يك استاد اقتصاد را ميشناختم كه پس از سالها تدريس در دانشگاههاي آلمان، در سن هفتادوپنج سالگي آمده بود تا بازنشستگياش را در ايران بگذراند. سرگرمي عجيبي داشت. صبح به صبح تمام روزنامههاي اقتصادي را ميخريد و بعد تك تك تحليلها و يادداشتها را بررسي ميكرد. براي هر روزنامه يك پوشه جدا داشت. ديده بودم كه گاهي براي يك يادداشت نيمستوني نزديك به ده صفحه مطلب نوشته و تمام اشكالات علمي، تحليلي و حتي نگارشي مطلب را ثبت كرده است! عجيب عاشق اين كار بود و جالب اينكه هيچوقت به فكر ارسال اشكالات براي نويسندگان مطالب نميافتاد (لااقل خودش چنين ميگفت). فقط مينوشت تا پوشههايش را به چند نفري از ديداركنندگانش نشان بدهد.
يكبار به شوخي پرسيد: واقعا كسي آنجا نيست؟
و حالا به شما ميگويم: رفقا! هيچ كس توي روزنامهها حواسش به نوشتههاي شما نيست. عبور از سد سردبير كم زحمتترين كار جهان است. كافي است ذائقهاش را بفهميد تا با هر نوشته كيفورش كنيد و كلي هنودانه تحويل بگيريد. كافي است خودتان جايي بنشينيد و ديگران با فهميدن ذائقهتان كيفورتان كنند و هندوانه تحويل بگيرند. به همين سادگي است نوشتن در روزنامهها.
خودتان را گول نزنيد. مردم روزنامهخوان كه اصلا يادداشت و تحليل نميخوانند! فوقش تورقي ميكنند و چند خبر را گذري نگاه ميكنند و روزنامه را ميبندند. تنها مخاطب يادداشتهاي روزنامهاي (اگر استثناها را درز بگيريم) روابطعموميهاي سازمانها هستند. يك مشت آدم خرفت ِ وامانده. تازه اگر موجود سمجي هم پيدا بشود و اشكالي را گوشزد كند كه چاره كار نهايتا قطع كردن تلفن يا مچاله كردن كاغذ فكس است. ها...؟!
ميبيند كه فضا چقدر براي رفتن توي هپروت مساعد است؟ يا بايد اسير توهمات خود و چند همكار شويد و يا اينكه فكري به حالتان كنيد. اگر راه اول را انتخاب كنيد ته تهش از همان پيرمردهاي تحريريه ميشويد كه فكر ميكنند چشم همه جهان به يادداشت آنهاست. توصيفشان نميكنم چون ترحمبرانگيزند. چون رقتانگيزند حيوانكيها. ميشناسيدشان كه؟
اما اگر تصميم بگيريد كه به جاي تن دادن به توهمات احمقانه فكري به حال خودتان كنيد، وسيلهاش اكنون فراهم است: فاروم!
به نظر من فاروم در مواجهه اول جهنم است براي يك روزنامهنويس اما تنها راه نجات، عبور از همين جهنم است! اين ترس كه ممكن است كسي پيدا شود كه از واو به واو نوشته كوتاه شما ايرادي پيدا كند و آن را با نهايت توانش به فرق سرتان بكوبد خودش عذاب است براي كساني كه به دليل حذف آگهي پايين صفحه، نوشته بيست سطريشان را در عرض پنج دقيقه چهل سطر ميكنند! اصلا خود ِ از بين رفتن معيار و ارزشي به نام «سطر» كم زحمت ندارد. در فاروم شما مجازيد با هر تعداد كلمهاي كه صلاح ميدانيد منظورتان را به مخاطب بگوييد و ديگران با امكاني يكسان مجازند نظرتان را به چالش بكشند و البته شما هم با آنها چنين كنيد. ديگر اينطور نيست كه يك نفر با حروف چاپي چيزي بنويسد و ديگران اگر ايرادي يافتند يا نظري در تكميل سخن شما داشتند در حاشيه سفيد كنار روزنامه چيزي بنويسند و توي پوشه بگذارند. نه! در فاروم همه روي يك كاغذ تمام سفيد مينويسند.
در فاروم قدرت دست كلمات است. شما چيزي جز يك آيدي نيستيد. نميتوانيد روي هيچ چيزي غير از كلماتي كه مينويسيد حساب كنيد. نه سوابق طولانيتان، نه «حضرت استادي» كه همكارتان به شما ميگويد (تا متعاقبا بشنود) و نه حتي روي دوستانتان (شخصا آموزندهترين بحثهايي كه در «فاروم گفتمان» داشتهام، يك طرفش دوستي بوده).
فاروم اينچنين شما را اصلاح ميكند. صيقل ميدهد. البته اين كار بيدرد هم نخواهد بود. همه مقدسات و نظريات كهنهتان كه هيچ كسي قادر به نزديك شدن به آن در عالم حقيقي نيست، توي فاروم فقط يك سوژه بحث است. يك جوان بيست و سه ـ چهار ساله كه مطالعه بيشتر و قوه تحليل بالاتري نسبت به شما دارد به راحتي ميتواند به همه مسائل حل شدهتان با زبان شيرين فارسي، گند بزند! به همان مسائلي كه مدتهاست به آن فكر نميكنيد و تنها از روي عادت يا مثل يك آيين مذهبي تكرارش ميكنيد.
فاروم به شما ميفهماند كه معني تعهد در قبال گفتهها يعني چه! به شما ياد ميدهد كه نبايد روي هوا يك چيزي پراند و رفت، كه نبايد به صرف نفهم بودن آقابالاسرتان در فلان نشريه مطلب يكي ديگر را به اسم خودتان كپي ـ پيست كنيد. مثل تصويري است كه قديميها از سربازي ساختهاند: فاروم به مرد تبديلتان ميكند.
اشتباه نشود! من در اينجا از مزاياي كل فضاي (احمقانه) اينترنت صحبت نميكنم. تصور نكنيد وبلاگ نوشتن و تعريف چند خاطره و درد دل، يا بازنشر مطالب روزنامهايتان و متعاقب آن دريافت چند «جالب بود. به من هم سربزن.» يا جملات كوتاه و تاييد اميز ديگر همان اتفاقي است كه در فارومها ميافتد. خير! فاروم، وبلاگ نيست چون فاروم نويسها با وبلاگ نويسها زمين تا آسمان فرق ميكنند.
از دوستانم بيرون از فضاي اينترنت ياد نميكنم. كسي را مثال ميزنم كه از روي نوشتههايش در فاروم شناختمش. وبلاگ ايرج را نگاه كنيد كه مدتي پس از تعطيلي فاروم گفتمان، به اصرار دوستان چند تحليل و يادداشت در آن نوشته. حالا همان مطالب را بگذاريد كنار پرخوانندهترين وبلاگهاي فارسي مثل خوابگرد و سيبستان و... گردنمان ميشكند اگر بخواهيم در جايگاه اين وبلاگها به ايرج نگاه كنيم. اغراق نميكنم. خودتان شعور داريد و لابد ميتوانيد با خواندنش به اين فاصله عجيب و غريب ميان وبلاگنويس و فارومنويس پيببريد. (توجه كنيد كه من از حسيندرخشان نام نبردم كه گويا پرخوانندهترين وبلاگ فارسي را دارد بلكه از كساني كه وبلاگنويسها و وبلاگخوانها ادعاي فرهيخته بودنشان را دارند مثال زدم!)
خلاصه كنم، دوستان! اگر اميدي به نجات از شر توهمات باشد، تنها راهش فارومنويسي است. براي اين كار هم لازم است كساني كه خود اهل تاليف هستند پاپيش بگذارند و نظرشان را عرضه كنند و سخن سايرين را نقد كنند، ديگران را هم البته دعوت كنند!
اما يك مشكلي تا پيش از اين وجود داشت. اينكه پس از تعطيلي گفتمان هيچ فاروم جدي و موضوعي كه همه هدفش گفتگو باشد (منظورم فارومهاي فان نيستند) به زبان فارسي افتتاح نشد اما حالا فاروم گزاره به راه افتاده است. ميتوانيد ثبتنام كنيد و فاروم نويس شويد. این کار را انجام بدهید چون فاروم يعني كاربرانش. شکر خدا آقابالاسري هم نيست كه خودتان را طبق سليقهاش بسازيد. پس به قول پزشك معالج زنو: بنويسيد، بنويسد! خواهيد ديد كه چطور موفق ميشويد تمام وجودتان را عريان در برابر خود ببينيد!
بعد از تحرير: مخاطب اين پست ظاهرا روزنامه نويس ها هستند اما فاروم مربوط به همه كساني است كه مينويسند. دليلش انتخاب روزنامهنگاران به عنوان مخاطب اين است كه همه چيزهايي را كه سايرين ميدانند بايد براي اين دوستان عزيز دوباره تكرار كرد (در جريانيد كه؟ دارم توجيه ميكنم). منظور از روزنامهنويسها در اين نوشته همه كارمندان و خبرنگاران و شاغلان نشريات نيستند كه به اقتضاي شغل ممكن است هر روز يادداشتي هم بنويسند. مخاطب اين پست آن معدود نويسندگان روزنامهاي هستند كه شغلشان تحليل نوشتن است و اصطلاح تئوريسينهاي يك رسانه براي معرفيشان به كار ميرود.
توجه كنيد كه دولت با توقيف روزنامه ایران، بر توهينآميز بودن كاريكاتور مورد بحث مهر تاييد زد. كاري كه "پان توركها" حتي اگر خودشان را جر و واجر هم ميكردند محال بود موفق به اثباتش براي مردم شوند!
مگر ميشد اينهمه آدم را قانع كرد كه كاريكاتوري را كه در صفحات كودك به چاپ رسيده و براي خنداندن بچهها يك كلمه تركي استفاده كرده را توهين به همه وجودشان تلقي كنند و اينطور به هيجان بيايند؟! در شرايط عادي فقط با حساب روي عقل ناقص و البته صاحب عقلي هپروتي، ميشد چنين برداشتي از آن كاريكاتور به وجود آورد! اما حالا ببينيد... با تاييد توهين آميز بودن كاريكاتور از جانب دولت اكثر تركها بدون ديدن آن كاريكاتور باورشان شده و رگ غيرتشان ورقلنبيده. در تبريز و اروميه و اخيرا هم اردبيل مردم شورش كردهاند و شيشههاي اماكن عمومي را ميشكنند و مراكز دولتي را به آتش ميكشند. امامجمعه زنجان خواستار اعدام "مانا نيستاني" شده و "پان توركها" قسم خوردهاند كه در آينده نزديك شورت مرحوم كورش كبير را بادبان كنند. از طرفي حضرات حكومتي هم گهگيجه گرفتهاند. "بازتاب" پريروز خبري را درباره كشتهشدن حداقل شش نفر و وخامت حال دهها نفر در درگيريهاي اروميه منتشر كرد اما با سرعت خبر را از روي سايت برداشت و به روي مباركش هم نياورد. يكي از مسئولان با زبان تركي معذرتخواهي ميكند، يكي ميگويد كار کار انگليس و امريكا و اسرائيل است. يكي ديگر، از مردم هميشه در صحنه ميخواهد كه مشتي محكم به پوزه استكبار جهاني (؟!) بزنند. خلاصه قمر رسما در عقرب است!
