كار روزانه (ميانگين) ۸ ساعت. با ازدواج ۲ ساعت كسر ميشه و ميمونه ۶ ساعت. با زاييدن هر بچه يك ساعت كسر ميشه. پس با اين حساب بعد از ۶ شكم زايمان ديگه احتياجي به كار كردن نيست و لابد با ۷ تا اضافه كاري هم ميگیرن. اوكي:
دختر خانوم شاغل تشريف دارن؟
- البته
شغلشون چيه؟
ـ زدن تو كار زاد و ولد
وي در پايان ضمن حواله چشمكي به ناحيه بنده، تاکید فرمودند: «در خصوص ارائه اين لايحه عقب نشيني نخواهم كرد؛ چرا كه بعد از مطرح شدن اين لايحه متاسفانه برخي فشار آوردند و عدهاي نيز عقب نشيني كردند اما من اهل عقب نشینی نیستم.» (همان سخنراني)
شایان ذکر می باشد ايشان دو سال پيش هم تصریح فرموده بودند: «این غربیها خود دچار مشكل هستند و چون رشد جمعیتشان منفی است، از این امر نگران هستند و میترسند كه جمعیت ما زیاد شود و ما بر آنها غلبه كنیم، به همین خاطر مشكل خودشان را به دیگر كشورها صادر میكنند.» (مجلس ۳۰/۷/۸۵)
خب، داستان خيلي وقت است كه به پايان رسيده اما چه اشكالي دارد اگر در زماني نامعلوم دوباره به اين خانه بازگرديم و همان مرد را ببينيم كه روي سينه خوابيده و با صداي آواز نامفهومي چشمهايش را باز ميكند. آوازي آرام و بيهدف. شبيه زمزمهي كسي كه از سر بيحوصلگي فقط دلش ميخواهد چيزي بخواند تا صداي خودش را بشنود. ادبيات اگر نتواند اين كار ناقابل را براي ما انجام دهد به هیچ دردي نميخورد.
* سلین در مصاحبه ای همچین حرفی زده.
يكي (كه نميشناسمش و با آن صداي جيغ جيغي ترجيح ميدهم هرگز نشناسمش): اينگيليسو هم بنويس. اينجا همه ايتاليايين. (خطاب به جمع) فاشيستا.
من (با لحن کسی که سعی میکند یک "آدم وارد" جلوه نکند): آخه اينگيليس كه مقدماتي حذف شد پدرجان.
يكي (با صورت وحشتزده و ناباور انگار الساعه خبر مرگ سگ نازش را - كه يحتمل دارد - آوردهاند): ها...؟ بكام؟
من: بكام كه اصلا با اين مربي جديده به تيم ملي دعوت نميشد.
يكي (حيرتش به لبخند رندانهاي تبديل شده): جدي؟ برم حساب اين ناكساي چاخانو برسم.
من (شرمنده از گند زدن به يك نمايش مفرح هر روزه): (هيچي)
ــ ــ ــ
يورو ۲۰۰۸ را با خيال راحت يكي در ميان دنبال ميكنم چون طرفدار هيچ تيمي نيستم و نتايج برايم كوچكترين اهميتي ندارند. اما اصولا بدم نميآيد بعضي تيمها ببازند.
فرانسه: اين تيم كه هفت نفر از يازده بازيكن اصلياش سياه پوست هستند تيم فرانسه نيست. تيم مستعمرههاي فرانسه است و فوتبالش تابلوي تاريخ كثيف کشورش. جالب است كه هنوز هم مدرسههاي فوتبال مارسي و ليون و پاريسنژرمن در كشورهاي آفريقايي شعبه دارند و استعدادها را از همان بچگي به كشورشان صادر ميكنند. در اين شرايط اگر كسي اعتراضي بكند صدايشان بلند ميشود كه نژرادپرستي.
تركيه: يك لغت انگليسي مهجور و ترجمه ناپذيري وجود دارد كه پروست خيلي استفاده ميكند و دقيقا به كار توصيف تركيه (نه تنها در فوتبال كه در تمامي شئون) ميآيد: «اسنوب». يك بخش كوچكي از خاكشان در آن طرف مرزهاي اروپا قرار گرفته و حالا رسما خودشان را به دم اروپاييها ميبندند و دل خنک کن اينكه مدام از اين بابت تحقير ميشوند كه البته حقشان است. فوتبال هم فرصت مناسبي است تا اگر اتحاديه اروپا آدم حسابشان نميكند، لااقل اينجا اروپايي بودنشان را تبليغ كنند. كلا حالم را بد ميكنند.
آلمان: دقيقا مطمئن نيستم كه فوتبال بازي كنند. شباهت دوري دارد اما فوتبال نيست. حالا فوتبال توي سرشان بخورد، طرفدار هم دارند. خودم يكي را به چشم ديدهام.
* آرزو به دل مانده بودم یک "تیتر اینگیلیش" بزنم (شوخی کردم. به کسی بر نخورد. تیتر انگلیسی زدن و فارسی نوشتن خیلی هم خوب است و ابدا نشانه کلاس زبان رونده بودن شما نیست.)
به نظرم بهتر است داستان را همينجا تمام كنم. چه اهميتي دارد از دونژوان بازيام بگويم كه بعله. ترتيب همه را دادم و غيره يا اينكه همگي در توطئهاي سازماندهي شده قالم گذاشتند و يا يك داستان دیگر كه يعني يكي از حروف مربوط به مردي از آشناهاي قديمي ميشد كه در وقت مقرر به همراه زن و بچهاش روي سرم خراب شد و... ميبينيد؟ هر داستانی ظرفیتی دارد. تا همينجا كفايت ميكند.
اينها را گفتم تا برسم به اينجا كه فرض كنيد ترانههايي را كه دوستشان داريم و يا مبتذل ميدانيم با يك بازخواني ژولين دورهاي كلا متحول شوند و معنايي جديد پيدا كنند. «اومدم در خونهتون سر كوچكوتون خونه نبودي. بگو بگو راستشو بگو با كي كجا رفته بودي» را فرض كنيد. خودم توي ماشين كه تنهام زياد از اين فرضها ميكنم و بعضي اوقات هم پشت چراغ قرمز از نگاه ملت متوجه ميشوم كه با صداي بلند فرض كردهام.
* یکی از رفقا ميگفت در آهنگ مورير سور سِن ــ مردن روي سن ــ آنجا كه داليدا ميخواند: «ميخواهم روي سن بميرم، مقابل پروژكتورها» انگار ژولين دوره ميخواند پرودكتورها (تهيه كنندهها) كه البته این تغییر کلمه به جنس طنز او می خورد اما من فقط یک اجرا از این آهنگ شنیدم و در آن هم به گوشم همان پروژكتورها رسید.
بعد از تحریر: یک منبع آگاه که نخواست نامش فاش شود (چون پیغام خصوصی گذاشته بود) آدرس فارومی را داد که در آن ملت درباره تغییر متن ترانه ها توسط دوره بحث می کنند. اینجا. از پست دوم این صفحه متوجه میشویم کسان دیگری هم معتقدند او پروژکتور دالیدا را پرودکتور می خواند و البته چند تغییر واضح دیگر در متن ترانه که یادم رفته بود.
توصیه می شود که به سلیقه موسیقی اینجانب اعتماد نکنید. موسیقی که من گوش می دهم باید حواسم را زیاد پرت نکند و در عین حال بشود باهاش زمزمه کرد. چون فقط توی ماشین موسیقی میشنوم. تازه وقتی تنها باشم. اگر صدای او را نشنیده اید خودتان اینجا Julien Doré را سرچ کنید. از من بپرسید احتیاج به دانستن زبانش هم نیست.
به زنِ سیمور
یه زنبور گاوي نشسته بود روي ديوار. آتی مثل بچههاي تخس لنگه كفششو پرت كرد اما خورد كنارش. زنبوره بلند شد اومد طرفمون. شيرجه زد روي كتفم. زيرپيرني تنم بود. پرزشو روي پوستم حس ميكردم. هر چي ميزدم دستم بهش نميرسيد. يهو ديدم روي تخت نشستم آتي داره تكونم ميده. گيج بودم. گفتم بزن اين كثافتو كه زد زير گريه.
ـ
تلفن زنگ ميزد و او به آرامي قاشقش را در فنجان ميچرخاند. وقتي مطمئن شد حبه قند دومي كه سماجت به خرج مي داد تا ذره آخر در چاي حل شده، دست دراز كرد و گوشي را برداشت:
الو؟ سلام. چطوريد؟ خوبيد؟ باباجون اينا خوبن؟ مهين جون چطوره؟ مام خوبيم. چه عجب. اونم خوبه. از سرشب خوابيده. والا چي بگم. همونجوريه. ديگه اصلا به روش نياوردم. نه چيزي كه نيست. همونجوري. آره. ايندفه سر شام شروع كرد. هي قاشقشو فوت ميكرد. دستشو ميآورد بالا تو هوا تكون تكون ميداد. يه بارم قاشقشو پر كرد آورد بالا تا دم دهنش بعد هي نگا نگا كرد آخرش برد خالي كرد تو ظرف شويي. نه. هيچي. ببخشيد توروخدا شمارم نگران كردم، تقصير مامانم شد. گفت بهتون بگم كه اگه خداي نكرده حالش بدتر شد. شمام حق داريد بدونيد بالاخره. واي چي ميگيد مامهري. من كه جرات نميكنم. اوندفه كه خودشو ميزد يادتون نيست؟ تمام تنشو سياه و كبود كرد. بعد كه حالش اومد سرجاش يكلام گفتم بيا بريم دكتر. نه توروخدا. به باباجون بگيد راضيش كنه. حرف شنوي داره هرچي باشه. نه ديگه.. خبري نيست. سلامتي. تشريف نميارين اين طرفا؟ والا ميبينيد حال و روزمونو كه. چشم. زحمت ميديم. بزرگي تونو ميرسونم. سلام برسونين باباجونو.
حالا قصد دارم به اشتباهم اعتراف كنم: اينكه من قدرت كارگران را به توليد محدود كنم (كه اگر توليدي هم نبود قدرتي نخواهد بود) همان نگاه تحقير آمبزي است كه بايد بترساندم. اين يعني فروكاستن كارگران به اشيا و ابزار توليد. اين يعني مقهور گفتمان راست شدن و بر پايه فرضيات آنان استدلال كردن، حالا نيتام هر كوفتي ميخواهد باشد.
اما اينكه چطور متوجه اشتباهم شدم هم حكايتي دارد: يكي دو ماهي از دور و نزديك پيگير مشكلات
كارگران لاستيك البرز (كيان تاير سابق) بودم. در مرحله اول آنها در اعتراض به عدم دریافت چهار ماه حقوق و تصميم کارفرما به انحلال كارخانه حدود بيست روز اعتصاب كردند. اصلي ترين خواسته شان هم فراهم شدن مواد اوليه توليد بود. بعد از كلي سرو صدا خلاصه فرمانداري به كارگران اعلام كرد كه مالك كارخانه را راضي كرده تا مواد اوليه را بخرد. اين ماجرا خورد به تعطيلات نوروز. بعد از عيد هم اتفاق خاصي نيافتاد و كارخانه كج دار و مريز توليد ميكرد اما بوي الرحمناش بلند بود تا كارگران تصميم جديتري گرفتند. ۲۴ فروردين كارگران به خيابان ريختند و در جاده تهران-اسلامشهر لاستيك آتش زدند و خلاصه جاده را بستند. اين كارگران هم مثل ما ميدانستند كه نتيجه چنين كاري حجوم نيروهاي ضد شورش است و اصلا عجيب نيست كه مثل دوران خاتمي همان بلايي را سرشان بياورند كه بر سر كارگران شهر بابك آوردند. يعني شليك مستقيم گلوله و كشته شدن محض درس عبرت گرفتن ساير كارگران آن ناحيه پر كارخانه. اما به هر حال اعتصاب كارگران به شورش منتهي شد و گارد ويژه هم وارد عمل شد و با تخريب ديوارهاي كارخانه تمامي كارگران را دستگير كرد.
بياييد اينجا ادامه ماجرا را طبق برداشت اوليه من از اعتصاب تحليل كنيم: اعتصاب يك ابزار اقتصادي است. كارگران لاستيك البرز ارزش اقتصادي نداشتند چون صاحب كارخانه قصد تعطيلي كارخانه را داشت. پس اعتصاب سركوب شد و كارگران دستگير شدند و بعد گروه گروه آزاد شدند و تمام.
اما اين اتفاق نيافتاد. بعد از دستگيري، خانوادههاي كارگران در مقابل كارخانه و بازداشتگاه تجمع كردند. گروه اول كارگران آزاد شده هم به جمع آنها پيوستند. ساير گروه ها هم به همين ترتيب تا آزادي آخرين كارگر كه حدود يك هفته طول كشيد. كارگران حقوق معوقه شان را هم گرفتند اما همچنان اعتصاب ادامه داشت تا وقتي كه كارگران با چشمهاي خود ديدند كه انبار ها از مواد اوليه براي توليد پر شده است.
سرنوشت اين اعتصاب در شرايط نابرابري عرضه و تقاضاي نيروي كار و سوددهي دلالي به جاي توليد و تمام چيزهايي كه ميدانيم يا نميدانيم يعني نفس اعتصاب ابزاري است كه در هر شرايطي ميتواند نمايندگان قدرت را وادار به شنيدن صداي كارگران كند.
* در اين نوشته گاهي واژه «اعتراض» به جاي «اعتصاب» و بلعكس استفاده شد كه صرفا به دليل بي دقتي من نبوده و هدفم هم خلط اين دو مفهوم نيست. احتياج به توضيح مفصلي دارد كه اگر حال و حوصلهاي بود و زانو درد نبود و البته عمري..
[پازل: برادری]
ـ
چشمام گرم شده بود. دستشو گذاشت روي شونم و تكونم داد. چشمامو باز كردم ديدم كنارم نشسته. گفت جون سميرا برو. اسم خواهرمون بود كه وقتي من پنج سالم بود و حميد هم نه سالش، مرده بود. تازه از شير گرفته بودنش. ما تا چند سال قسم راستمون جون سميرا بود. يكبار كه بابا شنيد يه جفت كشيده به من زد يه تشر هم به حميد. اونو جلوي من نميزد اما منو چرا. گفتم من ميرم توي اتاق ميخوابم. هر كاري ميخواي بكن. به هيچكي نميگم. گفت برو وقتي راه افتادن بهم زنگ بزن. گفتم بگو ميخواي چيكار كني تا برم. گفت سيگار. گفتم هزار دفه جلوي خودم كشيدي. داد زد ميري يا نه؟ گفتم پنج تومن و موبايلو بده. گفت پنج تومنو برگشتي ميدم. گفتم بگو جون سميرا. گفت پاشو برو.
ـ
داشتن راه ميافتادن. بابا گفت به كي زنگ ميزني نصفه شبي. مامان صديق گفت به دوس دخترش. نيشم باز شد. دست كشيد به كركاي روي چونم. گفت قربونش برم. جلوي در حياط هم زنگ زدم. مامان صديق به مامان گفت حميدو چرا نياوردي؟ گفت درس ميخونه.. دو ماه ديگه كنكور داره بچم. بكوب داره ميخونه. بابا باز گفت هيچ پخي نميشه. مامان بهش چش غره رفت. بابا ماشينو روشن كرد اما من دويدم توي اتاق و با تلفن ثابت شماره خونه رو گرفتم. فقط بوق آزاد ميخورد. بابا دستشو گذاشت روي زنگ و يه بند فشار داد. گوشي رو گذاشتم گفتم كـ.ون لقش اما توي راه هم چند بار ديگه زنگ زدم.
[قسمت دوم و سوم را چند ساعت بعد از پست قسمت اول فرستادم.
قسمت اول به سلیقه خودم یک داستان کامل است اما اضافه کردن
بخش دوم و سوم کار لئون وسواسی است.]
ما چند نفر بوديم كه در محل كار به پست هم خورده بوديم و جفت شده بوديم. كلا خوش ميگذشت. كسي از ما توقع نوشتن نداشت. اتفاقا حواسشان بود چيزي ننويسيم كه يك وقت كار به دادگاه و احيانا توقيف بكشد. بعد از جریان توقیف های کیلویی بود و حضرات حسابی ماست ها را کیسه کرده بودند. خلاصه كاري نداشتيم جز اينكه از ظهر تا سرشب چرند بگوييم و بخنديم و سيگار بكشيم و آخر وقت يك مشت تلكس ايرنا را وجب كنيم و بچپانيم لاي صفحات كه جوهر بپاشند روي كاغذ و فردا صبح روزنامه بفرستند روي دكه، كه يعني ما هم رسانه داريم: ايناهاش. اين هم مدير مسئولش! گاهي ميشد محض خنده يكي از ما تمام صفحات را يكجا ببندد. ركورد من ۴۵ دقيقه بود براي ۱۲ صفحه. من كه اصولا وسواسيام. رفقا تا ۲۰ دقيقه هم زده بودند.
بعد از ظهرها محفل ما در كنار آبدارخانه برپا ميشد. ميزي گوشه حياط بود و مرد بزرگي به اسم عاصي و املتهاي شاهكاري كه بهش ميگفتيم املت عاصي. يكجور آدم رشتي در جهان وجود دارد كه كلا كسي را به مويرگش هم حساب نميكند. وقتي ميخواهد جواب سلام بدهد انگار با جفت پا ميآيد توي صورتت. اين نوع رشتي اگر مجبور باشد چايي جلويت بگذارد كار را به جايي ميرساند كه محترمانه بروي و سماور بخري. در گروهمان چند تا مازندراني داشتيم كه آن اوائل كه تازه آمده بودند خواستند با بوشوبوشو و تي بلا قربان گفتن و هم ولايتي بازي توجهش را جلب كنند اما با نگاهي مواجه شدند كه اگر طپانچه بود يحتمل حالا گوشه قبرستان خوابيده بودند. اينطور آدمي بود عاصي. اما املتهايش - كه قرعه ميانداختيم ببينيم چه كسي بايد به او زنگ بزند و سفارش بدهد، بسكه مثل سگ ازش ميترسيديم - اثر هنري بودند. نه «مثل» اثر هنري ها... نه! خود هنر بود. در واقع من املت عاصي را هنرتر از خيلي چيزهايي كه به اسم هنر به خوردمان ميدهند ميدانم. تازه آن آشغالها را نميتوان خورد اما املت عاصي را هم ميتوان خورد و هم پرستيد.
نمی دانم چند سال گذشته. دو نفر از ما گروه را ترك كرديم و رفتيم پي زندگيمان. اگر دري به تخته بخورد و با رفقاي پايه قديمي كه هنوز همكارند همكلام شوم چیزی جز گلایه های کارمندی که ناشی از متلاشی شدن "گروه" است نمی شنوم. گاهی که دور هم جمع می شویم – اگر با هم قهر نباشند – ادای صمیمیت آن روزها را در می آوریم. چرند می گوییم و می خندیم. اما بی خودی. که بگوییم چیزی تغییر نکرده. حوصله همدیگر را نداریم. همه چیز نابود شده. با این حال وقتی خیلی حالم خوش باشد یا خیلی بد، پنج تا گوجه فرنگی متوسط را پوست می کنم، بعد ریز ریز میکنم و میریزم توی تابه تا بپزد و آبش تبخیر شود. کاملا له که شد روغن را اضافه می کنم و بعد دو تا تخم مرغ. پیاز سفید اگر توی خانه باشد و نان گرم هم اگر برسد ناگهان همه چیز روشن می شود. مثل ته داستان های چخوف. مزه چرب و شور و ترش شبه املت عاصی انگار در تمام این سالها یک جایی بی صدا منتظر ایستاده بوده تا بالاخره از کنارش بگذرم و تمام خاطرات را برایم زنده کند. از من می شنوید مزه ها پایدار تر از رفاقت اند.
من حتي يك روز را هم به ياد ندارم كه بدون يادآوري خاطره آن خوشي واقعي و بينظير بيدار شده باشم. ماجرا مربوط به سه سال قبل است. يك روز مثل هميشه ساعت دوازده بيدار شدم و مثل هميشه تا بازگشت هشياري كه چند دقيقهاي طول ميكشد چشمهايم را باز نكردم. اما آن روز هيچ انگيزهاي براي پيروز شدن بر كرختي و باز كردن چشمهايم - جنگي كه نميدانم چرا هر روز در آن شركت ميكنم - نداشتم. صداي زنگ تلفن و كوبيده شدن در مثل نسيم خنكي كه (از پنجرهي اتفاقي باز مانده) ميوزيد و پلكهاي من را هدف گرفته بود، طبيعي بودند. در تمام مدتي كه به پهلو دراز كشيده بودم، بيدار بودم و مطلقا به هيچچيزي فكر نميكردم. نميدانم چقدر طول كشيد اما به هر حال وقتي چشمهايم را باز كردم كه هوا كاملا تاريك شده بود.
اما غم واقعي، بر خلاف شاديهاي واقعي كه با شدت و ضعف متفاوت چندتايي سراغ دارم، برايش فقط يك مورد هميشه در خاطرم هست. پنج-شش سال پيش يك همكار تازهكار را بيهيچ دليلي تحقير كردم. او بيدفاع بودم و من هم بچه، پس آنقدر زيادهروي كردم كه بعد از تمام شدن ماجرا از نگاه متعجب همكارانم تازه متوجه كاري كه كرده بودم شدم. دو روز بعد او را اخراج كردند كه دلايل اداري داشت. من ميدانستم كه به اين كار احتياج دارد (تازه ازدواج كرده بود) و هنوز هم فكر ميكنم او من را عامل اخراجش ميداند. اين قضيه دست نخورده باقي ماند. حالا هم كه بعضي رفقاي قديمي كه آن روز شاهد ماجرا بودند را ميبينم، خودم را از نگاه آنها تماشا ميكنم. اما درد اصلياش وقتي است كه خودم را از نگاه او ميبينم. تا به حال در مورد اين ماجرا با هيچ كس حرف نزدهام. دليل اينكه نگفتم اين است كه اگر بگويم، حتي اگر پيش خودم هم بگويم، ميفهمم كه حقيقت دارد.
خب. اين شادي و غم را بگذاريد در كنار شاديها و غمهاي عشق. شوخياند. شوخي هم نيستند. اصلا هيچي نيستند. كي يادش مانده در دومين ديدار با يك بنده خدايي كه قيافهاش را به ياد نميآورد، مثلا موقع رد شدن از خيابان دستي كه بازويش را گرفت چه بلايي سر ضربان قلبش آورد. انصافا اضطراب و ناراحتي پاسخ ندادن تلفن همان بنده خداي مذكور حالا چه كسي را آزار ميدهد. اصلا چه كسي دلپيچههاي يك بيماري قديمي به يادش ميآيد، جز كسي كه حالا اسهال دارد؟
عشق هم نهايتا يك بيماري مثل اسهال است. همه در طول عمر يكي دوبار دچارش شدهاند (البته بعضيها خيلي بيشتر) و كم و زياد با دلپيچههايش آشنا هستند. اگر تمامي آثار هنري مهم دنيا درباره حالات و عوارض اسهال بودند، اين بيماري هم مثل عشق چيز مهمي ميشد.
۱ـ نظر من را بخواهيد اگر دسر نسكافه كاله درست مصرف شود اساسا عشقي به وجود نميآيد.
۲ـ اينجور گزين گويهها ممكن است خيلي هم حقيقت نداشته باشند اما تلنگري به حقيقتاند. بيشتر به كار حواس جمعي ميآيند تا برپا كردن حقيقت. (مثل اكثر گزين گويههاي والتر بنيامين يا آن جمله سيمور در پيشگفتار: آدمي كه زبان مادرياش را درست و عميق ياد گرفته باشد نميتواند زبان بيگانهاي را ياد بگيرد)
۳ـ ار استفاده كردن واژه تبليغات اكراه دارم چون معتقدم شيوهاي كه عزيزان ما براي تبليغ عشق به كار ميگيرند بيشتر از آنكه به تبليغ در آن شكلي كه بين برنامههاي تلويزيوني ميبينيم شبيه باشد، شبيه شاموتي بازي وحشيها مثلا در جريان فلسطين و جنگ عراق است. يعني همان چيزي كه به اسم پروپاگاندا ميشناسیم.
یکی از دیالوگ های لیزی که به تنهایی یک داستان خوب است:
(فرد: رو تختي رو بكش.)
ليزي: خب، خب، خب، الان ميكشم. ( همانطور كه روتختي را مرتب ميكند مي خندد) «بوي گناه ازش مياد». چه حرفا! ببين، اين گناه مال توئه خوشگله ( اعتراض فرد)؛ خب، مال منم هست. اما من اونقدر از اين گناه ها برام نوشتند كه ديگه حساب نداره... ( روي تخت مي نشيند و فرد را مجبور به نشستن كنار خود مي كند) بيا، بيا روي گناهمون بشينيم. گناه قشنگي بود، نه؟ خوشمزه بود ( ميخندد) چشمهاتو پائين ننداز. ازم مي ترسي؟ ( فرد او را محكم به سينه خود مي فشارد) اوخ! لهم كردي! استخونامو شكوندي! ( فرد رهايش ميكند) چه هفت تير عجيب و غريبي داري! مشكوك ميزني! اسم كوچيكت چيه؟ نميگي؟ برام لازمه. هيچكي اسم فاميلشو به من نميگه. اوه، از هر هزار تا شايد يكي. خب، حقم دارند. اما اسم كوچيكتون برام لازمه. آخه اگه اسم كوچيكتونو هم ندونم، چطوري ميخواي همه تونو بشناسم؟ بگو، بگو، عزيز دلم.
