كار) چند ساعت پيش در برنامه تفسير خبر شبكه دوم سيماي ج.ا حاضر شد و در پاسخ به مجري كه از او درباره تبعات مصوبه و اخراج كارگران مي‌پرسيد، گفت آمار اخراج بر اساس شكاياتي كه در اداره كار ثبت مي‌شود قابل بحث است و ساير رقم‌هايي كه اعلام مي‌شود كذب است. او مدعي بود از زمان اجراي مصوبه دستمزد امسال حدود هفت هزار نفر براي شكايت و دريافت بيمه بيكاري به ادارات مربوطه مراجعه كرده‌اند و همين تعداد اخراج را مي‌توان از تبعات ابلاغ مصوبه دستمزد دانست كه با تصميم به موقع (پس از گذشت سه ماه از اجرا) شورايعالي كار «به اميد خدا» اين تعداد هم به سر كارشان باز خواهند گشت!
رقمي كه اين مدير دولتي اعلام مي‌كند دروغي آشكار است چون منبع آمرگيري غلط است. ببينيد: كارفرما (يا پيمانكار) وقتي تصميم به اخراج كارگر مي‌گيرد او را با لگد كه به بيرون پرتاب نمي‌كند...؟! با او توافقنامه‌اي امضا مي‌كند كه به نسبت مدت باقي مانده از قرارداد، كارگر رقمي دريافت كند. از طرفي شكايت كارگر پس از امضاي آن توافقنامه در ادارات كار ثبت نمي‌شود. با اين اوضاع، حال و روز كارگراني كه قراردادشان تمام شده و با مصوبه جديد كارفرما قرارداد را تمديد نكرده روشن است: باز هم ثبت شكايت نمي‌شود!
از طرفي اگر كارگري كه مدتي از قراردادش مانده شكايت كند نه تنها مبلغ توافقي كارفرما را از دست مي‌دهد كه حتي براي دريافت بيمه بيكاري هم به مشكل برمي‌خورد و بايد تا زمان به سرانجام رسيدن شكايتش بدون هيچ درآمدي سر كند. بنابراين به ندرت پيش مي‌آيد كارگري قراردادي ـ به خاطر يكي دو ماه باقي مانده از قراردادش ـ ريسك شكايت را در اين شرايط برخودش هموار كند. در واقع اين مقام دولتي با محاسبه وقيحانه روي حماقت مخاطبان چنين آماري را ارائه كرده است. تعداد كارگران بيكار شده بر اثر مصوبه دستمزد دولت احمدي‌نژاد ده‌ها برابر اين رقم‌هاي اعلام شده توسط مقامات رسمي است. فراموش نكنيم اگر بخواهيم عمق فاجعه بيكاري كارگران را درك كنيم بايد به ازاي هر كارگر، خانواده‌‌ي چهار ـ پنج نفره‌اي را در نظر بياوريم كه منبع درآمدشان نابود شده است!!!

برای بحث درباره این موضوع کلیک کنید


مطالب مرتبط:

ماجرای دستمزد سال هشتاد و پنج

مهرورزی ارباب و برده