تبليغاتX
همه میدانند

 

تقديم به ج ن د ه با عشق و نكبت *

 

ديروز در شبكه جهاني ج ن د ه‌ هاي پانزده توماني (گويا نام ديگرش مهاجر است) چشمم به يك حاج‌خانمي افتاد و عجيب وسوسه شدم ببينم طرف درباره چه حرف مي‌زند. چون آدم معمولا اين موجودات را هنگام عمل مي‌بيند و فرصتي براي شنيدن صدايشان پيش نمي‌آيد.

فكر نمي‌كنم از عهده توصيف قيافه طرف بربيايم. به همين اكتفا مي‌كنم: از آن خانم‌هايي بود كه روي پادري شلوارشان را در مي‌آورند و موقع كار مدام تلفن پنل‌دارشان زنگ مي‌خورد. از همين‌هايي كه نرخشان پانزده تومان است و با چانه زني به هفت و پانصد هم راضي مي‌شوند. 

برنامه‌اي درباره سينما بود و اين خانم انگار مهماني چيزي بود. مجري (نرخ توافقي پنج و دويست) گفت «مردم فقط از من و شما و همكاران چهره خندان مي‌بينند، كمي درباره سختي‌هاي كار هنري صحبت كنيد» ج ن د ه خانم هم نه گذاشت و نه برداشت، گفت «طبق يك پژوهشي كه انجام شده حرفه بازيگري بعد از كار در معدن در رتبه دوم مشاغل از لحاظ سختي قرار دارد...» و يك مشت اراجيف معمول ديگر.

صحبت امروز و دیروز نیست، هرباري كه اين جمله را از زبان اين قشر زحمتكش مي‌شنوم، عصباني می شوم. این بار هم شدم و از شما چه پنهان اگر امكاناتش را داشتم دوربين و بوم چهارمتري را با تمام مخلفاتش مي‌تپاندم توي خطيب محترم تا لااقل كمي از سختي كارش را تجربه كند و بعد لافش را بزند. اما از آنجا كه چنين امكاناتي (متاسفانه) موجود نیست به جايش تصميم دارم با جمع و جور كردن حافظه و مكتوباتم مجموعه‌اي سه‌ ـ چهار قسمتي درباره سخت‌ترين كارهايي كه شاهد انجامشان بوده‌ام، بنويسم. مثل كار در كوره‌پزخانه‌ها و كشتارگاه‌هاي صنعتي و ساير مشاغلي كه «طبق پژوهش انجام شده» در رتبه‌هايي پائين‌تر از حرفه بازيگري قرار دارند. شايد در ادامه چيزي هم درباره كار معدن نوشتم.

(شك نكنيد انگيزه نوشتن اين مجموعه همان قدر پَست است كه گفتم! يعني صرفا به خاطر تحقير آن ج ن د ه عزيز در نظر مخاطبان وبلاگم به خودم چنين زحمتي را مي‌دهم!!!)

 

تقدیم به... (بخش اول)

كوره‌پزخانه

كارگران كوره‌پزخانه‌ها بر دو قسم‌اند. دائمي‌ها و فصلي‌ها. كاري با دسته اول ندارم چون زندگي‌شان زياد تفاوتي با ساير كارگران ندارد. در ازاي ماهي صد هزارتومان (به طور متوسط بر اساس مقدار كار) روزي دوازده ساعت كار مي‌كنند و اگر شانس بياورند زنده مي‌مانند چون كارشان كوره‌سوزي۱ است و كوره‌ها هم با برق كار مي‌كنند. طبق آمار سوانح كار در هر سال يك كوره‌سوز از هر كوره‌اي براثر برق‌گرفتگي مي‌ميرد. اينها كارگران معمولي‌اند، مرداني كه به هر حال بايد كار كنند.
اما اوضاع براي كارگران فصلي به اين سادگي نيست. جمعيت اصلي كارگران كوره‌پزخانه‌ها را زن‌ها و بچه‌هايي تشكيل مي‌دهند كه در شش‌ماه گرم سال مجبورند به اندازه مخارج يك سالشان كار كنند. در فصول سرد خشت‌ها خشك نمي‌شوند و آنها بيكارند. معمولا اين خانواده‌ها از مناطقي مي‌آيند كه مطلقا كاري براي امرار معاش پيدا نمي‌شود. مناطقي كه (به قول خودشان) كشاورزي هم تمام ضرر است.
طريقه كار به اين صورت است كه كارفرما تنها سرپرست خانواده را به عنوان كارگر به رسميت مي‌شناسد و با او قرارداد مي‌بندد و تنها او را بیمه می کند و سایر اعضای خانواده که همگی کارگر هستند تحت تکلف او بیمه میشوند. كار كه شروع مي‌شود كارگر به اندازه تعداد خشتي كه مي‌زند حقوق دريافت مي‌كند و طبيعي است كه باقي اعضاي خانواده براي زنده ماندن مجبور به كار باشند. يكي از اعضاي بزرگسال خانواده خشت را آماده مي‌كند، يكي ديگر قالب مي‌زند۲ و بچه‌هاي چهار تا دوازده‌سال هم آجركشي۳ مي‌كنند. يكجور ماراتن است براي زنده ماندن. اگر در شبانه روز كمتر از شانزده ساعت كار كنند باقي سال نميتوانند هر روز دو وعده غذا بخورند. حتي بچه‌ها هم مي‌فهمند كه اگر دير بجنبند دو وعده غذاي روزانه‌شان در فصل‌هاي سرد سال، يك وعده مي‌شود. گرسنگي هم كه بچه و بزرگ سرش نمي‌شود.

يادم است سال پيش در پاكدشت ورامين يك زني بچه‌اش را پيش كشيد و من را مجبور كرد شانه دخترك را نگاه كنم. يك دختر بچه چهار ساله موخرمايي ريزه. پوست روي شانه‌اش نمانده بود و قرمزي لايه گوشت چسبيده به استخوان توي چشم مي‌زد. پرسيدم جاي آجر است؟ گفت غافل كه مي‌شويم ميايد كمك برادرش (يك بچه هفت ـ هشت ‌ساله دماغو) خشت جمع مي‌كند... زورش نميرسد خشت‌ها را با دست بياورد، مي‌گذارد روي شانه‌اش.
كنجكاو شدم شانه باقي بچه‌ها را ببينم. به همه بچه‌هايي كه دورم جمع شده بودند و انگار به آدم فضايي نگاه مي‌كنند، انگشت به دهان مانده بودند، گفتم كه شانه‌ها‌يشان را لخت كنند. كوچك‌ترها، مخصوصا دختربچه‌ها همه عين هم بودند. به جاي پوست، گوشت لهيده به شانه‌شان بود. بيشتر از آنكه رقت‌انگيز باشد تهوع آور بود! مخصوصا وقتي اين تصاوير با بوي خاك خيس خورده در ادرار قاطي مي‌شد.
محل زندگي شش ماهه‌شان هم يك اتاق سه چهار متري براي هر خانواده بالاي چهار نفر است (كارفرما خانواده‌هاي كمتر از اين تعداد را اصلا قبول نمي‌كند!) همانجا غذا مي‌پزند و ميخورند و چهار ـ پنج ساعتي مي‌خوابند. شايد هر چند هفته يكبار از ترس انكه بدنشان جانور نگذارد مجبور شوند يك ساعتي از كارشان بزنند و بيايند شهر براي حمام. تصور كنيد چند هفته بدون حمام كه هر روزش مجبور به شانزده ساعت كار توي خاك و خل هستند، از آدم چه موجود هولناكي مي‌سازد.

اوایل پاییز كه كار رو به اتمام است، صحنه‌هاي عجيب‌تري را مي‌شود تماشا كرد. خانواده‌هايي كه مقدار كارشان را محاسبه مي‌كنند و مي‌فهمند در شش ماه سرد سال كميت‌شان لنگ مي‌ماند دست به دامن ترياك مي‌شوند. مسئول فروش ترياك هم شخص شخيص كارفرماست. اين را بنا به دلايلي جايي ننوشتم. آدمي كه نكبت اين جماعت را از نزديك نبيند نمي‌تواند ضرورت خوراندن ترياك به بچه‌هاي هفت ـ هشت ساله را هم درك كند. ديده‌ام كه بيست ساعت مداوم كار مي‌كنند و سه چهار ساعت پاي خشت‌ها مي‌خوابند و دوباره شروع مي‌كنند... اوایل پاییز! 

كار زنان آبستن و پا به ماه هم تماشايي است. زماني در آرشيو دوست عكاسی، تصويري از يك زن حامله ديدم. شكمش به حدي بالا آمده بود كه نمي‌توانست دستش را براي نگه داشتن آجرها قلاب كند... تعادل آجر را با شكمش حفظ مي‌كرد؛ با بچه توي شكمش!
حالا با اين اوصاف فكر مي‌كنيد درآمد يك خانواده چهار پنج نفري از اين كار ديوانه‌وار چقدر است؟ اگر چهارصدهزار قالب بزنند (همين حدود مي‌زنند)، ششصد هزار تومان دستمزد مي‌گيرند! نصفش را پيش از آغاز كار از كارفرما مي‌گيرند تا طي شش ماهي كه كار مي‌كنند خرج كنند. پس از پايان كار ـ اگر كارفرما خوش قول باشد ـ با سي‌صد هزار تومان باز مي‌گردند به شهرشان. خودتان اين رقم را ريز كنيد در روزهاي سال. با آن چه غذايي مي‌توان خورد، چه لباسي مي‌توان پوشيد و چه جور زندگي بايد كرد؟

۰۰۰

محض شوخي؛ موارد نقض قانون كار در كوره‌پزخانه‌ها:

ماده ۷۹ : اين ماده قانوني صراحت دارد كه «به كار گماردن افراد كمتر از ۱۵ سال تمام ممنوع است» ، اين درحالي است كه بيش از ۸۰ درصد كارگران فصلي كوره‌‏پزخانه‌‏ها را كودكاني در سنين ۷ تا ۱۵ سال تشكيل مي‌‏دهند كه شش ماه سال را به كار مشغولند.

ماده ۱۴۸ : طبق اين كارفرمايان مكلفند بر اساس قانون تامين اجتماعي ، نسبت به بيمه نمودن كارگران واحد خود اقدام كنند . اما با وجود كسر هفت درصدي حق بيمه از حقوق كارگران ، نام آنها به تامين اجتماعي گزارش نمي‌‏شود . از جانب ديگر ، سازمان تامين اجتماعي نيز مرتكب تخلفي ديگر مي‌‏شود و تمديد اعتبار دفترچه‌‏هاي بيمه درماني كارگران را منوط به پرداخت حق بيمه توسط كارفرما مي‌‏كند! اين موارد در حالي است كه اگر بازرسي كار به موقع وارد عمل شود و با در اختيار گرفتن اطلاعات بيمه شدگان از تامين اجتماعي ، با كارفرمايان متخلف برخورد كند ، زمينه‌‏اي براي وقوع اين دو تخلف به وجود نمي‌‏آيد .
اما ماده ۱۴۸ قانون كار به شكل ديگري نيز نقض مي‌‏شود . اين ماده به صراحت كارفرما را مكلف كرده تا "همه" كارگرانش را تحت پوشش بيمه قرار بدهد ، اما در فصل "قالب‌‏زني" كه كارگران به صورت خانوادگي كار مي‌‏كنند ، برخي كارفرمايان در ظاهر تخلفي بابت بيمه كارگران مرتكب نمي‌‏شوند ، ولي در واقع جنايت هولناكي مرتكب مي‌‏شوند ، به اين ترتيب كه با بيمه كردن سرپرست خانواده ، ساير اعضا كه خود كارگران مستقلي هستند را تحت تكفل سرپرست قرار مي‌‏دهند . به اين ترتيب هيچ كدام از مواد قانون كار مشمول حال ساير كارگران نمي‌‏شود . به طور مثال كارگر زني كه تحت تكفل شوهرش است ، در صورت زايمان ، نمي‌‏تواند از ماده 76 قانون كار كه به او اجازه مي‌‏دهد ۹۰ روز مرخصي با حقوق را دريافت دارد ، استفاده كند . طبيعي است كه اين كارگران اميدي به بازنشستگي نيز نخواهند داشت ، اما در عين حال هفت درصد از دستمزدشان بابت حق بيمه كسر مي‌‏شود!

ماده ۳۷ : به موجب اين ماده ، مزد بايد در فواصل زماني مرتب با وجه نقد رايج كشور يا با "تراضي" طرفين به وسيله چك عهده بانك پرداخت شود . در واقع قانون ، پرداخت چك به كارگران را منوط به تراضي طرفين كرده است ، اما كارگران در كمال نارضايتي به دريافت چك‌‏هايي مدت‌‏دار آن هم نه از كارفرما بلكه با نام مشترياني كه آنها را نمي‌‏شناسند ، "مجبور" هستند!

توضیحات:

* برداشت شده از "تقدیم به ازمه با عشق و نکبت" اثر سلینجر.

۱ ـ "کوره سوز" به کارگری می گویند که خشت را برای پختن توی کوره می چیند.

۲ ـ "قالب زن" به کارگری می گویند که مواد اولیه خشت را توسط قالب شکل میدهد.

۳ ـ "آجر کش" به کارگرانی گفته میشود که خشت ها را پس از قالب زنی جمع می کنند و برای خشک شدن می چینند.


وقتي زن جوان، هم‌بازي سال‌هاي نه خيلي دور، دست در دست بچه‌اش تاتي كنان به من نزديك شد و به جاي سلام و احوال‌پرسي (كه شش ـ هفت سال بي‌خبري مطلق ايجاب مي‌كرد هرچه طولاني‌تر باشد) فقط گفت «بچه‌مو ببين» و با التماس پرسيد «خوشگله... نه؟!» فكر كردم «احتمالا خدا وجود دارد.»
براي آنكه به يقين برسم، لب‌هاي قلوه‌اي خودم را در جاي لب‌هاي نازك بچه تصور كردم، درست زير دماغ كپي ـ پيست شدهء مادرش... كاملا شدني بود. بله. قطعا خدا وجود دارد!
اگر او از بندگانش مواظبت نمي‌كرد... اگر محض كنجكاوي يا بي‌اختياري يا بي‌احتياطي نوجوانانه و يا هر خريت ديگري فقط چند سانتي‌متر در محاسباتم اشتباه مي‌كردم...

آدم‌ها عجب شانسي مي‌آورند كه دوران نوجواني ‌را بدون رسوايي‌هاي وحشتناك پشت سر مي‌گذارند... اگر بياورند!


      محض تنوع یک داستان از من بخوانید


ادامه مطلب

سندباد و شيلا را كه يادتان هست؟ تا جائي كه به خاطر مي آورم اين مجموعه كارتوني تنها يك بار بصورت كامل از سيماي جمهوري اسلامي پخش شد و پرده آخرش كه تمام طلسم ها مي شكند و شيلا هيئت انساني اش را بازمي يابد هم به تبع آن فقط همان يك بار. آنچه پس از آن پخش مي شد تنها بعضي از قسمت هاي « قابل نمايش» اين مجموعه بود كه حكم يك « برنامه پركن» را پيدا كرده بود و روزهاي عيد و عزا به پاي ثابت برنامه كودك تبديل شده بود. اما يكي از اين بخش هاي قابل نمايش، حكايت مخلوقات غريبي به نام « دوالپا» بود كه در قالب موجودات عليل و ذليلي بر دوش مسافرين كشتي شكسته مي نشستند و با محكم كردن پاها به دور گردن شان آنان را به برده هايي بي جيره و مواجب تبديل مي كردند. اين بود، تا زماني كه در «نيرنگستان» صادق هدايت هم با اين دوالپا مواجه شدم كه همين توصيف را ارائه مي دهد و در پانويسي ريشه اين « دوالپا» را به «هزار و يكشب» و «عجائب المخلوقات» زكرياي قزويني منسوب مي كند ( كه اين آخري را از «لغت نامه» دهخدا وام گرفته است). نكته اي كه از چشم هدايت ( و دهخدا ) دور مانده اين است كه نخستين ترجمه  فارسي «هزار و يكشب» توسط طسوجي در قرن سيزدهم هجري به چاپ رسيده و در متن عربي «الف ليله و ليله» نامي از «دوالپا» نيست. « عجائب المخلوقات و غرائب المخلوقات» قزويني هم تنها به شرحي از مخلوقي با اين خصوصيات اكتفا مي كند و بر آن نامي نمي گذارد. در حقيقيت اين كتاب « عجائب المخلوقات و غرائب المخلوقات» محمدبن محمود طوسي ( قرن ششم هجري) است كه كه ضمن نقل حكايتي مشابه نام « دوالپا» را به كار مي برد و آن را گونه اي « نسناس» مي نامد و همين اشتباه را هم ادوارد براون مرتكب مي شود و در كتاب « يك سال در ميان ايرانيان» اين مخلوق خيالي را « نسناس» نام مي دهد.  با اين حساب تا اينجاي كار بايد ريشه اصلي نام « دوالپا» را نه به هزار و يكشب طسوجي و نه به قزويني، كه بايد به طوسي نسبت داد.  البته در «لغت نامه»، مرحوم دهخدا منبع ديگري را هم نقل مي كند و آن « داستان وامق و عذرا» است ( كه به احتمال قريب، مقصود دهخدا داستان منثوري به زبان پهلوي است كه به امر انوشيروان تحرير شد و در قرن سوم هجري به دستور امير ابوعبدالله بن طاهر تمام نسخ اش در آتش سوخت). در هر حال اگر اين كتاب پهلوي را ناديده بگيريم قاعدتا بايد اولين نامگذاري اين موجودات در مكتوبات پارسي را به طوسي و «عجائب المخلوقات» اش منسوب بدانيم.
اما حقيقتش را خواسته باشيد من اعتقاد ديگري دارم و خيال مي كنم كه در متون پارسي نام « دوالپا» براي نخستين بار در « شاهنامه» ( قرن چهارم هجري) به كار رفته و از ديد من اين فردوسي است كه بايد از او بعنوان اولين مبدع اين نام ياد كنيم. و موضوع حيرت انگيز را در اين مي بينم كه چگونه مرحوم هدايت و دهخدا ميان آنهمه مكتوبات مهجور ( و نادرست) از اين ابيات شاهنامه به راحتي گذشته اند و در ريشه يابي « دوالپا»، فردوسي را در كمال بي انصافي از ياد برده اند:

چو از شاه بشنيد فرهاد گُرد
زمين را ببوسيد و نامه ببرد
به شهري كجا نرم پايان بُدند
سواران پولادخايان بُدند
همانا كه بودند پاشان دوال
لقب شان چنين بود بسيار سال

 (شاهنامه فردوسي : نامه نوشتن كاوس به شاه مازندران)

---

* این پست حاصل زحمت یکی از رفقاست. بد ندیدم از طریق این وبلاگ منتشرش کنم.


در اواسط اسفندماه سال گذشته دولت احمدي‌نژاد با هياهو از تعيين دويست هزار توماني حداقل دريافتي كارگران خبر داد. تيتر اين خبر دهان به دهان ميان كارگران گشت چرا كه روال سال‌هاي قبل اين بود كه تنها يك نرخ اعلام مي‌شد و طبيعتا همين يك نرخ تاثيراتش را بر زندگي تمام كارگران و همچنين اقتصاد كشور تحميل مي‌كرد. اما امسال دولت عظيمه (همه چيزهاي كريم، امسال عظيم شده‌اند) بدعتي تازه گذاشت به اين معني كه دو نرخ مختلف را براي كارگران دائمي و قراردادي تصويب كرد! نرخ كارگران قراردادي پنجاه درصد افزايش حقوق است كه با محاسبه حقوق جانبي، از صد و بيست هزار تومان به دويست هزارتومان مي‌رسد و نرخ دوم مربوط به كارگران دائمي (ساير سطوح) است كه مبنا ده درصد حقوق پايه قرار گرفته، بعلاوه پانزده هزار تومان كه جمعا براي كف دستمزد رقمي در حدود صد و پنجاه هزار تومان محاسبه شده است. اين اتفاق، يعني دو نرخي كردن دستمزد نه تنها باعت دور شدن صفوف كارگري از هم مي‌شود، كه به روشني خلاف ماده ۴۱ قانون كار است كه بر «حداقل مزد كارگران» و نه «حداقل مزد كارگران قراردادي...» ؛ «... دائمي» تاكيد دارد.
از جانب ديگر پس از تصويب نرخ جديد دستمزد كارگران قراردادي، تبعات قابل پيشبيني اين تصميم احمقانه به مرور آشكار مي‌شود: كارگران قراردادي كه جمعيت اصلي واحدهاي صنعتي، خدماتي و كشاورزي را تشكيل مي‌دهند دسته دسته بيكار مي‌شوند چون پيمانكاران و كافرمايان اين واحدها قادر به پرداخت افزايش ۵۰ درصدي دستمزد نيستند!
جالب است بدانيد دولت احمدي‌نژاد با اين استدلال درخشان به دو نرخي كردن دستمزد و افزايش بيشتر دستمزد كارگران قراردادي به نسبت كارگران دائمي اقدام كرد تا كارفرمايان را به دائمي كردن كارگران قرادادي ترغيب كند!!!

مضحك است؟ بله! اما بايد بياموزيم كه خنديدن به اين دلقك‌ها كار درستي نيست! دلقك بازي آنها انواع مختلفي دارد. اين يكي از جنس كلاه تركمني به سر گذاشتن و به زمان لري سخن گفتن و... نيست! اگر حوصله‌اش بود هر از چند گاهي به بخش كارگري ايلنا نگاهي بياندازيد. روزانه خبرهاي متعددي درباره اخراج دسته جمعي كارگران قراردادي در سراسر ايران منتشر مي‌شود كه اين تازه بخش ناچيزي از فاجعه است. نگاه كنيد:

_ به بهانه افزايش دستمزدها بيش از 100 كارگر شهرياري اخراج شدند

_ اخراج دو هزار کارگر قرادادی در واحدهای تولیدی تهران

_ اخراج كارگران همدانی به بهانه افزايش دستمزدها / خبری دیگر

_ پنجاه درصد کارگران کوره پزخانه های پاکدشت با مصوبه افزایش دستمزد بیکار شدند

و الخ.